به روال هرساله بخش مهمی از شماره بهمنماه به معرفی آثاری که در جشنواره پیش رو حضور دارند، اختصاص دارد. در واقع معرفی عوامل و کلیت فیلم در این ضمیمه، بهانهای است که نام و یادداشت فیلمنامهنویس دیده شود. در میان این فیلمنامهنویسان، افراد و اسامی کمترشنیده و شناختهای را میبینیم که باز هم به روال هر سال برخی از این نامها مانند شهابی میآیند و میروند اما تعدادی هم آمدهاند برای ماندن و نامور شدن؛ همانها که ورودشان قضاوقدری نبوده است. شاید بعد از گذشت یک دهه از تاریخ انتشار این مجلد دیجیتالی بتوان قضاوت کرد از تازهرسیدگانی که نامشان برای نخستینبار روبهروی عنوان {فیلمنامهنویس:} درج شده، که ماند و که نماند.
1968
فیلمنامهنویسان: داوود گنجوی، جواد کتابی، کارگردان: امیرمهدی پوروزیری، مدیر فیلمبرداری: سعید براتی، تدوین: حمید نجفیراد، موسیقی: مسعود سخاوتدوست، مدیر صدابرداری: محمود سماکباشی، طراح صحنه و لباس: اصغر نژادایمانی، چهرهپرداز: ایمان امیدواری، عکاس: نوید سجادیحسینی، بازیگران: امیر نوروزی، امیراحمد قزوینی، پادینا کیانی، منصور نصیری، سیامک ادیب و لیندا کیانی، تهیهکننده: ایرج محمدی
خلاصه داستان
در آستانه برگزاری بازیهای آسیایی ۱۹۶۸ تهران، عدهای میخواهند که نگذارند مسابقه نهایی فوتبال برگزار شود. پس از چند روز پر از دلهره و اضطراب در شب موعود، آشوب همه جا را فرا میگیرد...
سکانس برگزیده
کشتارگاه. غروب. خارجی (سال 1347)
غروب است. گرداگرد میدانچه لاشه گوسفندان از میلههای دم در دکه ها آویزان است و قصابان به جانشان افتادهاند؛ یکی پوست میکند و دیگری دلوروده و شکمبهها را درمیآورد، آن هم درحالیکه باریکه خون لاشهها روی زمین میریزد و آهسته تا حوضچه وسط میدان راه باز میکند. در دورتر عدهای با فریاد و جیغ و داد و زدن ترکه گلههای گوسفند را به زور میان داربستهای چوبی به صف میکنند و در هالهای از گردوخاک رو به سلاخخانه، هل میدهند. صدای ترسیده گوسفندان فضا را پر کرده است. جلوی هر صف، قصابی چاقو به دست ایستاده و دو نفر دیگر به محض ذبح، لاشه را با خودشان میبرند و به قناره میکشند. دو سه نفری هم بساط منقل دور میدان به راه انداختهاند و دود کباب همهجا را انباشته، کبابیها گوشت و جگرها را به سیخ کشیده نکشیده روی آتش میچرخانند و پخته نپخته جلوی افرادی میگذارند که روی تختها منتظر غذا هستند. همزمان درست در میانه حوضچه وسط میدان دهها بچه لختوپتی میان آب خونآلود دستوپا میزنند و هیاهوکنان بازی میکنند. نور خورشید در حال غروب، روی دریاچه سرخ میتابد و جلوهای وحشتناک به تصویر میدهد.
از ورای گردوخاک و دود، ماشینی آن سوی خیابان میایستد. زینب و هادی پیاده میشوند و با هم به این سوی خیابان میآیند. شکم برجسته زینب از این فاصله و از زیر چادرهم مشخص است. زینب حریصانه بین شلوغی چشم میچرخاند، مرتضی گوشهای ایستاده و دارد به آنها نگاه میکند.، زینب میبیندش. ناخودآگاه لبخند روی لبش مینشیند و چشمانش میدرخشد. دریاچهای از خون و بچهها و هیاهو میانشان است. خواهر و برادر لحظهای در چشم هم خیره میمانند. اشک از چشمان زینب سرازیر میشود. مرتضی مهربانانه به زینب لبخند میزند. هادی که هنوز مرتضی را ندیده، با نگاهش اطراف را میپاید. زینب مرتضی را به هادی نشان میدهد. هادی برای مرتضی دست بلند میکند.
(ادامه) کشتارگاه.شب. دکه. خارجی
هر سه نفر روی تخت کنار دکه نشستهاند، زینب فارغ از سر وصدا و جمعیت به برادرش خیره مانده است پیداست عاشق اوست. جلوشان سیخهای کباب و جگر روی نان گذاشته شده، هادی در حال خوردن است.
مرتضی: نمیخوری چرا ؟
زینب: زود باید بری؟
مرتضی(سر تکان می دهد که بله): ولی میام
زینب: کی؟
مرتضی یک لقمه برای زینب میگیرد و به دستش میدهد.
مرتضی: قلبت چطوره؟
زینب: خوبه .. بگو کی میای؟
مرتضی: بچه کی به دنیا میاد انشاءالله؟
زینب خجالت میکشد و سرش را زیر میاندازد.
هادی: ماه دیگه
مرتضی: به دنیا اومد میام
زینب: جون زینب میای؟
مرتضی: معلومه. داییاشم مگه میشه نیام
زینب نگاهی طولانی به برادرش میاندازد و چشمش پر از اشک میشود و سرش را پایین میاندازد.
مرتضی: چیه؟ گفتم میام دیگه
زینب دماغش را بالا میکشد و اشکش را با گوشه چادر پاک میکند.
آبستن
فیلمنامهنویسان: محمد تنابنده، وحید جعفری،کارگردانان: مصطفی تنابنده، محمد تنابنده، مدیرفیلمبرداری: عاطف امیری، موسیقی: فردین خلعتبری، مدیر صدابرداری: امیر عاشقحسینی، طراح صحنه و لباس: سعید هنرمند، چهرهپرداز: محمود دهقانی، عکاس: پوریا نوری، بازیگران: توماج دانشبهزادی، عباس غزالی، سوگل خلیق، رها خدایاری، تیما تقیزاده، مجتبی شفیعی،ع ماد درویشی، ملیسا چوپانی، تهیهکننده: جلال تیموری.
خلاصه داستان
چند جوان در کلبهای قدیمی در مرز آستارا دور یکدیگر جمع شده و محیای خروج از کشور به طور غیرقانونی هستند... همه چیز خوب پیش میرود تا اینکه سروکله بهمن پیدا میشود...
سکانس برگزیده
بهمن: اینارو کجا می بری؟
افشین: من نمیبرم... خودشون میخوان برن...
بهمن: تا حالا پرسیدی ازشون دردشون چیه میخوان برن؟
افشین: به من ربطی نداره... شغل ما مثل مردهشوراس... واسه مردهشور فرقی نمیکنه طرف قاتله؛ فقیر؛ پولداره؟ فرقی نداره که... میشوره...
بهمن: شاید یکی مثل من نخواد عزیزش بره؛ اونوقت چی؟...
افشین: کسی که داره اینجوری میره عزیزی نداره که تن به این کار میده... به خاطر اینه از من میخوان ببرمشون...
بهمن: خب تو نبرشون...
افشین: یکی دیگه میبرتشون... مثل من زیاده... طرف آدم کشته... قرض بالا آورده... بیناموسی کرده میخواد فرار کنه... فکر میکنی الان من بهش بگم برگرد میگه چشم؟... نه... چارتا فحش خار مادر به من میده با یکی بدتر از من میره...
آنتیک
فیلمنامهنویس: حسین حسنی، کارگردان: هادی نائیجی، مدیر فیلمبرداری: آرمان فیاض، تدوین: حمید نجفیراد، محمد بابایی موسیقی: امیر توسلی، مدیر صدابرداری: رشید دانشمند، طراح صحنه: کامیاب امین عشایری، طراح لباس: هدی میرزایی، چهرهپرداز: مهدی صیاد، عکاس: محمد بدرلو، بازیگران: پژمان جمشیدی، بیژن بنفشهخواه، آناهیتا افشار، ستاره پسیانی، امیر نوروزی، علی باقری، غلامرضا نیکخواه، فرزین محدث، تهیهکننده: محمود بابایی
خلاصه داستان
انقلاب شده و کاسبی اِبی و وَلی، آنتیک بازهای قبل انقلاب کساد است؛ اما در بازِ ضریح پر از پول یک امامزاده، مسیر زندگیشان را تغییر میدهد.
اسفند
فیلمنامهنویس و کارگردان: دانش اقباشاوی، مدیر فیلمبرداری: سعیدبراتی، تدوین:اسماعیل علیزاده، موسیقی: کارن همایونفر، مدیر صدابرداری: میثم کیامرثی، طراح صحنه و لباس: داریوش پیرو، چهرهپرداز: محسن ملکی، عکاس: سمیه جعفری، بازیگران: محمدرضا مسعودی، مهدی زمینپرداز، سعید آلبوعبادی، خیام وقار کاشانی، محمدرضا عقدائی یزدی، یاسین مسعودی، محمد عسگری، جلال باوی، طاهر نیک آزاد، مهدی فتحی و نیما جمالی، تهیهکنندگان: مرحوم جلیل شعبانی، مهاجر توحیدپرست.
خلاصه داستان
این فیلم مقطع مهمی از زندگی شهید علی هاشمی از فرماندهان مطرح دوران دفاع مقدس در شناسایی و طرحریزی عملیات خیبر در قرارگاه سری نصرت را به تصویر میکشد.
یادداشت فیلمنامهنویس
متولد سال هزاروسیصدوپنجاهوهشت هستم. پس طبق حساب، الان 45 سالهام. ده سال اول زندگیام در جغرافیای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در بین شهرم آبادان و شهرهای شیراز، اصفهان، اهواز و کمی سوسنگرد گذشت. البته این کمی سوسنگرد به برکت وجود عموی کوچکم که در جنگ مانده بود و مدعی بود که یک راننده ساده است میسر شد. ده سال دوم یعنی از سال ۶۸ تا ۷۸ در خوزستان بین عموها، عمهها، پدربزرگ و مادربزرگ و آنچه به آن طایفه عربی میگویند و البته خانه پدریام که شرکت نفتی بود، در پرسهزدن میان مناطق جنگی با عموی رزمنده و دنبال کردن فوتبال و سینما گذشت. چگونه میتوان یک مرد عرب عشیره شد را از پدربزرگ؛ چگونه میتوان یک جنگجوی شجاع بود را از عمو روزی؛ و چگونه میتوان فیلمساز شد را از سینمای جوان آبادان آموختم. هنوز هجده ساله بودم که یک فیلم جنگی کوتاه با لحن و طمع عربی ساختم به نام مصلوب؛ که خوشبختانه هنوز در فضای مجازی پیدا میشود. وقتی 22 ساله شدم اولین فیلم کوتاه داستانی عربی با زیرنویس فارسی ایران را ساختم که بسیار درخشید. اما شاید که تقدیر این بود که باید 10 سال و کمی بیشتر میگذشت تا در مسیر همراه و همکار فیلمسازان مهم سینمای جنگ (درویش و حاتمیکیا) در فیلمهای بزرگشان شوم، تا برسم به اولین فیلم بلند سینماییام که در سال ۱۳۹۱ در جشنواره فیلم فجر دیده و پسندیده شد. فیلمی که تاج محل نام داشت و نامزد سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی فیلم اول شد. اینجا من ۳۲ ساله شده بودم. درس یا شوخی روزگار است که 10 سال طول کشید تا باور کنم و تشویق و اصرار دوستانم را بپذیرم تا در ۴۲ سالگی، خود پای در راه ساخت فیلم بلند سینمایی جنگی درباره جنگجویانی بسازم که از تبار خودم بودند و تا اینجای زندگی بارها محضر و حال و هوایشان را درک کرده بودم. بهمن ماه ۱۴۰۰، نیت و ارادهام را برای ساخت اسفند قاطع کردم. تمامی تجربه، قریحه، تجربه زیسته، ارتباطات و زندگیام را به کار گرفتم تا بیفروتنی بهترین فیلمی را که میتوانم درباره شهیدی مظلوم و نفیس - به نام علی هاشمی - بسازم. در این راه بسیار بسیار، امداد عینی و غیبی و فراوان عشق و رفاقت به یاریام شتافتند تا فیلمی ساخته شود که خودمان از دیدنش شرمنده نشویم و صد البته سخت آرزومندم که نزد مردم و تاریخ نیز شرمنده نباشیم. از ساخت این فیلم مردافکنِ جانفرسا. دست بوسِ هر زنده، شهید یا مُردهای که در این مسیر یاریگرمان بودند، هستم. و از آنهایی که نبودند و نیستند، گلهای ندارم. با امید به یاد ماندن یاد، خاطره و تصویر شهید کمیابِ جنگِ پرافتخار سربازان خمینی، سرلشگر پاسدار، علی هاشمی.
اشک هور
فیلمنامهنویس و کارگردان: مهدی جعفری، مدیرفیلمبرداری: وحید ابراهیمی، تدوین: میثم مولایی، موسیقی: حبیب خزاییفر، مدیرصدابرداری: امید عاشوری، طراح صحنه: فریاد صالحی، طراح لباس: محمود بیاتی، چهرهپرداز: سیامک احمدی، عکاس: علی فرآورده، بازیگران: رضا ثامری، رویا افشار، تورج الوند، میثم رازفر، شبنم گودرزی، ساره رشیدی. تهیهکننده: مجتبی فرآورده
خلاصه داستان
سفره شام ننهعلی باز مانده بود. صدای آژیر قرمز و صدای ضدهواییها در عمقِ تاریکِ کوچه او را نگران میکرد. ننه علی درانتظار آمدن پسرش از جبهه، آرام روی سکوی ِجلوی در نشست... بیست و دو سالِ تمام.
یادداشت فیلمنامهنویس
حدود 9 سال قبل بود که مستند نام و نشان را ساختم؛ فیلمی درباره شناسایی ژنتیکی شهدای گمنام. در همان فیلم بود که همنفس تعدادی از خانوادههای چشم انتظار ِاین شهدا شدم، گذرم به قطعه ۴۴ شهدای گمنام در بهشت زهرا افتاد و تازه متوجه شدم گمنامی در آن وادی مساویست با خوش نامی. فرهنگ شهادت در دوران دفاع مقدس ما بار معنایی بسیاری از کلمات و عبارات را دگرگون کرد و کلمهها و معناهای نوین آفرید. تا دمی با احوال برخی از این شهدا از نزدیک آشنا نشدم باورم نشد که بسیاری از آنها خود خواستهاند نامشان را همچون حجاب خود از میان بردارند تا بیهیچ پردهای به مقام شهود حقیقت برسند. بیتردید علیهاشمی جوان بیستوهفت ساله اهوازی یکی از این شهدای گریخته از نام و ماندگار در خاطره جمعی ملت ایران است. شنیدن داستان واقعی او و همنشینی کوتاهی با مادرش ننه علی، برای من کافی بود تا مشتاق بازنمایی گوشهای از خلوت میان این مادر و فرزند شوم. امیدوارم که در این مسیر روای صادقی بوده باشم. روحشان شاد و یادشان ماندگار.
سکانس برگزیده
اهواز - خیابان و تاکسی - روز - داخلی/خارجی
در یکی از تاکسیهای شهر اهواز هستیم. چند مسافر از جمله یک پسر جوان در تاکسی نشستهاند. کمی جلوتر نزاع میان دو نفر بر سر یک تصادف کوچک راه را بند آورده است... ماشینها بوق میزنند... یکی از طرفهای درگیر با عصبانیت و به زبان عربی به دیگری فحش میدهد... عدهای برای جدا کردن آنها از همدیگر جلو آمدهاند... راننده تاکسی بعد از عبور از تجمع و دعوا شروع به غر زدن میکند.
راننده: صدام نتونست بگیره اینها بدون خون و خونریزی دارن خوزستان و میگیرن هر جا سرتو می چرخونی عرب... (ناگهان حرفش را میخورد و به یاد مسافران توی تاکسی می افتد)... ببخشید عرب که نداریم اینجا؟... (کسی اعلام نمیکند که عرب است و او با احتیاط بیشتری به حرفش ادامه میدهد)... البته آدم خوب و بد تو همه قومی هست منتهی این برادرهای عربمون یه وقتهایی یه کارهایی میکنن که اون آدم خوبهاشون هم شرمنده میشن...
مسافر یک: هنوز بستان و سوسنگرد یادمون نرفته.
راننده: ها... چه آبرویی از خوزستان بردن.
مسافر دو: حالا شاید چند نفر هم اول جنگی از ترس جونشون به دشمن پناهنده شدن... این حرفها درست نیست عامو. اینها بیشترش شایعه بود.
راننده: کدوم شایعه عامو؟... همونها آبرو و حیثیت عربهای باغیرت رو تو جنگ بردن... بله عرب باغیرت هم داشتیم نمیگیم نداشتیم... آدم حسابیشون مثلا همین علی هاشمی بود... که اون هم معلوم نیست آخر جنگیه یهو کجا غیبش زد بنده خدا...
مسافر یک: اون که میگفتن اسیر شده...
راننده: اگه اسیر شده بود که تا الان باید برمیگشت... مگه دیگه اسیری هم مونده تو عراق؟... الان که دیگه صدام هم سقوط کرد... چه میدونم والله. اون بنده خدا هم پشتش حرف درآوردن میگن شاید پناهنده شده باشه...
مسافر1: وقتی نه کسی جنازهشو دیده نه تو اسرا بوده خب لابد پناهنده شده دیگه.
راننده: یه جوری غیبش زد که هیشکی از این کلهگندهها هم جرات نکرد دیگه اسمشو بیاره...
مسافر 2: حالا نوبت این بیچاره شد... تو اصلا میدونی علی هاشمی کی بود؟
راننده: بله قربونت برم منم بچه همین شهرم... ولی خودت کلاهتو قاضی کن... عجیب نیست اینها هیچ خبری مراسمی یادبودی چیزی براش نگرفتن ؟... خو حتما به خودشون یه خبری رسیده که همهشون ساکت شدن...
مسافر 2: بابا این بیچاره کلی برا ممکلت جنگیده... برا خوزستان خون دل خورده... به خدا خوب نیست این حرفها رو براش در میارین...
راننده: قربونت برم اینها حرف ما نیست... ما مسافرکشها فقط گیرندهایم. درست و غلطش گردن فرستندههایی که سوار ماشین ما میشن...
مسافر 2: ببخشید هر کی هر حرف مفتی زد که ما نباید تکرارش کنیم.
راننده: حق با شماست... اگه شما هم بهت برخورده من معذرت میخوام ولی قبول کن اونهایی که باید بیان به مردم توضیح بدن اگه صداشون درمیاومد چهار کلمه میگفتن لااقل این حرفوحدیثها براش درنمیاومد...
مسافر2: اگه این بابا افتاده بود دست عراقیها میدونی تا الان چه تبلیغاتی باهاش راه مینداختن؟
راننده: په... لابد خودشون یه بلایی سرش آوردن.
میان همین حرفهاست که پسر جوان میگوید:
پسر: آقا ببخشید من همین کنار پیاده میشم...
راننده توقف میکند و پسر پیاده میشود و سپس شروع میکند به پیادهروی در کنار یک خیابان اصلی... به چهره پسر جوان نزدیک میشویم که بغض کرده و اشک توی چشمانش جمع شده است...
بازی خونی
فیلمنامهنویس: مسعود هاشمینژاد، کارگردان: حسین میرزامحمدی، مدیر فیلمبرداری: علیرضا برازنده، تدوین: حمید نجفیراد، موسیقی: حسام ناصری، مدیر صدابرداری: مهراد ابولقاسمی، طراح صحنه: بهزاد جعفری، طراح لباس: مهرناز اکبری، چهرهپرداز: علی شفیعیثابت، عکاس: اردلان آذرمی، بازیگران:ارسطو خوشرزم، سارا حاتمی، پیام احمدینیا، مهیار شاپوری، کیسان دیباج، مجید پتکی، محمد موحدنیا، صادق برقعی، علیرضا گیلوری، احسان منصوری، لیندا کیانی، شادی مختاری، مجید آقا کریمی، تهیهکننده: سعید پروینی.
خلاصه داستان
باید منطقی تصمیم بگیریم، نه احساسی، جنگ عقل سرد میخواد...
یادداشت فیلمنامهنویس
تاریخِ معاصر ایران، از دوره مشروطه تا کنون، سرشار از بزنگاههایی است، که نقش مردم به مثابه ملت در این بزنگاهها بسیار تعیینکننده است. از همان ابتدای دوران مشروطه، روشنفکرانی که بیشتر مبانی فکری خود را از فلسفه و تاریخ و ادبیات غرب وام گرفته بودند و درحقیقت به دنبال تبین مبانی مشروطه بودند دریافتند که مشروطه بدون مشروعه راه به جایی نخواهد برد. همین پیوند مفاهیم بود که مشروطه مشروعه را پدید آورد که ماحصل آن، انقلاب سال پنجاهوهفت بود که درنهایت منجر به استقرار نظام جمهوری اسلامی ایران گردید. در تاریخ صدساله مشروطه، بدون شک تنها جریانِ سیاسی، که موفق به استقرار یک دولت – ملت شد، نظام جمهوری اسلامی ایران است، که زیربنای آن ملتسازی بود در مقابل برساخت نهادهای حکمرانی. از این روی هرگاه که این نظام نوپا در گزند مخاطرات و تهدیدات داخلی و خارجی قرار گرفت، نقش مردم و ایستادنشان در سمت درست تاریخ زمینهساز خروج از بحرانهای امنیتی گردیده.
سال 1360، اوج این مخاطرات بود، جنگ تحمیلی از یک سو و ظهور و ثبوت گروههای التقاطی _ با رویکردِ مصادره ملت به نفع جریان فکری خود _ از سوی دیگر، منجر به آشوبهایی گردید که درنهایت با حضور مردم در صحنه درگیریها ناکام ماند. فیلم سینمایی بازی خونی، بازسازیِ یکی از همین بزنگاههاست، اتحادیه کمونیستهای ایران با گسیل شاخه نظامی خود تحت عنوان سربداران به جنگلهای آمل و آغاز مبارزه مسلحانه، امید داشت که با همراهی مردم، اقدام به سرنگونی شهر آمل و به تبع آن نظام جمهوری اسلامی ایران نماید. امیدی که دچار خطای شناختیِ فاحشی بود از دولت – ملت جمهوری اسلامی ایران. پرداختن به ضرورت ملت بودن و یادآوری آن در زمان حال سوژهای است که میتواند چراغ راه آینده باشد.
سکانس برگزیده
در سالن تاریک اجتماعات، شبستری در حضور حاج کاظم، احمد و حجت، اسلایدهایی را روی پرده میاندازد و توضیح میدهد
شبستری: حسین ریاحی معروف به ناصر، 42 ساله، متولد اصفهان، سال 55 با افرادش تحت عنوان گروه پویا با سازمان انقلابی کمونیستها متحد میشه و اتحادیه کمونیستهای ایران و تاسیس میکنه، طبق آخرین اطلاعاتی که از جلسه تیر ماهشون داریم، ریاحی طراح عملیاتیِ به نام قیام فوری، خودشون ناصر بزرگ صداش میکنند.
شبستری اسلاید دیگری را نشان میدهد
شبستری: سیامک زعیم معروف به شهاب، 35 ساله، تحصیلکرده دانشگاه برکلی... تو جنبش ضدجنگ ویتنام حضور پررنگی داشته و به عنوان کمونیست خطرناک تو لیست سیاه FBI قرار داره، شهاب رهبر ایدئولوژیک – سیاسی سازمان اصلیه!
شبستری اسلاید دیگری را نشان میدهد.
شبستری: رفیق پیروت محمدی معروف به کاک اسماعیل، 27 ساله، فرمانده نظامی سربداران، بعد از انقلاب تو جنگهای دهقانی کردستان از نفرات اصلی بوده یه مدتی هم فرماندهی تشکیلات پیشمرگِ زحمتکشانُ به عهده داشته، اگه بخوام تو یه کلمه تعریفش کنم اون کلمه، چریکِ!
همه سکوت کردهاند، شبستری ویدیو پروژکتور را خاموش میکند.
شبستری: (در تاریکی) ما با یه گروه آموزش دیده سروکار داریم...
احمد بلند میشود و چراغ را روشن میکند، نور چشمان شبستری را آزار میدهد.
احمد: مگه فرقی هم میکنه؟
شبستری: تو ماهیت نه
احمد: برای ما هر گروهی که علیه مردم دست به اسلحه ببره میشه دشمن!
بازی را بکش
فیلمنامهنویس: لادن شیرمرد، کارگردان: محمدابراهیم عزیزی، مدیر فیلمبرداری: حسین جلیلی، تدوین: نیما جعفری جوزانی، موسیقی: پیام آزادی، مدیر صدابرداری: امیر نوبخت حقیقی، طراح صحنه: مهدی موسوی، طراح لباس: ثمینه افتخاری، چهرهپرداز: عباس عباسی، عکاس: روزبه خسروی، محسن کرمانی، بازیگران: محسن کیایی، هدی زینالعابدین، محمد بحرانی، متین حیدرینیا، حدیث بیابانگرد، پوریا رحیمیسام، تهیهکننده: مصطفی کیایی.
خلاصه داستان
مسعود کوهی بازیکن فوتبال در حین مسابقهای رسمی بر اثر خطای بازیکن تیم مقابل دچار مرگ مغزی میشود. با شکایت موسی برادرش از بازیکن تیم مقابل، ماجرا ابعاد تازهتری پیدا میکند.
یادداشت فیلمنامه نویس
توپ هیچگاه از سمتی که منتظرش هستید نمیآید؛ جملهای است از آلبر کامو. مثل چیزهایی که در جریان نوشتن فیلمنامه اتفاق افتاد؛ اتفاقهایی که منتظر هیچکدامشان نبودم. طولی نکشید که در جریان تحقیقاتِ میدانی برای نگارش این فیلمنامه، فهمیدم کم نیستند کسانی که دوست ندارند چنین فیلمنامهای نوشته شود و برای جلوگیری از درز اطلاعات چه کارهایی که نمیکنند. تقریباً سه سال نوشتنش کِش آمد. بازنویسی پشت بازنویسی، تغییرات اساسی و زیرورو شدنِ هر آنچه نوشته بودم؛ اما درنهایت همه چیز جفتوجور شد و شد بازی را بکش. فکرِ نوشتن فیلمنامه در ابتدا برای یک فیلم کوتاه بود، قرار بود با محمدابراهیم عزیزی، در مورد پانزده دقیقه بین دو نیمه در رختکن بنویسیم؛ اما حین جستوجوها، به ویدئوی صحنه مرگِ میکلوش فِهِر، بازیکن مَجار که در زمین فوتبال از دنیا رفته بود برخوردم. صحنه تکاندهندهای بود؛ همه در زمین گریه میکردند؛ بازیکنان هر دو تیم، تماشاچیان و حتی داور. این شد که سروکلهی بازی را بکش در زندگیام پیدا شد و این تازه آغاز ماجرا بود. در جستوجوهای بعدی به حقیقتهای سیاهی رسیدم، که شکل دیگری از فوتبال را به نمایش میگذاشت؛ نه آنچه ما میبینیم و میشناسیم. بازی را بکش بخش خیلی کوچکی از این سیاهیهاست؛ فیلمی است در مورد فوتبال، اما به فوتبال محدود نمیشود. با همه اینها فوتبال هنوز هم زیباست و نوشتن در مورد فوتبال تجربهای جذاب و هیجانانگیز؛ بهخصوص که من از کودکی عاشقِ فوتبال بودم. من با هگوئیتا عاشق فوتبال شدم. دلم میخواهد اگر روزی من را بهعنوان یک نویسنده شناختند، جوری بشناسند که هگوئیتا را در فوتبال میشناسند: مثل عقرب.
سکانس برگزیده
بیرون قهوهخانه/ خارجی/ روز/ ادامه
موسی با سیامک درگیر شده است. عدهای (از جمله دایی) با شنیدن سروصدا از قهوهخانه بیرون میآیند. موسی با شدت سیامک را میزند. سیامک پخش زمین شده است. چند نفری به قصد جدا کردن جلو آمدهاند؛ چند نفری تماشا میکنند و...
موسی: زورت به بچه رسیده؟ مردی بیا منو بزن.
سیامک: مرد بودی خودت میاومدی بچه رو نمیفرستادی...
دایی: آقا موسی غلط کرد...
موسی: این دیگه غلط نبود، گه زیادی بود... (میزند.)
عدهای به سختی جدایشان میکنند. دو نفر زیر بغل سیامک را میگیرند و با خود میبرند. چند نفری پراکنده میشوند، اما عدهای همچنان تماشا میکنند.
موسی: (بلند. خطاب به جمع) کدوماتون سر خطای مسعود بردین؟ تو جیب کدوماتون پول اومده؟ پای همهتون گیره. هر کی حرف نزنه خون مسعود گردنشه.
دایی: (پیرمرد صاحب قهوهخانه) آقا موسی صلوات بفرستین...
پسر جوانی لیوانی آب به دست دایی میدهد. دایی به سمت موسی میرود. آب را بهسمتش میگیرد. موسی لیوان را نمیگیرد.
دایی: (به جمع) وانستین، برین...
موسی بلند میشود و میرود.
بچه مردم
فیلمنامهنویسان: فائزه یارمحمدی، محمود کریمی، کارگردان: محمود کریمی، مدیرفیلمبرداری: میلاد پرتوی، تدوین: عمادخدابخش، موسیقی:کریستف رضاعی، مدیرصدابرداری: پرویز آبنار، طراح صحنه: بابک کریمیطاری طراح لباس: نازنین خزاعی، چهرهپرداز: احسان روناسی، عکاس: زهرا مصفا، باران انوری، بازیگران: گوهر خیراندیش، رضاکیانیان، حسن معجونی، بهروز شعیبی، سیامک صفری، سیاوش چراغیپور، امید روحانی، زهرا داوودنژاد، سیدجواد یحیوی. تهیهکننده: سیدعلی احمدی
یادداشت فیلمنامهنویس
فائزه یارمحمدی: وسط شلوغی راهروی دانشگاه بود که خیالم از بچه مردم راحت شد. استاد در یک دست لیوان آبی داشت و دست دیگرش پر از کتاب بود. دانشجوها امان نمیدادند، که بخت و اقبال به دادم رسید و خودش اشاره زد که کارت را بگو. داستان را میان بالا پایین رفتن از پلهها، راهرو و لیوان لغزنده تعریف کردم و از یک جای قصه به بعد مثل آدمی که وسط رانندگی یادش بیفتد که بچهاش را گم کرده به گریه افتادم. قصه که تمام شد گفت: «حالا برای یه فیلم سینمایی چرا گریه میکنی؟» گفتم نمیدانم. دردم آمده. گفت: «پس درست رفتید.» تایید ابعاد روانشناختانه قصه را که گرفتم دلم میخواست از شوق هرچه تا آن روز -کلاه بر سرم رفته- را یکجا به هوا پرت کنم چراکه اصلا کار آسانی نبود در جادهای که هیچ از آن نمیدانستیم پا گذاشتن و از دانه گیاه تلخی حلوا پختن. برای همین ایستادن در آن نقطه که هم دردمان بیاید و هم فیلمنامه را دوست داشته باشیم خیلی خبر خوبی بود. بچه مردم اولین فرزند من و محمود کریمی است که هرچه داشتیم به پایش ریختیم؛ از سواد و تجربه و مشورت بگیرید تا صبوریهای بسیار و التماسهای بسیارتر به درگاه خداوندی. کشف اندکی از حقیقت بچههای مردم سخت بود و نوشتن سختتر و جان به دربردن از پس ساختنش ورای هردو. این قصه خوشاقبال بود که وقت زادهشدن در بغل همان کسی افتاد که قرار بود بسازدش؛ و ما خوشبختتر که خداوند سخاوتمندانه او را به ما بخشید. نام میآورم از یوسف اصلانی، سیدعلی احمدی، مسعود مددی و تمام کسانیکه بچه مردم را فرزند خودشان دانستند و هرچه میدانستند و میتوانستند را خالصانه به پایش ریختند. امیدوارم که شکرانه این فرصت یگانه را بهجا آورده باشیم و لذت و تجربه سینما را توأمان به تماشاگر این فیلم هدیه کنیم.
خلاصه داستان
تاجی: هر قصهای را دقت کنید میبینید قهرمانش از یه جایی رو پای خودش وایساده. الیور توییست یه جور، سهراب و فریدون اونجور، حضرت یوسف چهارسالش بود رفت عزیز مصر شد. حضرت موسی رو بگو؛ همین که دنیا اومد دادنش به آب. ماشالا نرهغول شدین، پاتون اینجاس سرتون اونجا. وقتشه خودی نشون بدید...
سکانس برگزیده
روز- داخلی/ املاک عادل- داخل اتاقک خرپشته
اتاقکیست در خرپشته، بههم ریخته و محقر. هوای اتاقک گرم است و مرد دکمههای لباسش تابهتاست (در عجله لباس را پوشیده) بچهها معذب ایستادهاند. مرد دور خودش میچرخد و چیزهایی را جابهجا میکند.
مصطفی: کارتون فقط خونهست هان؟
ایرج: (بلافاصله) شما معتادی؟
مرد: (خندهاش گرفته با مکث میپرسد) از شهرستان اومدین؟!
منوچهر: آقا تاجی آدرستونو داده. خونه نداریم.
مرد: تاجیِ شبانهروزی؟ خب چرا زودتر نمیگید. بچه پرورشگاهی هستین؟
ابوالفضل: پرورشگاهی یعنی چی، آدمیم میبینی که...
مصطفی: (کاغذی بر میز میگذارد) معرفینامه. حالا خونه داری شبو ویلون نشیم؟
مرد: خونه که چه عرض کنم. جا ولی پیدا میشه. این مدت کاسبیمون ریخته بههم حقیقت. ولی برا شما... (این پا و آن پا میکند و نگاهی به در و دیوار) اینجا چطوره؟
ابوالفضل: اینجا؟ پولیه؟
مرد: (طعنه) همینکه سایتون بالا سرش باشه کافیه. املاک بودهها! الانشو نبین از آبرو افتاده.
ایرج: (لباسهایش را کم کرده) همیشه همینقد گرمه؟
مرد: وقتاییکه نونوایی پخت میکنه. میگم کار که دارید آره؟
مصطفی: داریم. (پسرها برمیگردند سمت مصطفی)
مرد: خوبه... ماهی پونصد دارین بدین؟ جهنم، بلکه مام ثوابی کردیم.
مصطفی قیمت را که میشنود میکشد زیر بازی و بلند میشود و پسرها متعجب، به پیروی از او بلند میشوند.
مصطفی: برو بابا بچه گیر آوردی؟ پونصد چیه؟ یه خونه با سرویس شوفاژ و تلفن و کامل اینقد نیست.
مرد: (صدای بلند) خیل خب چه جوشی از کار درومدی تو. چهارصد خوبه؟
مصطفی برمیگردد و قیافه ناراضیها را به خود میگیرد و تاییدی به مرد میدهد. مرد همچنانیکه غرولند میکند و دنبال چیزی میگردد، پسرها از حرکت مصطفی کیف کردند.
مصطفی: (کنار گوش ابوالفضل) صفا کردی؟ سفت بزن همیشه. میگیره.
پیشمرگ
فیلمنامهنویسان: صابر اللهدادیان، علی غفاری، کارگردان: علی غفاری، مدیر فیلمبرداری: پیمان عباسزاده، تدوین: حمید نجفیراد، موسیقی: بهزاد عبدی، مدیر صدابرداری: شهرام متولی باشی، طراح صحنه: محمدرضا شجاعی، طراح لباس: بهزاد اقا بیگی، چهرهپرداز: سیدجلال موسوی، عکاس: پویا شاهجهانی، بازیگران: مهدی نصرتی، الناز ملک، عبدالرضا نصاری، مهیار شاپوری، بهرام ابراهیمی، محمد اشکانفر، حسام منظور، تهیهکننده: آرش زینال خیری، محصول: بنیاد فرهنگی روایت فتح، انجمن سینمای انقلاب و دفاع مقدس.
خلاصه داستان
من از همه چی با خبرم که اینجا نشستم. فقط میخوام بدونم اهل زندگی هم هستید؟
یادداشت فیلمنامهنویس
علی غفاری: باید قهار باشی مانند او تا در اوج قلههای یخزده نلرزی، نترسی تا جاودانه شوی. باید سردار سعید قهاری سعید نامت باشد و اسدآباد همدان نشانیات. آری باید هم نشانی باشی با او، تا قلبت و نگاهت لبریز شوق شود و کم نیاوری ...اصلا با او که همنشان باشی دل میدهی و رها میشوی... سینما قهرمان میخواهد و تماشاگر امروز قهرمان میطلبد. نمایش چهره قهرمان بر پرده عریض نقرهای و تقویت سینمای قهرمانمحور نیاز امروز ماست شهید سعید قهاری. سعید یکی از هزاران قهرمان تاریخ معاصر اما گمنام کشور عزیزمان ایران است. شهیدی که کمتر نامش را شنیدهایم ولی یکی از موثرترین فرماندهان نظامی منطقه غرب کشور بوده است. در مهرماه سال گذشته و زمانی که صحبت از ساخت یک فیلم در مورد قهرمان کمنظیر کردستان به میان آمد متوجه شدم که با پروژه سخت و پیچیدهای مواجه هستیم. نزدیک به یکسال تحقیق و پژوهش و گفتوگو با خانواده، دوستان و همرزمان شهید هر روز مسئولیت و نگرانی ما را بیشتر میکرد. چگونه میشود این همه شجاعت و ایمان را به تصویر کشید؟ فیلم سینمایی پیشمرگ فقط یک برش کوتاه از زندگی این شهید بزرگوار است که با همت و تلاش و فداکاری همکاران حرفهای و کاربلدمان به بار نشست. امیدوارم در پیشگاه خداوند و روح بلند این شهید بزرگوار رو سفید باشیم.
سکانس برگزیده
خاله: شما اومدی خواستگاری یا دختر رو پشیمون کنی؟! آدم توی خواستگاری حرفهای خوب میزنه.
سعید: من حداکثرش میتونم یه زندگی خیلی معمولی براتون فراهم کنم. در کل... نه من اونقدر... همونقدر که... یعنی خداوند... سعی میکنم خوشبختتون کنم.
خاله: (آهسته) بگو... خیلی سعی میکنم.
سعید: (با لکنت)... بله... خیلی سعی میکنم خوشبختتون کنم.
دستش را روی صورتش میکشد.
نگاه رضایت خاله به سعید و خنده کوچک سعید و فرحناز.
فرحناز: من از همه چی باخبرم که اینجا نشستم... فقط میخوام بدونم اهل زندگیام هستید؟
سعید: نه... یعنی آره... خب... منم مثل همه آدمای دنیا اهل زندگیام.
لحظهای سکوت بین هر دو برقرار می شود. فرحناز نگاهی به استکان چای مقابلش می اندازد.
فرحناز: فکر کنم چاییتون سرد شد...
تاکسیدرمی
فیلمنامهنویسان: محسن ملکی و محمدپایدار، کارگردان: محمد پایدار، مدیر فیلمبرداری: داوود محمدی، تدوین: علی گورانی، موسیقی: امید روشنبین، مدیر صدابرداری: سعید بجنوردی، طراح صحنه: امیرحسینحداد، طراح لباس: نیاز حمیدی، چهرهپرداز: محسن دارسنج، عکاس: محمدمهدی دلخواسته، بازیگران: مجید صالحی، حسن معجونی، هادی کاظمی، آناهيتا درگاهی، بیژن بنفشهخواه، فرزین محدث، هدیه حسینینژاد، علیرضا مسعودی، جواد خواجوی و آتوسا کلانتری. تهیهکننده: محمدجواد موحد
خلاصه داستان
ماجرای تلاش ٣ شکارچی برای شکار گوزن زرد ایرانی در حال انقراض است.
یادداشت فیلمنامهنویس
برای ثانیه به ثانیهت خون دل خوردم. منتی نیست، خودم خواستم. حالا هم که قد کشیدی و میری پی زندگیت. خوشحالم. برو خدا نگهدارت. فقط و فقط یک چیز ازت میخواهم. هر کجا رفتی، خودت باش. جوگیر نشو. اگر بعضیها دوستت داشتند خیلی ذوق نکن، اگر هم بعضیها دوستت نداشتند دق نکن. کار خودت را بکن. ادای فیلم دیگری را در نیاور. فیلم عزیزم، فقط خودت باش!
ترک عمیق
فیلمنامهنویس و کارگردان: آرمان زرینکوب، مدیر فیلمبرداری: محمد آلادپوش، موسیقی: پیمان یزدانیان، تدوین: مهدی حسینیوند، مدیر صدابرداری: مرحوم مازیار شیخمحبوبی، طراح صحنه و لباس: مجید لیلاجی، چهرهپرداز: شهرام خلج ، عکاس: مجید خمسه، بازیگران: رضا بابک، بابک انصاری، گلچهره سجادیه، تهیهکننده: محسن چگینی
خلاصه داستان
محمود پس از مدتی از مرکز نگهداری بیماران روانی به منزل باز میگردد. با آمدن محمود، فخری، همسر او تمام دروپنجرههای خانه را قفل میکند. در این میان نفر سومی وارد خانه میشود و بهتدریج رازهای تاریک فاش میشود...
یادداشت فیلمنامهنویس
آنچه مرا به سوی این ایده کشاند، کاشت در جوانی و برداشت در سال بلعیدگی بود. سالمندی به خودی خود دردها و مشقتهای خودش را در پی دارد؛ حال آنکه در این میان نیز تنها و بیهمدم باشی. سینمای اجتماعی ایران کمتر از این دریچه با مخاطبش همراه شده است. نسلی که هیچ برداشتی از سال بلعیدگی نداشته باشد قطعا دوران پر رنجی را سپری خواهد کرد. ترک عمیق حاصل همین نوع نگاه است. خطاهایی که در اوج شور و هیجان و شهوت جوانی به آن مبتلا میشویم و در سال بلعیدگی يقهمان را میگیرد.
سکانس برگزیده
22. روز. داخلی. ادامه. اتاق فخری
محمود روی تخت فخری دراز کشیده است. زانوهایش را در شکم جمع کرده طوری که گویی کسی را بغل کرده است. محمود کمی خودش را روی تخت میغلتاند سپس بلند میشود و به سمت کمدی که گوشه اتاق است میرود. محمود دستش را بالای کمد میبرد. این سو و آن سو میکشد و کلید را برمیدارد، کمد را باز میکند. کمد به حالتی است که فضایی برای آویزان کردن لباسها دارد. پائین کمد با تختهای جدا شده است که چندین کفش زنانه به چشم میخورد. محمود لباسهای فخری را با دست کنار میزند و به هر کدام با دقت نگاه میکند یکی دوتا از لباسها را از کمد بیرون میآورد و روبهرویش میگیرد. با هر لباسی که از کمد در میآورد، ثانیهای چشمانش را میبندد. گویی خاطراتی دور در ذهنش جاری شده است، چهرهاش حالتی از پشیمانی دارد. محمود همانطور که لباس را در دست دارد مینشیند با چشم داخل کمد را جستوجو میکند. جعبه کفشی را از بین جعبهها بیرون میکشد، جعبه را باز میکند، درون جعبه را نگاه میکند. دستش را آرام داخل جعبه میکند لنگه کفش را در میآورد کمی نگاهش میکند. سپس به سمت صورتش میبرد طوری که انگار دارد کفش را بو میکند و چشمانش را با حالتی از افسوس میبندد. محمود کفش را درون جعبه میگذارد. در این بین چیزی در کف جعبه نظرش را جلب میکند لنگه دوم کفش را درمیآورد، مقوائی را که کف جعبه است آرام برمیدارد. درون جعبه تعدادی عکس و پاکت نامه به همراه نوار کاستی دیده میشود. محمود یکی از نامهها باز میکند حالا دوربین روی صورت محمود میماند. محمود در حال خواندن نامه است و در حین خواندن گریهای بیصدا میکند. محمود نامه را سر جایش میگذارد و یکی از عکسها را برمیدارد. محمود حالتش دگرگون میشود طوری که دستش را در میان دهانش قرار میدهد و به شدت گاز میگیرد و صدایی شبیه خرناس از گلویش بیرون میآید. محمود عکس را درون جعبه میگذارد. دوربین حالا داخل جعبه را نشان میدهد. محمود میخواهد در جعبه را ببندد که نوارکاست نظرش را جلب میکند. محمود نوار را برمیدارد از جایش بلند میشود و به سمت ضبطی که کنار تخت فخری هست میرود. دستانش میلرزد. نوار را از قاب خارج میکند و درون ضبط میگذارد. انگشتش که به شدت میلرزد بر روی پلی دستگاه میماند؛ گویی توان فشار دادن آن را ندارد. محمود با تمام توانش دکمه پلی را فشار میدهد صدای خشخشی شنیده میشود. پس از لحظهای صدایی شنیده میشود که میخواهد حرف بزند اما گریه امانش نمیدهد. محمود که ایستاده بر روی دو زانو مینشیند. دو دستش را به میزی که ضبط رویش است قرار میدهد، طوری که صورتش مماس با ضبط قرار میگیرد. محمود حالتی شبیه جنون به خود گرفته است، چشمانش به نقطهای خیره شده؛ گویی در عالم دیگری سیر میکند.
چشم بادومی
فیلمنامهنویسان: علیمحمد حسامفر، ابراهیم امینی، کارگردان: ابراهیم امینی، مدیرفیلمبرداری: علیرضابرازنده تدوین: حسین جمشیدی گوهری، موسیقی: مسعود سخاوت دوست، مدیر صدابرداری: مسیح حدپورسراج، زهره علیاکبری، طراح صحنه: رضا رزم، چهرهپرداز: مهدی صیاد، عکاس: پویا شاهجهانی، مژگان اصفهانیان، بازیگران: ساره بیات، مهدی هاشمی، علیباقری، ستایش دهقان، حسین رامه، تهیهکننده: سجاد نصراللهی نسب.
خلاصه داستان
مائده دختر شانزده ساله شیرازی عاشق یک خواننده کرهای شده و برای رسیدن به او قصد دارد خود را به سئول برساند.
یادداشت فیلمنامهنویس
علی محمد حسامفر: وقتی ابراهیم امینی طرح چشم بادومی را نوشت، یک پیشبینی درباره رویدادهای چند سال آینده بود؛ نسلی از راه میرسند که بسیاری از آنها در جهان دیگری زیست میکنند، با ارزشهایی بدیهی برای خودشان و غریبه برای دیگران، پر از شوق و شوریدگی و سرشار از پرسش. تا فیلم به ساخت نزدیک شد، ایران رویدادهای متفاوتی به خودش دید. چنانکه در هر رسانهای درباره این نسل حرف میزدند. از نظر ما، فیلمنامه هم باید جان تازهای میگرفت. مائده، البته نماد این نسل نیست، فردیت دارد. با خواستهها و موانع خاص خودش - بیرونی و درونی - ولی وقتی با قصه او و سویههای شدید و غلیظ شخصیتش همراه میشویم، تصویری از آنچه در آن زندگی میکنیم، هویدا میشود: آدمهایی که انگار قرار نیست زبان هم را بفهمند و هر کدام در کهکشانی مجزا زندگی میکنند. این فیلم درباره «موج کرهای» هم هست و هم نیست. حالا دوازده سال از «گانگنام استایل»ِ جهانگیر میگذرد. جومونگ عالم را تسخیر کرده است و کیپاپ و کیدراما برای هر سلیقهای تحفهای آورده است اما علاقه مائده به «جونگ هیون» شروع قصهای است آشنا و همیشه بدیع و فراتر از این موج. داستانی که هزاران نفر در جغرافیای گونهگون، در عصرهایی با دهها یا صدها سال فاصله تجربه کردهاند: عشقی دیوانهوار، سرکوبی خیرخواهانه، عصیانی شوریدهحال و آغاز سفر. این بار اما سفر قهرمانی را نه فقط قهرمان که همه با هم آغاز میکنند. در کنار ملوک، مائده، باباحسن، متین، اهالی روستا، دوستان مائده، جونگهیون و دیگران، در چشم بادومی یک کاراکتر نامرئی هم وجود دارد به نام «جهان چند فرهنگی». جهانی که به باور من اگر آن را نفهمیم، حتی با خودمان هم غریبگی میکنیم، به جان هم میافتیم و سیالیتِ هویت آزارمان میدهد.
سکانس برگزیده
روز - داخلی و خارجی - مینیبوس خطی و جاده روستایی
مائده در مینیبوس نشسته و خودش را جمع کردهاست. در مینیبوس تعدادی مسافر مرد و زن حضور دارند. یک نفر مرغ و خروس همراه خودش دارد. جو سنگین است و خیلیها زیرزیرکی دخترک را که در آن جمع وصله ناجور است، میآیند. از رادیویِ مینیبوس برنامهای صبحگاهی همراه با پارازیت جادههای کوهستانی پخش میشود.
کدخدا و خالقی(عضو شورای روستا) در ماشین با هم پچپچ میکنند. مائده برای فرار از نگاهها و حرفها، کلاهش را جلو کشیده و به پنجره چسبیده است. بیتاب است تا زودتر وقت پیادهشدن برسد. راننده مینیبوس، چندباری او را در آینه ورانداز میکند. بالاخره طاقت نمیآورد و سر بحث را باز میکند. سکوت ماشین میشکند.
راننده: پسرخاله! میگما، گیساتِ همینجا رنگ کِردی یا تو شهر؟
مائده جواب نمیدهد. خودش را به نشنیدن میزند.
راننده: عذر میخوام، جسارت نشه، سی خانومم میخوام. پسِ محرم و صفر عروسی دعوتیم.
مسافر زن میخِ مائده شده است.
خالقی: آقاپسر تو مدرسه گیرتون نمیدن موهات بلنده؟ ما همیشه باید با شماره چهار کلهمون رو میزدیم. بِیله بچا سر صف انگار جالیزارِ پر هندونه و خربزه بود.
مسافر پیرزن: همو بهتر که گذشت. یه مشت کلهکُدو بودین.
مسافر مرد: شما اومدی کوهنوردی؟ تنهایی؟ تو این برفا؟(به دیگران) دخترا ای روزا دل شیر دارنا!
مسافر پیرزن: (دقیق اندامِ مائده را ورانداز میکند) دختری شما؟
خالقی: دختری آقا پسر؟ لاالهالاالله.
کدخدا: آقای راننده سِیلِ جاده کن. مهمونه، اِقَد اَزِش زبون نَسّونین.
مائده احساس خطر میکند.
خالقی: جوونای خودمون همه میشن شهر، اینا از شهر میان اینجا. اینا فرصته...
کدخدا: صد کِش گفتم خذمتت، گردشگری قاعده داره و الا کی از پول بدش میاد.
مسافر پیرزن: ای اَلِشتی بازیا هنره؟ پناه برخدا.
در حین همین حرفها هستند که یک ماشینسواری از پشت برای آنها چراغ میدهد و بوق میزند. راننده متوجه میشود یک ماشین سواری در تعقیب آنهاست. راننده مینیبوس ماشین را در آینه میبیند و مینیبوس را در حاشیه جاده متوقف میكند. مائده هراسان سرک میکشد و از شیشه جلوی مینیبوس، وحشتزده روبهرو را نگاه میکند. سواریِ تعقیب کننده، جلوی مینیبوس ترمز میزند. بابابزرگ شتابزده از آن پیاده میشود، پشت سرش ملوک پایین میآید، متین از ماشین سواری سرک میکشد. بابابزرگ به مینیبوس نزدیک میشود.
خاتی
فیلمنامهنویس: احمد رفیعزاده، کارگردان: فریدون نجفی، مدیر فیلمبرداری: اشکان اشکانی، تدوین: یوسف بخشایش، موسیقی: آریا عظیمینژاد، مدیرصدابرداری: سعید زند، طراح لباس: مجید لیلاجی، طراح صحنه: سعید اسدی، چهرهپرداز: سودابه خسروی، عکاس: حسن شجاعی، بازیگران: سارا بهرامی، سعید آقاخانی، آناهیتا افشار، فرید سجادیحسینی، علی عامل هاشمی، کاظم نوربخش، آرمیتا مرادی، شادی خلیلی، اشکان اردستانی، ارغوان عزیزی، دنیز بیکمحمدی، تهیهکننده: محمد کمالیپور.
خلاصه داستان
تراژدی وقتی آغاز میشود که محکوم به رفتن میشوی، آن هم وقتی همچون تنهاترین درخت جنگل بلوط ریشه در خاک دواندهای...
یادداشت فیلمنامهنویس
پرداختن به قصهای که برخلاف جریان مرسوم سینمای امروز ما شوخ و شنگ نبود و به رابطه انسان با طبیعت و حیوان میپرداخت و در جغرافیای زاگرسنشینان و در بستر بومی روایت میشد، برای من تجربهای خوشایند و دلپذیر بود. هرچند این تجربه شیرین بدون شجاعت و جسارت تهیهکننده و کارگردانی که مرا دعوت به همکاری کرده بودند قطعا به بار نمینشست. به خصوص که هر دوی آنها برآمده از جریان مستقل سینما بودند و چشم به حمایت هیچ نهاد و سازمانی نداشتند . خاتی تجربهای بود شیرین برای من و صد البته سخت، برای گروهی که اگر صبر و سرسختیشان نبود، فیلم به ثمر نمینشست. خاتی با همه بضاعتش وامدار همه آنهاست.
سکانس برگزیده
دریاچه پشت سد/ساحل. خارجی. روز
ایل و تبار کولیهای جنگلنشین، همراه با ادوات و وسایل زندگی و باروبندیلی که خرکش میکنند، سعی دارند سوار قايقها و لندیگرافت شوند. آثار غبار و خاکستر ناشی از آتشسوزی جنگل، بر روی البسه و موی سر آدمها و شیشه همان چند ماشينی که به روی لندیگرافت منتقل شده، دیده میشود. نوای آکاردئونی که یکی از کولیها میزند قرار است به مردان و زنان درحال کوچ آرامش بدهد. زنان و کودکان هرکدام چیزی در دست دارند. تعدادی گوسفند در هنگام جابهجایی به روی لندیگرافت داخل آب میافتند. چند کولی برای نجات آنها داخل آب میپرند. به غیر از گوسفند، تعدادی مرغ و خروس و غاز و سگ و بوقلمون و الاغ هم در میان کولیها دیده میشوند. داراب با سروصورت و لباسی دوده گرفته و کثیف، کمک میکند تا مردان و زنان ایل، اقلام و حیواناتشان را سوار قایق و لندیگرافت کنند. مردی که کلافه و عصبانیست زیر لب غر میزند.
مرد: ببین چطور آواره شدیم!
داراب: جنگلنشینی همینارم داره.. آتیشه، پرش زندگی یکیتونو بگیره جنگلبانی باید جواب بده.
تعدادی از کولیها به همراه کودکانشان، هنوز در ساحل منتظرند تا نوبتشان برسد و بتوانند وارد لندیگرافت شوند. چندین قایق هم در اطراف لندیگرافت دیده میشوند. داراب با دیدن مرد جوانی که با انداختن برزنت بر روی شیشه کابین ماشینش که روی لندیگرافت است چیزی را مخفی کند، به سمت او میرود.
داراب: هی تو... چی داری قایم میکنی !!؟
جوان: هيچی، یه مشت خرت و پرته.
داراب برزنت را کنار میزند و از همان پشت شیشه دو توله خرس در داخل جعبه می بیند.
داراب: اینا خرتوپرته!... خوبه زنگ بزنم بیان به جرم قاچاق حیوون ببرنت؟
کولی جوان: به توچه .. چیکارهای تو؟
داراب: حالا که بردمت تحویلت دادم میفهمی.
کولی جوان: ولم کن بابا... مادرشون تلف شده بود، نمیخواستم دست شکارچیا بیفتن.
داراب: تو نمیخواد فکر شکارچيا باشی، په من چیکارهم. جنگلبانی چیکارهس؟
همزمان نجات که در داخل قایق خاموش شیلات بر روی آب نشسته با بلندگویی دستی به کولیها هشدار میدهد که مراقب بچهها باشند و هنگام حرکت قایقها به محل قفس ماهیهای شیلات نزدیک نشوند. داراب درحاليکه توله خرسها را داخل کابین ماشین پاترول قدیمی خود کرده، در ماشین را میبندد و با نگاه به بلبشوی ساحل، انگار که دنبال کسی باشد جلوی یکی از زنان را میگیرد.
داراب: خاتیو ندیدی؟
زن: ندیدمش
او درحاليکه جلوتر میرود جلوی یک زن دیگر را میگیرد.
داراب: خاتیو بچههاشو ندیدی؟
زن جوابی نمیدهد و به تنها چیزی که فکر میکند این است که سوار قايق شود و جا نماند. داراب همچنان چشم میچرخاند و با دیدن پیرزنی که روی تخته سنگی دارد نفس میگیرد و سیگار میکشد به طرفش میرود.
داراب: ننه آسو... ننه آسو... خاتی کو؟
ننه آسو: موند نیمد باهامون...
داراب با نگاهی که زیر صورت دود گرفتهاش بیرمق نشان میدهد، به دوردست، جایی که توده دود، آسمان بر فراز جنگل بلوط را در پشت خود مخفی نموده، نگاه میکند.
خدای جنگ
فیلمنامهنویس: احسان ثقفی، کارگردان: حسین دارابی، مدیر فیلمبرداری: سعید براتی، تدوین: سیاوش کردجان، موسیقی: مسعود سخاوتدوست، مدیر صدابرداری: حسین بشاش، طراح لباس: بهزاد آقابیگی، طراحصحنه: بهزاد جعفری طادی، چهرهپرداز: شهرام خلج، بازیگران: ساعد سهیلی، حسین سلیمانی، پیام احمدینیا، نادر فلاح، داریوش کاردان، مهدی حسینی، مهدی فریضه. تهیهکننده: سعید سعدی.
خلاصه داستان
در مورد آرس چیزی شنیدی؟ ... خدای جنگ. پسر زئوس!
یادداشت فیلمنامهنویس
تاریخ برای من بهانه کنجکاوی در مورد انسآنها است. ابزاری که این اجازه را میدهد تا چیزی شبیه خودمان را از بیرون و با فاصله ببینیم. ببینیم اساساً چه هستیم و در معرض چه چیزی قرار گرفتهایم. مهمتر از اینکه جریان تاریخ تکرار میشود یا خیر؛ سرشت انسان است که ثابت است. پس مهمترین چیزی که اصالت دارد همین است و بس. خدایجنگ روایت بخشی از این سرشت انسانی است. نیمنگاهی به بخشی از انسانیترین دوره تاریخی کشورمان. اینکه در این مسیر چقدر درگیر مستندات بودهایم، اهمیتی ثانوی دارد. مهم دیدن رویی دیگر از خودمان است که در روزمرگی این روزهایمان فراموش کردهایم.
سکانس برگزیده
خارجی- رستورانی سنتی - روز
ابراهیم وارد محوطه رستوران میشود. چند تخت به هم چسبیده که تمام تیم لیبیاییها نشستهاند و برایشان دنده کباب سرو میشود. سلیمان روی تختی جدا تنها نشسته است. ابراهیم به سمتش میرود. سلیمان از جایش بلند نمیشود. ابراهیم لبه تخت مینشیند.
ابراهیم: قربانی بعد از نیایشه؟!
سلیمان: جشن رمی جمراته! ... شیطان توی کاخش لرزید بالاخره! خوشحال باش.
ابراهیم: قرارمون پالایشگاه بود.
سلیمان نگاهی به چند دستفروش که لباسهای سنتی کردی میفروشند میاندازد و بلند میشود سمتشان میرود. ابراهیم هم دنبالش میرود.
سلیمان: هیچ پرتابی بدون خطا نیست!
ابراهیم: فاصله کارخونه سیمان با پالایشگاه بیشتر از 8 کیلومتره! خطای این موشکها خیلی کمتر از اینا است!
مکث. سلیمان برمیگردد و درحالیکه سعی میکند خودش را کنترل کند.
سلیمان: این چیزیه که تو کتابها خوندی ابراهیم! تو واقعیت این موشکه که تعیین میکنه کجا بخوره ... انتخاب غلطی هم نمیکنه. چه پالایشگاه چه کارخونه سیمان ... حجت به صدام تموم شد!
بعد برمیگردد و میرود لباس سنتی دخترآنهای را برمیدارد و نگاه میکند.
ابراهیم: ولی این میزان خطا تو شهری مثل بغداد میتونه فاجعه به بار بیاره.
سلیمان: فاجعه اتفاقیه که داره تو شهرهای شما میفته!! ... سر زنها و بچههاتون!
بعد از جیبش عکسی درمیآورد. عکس خودش و دو دخترش. عکس را کنار لباس نگه میدارد. ابراهیم نگاهش به دختران سلیمان است.
داد
فیلمنامهنویس، کارگردان، مدیرفیلمبرداری، تدوین: ابوالفضل جلیلی، مدیرصدابرداری: حسین نوابی، بازیگران: ابوالفضل سلیمی، کاوه دارابی، مسعود امینناجی، شهاب الدین طباطبائی، مهدی ملکی، حسین میرزائیان، تهیهکننده: سیدامیر سیدزاده.
خلاصه داستان
در کانون اصلاح و تربیت؛ زندان نوجوانان، بچههایی که پدر و مادر یا وثیقه مالی یا ملکی ندارند، برای رفتن به مرخصی باید قسم یاد کنند که بعد از مرخصی به زندان برمیگردند. یکی از بچهها حاضر به قسم خوردن نیست. روز بعد قاضی با مسئولیت خودش به او مرخصی میدهد با این شرط که بعد از اتمام مرخصی شرافتمندانه به زندان برگردد.
دست تنها
فیلمنامهنویس و کارگردان: امیرحسین ثقفی، مدیر فیلمبرداری: فرشادگل سفیدی، تدوین: ستاره ثقفی، موسیقی: کارن همایونفر، مدیرصدابرداری: فرزان معاونیان، طراح صحنه و لباس: شراره سروش، چهرهپرداز: سجاد آذرینیا، عکاس: فرجام نیکفرجام، بازیگران: مجید مظفری، نرگس محمدی، شکیب شجره، علی اوجی، محمود نظرعلیان، بهرام ابراهیمی، میثم غنیزاده، تهیهکنندگان: امیر ثقفی، علی اوجی
خلاصه داستان
سه نفر، پدری که دخترش را در نیمه شبی از دست داده، دختری که از سرزمینش به ناچار رانده شده و مردی که به دنبال خودش خیابانها را پرسه میزند، سفر تازهای را با هم شروع میکنند.
یادداشت فیلمنامهنویس
ما فقیر شدهایم و از میراث انسانی دست برداشتهایم. انسانها خیلی وقت است که دیگر صدای همدیگر را نمیشوند و به چشمهای هم خیره نمیشوند و در این جنگل کروکور شاید سینما هنوز بتواند صدای لرزانی را از یک گوشه دنیا به گوشهای دیگر برساند و عواطف خاموش شده انسانی را بار دیگر بیدار کند حتی اگر اندک.
رها
فیلمنامهنویس: محمدعلی حسینی، کارگردان: حسام فرهمند، مدیر فیلمبرداری: روزبه رایگا، تدوین: مهدی سعدی، لقمان خالدی، موسیقی: فردین خلعتبری، مدیر صدابرداری: حامد صمدزاده، طراح صحنه: رسول علیزاده، طراح لباس: آرام موسوی، چهرهپرداز: هادی هاشمی، عکاس: ایران انتظام، بازیگران: شهاب حسینی، غزل شاکری، ضحا اسماعیلیفر، آرمان میرزایی، محمدرضا سامیان، تهیهکننده: سعید خانی.
خلاصه داستان
توحید ۵۵ ساله به همراه همسر و فرزندانش زندگی متوسطی دارند. تا اینکه یک اتفاق خیلی ساده، داستان زندگی آنها را بههم میریزد.
زمانی در ابدیت
فیلمنامهنویسان: سپیده قربانی، علی اصغری، مهدی نوروزیان، مهراوه نوری، کارگردان: مهدی نوروزیان، مدیر فیلمبرداری: مسعود سلامی، تدوین: اسماعیل علیزاده، موسیقی: آرش گوران، مدیر صدابرداری: امیرحسین قاسمی، بازیگران: لیلا حاتمی، نوید پورفرج، بابک حمیدیان، عباس غزالی، بیتا فرهی، ترنم کرمانیان، مرجان اتفاقیان، تهیهکننده: نیکی کریمی.
خلاصه داستان
شوهر مریم بهطور مرموزی ناپدید شده است. او و دختر ۱۲ سالهاش را در بلاتکلیفی رها کرده. آنها امیدوارند که او زنده باشد و روزی به آنها بازمیگردد. اما در این میان زندگی مریم در حال پیچیدهتر شدن است.
زیبا صدایم کن
فیلمنامهنویسان: آرش صادقبیگی، میلاد صدرعاملی، محمدرضا صدرعاملی(براساس رمان زیبا صدایم کن نوشته فرهاد حسنزاده)، کارگردان: رسول صدرعاملی، مدیر فیلمبرداری: سامان لطفیان، تدوین: بهرام دهقانی، موسیقی: کریستف رضاعی، مدیر صدابرداری: طاهر پیشوائی، طراح صحنه: امیرحسین قدسی، طراح لباس: هدی میرزائی، چهرهپرداز: عظیم فرائن، عکاس: مجید طالبی، بازیگران: امین حیایی، ژولیت رضاعی، مهران غفوریان، ستاره پسیانی، رضا عموزاد، زینب شعبانی، ارشیا نیکبین، طاهره جوربنیان، تهیهکننده: سیدمازیار هاشمی، محصول:کانون پرورشفکریکودکانونوجوانان، بنیادسینمایی فارابی.
خلاصه داستان
خسرو که در آسایشگاه روانی بستری است تمام این سالها را در فکر دخترش زیبا سپری کرده. امروز روز تولد ۱۶ سالگی زیباست...
یادداشت فیلمنامهنویسان
وقتی قرار شد فیلمنامه زیبا صدایم کن را بنویسیم میدانستیم کار سختی پیش رو داریم. قبلش چند ورژن نوشته شده بود و هیچکدام به دل کارگردان نچسبیده بود. یکی یک جلد از کتاب خریدیم و خواندیم و زیروروش کردیم. زیبا صدایم کن نوشته فرهاد حسنزاده نویسنده مطرح ادبیات کودک و نوجوان. خط قصه و مضمون و شخصیتها و نقاط عطفش را درآوردیم و گذاشتیم جلویمان. حالا قرار بود ببینیم مثل هر قصه و کتابی، کدام را دوستتر داریم و کجایش را نه و از همه مهمتر کدام درونمایه و نگرش به نگاه و سلیقه کارگردان نزدیک است.
فیلمنامه برداشت آزادی است از کتاب. میگوییم آزاد چون مثل هر اقتباسی در متن دخل و تصرف کردیم برای مناسب حال کردن آن. جایی به قصه اضافه کردیم و جایی از خردهروایتها کم کردیم. جایی شخصیتها را حذف یا زیاد کردیم. گاهی شگرد اقتباس برای تصویر همین است که با طراحی تازه، در مضمون و پلات متن نوجویی شود. کتاب سال نودوچهار درآمده بود و باید زمان حال روایت با امروز جابهجا میشد. مخاطب قرار بود در این سال و دوران فیلمش را ببیند و این مهمترین چالش فیلمنامه بود. کاراکترها و روابط آنها باید به همین روزها ارجاع داده میشد. نوجوان امروز رنجها و شادیها و حتی کردار و گفتمانش با نوجوان یک دهه پیش بسیار متفاوت است.
برای هر سه ما فرصت مغتنمی بود. نوشتن برای رسول صدرعاملی. کارگردان پرافتخاری که هنوز دنبال معنای تازه دادن به متن بود و مدام دوست داشت خسرو و زیبای قصهاش را با معانی تازه چندوجهی کند. امید که از پسش برآمده باشیم.
سکانس برگزیده
روز - درون - اتاق قاضی
زیبا شانزده ساله سرزنده و جسور نشسته روی صندلی دادگاه کوله و کیف تنیسش را گذاشته روی صندلی کناری، نمیداند چه کار کند و هول شده، پشت سر زیبا روی دیوار، لوگوی دادگستری زده شده، قاضی از روی کاغذی میخواند
قاضی: زیبا کشتکار سربندآبادی؟
زیبا: (اصلاحش میکند): کشتکار آقای قاضی.
قاضی: گزارش پزشک قانونی...
زیبا از توی کلاسورش پاکت مهروموم شدهای در میآورد و نیمخیز میگذارد جلوی قاضی.
زیبا: بفرمایین.
زیبا دوباره مینشیند سر جایش. قاضی مردی جا افتاده پاکت و کاغذ را باز و بررسی میکند از پشت عینک به کیف تنیس زیبا نگاه میکند.
قاضی: ساز میزنی؟
زیبا: (هولزده کیف را از پشت صندلی میگذارد رو که درست دیده شود) راکت تنیسه حاج آقا.
قاضی: چرا استرس داری؟
زیبا: استرس ندارم.
قاضی: هول نکن چند سالته؟
زیبا: دو ماه دیگه میرم تو هفده
قاضی: پس شونزده دیگه...
زیبا: بله، شونزده
قاضی: اینجا نوشته مشکل قلبی داری.
زیبا: چیزی نیست آقای قاضی، الان دریچه میترال همه گشاده...
قاضی: میدونم، من چیزی نگفتم.
زیبا: (خیالش راحت میشود) از مادرم همین بهم رسید.
زیبا بیقرار و منتظر چشم به دهان قاضی است
قاضی: میدونی گوشت کیلویی چنده؟
زیبا: گوساله هشتصد تومن گوسفندی یک و دویست...
قاضی: سکه؟
زیبا: امامی چهل و پنج تومن، بهار آزادی چهل تومن.
قاضی: امامی چرا گرونتره؟
زیبا: چون جدیدتره حاج آقا.
قاضی: من راکتهات رو میخوام بخرم قسطی بهم میفروشی؟
زیبا: مال من نیست، تعمیریان اینا...
قاضی: خب اگه مال خودت بود. چک سه ماهه هم میتونم بدم.
زیبا: برای به راکت؟ (شوخیش را جمع میکند) نخیر، بفروشم دیگه نمیتونم بخرم.
قاضی: حکم رشد برای چی میخوای؟
زیبا: اسیر شدم آقای قاضی... کار میکنم حقوقم رو نمیدن، نصفه نیمه میدن، بهونه میکنن حساب نداری... میخوام پولم تو حساب خودم ،باشه با کارت خودم... کارتی که اسم خودم روشه برم شیر بخرم، ماست بخرم، میخوام مث بقیه زندگی کنم.
قاضی: بقیه چطورن؟
زیبا: نمیدونم... فقط میدونم لازم نیست مثل من اینقدر زود بزرگ شن، اونا از من خوشبختترن.
قاضی: صبح یکی رو آوردن اینجا. طرف زنش مریض بوده پول هم نداشته داروهاش رو بخره، رفته داروخانه داروها رو دزدیده...
زیبا: بله من متوجه فرمایش شما هستم، ناشکری نمیکنم.
قاضی: گوش نمیکنی، میخوام بپرسم کارش درست بوده؟ دزدی کرده برای زنش؟
زیبا: باید بگم نه؟
قاضی: هر چی دوست داری بگو.
زیبا: ببخشینش.
قاضی: ببخشمش پول داروخونهای رو کی بده؟
زیبا: چقدر میشه پول یه دارو؟ من میدم.
سون سوز
فیلمنامهنویس و کارگردان: رضا جمالی، مدیر فیلمبرداری: عبدالله شکری، تدوین: امیر اطمینان، هما ولیزاده، موسیقی: علی مغازهای، مدیر صدابرداری: عبدالرضا حیدری، طراح صحنه و لباس: رسول علیزاده، چهرهپرداز: رحیم پرواسی، عکاس: وحید یوسفخانی، بازیگران: حمدالله سلیمی، بهروز اللهوردی، مریم مومن، ناصر محبی، صفت آهاری، ولایت خوبدل، تهیهکننده: سلمان عباسی
خلاصه داستان
روستایی که ۲۰ سال است در آن کودکی متولد نشده و مردان، زنان را مقصر میدانند. کاظم، فیلمسازی پیر، ۲۰ سال پیش مستندی درباره نازایی زنان روستا ساخت که خود زنان آن را دزدیده و از بین بردند. اکنون، پس از دو دهه، کاظم متوجه میشود که مشکل از مردان بوده و تصمیم میگیرد با ساخت فیلمی جدید، حقیقت را آشکار کند. اما در این مسیر با مشکلاتی مواجه میشود.
یادداشت فیلمنامهنویس
نزاع برای زایش و بقا ! انسانی که تشنهوار به دنبال بقاست اما هرچه تلاش میکند نتیجهای برای او حاصل نمیشود. او بیآنکه نگاهی به خود بیاندازد ناعادلانه و به دور از انصاف تمام قصورات را به گردن دیگری میاندازد و بدون کوچکترین توجهی در خلال تلخیها و شیرینیها برای حفظ بقا تلاش میکند ولی همچنان نتیجهای حاصل نمیشود . او کورکورانه دست از تلاش برنمیدارد و با اینکه مملو از کاستیها و نقایص است از نگاه کردن به خود امتناع کرده و هرگز حقیقت را نمیپذیرد. روزها در پی هم میگذرد ولی هنوز میوهای بر روی شاخههای خشکیده درخت دیده نمیشود. با اینحال تازیانه نگاهها پرنده کوچک و نحیف را مورد سرزنش قرار میدهد. پرنده کوچک، مستاصل به دوردستها نگاه میکند. کورسوی امیدی میبیند و به سویش پرواز میکند. خود را پشت گرمای دلنشین آن پنهان میکند و به خواب فرو میرود . ناگهان با شنیدن صدایی پر مهر از خواب بیدار میشود و به اطراف نگاه میکند. حس میکند که بار سنگین زخمزبآنها از دوشش برداشته شده و اکنون سبک بال و رهاست...
سکانس برگزیده
روز – داخلی– خانه ننه نازی
مسلم درحالیکه خودش هم در قاب تصویر دیده میشود کلاکت میزند. بعد از اینکه کلاکت را از قاب تصویر پایین میآورد اتاق کاهگلی و قدیمی که تعدادی از زنان و پیرزنان به همراه خانم دکتر در کنار ننه نازی نشستهاند نمایان میشود. همه حاضرین به لنز دوربین نگاه میکنند. ننه نازی پیرزنی 60 ساله با نوزاد تازه متولد شدهاش، جلوی دوربین فیلمبرداری نشسته و سرش را از خجالت پایین انداخته است. در عمق تصویر در چهارچوب در، کاظم در کنار اجاق آتش نشسته و پرتو شعلههای آتش قسمتی از صورتش را روشن میکند. پسر میانسال ننه نازی نیز در آستانه درب ایستاده و با نگرانی مراقب ورود پدرش است. بایرام جوان شیرینعقل روستا به دیوار تکیه داده و درحال خندیدن است. او هر از گاهی به خانم دکتر نگاه میکند و خانم دکتر به او توجهی نمیکند. صمد میکروفون صدا را از پایین به جلوی صورت ننه نازی شوت کرده است.
ننه نازی: اسم من نازیه. همه تو روستا ننه نازی صدام میکنن. 60 سالمه و از اینکه تو 60 سالگی بچهام بهدنیا اومده تعجب میکنم، بچمه! چارهای ندارم باید بزرگش کنم.
بایرام به حرفهای ننه نازی میخندد. خانم دکتر چشمغرهای به بایرام میرود.
ننه نازی(ادامه): دخترمو بیست سال پیش بهدلیل نازا بودن طلاق دادن اما بعد از یه سال دوباره ازدواج کرد و رفت شهر. حالا اون صاحب سه تا بچهست. من از این موضوع خیلی خوشحالم. تازه چهارمی هم تو راهه.
مسلم به لنز دوربین نگاه کرده و میخندد. پسر ننه نازی از حرفهای مادرش شرمسار میشود.
ننه نازی: دخترم خیلی شانس آورد خدا بهش رحم کرد. زنهای بیچاره روستا چه گناهی کردن!؟
پسر ننه نازی با عصبانیت خطاب به مادرش.
پسر ننه نازی: ننه کافیه دیگه! چقدر حرف میزنی؟ الانه آقام میاد.
خانم دکتر: خانومها بلند شین بریم. ننه نازی خدا بچهت رو برات نگه داره. انشاالله قدمش مبارک باشه. پاشین بریم.
در همین حین مسلم رو به ننه نازی میکند.
مسلم: هنوز حرف من تموم نشده! نازی این بچه چندمته؟
ننه نازی (با خجالت): این دوازدهمیه.
مسلم (با نیشخند): اصلا نتونستی بزاییها!
ننه نازی از خجالت سرش را پایین میاندازد. پسر ننه نازی عصبانی میشود. همه حاضرین میخندند.
شاه نقش
فیلمنامهنویس: هومان فاضل (براساس طرحی از شاهد احمدلو)، کارگردان: شاهد احمدلو، مدیر فیلمبرداری: محسن فلاحی، تدوین: مهدی حسینیوند، مجتبی اصفهانی، موسیقی: فردین خلعتبری، مدیر صدابرداری: حسین غفاری، چهرهپرداز: امید گلزاده، طراح صحنه و لباس: امیرعباس دهقانی، عکاس: شهاب احمدلو، بازیگران: بهرنگ علوی، هومن برقنورد، نسیم ادبی، مینا وحید، شهرام قائدی، سیروس میمنت. تهیهکننده: علی قائممقامی
خلاصه داستان
شهاب و ناصر در انتخابات انجمن هنروان سینما کاندیدا میشوند. هرکدام سعی میکنند در انتخابات برنده شوند.
شمال از جنوب غربی
فیلمنامهنویسان: محمد جواد اسلامی، حمید زرگرنژاد، سیدمحمد حسینی، کارگردان: حمید زرگرنژاد، مدیر فیلمبرداری: علی محمد قاسمی، تدوین: حمید زرگرنژاد، مجید طارمی، موسیقی: حبیب خزاعیفر، مدیر صدابرداری: مسیح حدپور سراج، طراح صحنه: محمدرضا شجاعی، طراح لباس: نیاز حمیدی، چهرهپرداز: شهرام خلج، عکاس: سمیه جعفری، بازیگران: مصطفی زمانی، امیر آقایی، بهناز جعفری، مهدی زمینپرداز، هومن حاج عبداللهی، علی دهکردی، امیررضا دلاوری، مهدی احمدی، سیامک صفری، تهیهکننده: مهدی مددکار، محصول: بنیاد فرهنگی روایت فتح، انجمن سینمای دفاع مقدس.
خلاصه داستان
یک کامیون پر از مواد منفجره از مرز عراق وارد شهرهای شمالی ایران شده تا توسط افرادی برای تخریب اماکن مهم بهکار گرفته شود. مهدی و یارانش طی تعقیب و مراقبت کامیون را گم میکنند و مهمترین هدف بمبگذاری تا آخرین لحظات نفسگیر نامشخص باقی میماند...
یادداشت فیلمنامهنویس
حمید زرگرنژاد: به تصویر کشیدن رنج مردم در سایه یک حمله ایدئولوژی و جنگ ناخواسته که با بیزاری از واقعیت، صرفا چگونگی رسیدن به هدف را فریاد میزد و جوانان را به ابزاری برای کشتار بیرحمانه قرار میداد؛ انگیزه پررنگ و کافی برای نگارش فیلم سینمایی شمال از جنوب غربی بود. از این رو بر آن شدیم تا برای بازسازی وقایع تاریخی، سماجت مردم در میل به آزادی و در کنار هم بودن، برای بازگشت آرامش به سرزمین سبز شمالی کشور، این اثر را برای ساخت و نمایش بر پرده نقرهای بنویسیم. فیلم با قصهای نو در گونه حادثهای در بستر درام خانوادگی به تصویر کشیده شده و با پرداخت به بحرانهای ناگفته جوانان کمسنوسال دهه شصت در مواجه با مسئولیتهای بزرگ و خطیر، روایت خود را پیش میبرد...
سکانس برگزیده
۵۲-روز. خارجی. جنگل. کنار ریل. ادامه
یحیی و بابک به موازات ریل در جهت سمت راست پل میروند...
۵۳-روز. خارجی. جنگل. میان درختان. ادامه
مهدی در کنار ناصر، حبیب و مجید تا جایی که باران بگذارد آن دو را زیر نظر دارند و رفتنشان را دنبال میکنند. ۵۴-روز. خارجی. جنگل. کنار ریل. ادامه
صدای سوت قطار از پشت سر یحیی و بابک بلند میشود... از شدت باران از سروصورتشان آب میچکد و همچنان در امتداد ریل پیش میروند. قطار نزدیک میشود از کنار یحیی و بابک میگذرد. یحیی بابک را نگه میدارد تا قطار بگذرد. یک لحظه بابک یحیی را هل میدهد و به راحتی دستش از دستبند بیرون میآید و قبل از عبور قطار میپرد آن طرف ریل. یحیی شوکه میشود، تا از زمین بلند شود قطار از ریل میگذرد و میان او و بابک فاصله میاندازد. یحیی خیس و گلی اول همپای قطار میدود اما نمیتواند عبور کند. این در حالی است که بابک خلاف مسیر او میدود. یحیی برمیگردد و این طرف ریل بابک را تعقیب میکند.
۵۵-روز. خارجی، جنگل میان درختان. ادامه
مهدی که ماجرا را دیده میدود سمت ریل. حبیب و ناصر و مجید هم به سمت ریل میدوند.
۵۶ -روز. خارجی، جنگل، کنار ریل. ادامه
پشت سر یحیی اول مهدی و بعد ناصر و حبیب و مجید به کنار ریل میرسند. بارش باران کار را سختتر کرده و حرکتشان را کند کرده است. بابک به سمت رودخانه میدود. مهدی و بقیه کلت و اسلحه بیرون میآورند تا تیراندازی کنند. بابک میپرد درون رودخانه. یحیی یک لحظه مبهوت حرکت بابک میشود و درجا میایستد و. مهدی و بقیه هم غافلگیر میشوند. یحیی میرود آن طرف ریل و از کمی جلوتر میپرد درون رودخانه از ارتفاعی۱۰ متری
۵۷-روز. خارجی. رودخانه. ادامه
یحیی درون آب میافتد و بعد از زیر آب بالا میآید و در آب غوطهور میشود. او سعی میکند بابک را پیدا کند. یک لحظه بابک را جلوتر میبیند.
58 -روز. خارجی، جنگل، رودخانه، ریل راه آهن
بالای رودخانه مهدی جلوتر میدود و حبیب و ناصر و مجید هم پشت سر او. درون رودخانه بابک و یحیی در آب غوطهورند اما بابک خیلی جلوتر است. مهدی، مجید، ناصر، حبیب به سمت بابک تیر میزنند تیرها در آب مینشینند. اما بابک در پیچ رودخانه گم میشود و از نگاه آنها پنهان میشود. آنها بالای رودخانه زیر باران خیس آب پریشان و پراکندهاند. دست مسلح مهدی مثل بقیه کنار پا آویزان است و از آن کاری ساخته نیست. یحیی هم در آب غوطهور است. اما معلوم است او هم ناامید شده است. او میایستد و در عمق کم به طرف بقیه برمیگردد.
شوهر ستاره
فیلمنامهنویسان: ابراهیم ایرجزاد، ندا رسولی، کارگردان: ابراهیم ایرجزاد، مدیر فیلمبرداری: علیرضا برازنده، تدوین: ابراهیم ایرجزاد، هانیه جلوخانی، مدیر صدابرداری: سهیل متولی، موسیقی: بامداد افشار، چهرهپرداز: ریحانه عادل نژاد، طراح صحنه: پوریا اخوان، طراح لباس: زهرا صمدی، عکاس: ایران انتظام، بازیگران: فریبا نادری، حامد بهداد، نازنین احمدی، فریده سپاه منصور، سوسن پرور، نوشین مسعودیان، نادر سلیمانی، هومن حاجی عبدالهی، میثم دامنزه. تهیهکنندگان: علی اوجی، نرگس محمدی
خلاصه داستان
ستاره، زنی بیوه و کارگر، پس از مواجهه با علائم یائسگی زودرس، تصمیم میگیرد زندگیاش را تغییر دهد.
یادداشت فیلمنامهنویس
زندگی یک زن در جامعه امروزمان، با هر عنوانی؛ اگر مادر است، اگر همسر است، اگر خواهر است، اگر دختر است، دچار قضاوتهای بسیاری است که رهایی از این قضاوتها، قدرت و استقامت بسیاری از ایشان میطلبد. از شروع نوشتن تا انتهای مرحله ساخت فیلم شوهر ستاره بر این بودم تا قدمی بردارم هر اندازه موثر برای فهم بخشی از این وضعیت، باشد تا روزی را ببینیم که در آن، زنان این سرزمین آنچنان که شایسته ایشان است، دیده شوند.
صد دام
فیلمنامهنویسان: پدرام پورامیری، رضا فخار، رضا عطاران، کارگردان: پدرام پورامیری، مشاور کارگردان: رضا عطاران، مدیر فیلمبرداری: حسن لشگری، تدوین: اسماعیل علیزاده، موسیقی: سروش انتظامی، مدیر صدابرداری: علیرضا علویان، طراح صحنه: محمدحسین کرمی، طراح لباس: پگاه سعیدی، چهرهپرداز: عباس عباسی، عکاس: مریم تختکشیان، بازیگران: رضا عطاران، پریناز ایزدیار، آزاده صمدی، عباس جمشیدی، امیراحمد قزوینی، تهیه کننده: مجتبی رشوند.
خلاصه داستان
صدام به ایران میآید.
یادداشت فیلمنامهنویس
صدام در دل تاریخ معاصر پیش میرود و برخلاف آن پارو میزند و با هر پاروی مخلاف خلق موقعیت کمدی میکند. و بعد از صدام هم میشود خندید.
صیاد
فیلمنامهنویس: حسین ترابنژاد، کارگردان: جواد افشار، مدیر فیلمبرداری: داود محمدی، تدوین: خشایار موحدیان، الاهه ایزدی، موسیقی: مسعود سخاوتدوست، مدیر صدابرداری: فرشید احمدی، طراح صحنه و لباس: محمدرضا شجاعی،عکاس: علی نیک رفتار، بازیگران: علی سرابی، هومن برقنورد، مارال بنیآدم، نادر سلیمانی، محمدرضا هدایتی، ایوب آقاخانی، خیام وقارکاشانی، حامد شیخی، رز رضوی، تهیهکننده: محمدرضا شفیعی.
خلاصه داستان
مدتی است این سؤال رهایم نمیکند، چرا گلولهها از کنارم میگذرند و نادیدهام میگیرند؟!
یادداشت فیلمنامهنویس
شهید صیاد شیرازی نماد ایجاد وحدت است. در آغاز جنگ تحمیلی، در دورهای که هرکس ساز خود را میزند و فرماندهی واحد، جناحی عمل میکند، صیاد شیرازی، از خودش میگذرد، خودش را فدا میکند تا وحدت، ایجاد و حفظ شود، چون میداند بدون وحدت خاک ایران به یغما میرود. در شرایطی که اکنون در کشور ما حاکم است آیا راهی جز وحدت جناحهای سیاسی برای سامان دادن به اوضاع وجود دارد؟ باید صیاد را دید، از خود گذشت، پیرو ولی بود تا چشم طمع به خاک ایران، کور شود. زندگی صیاد شیرازی از دوران نوجوانی پر از فرازهای دراماتیک است. انتخاب این برهه از زندگی شهید صیاد شیرازی با نگاه به شرایط حال کشور اتفاق افتاده است. نمیدانم اثرگذار باشد یا نه.
سکانس برگزیده
روز. داخلی. مسجدی در تهران
علی با محسن رضایی در مراسم شهدای سانحهی هوایی در مسجدی در تهران حضور دارند و آرام با هم صحبت میکنند. مداح روضه میخواند.
نریشن: یکبار از آیتا... دستغیب خواستم که نصیحتی بکنند. بعد از چند بار اصرار گفتند تا وقتیکه خود را مدیون انقلاب و مردم میدانید در راه مستقیم هستید. هر وقت احساس طلبکاری کردید، در مسیر هلاکتید.
محسن: امام در مورد شما با من مشورت کردن. گفتم بهترین گزینه برای فرماندهی نیروی زمینی، سرهنگ صیاد شیرازی.
علی: (شوخ) آقای رضایی، شما خودت هنوز یه ماه نیست که شدی فرمانده سپاه!
محسن: از حاجاحمدآقا بپرسین شما.
علی: حالا که شما کمک کردی تا این بار بیفته روی دوش من، باید کمک کنی قولی که به مردم دادم عملی بشه.
محسن: چه قولی؟
علی: خرمشهر رو به زودی آزاد میکنیم.
محسن کمی جا میخورد و به علی نگاه میکند.
محسن: جناب سرهنگ. ارتش چند تا عملیات موفق داشته که شما همچین قولی دادین؟
علی: ارتش با توجه به عده و عٌدهای که داشته بد عمل نکرده. مضافاً اینکه گوش به فرمان بنیصدر بوده. تو این سه ماه هم چند تا عملیات داشتن که دشمن رو عقب زدن. ولی درنهایت نه ارتش نه سپاه نتونستن دشمنو از خاک کشور عقب بزنن.
محسن: (با لبخند) بچههای سپاه و آقایون ارتش خیلی با هم فرق دارن. همکارای ما در سپاه شجاع و متهورن. ولی سرباز، به عنوان وظیفه میره جبهه. به اجبار.
علی: نه برادر. درست نیست. سرباز هم از همین مردم. سپاه اگه دستاوردی داشته به خاطر شور نیروها بوده، نه برنامهریزی و ساختار درست. شما چند تا تیپ دارین؟ چند تا لشکر دارین؟ اصلاً لشکر ندارین درسته؟
محسن پاسخی نمیدهد.
علی: ما تا عملیات بزرگ موفق نداشته باشیم نمیتونیم مردم رو ترغیب کنیم عازم جبهه بشن.
فریاد
فیلمنامهنویس و کارگردان: محمدرضا اردلان، مدیر فیلمبرداری: احسان کفاش، تیمتدوین: بهرام دهقان، امیرحسین بهروزی، موسیقی: نوید حجازی، مدیر صدابرداری: احمد اردلان، طراح صحنه و لباس: رسول علیزاده، چهرهپرداز: جلال امیری مرند، عکاس: ایوب اردلان، مرصاد الماسی، بازیگران: بهزاد دورانی، مهرداد ضیایی، علیرضا مهران، حمید ابراهیمی، یاسین طلوعی، زندهیاد امیر کبوتریان، تهیه کننده: بهمن اردلان.
خلاصه داستان
کودکی به نام هاوار، برای کار و زندگی وارد مرغداری پرت و افتادهای میشود و ناخواسته درگیر ماجراهایی میشود که جانش را به خطر میاندازد.
یادداشت فیلمنامه نویس
هاوار، نوجوانی است که تمام خانوادهاش در عراق قتل عام شدهاند و به ایران پناه آورده است. برای بار دوم و این بار در محیطی کوچکتر (مرغداری)، جانش به خطر میافتد. همراه با بسط چنین شرایط دشواری، فرایند بلوغ هاوار هم تکمیل میشود؛ فرایندی که او را از یک قربانی، تبدیل به قهرمان کوچکی میکند که میتواند از خودش دفاع کند.
سکانس برگزیده
خارجي- زمين سنگلاخ(محوطه هرمها)- كمي بعد
جعفر هنوز نتوانسته سنگ را بیرون بکشد. زردنبو دارد نزديك مي شود. جعفر میایستد و چفيه سفيدي را كه دور كمرش بسته است باز ميكند و با آن عرق پس گردنش را خشك ميكند، سپس آن را دور سرش ميبندد. زردنبو در فاصله دوري از جعفر ميايستد.
زردنبو: صالح كارت داره.
جعفر: چي شده؟
زردنبو: برق قطع شده!
جعفر سريع به سمت مرغداري راه ميافتد.
جعفر (بيشتر باخودش حرف ميزند): برق چرا قطع شده؟!
زردنبو جواب نميدهد؛ با سوءظن به جعفر خيره ميشودكه دارد از كنارش عبور ميكند. سپس ماشينِ سردار را نگاه ميكندكه دارد در جاده دور ميشود.
خارجی – حیاط مرغداری – کمی بعد
جعفر از سوراخ دیوار وارد میشود و به سمت موتور خانه میآید. چفت در را که از پشت انداخته شده باز میکند و وارد میشود. بعداز مدتی زردنبو هم از حفره درون دیوار وارد حیاط میشود و میآید جلوی در باز موتورخانه میایستد. صالح از داخل سوله دارد آنها را نگاه میکند. زردنبو قدم در داخل موتورخانه میگذارد.
داخلی – موتورخانه - ادامه
زردنبو با تردید وارد میشود. اینجا موتور تراکتوری قرار دارد که برقِ یدکی تولید میکند. موتور با گازوئیل کار میکند. داخل تاریک است. جعفر دور موتور میچرخد، بررسیاش میکند و سعی میکند روشنش کند. زردنبو آرام نزدیک میشود.
جعفر: اون پیت گازوئیل رو بده.
زردنبو سریع پیت گازوئیل را به دست جعفر میدهد. جعفر گازوئیل را در باک موتور میریزد.
صدایی به جز صداهایی که جعفر تولید میکند از گوشهای از موتورخانه (که از چشم زردنبو پنهان است) به گوش میرسد. زردنبو به آن سمت میرود. پایش به سطل فلزیای میخورد که پر از آب است؛ سطل میافتد و زردنبو متوقف میشود. زردنبو با دقت بیشتری آن گوشه را نگاه میکند. انگار کسی آنجاست.
در این هنگام جعفر موتور برق را روشن میکند. صدای موتور در چاردیواری میپیچد. لحظهای بعد نالههای حیوانی که صدایش اکنون گوشخراشتر شده به گوش میرسد.
جعفر (داد میزند): کلید برقو بزن. کنار دره.
زردنبو میرود کلید برق را میزند. اطاق روشن میشود. میرود دوباره گوشه اطاق را نگاه میکند. پسری آشکارا دیوانه نشسته است و دارد جیغ میکشد. پسرک تقریبا 15ساله است. طنابی که دور کمرش پیچیده شده، امتداد یافته است و و او را به تیرکی بسته.
جعفر (داد میزند): ببرش بیرون.
زردنبو، هاج و واج، طناب را از تیرک باز میکند و پسرک را از اطاق خارج میکند.
کفایت مذاکرات
فیلمنامهنویس: حمزه صالحی، کارگردان: سهیل موفق، مدیر فیلمبرداری: روزبه رایگا، تدوین: حسن ایوبی، موسیقی: امیر توسلی، مدیر صدابرداری: علی کیان ارثی، اردلان کیان ارثی، چهرهپرداز: عبدالله اسکندری، طراح صحنه: سعید هنرمند، طراح لباس: مهناز غنی، طراح جلوههای بصری: امیر ولیخانی، عکاس: معصومه صالح بیگی، بازیگران: مهران غفوریان، محسن کیایی، ایمان صفا، رویا میرعلمی، المیرا دهقانی، محمدرضا داوودنژاد، قدرتالله ایزدی، حدیث فولادوند، سارا منجزی، محمدجواد جعفرپور، جواد پولادی، حامد وكيلي، تهیهکننده: سیدابراهیم عامریان
خلاصه داستان
این چیزا تو سریالای ترکی هم قفله
یادداشت فیلمنامهنویس
از متن، همه چیز از متن شروع میشود... فیلمنامه که نباشد، تهیهکننده، کارگردان، بازیگرها، همه... حلقه اتصال خود را از دست میدهند... اما آیا به نویسنده، به خالق جهان داستان، در این کشور احترام گذاشته میشود؟... البته که فیلمنامهنویسها خود در این عدم درک جایگاهشان مقصرند اما نمیشود از اجتماع هنرمندان، رسانهها و حتی مخاطب انتظار نداشت که بدانند همه چیز از متن آغاز میشود... مطمئن باشیم سینمای ایران با توجه بیشتر به فیلمنامهنویسی و فیلمنامهنویس روند روبهرشد امیدوارکنندهای خواهد داشت. امید که روزی در آسمان ما، خورشید طلوع کند.
سکانس برگزیده
مهران: این برادرزنمه... سلطان استانبول، مایهدار، رفیق رجب اردوغان (به نادر) یه چیزی بینش داشت، چی بود؟
نادر: طیب
گوزنهای اتوبان
فیلمنامهنویسان: باقر سروش، ابوالفضل صفاری، کارگردان: ابوالفضل صفاری، مدیر فیلمبرداری: علیرضا برازنده، تدوین: پویان شعلهور، موسیقی: پیام آزادی، مدیر صدابرداری: حسین قورچیان، میثم یاردیلو، طراح صحنه: بابک کریمیطاری، طراح لباس: رعنا امینی، چهرهپرداز: ایمان امیدواری، عکاس: مهدی حیدری، بازیگران: الناز شاکردوست، نوید پورفرج، صدف اسپهبدی، سامان صفاری، سیامک ادیب، بهنوش بختیاری، پیمان قاسمخانی، تهیهکننده: محسن بیابانکی، محصول: شرکت لینکیپر فیلم (ایران و آلمان)
خلاصه داستان
عابس که راننده پیک موتوری است، طی اتفاقی به دنبال ماشین یک بلاگر معروف میافتد. بلاگر فکر میکند عابس خفتگیر است و این در حالی است که گوشیاش روی لایو است و همه چیز به سرعت وایرال میشود.
یادداشت فیلمنامهنویسان
باقر سروش، ابوالفضل صفاری: گوزنهای اتوبان بعد از تمام تلاشش برای ساخت کاراکتر و قصهگویی درنهایت فیلمی درباره تهران است. تهران هیچ وقت یک سوژه ثابت و ایستا نبوده و بر اساس نسبت هر آدمی با خودش، کاراکتر متفاوتی به خود میگیرد و این در تضاد کامل با ایده «متولیان شهر» است که در پی هویتبخشی یکسان برای تهران هستند. تهران این روزها نه پارک، نه معماری، نه خیابان و نه هیچ عنصر تجسمی دیگر است، بلکه تهران «بدن»ها است. این اجتماع بدنها است که شهر را میسازند و این فیلم تصویری از یکی از این «بدن»ها است. بدنی که برای بقا هر روز به مسلخ میرود و شب با کابوسی «یوزفکا»یی به خواب میرود.
سکانس برگزیده
روز. خارجی. فضای خالیِ پشتِ مرغ سوخاری (سکانس آغازین)
در فاصله بین اتمام ناهار و نرسیده به غروب، مجموعه مرغ سوخاری تقریباً خلوت است. موتورهای تحویل غذا در گوشهای به ردیف پارک هستند. عدهای از پیک موتوریها مشغول بازی بیستویک هستند. شیوه بازی بیستویک آنها به شکل مرسوم و با ورق پاسور نیست. در این بازی عددی که قرار است رو شود، رقم آخرِ پلاک ماشینی است که باید از کوچه کناری به خیابانی بپیچد که در معرض دید بازیکنها است. عابس(35 ساله) و مرتضا (30 ساله) دو بازیکن اصلیِ بازی هستند و بقیه که تماشاچی هستند، به دور آنها جمع شدهاند. بانک بازی در جایی که ایستاده به سرِ کوچه مذکور دید دارد و میتواند پلاک آن ماشین را قبل از رسیدن به بازیکنها ببیند. بانک یکی از کارگرهای مجموعه است که تنپوشِ عروسکی مرغ تنش است. بانک، کله عروسک را از سرش درآورده و پولهای طرفین بازی داخل آن است.
بانک: دستِ کیه؟
پیک2: عابس
بانک: چند گفته؟
پیک2: شش
بانک: راستِ پلاک یا چپ پلاک؟
عابس: چپ پلاک.
بانک: دویست و شش قرمز داره میآد.
عابس: شش میخونم، رو نوزده میخوابم.
لولی
فیلمنامهنویسان: رضا فرهمند، امیر اطهر سهیلی، کارگردان: رضا فرهمند، مدیر فیلمبرداری: علی شاهیده، تدوین: رضا فرهمند، مصیب حنایی، موسیقی: امیر محمد نظر، مدیر صدابرداری: مصطفی بهمنی، طراح صحنه: رامین محمدیان، طراح لباس: شیده محمودزاده، چهرهپرداز: سودابه خسروی، عکاس: محمدحسین نصرتزاده، فاطمه دریپور، بازیگران: داریوش امینی، محبوبه سلطانی، ژیلا ال رشاد، حسن عابدی، نرگس هزاره، محمد محمدی، تهیهکننده: جلیل اکبری صحت
خلاصه داستان
سرنوشت گلسا و آگاهی از وضعیت همسرش به رازهایی بستگی دارد که منصور پنهان کرده است. اگر موسی بتواند حقیقت را از او بفهمد و صفورا به موسی کمک کند تا بر لکنتش غلبه کند، شاید خسرو هم منیر را در انتظار تنها نگذارد.
یادداشت فیلمنامهنویس
زیبایی آشفتگی یعنی دردها را شمردن و روزها را به ظلمت تنهایی آذین بستن. قمار برایت ذهن آشفته را با اشک مرهم شدن است. تو تنها در تشنگی بیتاب سایهها، به ملکوت اشتیاق میرسی و اقیانوس اشک را در دل به رقص درمیآوری تا آنجاکه صبوری راهب ابلق تو میشود و با یار بر دردهایتان عاشقانه پا خواهید کوبید. تو در رویای بودن، چنان عشق را مرهم اشتیاق خواهی کرد و به آرامش رهایی میرسی که برای تو لولی شدن، نیاز بودن را عصاره کشیدن به خاستگاه اوست. آری تو قدم بر چشمان ظلمت گذاشتی، مبارک باد لولی شدن.
سکانس برگزیده
شب- داخلی- اتاقی در امامزاده
گلسا، منیر و صفورا در حال چیدن سفره هستند.
صفورا: آقا موسی غذا حاضر است... آقا موسی... (آقا موسی وارد میشود و کنار آنها مینشیند)
گلسا: میگم آقا موسی... شما فردا بعد از امتحان از اینجا میروید؟
منیر: گلسا جان شما چرا اینقدر نگرانی.
گلسا: فردا آقا خسرو میآید. همه از اینجا میریم.
منیر: آقا موسی... فردا که خسرو جان میآید شما هستید برای نکاح... (گلسا به او تنه میزند که ساکت شود)
صفورا: آقا موسی... فردا که آقا خسرو میاد عقدشون رو بخونیم؟ ( موسی به دهانش اشاره میدهد که لکنت دارد) تمرین میکنیم باهم. (موسی تایید میکند. منیر و گلسا در حال غذا گذاشتن هستند.)
صفورا: النکاح و
موسی: النکاح
صفورا: سنتی...
موسی: سنتی...
صفورا: فمن رقب عن سنتی فلیس منی (موسی کوتاه کوتاه تکرار میکند. گلسا دو لیوان در دست میگیرد و بالای سر منیر میسابد گویی قند میسابد و میخندند) من تزوج فقد احرز نصف دینه... فلیتق الله فی النصف الباقی...(صفورا به فکر فرو میرود)
موسی: وکیلم...
گلسا: عروس رفته گل بچینه...
موسی: برای بار آخر میپرسم. عروس خانم وکیلم؟
منیر: (میخندد) بله...
موسی و گلسا میخندند.
گلسا: مبارک باشه
موسی: به سلامتی
گلسا: فردا روز خوش یومنی میشه.
موسی: انشاءالله...
گلسا: از اینجا میریم... ها
موسی: انشاءالله... همهمون میریم
گلسا: (خطاب به منیر) بکش دیگه دیر نشه...
ماریا
فیلمنامهنویس و کارگردان: مهدی اصغریازغدی، مدیر فیلمبرداری: داوود ملک، تدوین: الناز عبادالهی، موسیقی: حامد ثابت، مدیر صدابرداری: حسن کرامتفر، حامد حسینزاده، طراح صحنه: امید اکبری، طراح لباس: سامره جوانمرد، چهرهپرداز: مهدی صیاد، عکاس: بهرام خسروجردی، بازیگران: صابرابر، پانتهآپناهیها، حسین محجوب، محمد صدیقیمهر، کامیاب گرانمایه، مهشید خدادی، تهیهکننده: علی لدنی
خلاصه داستان
پخش شدن ناخواسته یک فیلم تمرین بازیگری از یک دختر جوان علاقهمند به بازیگری که نقش یک روسپی خیابانی را تمرین میکرده زندگی او و یک گروه فیلمسازی را وارد معمایی پیچیده کرده است.
یادداشت فیلمنامهنویس
این یک داستان واقعی است که با خاطرات ما از سینما و فیلمهای بزرگ تاریخ سینما درهم آمیخته شده است. فیلمنامهای است از همنشینی رؤیا و واقعیت. از آنچه سینما بر واقعیت تاثیر میگذارد نه فقط آنچه تاثیر میپذیرد.
سکانس برگزیده
داخلی- خانه فرهاد و پریسا، اتاق خواب- شب
پریسا خواب ندارد. فرهاد که از خواب چشم باز میکند به چهره در فکر پریسا نگاهش میافتد.
فرهاد: چیه، خوابت نمیبره؟
پریسا: خیلی بده وقتی آدم میفهمه جای یه نفر دیگه بوده.
فرهاد: چون توی فیلم نقشش رو بازی کردی میگی؟
پریسا: فقط توی فیلم؟!
مرد آرام
فیلمنامهنویس و کارگردان: بهنوش صادقی، مدیر فیلمبرداری: فرشاد محمدی، تدوین: محمدعلی حقپرست، موسیقی: مدیا هاشمی، مدیر صدابرداری: فرزین زند، طراحصحنه: محمد صادقی، طراح لباس: مهشید صادقی، چهرهپرداز: محمود دهقانی، عکاس: علی نیکرفتار، بازیگران: مهدی هاشمی، شمیلا شیرزاد، پویا نوروزی، مهنوش صادقی، بیتا عزیز، وحید منتظری، بشیر نیکزاد، امیرجمشید صادقی، سیدعلی میرفتاح، تهیهکننده: مهدی هاشمی.
خلاصه داستان
نوبهار، در ابتدای راه میان عشق و تعصب گرفتار است و زمان، راهی تازه میگشاید.
یادداشت فیلمنامهنویس
آدمیزاد در هر دسته و گروه و فضاهای فکری چپ و راست، میتواند با نهاد خوب یا بد درون خود عملی انجام دهد. در بدترین جمعیتها، فردی خوب و تاثیرگذار پیدا میشود و اقدام میکند. داستان ما، قصه مردی است که در فضایی که اجبارهای غیرانسانی سلطه دارد، دست به کاری انسانی میزند. هدف من نشان دادن خوبیهای درون انسانهاست که غالباً در فشارها و سنتهای پوسیده مدفون است.
سکانس برگزیده
شب- داخلی- منزل زمان
نوبهار در آشپزخانه مشغول است، زمان وارد میشود، با چهرهای جدی و درهم رفته. نوبهار نگران به سمت او میآید.
نوبهار: نان بیارم.
زمان نگاهی به کتاب و دفتر روی میز میاندازد.
زمان: امشب من میخواهم به تو درسی بدهم، بنشین و گوش کن. خانه جای امن ماست، چهار دیواریش برای این است تا از نگاه و گپ مردم در امان باشد، آنچه بین ما میگذره نباید بیرون از اینجا گفته شود، همه باید این رقم فکر کنند که من و تو با هم زن و شووی هستیم، حرفی از کتاب و دفتر نگو. نگذار دیوارهای این خانه فرو بریزد.
نوبهار روبهروی زمان نشسته و سعی دارد نگرانیاش را پنهان کند.
نوبهار: با اینها چه میکنی؟
زمان: خواهرکم آرزو داشت دکتر شود، پدر و مادرم، او را به مکتب روانه کردند، برادر کلانم فهمید و کتاب و دفتر او را آتش زد، ما زورمان به او نمیرسید، زندگی خواهرم تباه شد، من با اینها مدارا میکنم تا تو درسات را بخوانی.
موسی کلیمالله(ع)
فیلمنامهنویس و کارگردان: ابراهیم حاتمیکیا، مدیر فیلمبرداری: تورج منصوری، تدوین: پیمان علیزاده، ابراهیم حاتمیکیا، موسیقی متن: کارن همایونفر، مدیر صدابرداری: امیر نوبخت حقیقی، بهمن بنیاردلان، جلوههای بصری: علیرضا واعظ، طراح لباس: آذر محمدی، چهرهپرداز: شهرام خلج، جلوههای ویژه میدانی: آرش آقابیک، عکاس: مجید طالبی، مدیر هنری: کیوان مقدم، بازیگران:مریلا زارعی، علیرضا کمالی، بهنام تشکر، بهاره کیانافشار، فرهاد آئیش، شکیب شجره، مریم سرمدی، طوفان مهردادیان، مسعود رحیمپور، کامبیز امینی، بهار نوحیان، تهیهکننده: سیدمحمود رضوی، محصول: مرکز سیمافیلم
خلاصه داستان
روایتی از تولد حضرت موسی کلیمالله علیه السلام.
ناتوردشت
فیلمنامهنویسان: سیدمحمدرضا خردمندان، حمید اکبری خامنه، کارگردان: محمدرضا خردمندان، مدیر فیلمبرداری: مرتضی غفوری، تدوین: حمید نجفی، موسیقی: حامد ثابت، مدیرصدابرداری: داریوش صادقپور، طراحصحنه: حسین کرمی، طراح لباس: آزاده قوام، چهرهپرداز: محمود دهقانی، عکاس: حسین غضنفری، بازیگران: هادی حجازیفر، میرسعید مولویان، علی مصفا، سعید آقاخانی، شبنم قربانی، بابک کریمی، علی صالحی، حسین شریفی، اردشیر رستمی، تهیهکننده: مهدی فرجی
خلاصه داستان: من وقتی بچه بودم و چیزی میخواستم و برام نمیگرفتن، میرفتم یه گوشه قایم میشدم تا تنبیهشون کنم...
یادداشت فیلمنامهنویس
سیدمحمدرضا خردمندان: ناتوردشت را با هم نوشتیم. من و حمید اکبری خامنه. بیشتر اوقات توی کافهها مینشستیم و مینوشتیم. حرف میزدیم، جدل میکردیم، اما باز مینوشتیم، امروز ایدههای جذابی به ذهنمان میرسید. فردا همان ایدهها را دوست نداشتیم و دور میریختیم. منتقد سفت و سخت ایدههای هم بودیم. همنویسی همینش خوب است. قرار گذاشته بودیم لخت شویم! هر چه به سروذهنمان رسید را بلند بلند بگوییم. حتی مزخرفترین چیزها را. اصلا به گمانم فیلمنامه را همینطوری باید نوشت!
سکانس برگزیده
روز - خارجی/داخلی - قهوه خانه - مقابل/سالن
آیهان جلوی قهوهخانهای از ترک موتور پیاده شده و وارد آن میشود. دورتادور قهوهخانه از سکوها و میزهای سنگی پر شده است. چندین نفر در حال خوردن چای و کشیدن قلیان به چشم میخورند یک طرف از قهوهخانه چند نفری مشغول صحبت پیرامون فوتبال هستند. از حرفهای آنها مشخص است که بر روی یک مسابقه شرطبندی کردهاند. در سوی دیگر قهوهخانه مردی جعبهای پر از انگشتر روی میز چیده و چای مینوشد در کنار او بایرام چهلساله با ظاهری خشن در حال بازی تخته نرد با مردی دیگر است. آیهان به سراغ او رفته و کنارش مینشیند.
آیهان: بایرام چرا سند و نیاوردی؟
بایرام به آیهان نگاه نمیکند و بیتوجه به او در حال بازی است.
آیهان: راستش یه بالا پایین کردم دیدم با این قیمتی که طرف گذاشته نه بار من بار میشه، نه چیزی دست تو رو میگیره من حساب کردم دیدم این زمین صد تا بالاتر هم میره یه خورده قیمتو ببریم بالا که...
بایرام به چشمان آیهان مینگرد.
بایرام: با یه وجب زمین ارثی میخوای عوض همه نداشتههاتو به جا صاف کنی؟
آیهان: چرا شاکی میشی من طرف تو وایسادم. میخوام حالا که طرف نشسته سر معامله گوششو درست ببریم.
بایرام(سر تکان میدهد): دبه درآوردی ایهان دبه درآوردی.
آیهان: دبه چیه بایرام، من فقط میگم زمینی که با این بدبختی سندشو جور کردیم، مفت از دستمون نپره.
بایرام: عیب از تو نیست من خر شدم اعتبارمو رو تو قمار کردم توی دوزاری چه میفهمی زمین چیه، تا دیروز لب جوب داشتی یهقل دوقل میکردی حالا واسه من قیمت بالا پایین میکنی؟
آیهان: حالا تو چرا جوش میاری!؟ یه صدتومن بالاتر بهش بگو اگه نون شد که با هم میخوریم اگرم نه که هیچی
بایرام: آیهان من زاییده مالیده کاسبیام، در دبه که تو معامله باز شه، مزه میکنه... دیگه اون معامله جوش بخور نیست.
آیهان: آقا حالا تو قیمتو بنداز وسط شاید شد.
بایرام (با عصبانیت): نه نمیندازم... من حرف زدم، بستم باهاشون، توی بهدردنخور نمیدونی بستن یعنی چی، من میدونم.
آیهان: بایرام به جان تو قسم، گیرم، زیر این عدد برام دو زار نمیارزه، تیر آخر و بنداز، اگه نشد فردا میام همون قیمت باهاش میبندیم خبرشو بهم بده منتظرم...
آیهان قهوهخانه را ترک میکند. بایرام با ناراحتی بساط تخته را کنار میزند و سیگاری روشن میکند.