بن مایه

رمان­هایی كه به فيلم تبديل شدند

آن­چه در كتاب دايره­ المعارف رمان­هايی كه به فيلم تبديل شدند بيش از هر نكته ديگری مورد تأكيد قرار گرفته، تفاوت­ها و شباهت­هاي فيلم­هايي است كه بر اساس رمان­هايي ساخته شده­اند. در هر بخش ابتدا اشاره­اي به روايت رمان مي­شود و سپس به تشابه­ها و تفاوت­ها پرداخته مي­شود كه جوهره اقتباس فيلمنامه‌نويس از يك رمان و تبديل آن به فيلم و فيلمنامه است. به اين نكته نيز بايد اشاره شود كه در گزينش و ترجمه مدخل­هاي كتاب حاضر اولويت با رمان­هايي است كه به فارسي چاپ و منتشر شده­اند و در وهله بعدي به آثار ديگر نيز پرداخته خواهد شد. گفتني است كه اين كتاب بيش از 300 مدخل دارد.
  • نویسنده : شاهپور عظيمی

داستان

 آن­چه در كتاب دايره­المعارف رمان­هايي كه به فيلم تبديل شدند بيش از هر نكته ديگري مورد تأكيد قرار گرفته، تفاوت­ها و شباهت­هاي فيلم­هايي است كه بر اساس رمان­هايي ساخته شده­اند. در هر بخش ابتدا اشاره­اي به روايت رمان مي­شود و سپس به تشابه­ها و تفاوت­ها پرداخته مي­شود كه جوهره اقتباس فيلمنامه‌نويس از يك رمان و تبديل آن به فيلم و فيلمنامه است. به اين نكته نيز بايد اشاره شود كه در گزينش و ترجمه مدخل­هاي كتاب حاضر اولويت با رمان­هايي است كه به فارسي چاپ و منتشر شده­اند و در وهله بعدي به آثار ديگر نيز پرداخته خواهد شد. گفتني است كه اين كتاب بيش از 300 مدخل دارد.

 

رمان: زورباي يوناني، نيكوس كازانتزاكيس، 1946، ترجمه محمد قاضي، انتشارات خوارزمي

فيلم: زورباي يوناني، مايكل كاكويانيس، 1964

رمان

اين رمان ابتدا در انگلستان و به سال 1952 منتشر شد. مانند بسياري از رمان­هاي كازانتزاكيس، زورباي يوناني در اواخر عمر نويسنده و پس از سال­ها مسافرت­هاي گسترده، نوشتن و مطالعه فلسفه و مذهب نوشته شد. راوي كتاب از روي شخصيت خود كازانتزاكيس برداشت شده و نويسنده و روشن‌فكر است، درحالي‌كه به نظر مي­رسد شخصيت زوربا تجسمي از نيروي حياتي زندگي است كه نخستين بار آنري برگسن، فيلسوف فرانسوي، در كتاب تكامل خلاق از اين اصطلاح استفاده كرد؛ نويسنده­اي كه كازانتزاكيس در پاريس، خطابه­هاي او را دنبال كرده بود.

رمان را نويسنده­ و روشن‌فكري روايت مي­كند كه به جاي زيستن، زندگي­اش را كتاب­ها و افكارش اشغال كرده­اند. او براي آن‌كه از نزديك با نفس زندگي ارتباط برقرار كند، تصميم مي­گيرد معدني متروك در جزيره كرت را بازگشايي كند. زوربا، مردي جاافتاده و سرشار از شور و اشتياق به زندگي، راوي را در حالي پيدا مي­كند كه منتظر قايقي است تا او را به كرت ببرد و بي هيچ مقدمه­اي از زوربا مي­خواهد او را با خودش ببرد. راوي با اين حس كه زوربا كسي است كه تجسمي از همان زندگي است كه دنبالش مي­گردد، قبول مي­كند زوربا در معدن، همدم او و سركارگر معدن باشد. در دهكده از آن­ها استقبال مي­شود و زوربا بي‌درنگ با مادام هورتنس، زني ميان‌سال و اهل كشور فرانسه، آشنا مي­شود. از سوي ديگر، راوي آدمي كم‌حرف و درون‌گراست و زوربا خشن و بي­پروا و به دنبال هر فرصت مناسبي مي­گردد تا خوش باشد. در خوردن و نوشيدن و كار كردن دوست ندارد جلوي خودش را بگيرد و تمام اين­ها را با لذت انجام مي­دهد. رك و راست است و معتقد است چه مرد و چه زن خوي حيواني دارند و كليساها و دولت­ها در دست آدم­هاي خردمند نيست. زوربا يك آدم بدوي است. نمي­خواهد قبول كند كه آدم­ها پير خواهند شد و بالاخره مي­ميرند و هم‌چنان به هر چيزي كه زندگي سر راهش قرار مي­­دهد- چه خوب و چه بد- ناخنكي مي­زند.

در اين رمان طولاني و شاعرانه كازانتزاكيس، اتفاق­هاي چنداني رخ نمي­دهد. زوربا اصرار دارد كه راوي با بيوه­اي كه اهالي دهكده از او متنفرند، ارتباط برقرار كند. در اين ميان جسد يكي از مردان پيدا مي­شود كه خود را در دريا غرق كرده، چون از آن زن پاسخ منفي شنيده است. با اين‌كه زوربا تلاش مي­كند جان آن زن را نجات دهد، اما اهالي روستا آن زن را مقصر می‌دانند و او را مي­كشند. زماني كه راوي مي­خواهد به زوربا كمك كند تا با مادام هورتنس ازدواج كند، آن زن در اثر ذات‌الريه مي­ميرد. بعد از اين‌كه راهب­هاي صومعه­اي در نزديكي دهكده در معامله چوب درختان و الوارها با زوربا و راوي دخل و تصرفي مي­كنند، زوربا براي انتقال الوارها به دريا، نقشه ماهرانه­اي مي­كشد، با اين اميد كه او و راوي ثروتمند خواهند شد. در نخستين شبي كه روستاييان در حال جشن و سرور هستند، كوه ريزش می‌كند و روستاييان از ترس جانشان پا به فرار می‌گذارند و الوارهاي منتقل‌شده، تكه تكه می‌شوند و ديگر به دردي نمي­خورند. وقتي نقشه زوربا بر باد مي­رود، راوي تصميم مي­گيرد جزيره كرت را ترك كند و از زوربا جدا شود و به مطالعه و نوشتن بپردازد. پيش از اين‌كه آن­ها از هم جدا شوند، راوي از زوربا مي­خواهد به او رقص ياد بدهد. سال­هاي بعد، راوي جسته و گريخته، چيزهايي درباره زوربا و توانايي­ پايان­ناپذيرش براي لذت بردن از زندگي مي­شنود تا اين‌كه مرگ، زوربا را در بر مي­گيرد.

فيلم

مايكل كاكويانيس، هم فيلمنامه فيلم را نوشت و هم آن را كارگرداني كرد. آنتوني كويين در نقش زوربا و آلن بيتس در نقش راوي ظاهر شدند. زوربا با بازي كويين، وقتي در ابتدا مي­بيند كه راوي منتظر قايق است و فقط سرش توي كتاب است، بنا را بر سركشي مي­گذارد. آنتوني كويين در نقش زوربا آدمي است بدوي كه خيلي شوخ و شنگ است و نسبت به رئيسش هم با ادب رفتار مي­كند (مثلاً مي­گويد «با اجازه شما») و هم با او درشتي مي­كند. در جايي كه راوي با ديدن زن زيبايي كه غذا مي­خورد، دچار دريازدگي مي­شود، اما زوربا با هيجان به دلفيني اشاره مي­كند كه توي آب ديده مي­شود. وقتي راوي هيچ واكنشي از خودش نشان نمي­دهد، زوربا به او مي­گويد: «تو ديگه چه جور آدمي هستي؟»

فيلم به رخداد­ها و حال‌وهواي كتاب وفادار است، اما رابطه دوستي راوي و استاوريداكي را حذف مي­كند و به جايش بر زندگي با طراوت و پرشر و شور روستاييان تأكيد مي­كند. زوربا ناگهان وارد زندگي روستاييان مي­شود، نظر مادام هورتنس را جلب مي­كند و نمي­گذارد ديگران او را وسيله نگاه­هاي هوس­آلود خويش قرار دهند و پا به پاي معدنچيان كار مي­كند. صحنه­هايي در فيلم هست كه زوربا را در تنهايي نشان مي­دهد كه هيجان‌زده به دنبال نقشه­اي براي منتقل كردن الوارها با استفاده از يك وسيله است و سرخوشانه سنگ­ها را از كوه به پايين مي­غلتاند. آنتوني كويين، زوربا را به مردي بدل كرده كه نه در احساس و نه در كار محدوديتي براي خودش نمي­شناسد. او به‌سرعت و به شكل قانع­كننده­اي از آدمي جدي و محزون به فردي سرخوش و جذاب بدل مي­شود. زوربا وقتي نمي­تواند وضع خودش را با كلمات بيان كند، همراه روستاييان دست‌افشاني مي­كند. هيچ ابايي ندارد كه در مورد مرگ پسرش حرف بزند و از كارهاي بدي صحبت كند كه وقتي سرباز بوده، به خاطر وطنش انجام داده است. فيلم به طرزي اثرگذار با دست‌افشاني زوربا و رئيسش در كنار ساحل به پايان مي­رسد؛ درحالي‌كه تصوير دوستي عميق و لذت از زندگي را به نمايش مي­گذارد. كاكويانيس با موفقيت، شخصيت زوربا را به عنوان پيرمردي بانشاط و سرخوش مورد بررسي قرار مي­دهد كه نه قهرمان است و نه لذت­جو، بلكه انساني است سرشار از خوشي و با احساساتي قوي و خوش‌بخت. نيروي بدني­اش به بهترين شكل در صحنه­هاي دست‌افشاني به نمايش درمي­آيد، تا آن حدي كه راوي به خاطر ترس از به خطر افتادن سلامتي زوربا موسيقي را متوقف مي­كند. اغلب اوقات تصوير و چهره زوربا فضاي فيلم را اشغال مي­كند و انگار دارد توي دوربين زل مي­زند و به ما مي­گويد: «شما زيادي فكر مي­كنيد.» بيننده نسبت به علاقه عميق راوي نسبت به زوربا و ستايشي كه از او مي­كند، هم‌دلي نشان مي­دهد؛ ستايش مردي كه انگار يك لحظه مجنون است و لحظه­اي بعد روح بزرگي دارد.

رمان: يك تراژدي آمريكايي، تئودور درايزر، 1925، ترجمه سعيد باستاني، انتشارات هاشمي

فيلم: يك تراژدي آمريكايي، 1931، كارگردان: جوزف فن اشترنبرگ

فيلم: مكاني در آفتاب، 1951، كارگردان: جورج استيونز

رمان

واپسين اثر تئودور درايزر به عنوان يكي از مهم­ترين رمان­هاي آمريكايي در قرن بيستم در نظر گرفته مي­شود كه در داستانش به جواني مي­پردازد كه هيچ نقطه روشني در زندگي­اش ندارد و در به دست آوردن رویاي آمريكايي شكست مي­خورد. كتاب درايزر پيش‌گام رمان­هاي روان‌شناسانه درباره يك قاتل است و بر خلاف اسلافش مانند ادگار آلن پو، داستايِوسكي و جوزف كنراد، انگيزه جنايت نه شهوت و جنون، بلكه به سادگي هرچه تمام­تر شتاب و تعجيل در امري مهم است. اين رمان برگرفته از تجربيات نويسنده 54 ساله­اي است كه علاقه­اي شديد به داستان­هاي جنايي واقعي داشت و زندگي زناشويي­اش سرد و فاقد عشق بود و آثار روان‌شناسان را خوانده بود و به مبحث ناخود­آگاه و عملكرد آن در زندگي علاقه داشت. جوزف وود كراچ، منتقد ادبي، اين رمان را «يكي از بزرگ­ترين كتاب­های نسل خودش» ناميد و ديگري آن «وفاداري متعصبانه نسبت به حقيقت» در آن را ستايش كرد. كتاب در شهر بوستن از ايالت ماساچوست ممنوع شد و دادگاه عالي اين ايالت اعلام كرد كه فرازهايي از اين رمان قطعاً «گستاخانه، زشت و شرم آور است و آشكارا به دنبال فاسد كردن اخلاقيات جوان­هاست».

كلايد گريفيث، جواني اهل شهرستان، در هتلي در كانزاس پادويي مي­كند تا به خانواده­اش كمك كند. عايدي­اش باعث مي­شود براي نخستين بار طعم زندگي خوب را بچشد. اما بعد از کشته شدن دختري 9 ساله در يك تصادف اتومبيل او به شيكاگو مي­رود و كار ديگري پيدا مي­كند. بعدها با كمك عموي ثروتمندش، كلايد، به نيويورك مي­رود و به استخدام يك كارخانه درمي­آيد.

خويشاوندان او، خصوصاً پسرعمويش گيلبرت، او را دون شأن خود می‌دانند و از او بدشان مي­آيد. كلايد در پايين­ترين رتبه سلسله مراتب كاري كارخانه مشغول مي­شود. به‌زودي خودش را نشان می‌دهد و رتبه بالاتري می‌گیرد و به عنوان سرپرست به كارش ادامه مي­دهد. در آن­جا كلايد دل‌بسته يكي از كارگران زن به نام روبرتا آلن مي­شود، هر چند كه چنين روابطي در كارخانه قدغن است.

در همين دوران دختري به نام ساندرا كه جزو اعيان شهر محسوب مي­شود، كلايد را به مهماني­هاي تجملي دعوت مي­كند. انگيزه ساندرا در ابتدا صرفاً برانگيختن حسادت پسرعموي كلايد است، اما محبوبيت كلايد كه روزبه‌روز بيشتر مي­شود، باعث مي­شود ساندرا به او جذب شود. كلايد به سهم خودش شيفته سبك زندگي مسحور­كننده ساندرا مي­شود. اما مانعي به نام روبرتا بر سر راه او وجود دارد كه به هيچ ترتيبي كناررفتني نيست. كلايد تصميم خطرناكي مي­گيرد و ظاهراً روبرتا را براي قايق­سواري به رودخانه­اي مي­برد، اما مي­خواهد اين معضل را چاره كند. او روبرتا را به درون آب مي­اندازد تا مرگ او را يك تصادف جلوه بدهد، اما خودش هم به درون آب پرت مي­شود و مي­تواند با شنا خود را به ساحل برساند، اما روبرتا غرق مي­شود. در ظاهر اين كلايد است كه او را غرق كرده، اما روبرتا غرق مي­شود، چون تلاشي براي نجات جان خودش نمي­كند.

نامه­هايي كه به روبرتا نوشته شده و سرزنش شده كه مقصر اين روابط است، كشف مي­شوند. از سوي ديگر، ضربه­اي كه به سر اين زن وارد شده، مشكوك است. كلايد دستگير مي­شود و مورد اتهام قرار مي­گيرد و به مرگ با صندلي الكتريكي محكوم مي­شود. در روز اجراي حكم، مادرش به ديدن او مي­آيد و از او مي­خواهد توبه كند. كلايد سرانجام به گناهش اعتراف مي­كند. در يكي از جذاب­ترين عبارات كتاب، كلايد دست به گريبان گناه خويش است و انگار خودش را به اندازه ‌ديگران گناه‌كار نمي­شناسد و با وجود مستندات و حقايقي كه در ميان هستند، به­طوري‌كه همه حس مي­كنند وي گناه‌كار است، اما خودش در درون انگار فرياد برمي­آورد كه حتي همين حالا كه قرار است بميرد، خود را مبرا مي­داند. سرانجام كلايد وارد محوطه اجراي حكم مي­شود و «در به روي هر چه وي از زندگي زميني مي­دانست، بسته مي­شود».

با وجود اشتهار يك تراژدي آمريكايي به رمان «واقع­گرا» اما منتقدي سرشناس مي­گويد كه رمان درايزر داستاني رويايي است و ريشه در داستان علاءالدين مربوط به هزارويك شب دارد که هم حال‌وهوايي فانتزي دارد و هم شاعرانه.

فيلم­ها

درايزر حقوق رمانش را در 1927 فروخت و صرفاً‌ بنا شد اثري صامت از روي آن ساخته شود. اما سينماي ناطق به‌تدريج در حال تسخير سينماها بود و قرارداد ديگري با شركت پارامونت امضا شد تا آيزنشتاين كه آن موقع از آمريكا ديدن كرده بود، آن را بسازد. بر خلاف درايزر كه حس مي­كرد كلايد گناه‌كار بود، اما نبايد اين همه جزا مي­ديد، آيزنشتاين معتقد بود جامعه به خاطر اعدام كلايد تقصير دارد. فيلمنامه او شكل استاندارد ديالوگ و دستورالعمل حركت­هاي دوربين را داشت و از جمله شامل توصيف­هايي با ذكر جزئيات از صحنه­آرايي بود. آن­چه او را جذب كرده بود تا فيلم را بسازد، صرفاً ايد­ئولوژي ظهور و سقوط كلايد گريفيث نبود، بلكه چيزي بود که آيزنشتاين ماهيت «سينمايي» نثر نويسنده مي­ناميد؛ تمركز نفس­گير روي لحظات پرتنش خصوصاً صحنه قايق‌سواري و سوار شدن به قطار، درحالي‌كه كلايد به سرنوشت روبرتا فكر مي­كند و صحنه اعدام كه شامل تصاوير تكه‌تكه­اي بود كه مي­توانستند به سكانس­هاي مونتاژي بدل شوند. صداهاي دوگانه در درون كلايد كه به نحوه اجراي جنايتش مي­پردازد، مي­توانستند امكان مونتاژ صوتي را فراهم سازند؛ نكته­اي كه آيزنشتاين را بر آن داشت تا بگويد اين نخستين «مونولوگ» در سينماست. اما پارامونت فيلمنامه آيزنشتاين را رد كرد.

جوزف فن اشترنبرگ كه به‌تازگي موفقيت فرشته آبي و مراكش را پشت سر گذاشته بود، پروژه ساخت رمان درايزر را در دست گرفت و با كمك فيلمنامه­نويسي به نام ساموئل هوفن اشتيان، وجوه جامعه­شناسانه­اي به داستان افزود. فيلم او بررسي خودويرانگري در نزد مرد جواني بود كه جاه­طلبي­هاي اجتماعي، او را به سوي جنايت مي­كشاند. پس‌­زمينه زندگي كلايد به‌دقت توصيف شده بودند و ناتواني كلايد در تصميم­گيري براي انجام جنايت حذف شده بود. مانند بسیاري از فيلم­هاي ناطق در آن دوران، زمان سينمايي فراواني وقف موقعيت اصلي شده بود كه همان صحنه دادگاه باشد. درايزر بعد از اكران فيلم به آن حمله كرد و گفت كه رمانش با وجود اين كه كيفرخواستي عليه نظام اجتماعي آمريكا بود، اما به يك داستان جنايي بدل شده و براي همين كتابش بي­حرمت شده است. به عنوان حركتي كه در واقع يكي از معدود دخالت­هاي نظام قضايي آمريكا درباره چنين موضوعي تلقي مي­شود، دادگاه عالي آمريكا حكم داد كه فيلم به رمان وفادار است. در واقع هم درايزر و هم اشترنبرگ حق داشتند، چون ادبيات را نمي­توان به فيلم تبديل كرد، مگر آن‌كه بخشي از اعتبار و ارزشش را از دست بدهد، اما عناصر بصري به طور كامل ارزش و اعتبار دوباره­اي به كلماتي مي­دهند كه روي كاغذ آمده­اند.

جورج استيونز در 1951 رمان درايزر را با نام مكاني در آفتاب بازسازي كرده و ثابت كرد اين اثر مي­تواند به فيلمي رمانتيك و باشكوه بدل شود كه شش جايزه اسكار بگيرد. در اين نسخه تقديرگرايي كنايه­آميز و تيره و تار درايزر مورد توجه واقع نشده و به تلاش يك فرد پرداخته شده كه مي­خواهد سري بين سرها درآورد، اما به دليل شرايطي تصادفي شكست مي­خورد. در اين نسخه تغييرات زيادي در داستان اعمال شده است. زمان داستان دوره معاصر است و كلايد كه اين­جا به جورج ايستمن تغيير نام داده، در كارخانه توليد حوله و لباس حمام كار مي­كند. در صحنه دادگاه جورج اعلام مي­كند كه نقشه­اي براي قتل نكشيده بود. اين به شكل غيرمستقيم مسئله­اي اخلاقي و فلسفي است كه مورد تأكيد درايزر نبوده است: آيا نقشه كشيدن براي كشتن كسي، عملاً به معناي كشتن آن فرد است؟ نقطه مورد توجه فيلم يعني صحنه­اي كه درايزر عامدانه از ارتكاب به قتل دوري مي­جويد و مجرم بودن كلايد مشخص نمي­شود، نشان دادن اين اتفاق به شكل يك حادثه است. جورج و آليس در قايق نشسته‌اند و درباره آينده­شان بحث مي­كنند. آليس از جايش بلند شده و قايق واژگون می‌شود و هر دو به درون آب مي­افتند. (ضربه كلايد در كتاب به سر روبرتا نشان داده نمي­شود.) يك نماي نزديك نشان مي­دهد كه جورج به‌تنهايي بيرون از قايق سرگردان است كه اين‌بار ديگر مسئله مجرم بودن او در غرق كردن آن دختر جوان را از ما مي­طلبد. لحظات رمانتيك بين جورج و آنجلا دقيقاً به همان شيوه­هاي آثار رمانتيك هاليوودي هستند. كسي آن­چنان كه بايد، قرباني شرايط نيست و برخوردشان با يكديگر در نماهاي نزديك نشان داده مي­شود. هر وقت جورج با آنجلاست، نورپردازي زياد و هر وقت كه همراه روبرتاست، نور كمتري در صحنه­ها ديده مي­شود. در پايان فيلم، يك بازگشت به گذشته جورج و آنجلا را در كنار هم نشان مي­دهد كه با تصوير رفتن جورج براي اجراي حكم سوپرايمپوز مي­شود و داستان عاشقانه رمانتيك بر داستاني تلخ و تراژيك غلبه مي­كند.