سکانس طلایی

قدرت سفید/ قدرت سیاه

سكانس برگزيده فيلمنامه «كوكلاكس‌كلان سياه‌پوست»
  • نویسنده : حسین جوانی

داستان

با این‌که كوكلوس كلان سياه‌پوست ماجرایی را در دهه 1970 میلادی روایت می‌کند، اما اتفاقاتی که در فیلم شاهدشان هستیم، ریشه عمیقی در تاریخ آمریکا و چه بسا زندگی روزمره انسان معاصر آمریکایی دارند. آن‌چه امروزه به عنوان تاریخچه برده‌داری مورد مطالعه قرار می‌گیرد، آن‌چنان هولناک است که حتی تصور آن نیز انسان قرن بیست‌ویکمی را دچار هراس می‌کند. در میانه قرن‌های 15 تا 18 میلادی بیش از 15 میلیون آفریقایی از سرزمین خود دزدیده شدند و برای کار در مزارع پنبه و نیشکر به عنوان برده در آمریکا به فروش رسیدند. جدا شدن از خانواده، تحمل اسارت، زندگی در پست‌ترین شکل خود، شلاق خوردن برای کوچک‌ترین اشتباه و کار طاقت‌فرسا برای تمام عمر تنها ظاهر امر است. آن‌ها انسان‌هایی آزاد بودند که به یک‌باره کرامت انسانی خود را از دست داده بودند و با آن‌ها مثل حیوانات رفتار می‌شد. حتی وقتی در دهه 1860 آبراهام لینکلن «اعلامیه آزادی بردگان» را صادر کرد، فقط برده‌داری به شکل ظاهری برچیده شد. جدایی نژادی، برتر انگاشتن سفیدپوستان از سیاه‌پوستان، سرکوب آن‌ها و جدا نگه داشتن جمعیت رنگین‌پوست از بافت‌های شهری تا میانه‌های دهه 1950 امری عادی و حتی قانونی محسوب می‌شد. تا این‌که در فاصله سال‌های 1955 تا 1968 «جنبش حقوق مدنی آمریکا» به ثمر نشست و این تبعیض آشکار شکل قانونی خودش را از دست داد. بااین‌حال آمریکا به سال‌های بسیاری نیاز داشت که چند صد سال برده‌داری را از اذهان سفیدپوستان سرزمینش پاک کند. سفیدپوستان بسیاری بلافاصله پس از تصویب «اعلامیه آزادی بردگان» و در قالب مخالفت با قدرت گرفتنِ جمهوری‌خواهان به مخالفت با لغو برده‌داری پرداختند.

در میانه دهه 1910 آن‌ها که «کوکلاکس کلان»(به شکل مخفف kkk) نامیده می‌شدند، چنان قدرتمند و بانفوذ شده بودند که به عضوگیری گسترده و اجرای آیین‌های مخصوص به خود دست زدند و با تولید فیلم تولد یک ملت (1915) گامی بلند در جهت بیان دیدگاه‌های نژادی‌شان به شکل یک محصول فرهنگی برداشتند. کوکلاکس‌ کلان به‌سرعت سازمان‌دهی ملی پیدا کرد و میلیون‌ها تن بدان پیوستند و آن‌چه در ابتدا شکلی از مخالفت سیاسی بود، رفته‌رفته به نژادگرایی، کاتولیک‌ستیزی، بومی‌گرایی، یهودی‌ستیزی و کمونیسم‌ستیزی تبدیل شد. در دوران اوج رکود اقتصادی آمریکا و تا پیش از جنگ جهانی دوم این گروه از اقبالی عمومی برخوردار بود. پس از جنگ جهانی دوم نیز آن‌ها به وحشت‌آفرینی خود ادامه دادند و با «لینچ کردن»های گاه و بی‌گاه، روشن کردنِ صلیب‌های آتشین در دل شب و بمب‌گذاری تا دهه‌های 1950 و 1960 به فعالیت خود ادامه دادند، تا این‌که رفته‌رفته منزوی شدند، اما سازمان‌دهی خود را حفظ کردند. در میانه دهه 70 اجتماع آمریکا چنین شکلی دارد: قدرت سیاه‌پوستان در زمینه‌های سیاسی و اجتماعی رو به افزایش است و سفیدپوستان هنوز با این مسئله کنار نیامده‌اند. در چنین شرایطی برخلاف دهه 1930 گروهی مثل کوکلاکس‌ کلان برهم‌زنندگان نظم عمومی به شمار می‌آیند و حاکمیت با وجود محدودیت‌هایی که به واسطه اعمال نفوذ در رده‌های بالایی رخ می‌دهد، خود را ملزم می‌داند در مقابل آن‌ها بایستد.

بدین ترتیب، كوكلوس كلان سياه‌پوست داستان یک تقابل تاریخی‌ است. داستان تقلیل دادنِ انسان‌ها به رنگ‌پوست و نژادشان. فرقی نمی‌کند چه رنگ پوستی داشته باشید یا از چه نژادی باشید، وقتی درگیر این مناسبات شوید، بدون شک موضوعی برای نفرت از دیگران پیدا خواهید کرد. بااین‌حال، اسپایک لی در كوكلوس كلان سياه‌پوست نه روی نمایش این تقابل، بلکه بر رویِ افکار انسان‌هایی متمرکز است که قربانیان این تقابل هستند. انسان‌های میانه‌رویی که فقط می‌خواهند زندگی‌شان را بکنند، اما میان چرخ‌دنده‌هایِ این صف‌آرایی گرفتار می‌شوند. در یک سو کوکلاکس کلان‌ها نفرتشان از سیاه‌پوستان را با فریاد «قدرت سفید» به رخ دیگران می‌کشند و در سوی دیگر، سیاه‌پوستان انزجارشان از سال‌ها زندگی زیر بار ستم را با فریاد «قدرت سیاه». در این میانه دو پلیس مأموریت می‌یابند به دل این گروه‌ها نفوذ کنند؛ ران استالورث، اولین پلیس سیاه‌پوستِ شهرِ کلرادو، و فیلیپ زیمرمن. آن‌ها باید با این حقیقت کنار بیایند که نژادشان نباید مانع از انجام وظیفه‌شان شود. سکانس طلاییِ كوكلوس كلان سياه‌پوست نیز به همین رویارویی اختصاص دارد: کوکلاکس کلان‌ها جشن عضوگیری‌شان را برگزار می‌کنند. در مقابل سیاه‌پوستان قصد راه‌اندازی یک گردهمایی بزرگ را دارند. هم‌زمان اعضایِ افراطیِ کلان می‌خواهند با بمب‌گذاری در مقابلِ خانه پاتریس دوما خودی نشان دهند. با این‌که پلیس و اف‌بی‌آی بر اوضاع نظارت دارند، همه چیز آماده است تا یک جنگ نژادی شکل بگیرد. رئیس پلیس به شکل کنایه‌آمیزی ران را به عنوانِ بادیگاردِ دیوید دوک (رهبرِ کلان‌ها) برمی‌گزیند. از سوی دیگر، فیلیپ به عنوان نیروی نفوذی در مراسم عضوگیری شرکت دارد. تمامی عناصری که از ابتدای فیلم معرفی شده‌اند، در کنار هم قرار گرفته‌اند تا مشخص گردد جنگ بزرگ نه در کف خیابان، بلکه در ذهن و روان انسان‌ها در حال جریان است.

دستاورد بزرگِ فیلمنامه‌ كوكلوس كلان سياه‌پوست این است که بدون آن‌که به ورطه شعار بیفتد، موقعیتی را بازنمایی ‌می‌کند که با وجود عجیب بودن، مستند و روزمره است. هم‌زمانی جشنِ کوکلاکس کلان‌ها و گردهمایی سیاه‌پوستان این موقعیت را ایجاد می‌کند که بیننده این تقابل تاریخی و پوچی آن را به شکلی امروزی تجربه کند. کلان‌ها در حال اضافه کردنِ یک سیاه‌پوست به اعضای خود هستند و در مقابل سیاه‌پوستان در شیپور نفرتی می‌دمند که نتیجه‌ای جز درگیری‌های بدون نتیجه در پی نخواهد داشت. در این میان هم‌زمانیِ نمایشِ فیلمِ تولد یک ملت در جشنِ کلان‌ها و صحبت از تأثیری که روی رفتار جامعه در آن سال‌ها داشته، به‌خوبی نشان می‌دهد نیاز انسان به تبدیل کردن درونیاتش به امری فرهنگی چگونه باعث می‌شود رفتارهای غیرمتمدنانه در دل یک جمع خودشان را به شکل یک آیین متمدنانه بازتولید کنند. ران با آن هیبت، آرایش موها، لباس‌ها و عینک دودیِ متظاهرانه‌اش در جشنِ کلان‌ها وصله ناجوری‌ است که حاکمیت به چنین آدم‌هایی تحمیل کرده. زمانه چنان جسارتی به او داده که جلو برود و از دیوید دوک بخواهد با او عکس یادگاری بگیرد. کمتر از نیم قرن پیش، قرار گرفتنِ سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در یک قاب تنها پس از «لینچ کردن» اتفاق می‌افتاد، حالا اما ران به شکل تمسخرآمیزی با جا زدن خود به عنوان یک سفیدپوست و راضی کردنِ دیوید دوک برای سفر به شهر آن‌ها، واسط رسیدنِ دو آدم افراطی به هم و قرار گرفتن آن‌ها در یک قاب است.

اسپایک لی در كوكلوس كلان سياه‌پوست برخلاف فیلم‌هایی از این دست که ظلمی تاریخی را یادآوری می‌کنند، به شکلی کنایی پرده از تقابلی تاریخی برمی‌دارد که در آن اصلاح رفتار و فرهنگ سفیدپوستان منوط به اصلاح نوع رفتار سیاه‌پوستان است. فرقی نمی‌کند که سفیدپوستان به سیاه‌پوستان بگویند «کاکاسیاه» یا «سیاه‌سوخته»، یا سیاه‌پوستان پلیس‌ها را «خوک» خطاب کنند. تا وقتی که سیاه‌پوستان هم مثل سفیدپوستان به جای ارزش قائل شدن برای شخصیت اجتماعی افراد، از آن‌ها با القابی ساختگی یاد می‌کنند، نمی‌توان توقع تغییر در جامعه را داشت. لی با تکیه بر شخصیت ران نشان می‌دهد راه مقابله با نژادپرستی برخورد مستقیم و قهری نیست، بلکه شکیبایی انسان‌ها برای شکل گرفتنِ فرهنگی تازه از طریق بروز استعدادهای ذاتی ا‌ست؛ فرهنگی تازه که عقاید کهنه را از درون خالی می‌کند. جامعه (با هر گونه تنوع نژادی) و همکاران ران باید به این رشد فکری برسند که او هم می‌تواند مثل هر آدم دیگری یک پلیس خوب باشد، نه این‌که به واسطه سیاه بودنش در ابتدا متجاوز («خوک») تلقی شود. كوكلوس كلان سياه‌پوست تلاشی ا‌ست برای جا انداختن چنین دیدگاهی و سکانس طلایی آن به‌زیبایی این تقابل فرهنگی و نیاز به تغییر رفتار را به بیننده منتقل می‌کند.