دوشنبه 09 دسامبر 2019

درباره‌ اقتباس سینمایی ژاک اودیار از داستان «برادران سیسترز»

قصه بلوغ دو پسربچه یتیم در غرب وحشی

  • 13 خرداد 1398
  • 12:31
  • پرونده
  • نویسنده : حسین جوانی
  • 0 دیدگاه
  • 166 بازدید
  • Article Rating
قصه بلوغ دو پسربچه یتیم در غرب وحشی

داستان

برادران سیسترز نوشته پاتریک دوویت در سال 2011 منتشر و در سال 1391 (اوایلِ 2013) با ترجمه پیمان خاکسار به فارسی برگردانده شده. نسخه انگلیسی کتاب 325 صفحه دارد، اما ترجمه فارسی 280 صفحه است. داستان به سه فصل و یک مؤخره تقسیم‌بندی شده و ۶۰ بخش و دو میان‌پرده دارد. فصل‌ها با این‌که به شکلی سنتی داستان را به سه قسمتِ مقدمه، بخش میانی و سرانجام شخصیت‌ها تقسیم می‌کنند، اما بیشتر از این‌که در قید این تقسیم‌بندی باشند، به دغدغه ذهنی شخصیت‌های اصلی می‌پردازند. بخش‌های کتاب کوتاه و بیشتر بر یک حادثه متمرکزند. راوی داستان اول شخص است و سال وقوع ماجراها 1851؛ داستان از زبان ایلای سیسترز تعریف می‌شود که به همراه برادرش، چارلی، از شهر اورگون به سانفرانسیسکو سفر می‌کنند. آن‌ها آدم‌کش‌هایی حرفه‌ای هستند که از سوی ناخدا اجیر شده‌اند تا مردی به نامِ هرمن کرمیت وارم را به قتل برسانند. اطلاعات مربوط به مکان حضور او و شکل و شمایلش از طریق هنری موریس به دست آن‌ها می‌رسد. به بیان دیگر، قرار است هنری، هرمن را پیدا کند و برادران سیسترز کار را یک‌سره کنند. دوویت بدون هیچ عجله‌ای و با حوصله‌ای عجیب داستانش را با جزئیات سفر این دو برادر پیش می‌برد. به شکلی که وقتی کتاب تمام می‌شود، تصویر کاملی از میانه قرن نوزدهم در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. تصویر دقیق از شهرهایی متمدن که به شکل متناقضی در حال متمدن کردنِ مردمانشان هستند. مردمانی که شهوت کشف طلا و میل سیری‌ناپذیر برای دست‌یابی به ثروتی بادآورده کورشان کرده. در چنین زمانه‌ای راوی داستان با همه بی‌رحمی و شقاوتش، به دلیل آرامش قلبی و معصومیت محافظت‌شده‌اش، عیاری ا‌ست برای سنجشِ اخلاقِ اجتماعی در میان آدم‌های نیمه‌وحشیِ پیرامونش. فصل اول صرف معرفی ایلای و چارلی می‌شود؛ مشکلاتی که ایلای با اسب تازه‌اش و چارلی با الکل دارد. رفته رفته متوجه رفتار حمایت‌گرانه و در عین حال خصمانه میان آن دو می‌شویم. ایلای غول‌تشنی کم‌رو و احساساتی ا‌ست که به‌شدت از تنهایی رنج می‌برد و زیر سایه برادرِ بی‌بندوبار اما باهوش‌ و جسورش قرار گرفته. آن‌ها با هم آینده‌ای ندارند، اما بدون هم هیچ‌چیز ندارند. چراکه سایه شوم مرگ هر لحظه بالای سر آن‌هاست.  فصل دوم به حضور آن‌ها در کالیفرنیا اختصاص دارد. سرزمین فراوانی، تفریح و شانس. با این‌که از برنامه خود عقب هستند، اما هر دو وقت‌کُشی در بهشتِ کالیفرنیا را به رسیدن سر قرارِ آدم‌کُشی‌شان ترجیح می‌دهند. فصل سوم اما بر خلاف دو فصل ابتدایی که طناز و سرخوشانه روایت می‌شود، تلخ و خشک است. حضور در سانفرانسیسکو آن‌ها را مبهوت خود می‌کند. شهری به نسبتِ شهر آن‌ها بزرگ که تمنایِ طلا، آدم‌هایش را مجنون کرده. فصل سوم چیزی شبیه به گنج‌های سیرا مادره (نوشته ب. تراون) است. طمع طلا و شومیِ شخصیتِ هرمن دامان برادران را می‌گیرد. همه چیز همان‌طور که به‌راحتی به دست آمده، به‌راحتی هم از بین می‌رود. عاقبتِ سختی در انتظار آن‌هاست. اگر تصمیم مهم زندگی‌شان را نگیرند. در واقع کتاب به سه قسمت زندگی، بهشت و جهنم تقسیم شده و برادران در هر فصل با وجهی از زندگی آشنا می‌شوند که تا پیش از این توجهی به آن نداشتند.

 

اقتباس

بگذارید این حرف تکراری در مورد تبدیل شدن یک کتاب خوب به فیلمی سینمایی را تکرار کنم: برادران سیسترزِ ژاک اودیار هیچ نشانی از جذابیت، گزندگی، طنز تلخ و دوست‌داشتنیِ برادران سیسترزِ پاتریک دوویت را در خود ندارد. در اقتباسی که ژاک اودیار و توماس بیدسین از روی داستان انجام داده‌اند، تقریباً تمامی عناصر متفاوتِ داستانِ دوویت جای خودش را به عناصر آشنای وسترن‌های آمریکایی داده. گویی اودیار و بیدسین فقط بخش‌هایی از خط داستانی و دیالوگ‌های خوبِ کتاب را انتخاب کرده‌اند و بقیه کتاب را به کناری گذاشته‌اند. با این‌که فیلم با صحنه‌ای درگیرکننده شروع می‌شود که در واقع در کتاب روایت نشده، اما در ادامه فیلم چیز تازه‌ای برای افزایشِ اثربخشی داستان کتاب ندارد و صرفاً به یک رونویسی ساده شبیه است. هیچ‌کدام از ماجراهای نیمه اول کتاب به فیلم راه پیدا نکرده‌اند. اشیا و حیوانات نقش مهمی در پیشبرد داستان و ایجاد قلاب‌های روایی دارند که کم‌وبیش به طور کامل کنار گذاشته شده‌اند. به عنوان مثال، شخصیت دندان‌پزشکی که دندان‌های ایلای (با بازی جان سی ریلی) را می‌کِشد و به او مسواک زدن یاد می‌دهد، به طور کلی از داستان حذف شده. مسواک زدن شخصیت‌ها یکی از موتیف‌های داستان است که خود را به اشکال متفاوت به موقعیت‌ها تحمیل می‌کند، اما در فیلم به چند صحنه گذرا و صرفاً جالب و بدون کاربرد تبدیل شده. به این اضافه کنید که چارلی (با بازی خواکین فینیکس) برایِ به دست آوردن داروی بی‌حسی‌ای که دندان‌پزشک در اختیار دارد، به او صدمه می‌زند و این داروی بی‌حسی هم تأثیر بسیاری در داستان دارد که به طور کامل حذف شده. اما جدای از موارد جذابی که بدون ظرافت و دقت از داستان حذف شده‌اند، اودیار و بیدسین شکل روایی را از اول شخص تغییر داده‌اند و با خُرد کردنِ ماجرایِ هنری موریس (با بازیِ جیک جیلنهال) و هرمن کرمیت وارم (با بازیِ ریز احمد) نه‌تنها روایت داستان را از حالت خطی خارج کرده‌اند، بلکه خط داستانی تازه‌ای به داستان اضافه کرده‌اند. شکل آشنایی موریس و وارم در داستان به چند صفحه و آن هم صفحاتی از دفتر خاطرات موریس محدود شده، ولی در فیلم صحنه‌های اضافی وجود دارد که ایده‌هایی مثل شرکتی برای امور اجتماعی را از طریق دیالوگ‌هایی کسالت‌بار به بیننده منتقل می‌کند. خرد شدنِ داستان هم‌چنین باعث شده قوس شخصیتی دو شخصیت اصلی بر خلاف داستان در فیلم شکل نگیرد. در داستان دو شخصیت اصلی از بی‌قیدی ابتدای داستان به رستگاری در پایان می‌رسند. یا به شکل مشخص از هیچ شروع می‌کنند و در طول راه پول و طلایِ بسیاری به دست می‌آورند، اما در قالب تحول شخصیت تمام سرمایه خود را از دست می‌دهند. در داستان تأکید می‌شود که طلایی که از رودخانه بیرون آورده‌اند، اموالی که از می فیلد دزدیده‌اند و حتی پس‌اندازشان که در خانه پنهان کرده‌اند، همگی به یغما می‌رود. اما در فیلم این‌گونه به نظر می‌رسد که همه این دارایی‌های بادآورده برای آن‌ها باقی مانده و پس از مرگِ ناخدا آن‌ها می‌توانند زندگی مرفهی را آغاز کنند. بدین ترتیب اگر بازگشت به خانه مادر در انتهای کتاب، پس از از دست  دادن همه چیز، معصومیت ذاتی آن‌ها و نیاز به آغوشی پرمهر را تداعی می‌کند، بازگشت پایانی برادران در فیلم بیشتر شبیه به سر زدن به مادر پیر است. یک جور آرامش لحظه‌ای که معنای عمیقی را به بیننده منتقل نمی‌کند. بیشتر شبیه به سرخوشی بعد از یک زندگی سخت که قرار است در خانه‌ای امن جشن گرفته شود.

 

لحن

مهم‌ترین ویژگیِ برادران سیسترز که باعث می‌شود داستان کم‌فرازوفرودش، شکلی جذاب و درگیرکننده به خود بگیرد، لحنی ا‌ست که دوویت برای روایت داستان برگزیده. انتخاب ایلای به عنوان راوی باعث شده دنیای عجیب و خشنِ نیمه قرن نوزدهم را از منظرِ مردی ببینم که گویی در نوجوانی خود باقی مانده. درگیری‌های تمام‌نشدنیِ ذهنی ایلای با خودش و گفت‌وگوهای بی‌معنی او و  برادرش شکلی کمیک دارند، اما بستر روایی داستان تلخ و آزاردهنده است. به عنوان مثال، برخورد آن‌ها با پسربچه‌ای که همه (حتی پدرش) او را رها کرده‌اند، در ابتدا خنده‌دار است، اما کش دادن پرداختن به فلاکتی که پسربچه به آن دچار شده، رقت‌انگیز است. توصیف گرسنگی او و عاقبتی که در انتظارش است، چندین صفحه خواننده را به دنبال خود می‌کشد، اما هم داستان و هم برادران او را مثل سگی زخمی در ابتدا نوازش می‌کنند و بعد به حال خود رها می‌کنند تا به احتمال بسیار بمیرد. مشکل اصلی فیلم این است که در بازگردان این لحن به زبان تصویر تنبلی به خرج داده. اودیار انرژی فیلم را صرف بیان خط داستانی کرده و غافل از پتانسیل پیچیده‌ای که در لحن اثر وجود دارد، برادران سیسترز  را به فیلمی قصه‌گو تبدیل کرده. درحالی‌که داستان بی‌تفاوت به اصول داستانی وقت زیادی را صرف موقعیت‌هایی می‌کند که پس از آن تأثیری در داستان ندارند و خواننده را در فضای معلق میانِ اهمیت موقعیت‌ها و نتایج سفرِ برادران نگه می‌دارد. به عنوان نمونه، ماجرای کشتن خرس موقرمز می‌تواند به طور کامل از داستان حذف شود و مثل آن‌چه در فیلم شاهدش هستیم، ایلای و چارلی صرفاً وارد شهر می فیلد شوند و شبی را در آن‌جا سر کنند. اما دوویت چند بخش را صرف زمینه‌سازی برای وجود خرسی موقرمز می‌کند که آقای می فیلد (در فیلم خانم می فیلد) حاضر است برایش 100 دلار بدهد. شهر می فیلد خلاف جهت حرکت برادران است و آن‌ها از زمان‌بندی مأموریتشان عقب هستند، اما چارلی به سرش می‌زند خرس را شکار کند. چرا؟ چون چارلی کله‌شق و طماع است و به اعمال خشونت به عنوان بهانه‌ای برای میگساری نیاز دارد. در مقابل ایلای مخالف است، چون هیچ‌وقت نمی‌داند می‌خواهد با پول‌هایش چه کار کند و سعی می‌کند تا مجبور نشده، دست به خشونت نزند. تفاوت میانِ چارلی و ایلای وقتی شکلی خنده‌دار و در عین حال تلخ به خود می‌گیرد که ایلای مجبور می‌شود تحت فشار و میلِ چارلی خرسِ کشته‌شده را سلاخی کند و پوست بکند. بدین ترتیب، یک ماجرای فرعی و بی‌ربط به کلیت داستان، تبدیل به بستر قدرتمندی برای شخصیت‌پردازی می‌شود؛ لحن داستان حفظ می‌شود و مفاصل به هم متصل می‌گردند. در فیلم اما اودیار وقت کمی را صرف چنین شخصیت‌پردازی‌هایی می‌کند. هم‌چنین با اضافه کردن موقعیت‌های موریس و وارم حتی برای پرداخت عمیق به ایلای و چارلی فرصت کافی ندارد. این‌گونه است که ناراحتی بیش از حد ایلای برای مرگ اسبش، یا علاقه‌ای که به استفاده از شال یادگاری دارد، قوام‌نیافته باقی می‌مانند. در کتاب ایلای شخصیتی دم‌دمی و متأثر از محیط دارد. به همان سرعتی که عاشق زنِ حسابدار یا مستخدم هتل می‌شود، به همان سرعت هم آن‌ها را فراموش می‌کند. یا خودش بعد از مرگ اسبش به این نتیجه می‌رسد که از دستش راحت شده و دیگر تحملش را نداشته. بدین ترتیب او هم مهربان و باگذشت است و هم نگاهی سرسری به موضوعات دارد. ایلای فیلم اما بیشتر یک عاشق‌پیشه ترسو و منفعل است که به دختر درون هتل پول می‌دهد تا ادای زنی را برایش دربیارود که ما هیچ‌وقت ندیده‌ایم، یا بعد از مرگ اسبش حالش بد می‌شود و به شکل عجیب و غیرمنطقی شروع به درددل کردن با وارم می‌کند. انگار نه انگار آن‌ها آمده بودند که او را بکشند.

 

سرانجام

در فیلم مرگِ پدر چارلی و ایلای در پرده‌ای از ابهام قرار دارد. تنها به شکل سربسته‌ای عنوان می‌شود که چارلی دخلش را آورده. گویی از گذشته‌ای نزدیک حرف به میان آمده. در کتاب ولی مرگ پدر با جزئیات شرح داده می‌شود. پدری خشن و الکلی که برادران همین دو خصوصیت منفی را از او به ارث برده‌اند. مرگ پدر برای هر دو آن‌ها سرآغاز موقعیتی تازه در زندگی بوده؛ هم برای چارلی که مادرش را از دست خشونت پدر رهایی بخشیده و با وجود سن کَمش به مرد خانه تبدیل شده و هم برای ایلای که به یک‌باره یتیم شده. سال‌ها بعد ناخدا برای آن‌ها همان ماهیت خداگونه‌ا‌ی را دارد که آن‌ها به دلیل فقدان پدر در نوجوانی از آن محروم بوده‌اند. ترس، اشتیاق، احترام و میل به رسیدن به جایگاه ناخدا در تمام مسیر آن‌ها را وادار به تصمیماتی می‌کند که اختیاری برای آن ندارند. بدین ترتیب، می‌توان برادران سیسترز را قصه تغییر این دو برادر برای ساختن شکل تازه‌ای از زندگی دانست؛ قصه بلوغ دو پسربچه یتیم در غرب وحشی. اما برای رسیدن به نقطه‌ای تازه در ابتدا باید از زیر یوغ ناخدا بیرون بیایند. از این‌رو با داستانی مذهبی/ اخلاقی در مورد معنای زندگی طرف هستیم؛ سرگذشت بشر مدرن و کلنجارش با مدرنیته‌ای که تحمل حضور خدا در تمامی ساحت‌های تازه را ندارد. پس خودش را با مرگ پدرانی که جانشین او در زمین‌اند، تنبیه می‌کند. در فیلم ناخدا پیش از آن‌که در انتها برادران به سراغش بروند، مُرده، اما در کتاب این ایلای است که خشمش از وجود پدری خشن را با کشتن ناخدا و به شکلی سادیستیک خالی می‌کند. گویی حالا اوست که باید سهم خودش را در قبال حفظ خانواده ادا کند. بدین ترتیب اگر در فیلم کل پروسه سفر برادران به دلیل مرگ ناخدا پوچ تلقی می‌شود، در داستان کشته شدن ناخدا به دست ایلای آن هم در میزانسی مضحک، دایره معنایی داستان را تکمیل می‌کند. 

majid haghbin امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.