هیئت منصفه شماره2 یک سرگرمی واقعی هالیوودی در بهترین شکل ممکن است که از چیدمانی هوشمندانه برای ارائه کاراکترهایی که بر سر دوراهیهای جدی قرار دارند، بهره میگیرد، آنها را در مسیر سازشها اخلاقی جدی قرار میدهد و همه اینها را با تعلیق و سرگرمی فوقالعادهای به انجام میرساند. این فیلمی است که مخاطب را راضی نگه میدارد و بعد از ترک سالن سینما، آنها را درباره تبعات داستانی که دیدهاند، به بحث و تبادل نظر وامیدارد. تنها مشکل این است که فیلم در سالنهای زیادی نمایش داده نمیشود. تصمیم کمپانی برادران وارنر برای نمایش فیلم در فقط 30 سالن سینما و عدم ارائه آمارهای فروش منجر به اتهاماتی در شبکههای اجتماعی مبنی بر این شد که این استودیو اساساً آخرین فیلم ایستوود 94ساله را دفن کرده است. بهرغم همه اینها، فیلم باعث جاروجنجال در بین منتقدان شد، تا حدی که استودیو در حال گسترش سالنهای نمایشدهنده است و کمپین کسب جوایز را برای آن راه انداخته است. این فیلم گواهی بر فیلمسازی درخشان ایستوود است که از فیلمنامهای عالی بهره میگیرد.
این ایده چطور به ذهنتان رسید؟
بهترین دوست من جوانترین قاضی دادگاه عالی در کالیفرنیاست. قبل از آن نیز دادستان بود. حدود یک دهه قبل، یک روز با ترس و اضطراب با من تماس گرفت. آن زمان در مقام دادستان روی یک پرونده کار میکرد و روند محاکمه به طور غیرمنتظرهای به سمت بدی پیش رفته بود و اوضاع تحت کنترل نبود. او مشغول تنظیم بیانات نهایی خود در دادگاه بود و برای نوشتن متن به کمک نیاز داشت، چون تنها شانس او برای برندهشدن در آن پرونده یک استدلال قرص و محکم و قانعکننده بود. بنابراین، به من گفت: «من به یک معجزه هالیوودی احتیاج دارم، وگرنه در این پرونده شکست میخورم، چون کسی که محاکمه میشود، گناهکار است.» من در پاسخ او گفتم: «باشه.» و نگاهی به متن او انداختم و ایدههایی به آن افزودم. استدلالهایی به آن اضافه کردم که فقط در یک فیلم کار میکرد. اما در این مرحله چون او چیزی برای ازدستدادن نداشت، از همان متن استفاده کرد و پرونده را برنده شد. از آن زمان به بعد، او من را به محاکمههایی که در آن شرکت دارد، دعوت میکند. من در یکی از پروندههای او و در جلسه انتخاب هیئت منصفه حضور داشتم که این صحنه در فیلم هست. قاضی اجازه نمیداد هیچیک از داوطلبان هیئت منصفه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند. به خودم گفتم چه چیزی میتوانم به این قاضی بگویم که من را بیرون بیندازد. «عالیجناب، من نمیتوانم در این هیئت منصفه باشم، چون خودم مرتکب این جرم شدم.» آن موقع تصوری درباره این فیلم نداشتم، اما آن صحنه همان روز و درست در پیشگاه دادگاه شکل گرفت و به وجود آمد.
خب، پس چطور آن را به شکل یک فیلمنامه توسعه دادید و طرح اصلی فیلم را پیدا کردید؟
من 20 شیوه متفاوت را امتحان کردم که هیچکدام جواب ندادند و سپس درنهایت، به جایی رسیدم که قلبم همیشه من را به آنجا هدایت میکند، و آن خوشبینی است. میدانید، تو میتوانی بهراحتی این داستان را به یک داستان کنایهآمیز درباره یک آدم بد تبدیل کنی که سعی دارد دیگری را محکوم کند تا خودش مجبور به تحمل مجازات نشود، اما من نمیخواستم این کار را بکنم. من سعی داشتم انسانیت و خوبی را در کاراکتر اصلی پیدا کنم و از این دیدگاه به داستان نزدیک شوم و مردم را قانع کنم که این بهترین مسیر برای انجام این کار بود. همه موافق بودند که این نقطه شروع و قلاب خوبی برای یک فیلم است، اما بد یا خوب، بخشی از این مسئله معطوف به این است که مدیران اجرایی و کارگزاران و تهیهکنندهها یا هر کس دیگری نظر خودشان را درباره اینکه فیلم باید چگونه باشد، دارند، که این همیشه هم با نظرات شما هماهنگ و متناسب نیست. ولی من حس خوبی داشتم که بگویم نه، نه، نه. این داستانی درباره یک مرد معمولی است که در شرایطی استثنایی گرفتار میشود و مجبور است بفهمد به عنوان یک آدم چه کسی است و مخاطب را در جانمایه داستان شریک کند تا این سفر را طی کند. این چیزی بود که میخواستم انجام دهم و زمانی که داستان به دست کلینت ایستوود رسید، او هم میخواست همین کار را انجام دهد.
به این ترتیب، این یک جرقه باورنکردنی شانس و اقبال بود، چون نهتنها فیلمنامه به دست او رسید و آن را مطالعه کرد و دوست داشت، بلکه او نیز همان فیلمی را میدید که من میدیدم. اغلب اوقات شما فیلمنامهای را برای کسی میفرستید و آنها چیزی را در آن دوست دارند، ولی بعداً میگویند خب باشد، ما این را میخریم، اما تغییرش میدهیم. اما ایستوود به من گفت: «من همان چیزی را میبینم که تو میبینی. درواقع، میتوانم بفهمم برای اینکه فیلمنامه به فیلمی بزرگ و تجاری بدل شود، چه کارهایی انجام دادی و ما نیز همه اینها را از آن بیرون میکشیم.» من هم گفتم: «ممنونم کلینت ایستوود. میدانی، نمیخواستم هیچیک از این کارها را بکنم، اما حالا حس میکنم مجبور بودم.»
بعد از اینکه ایستوود درگیر پروژه شد، فیلمنامه چقدر تغییر کرد؟
مسلماً چیزهای زیادی تغییر کرد. منظورم این است که کار زیادی روی فیلمنامه انجام دادیم. کلینت و من آن را خواندیم و نزد کمپانی وارنر بردیم. اول او فیلمنامه را خواند، حدوداً دو سال پیش در سپتامبر 2022، و از آن زمان تا شروع اعتصاب در هالیوود در اول ماه می 2023 دائماً روی فیلمنامه کار میکردیم. بنابراین، شاید در عرض شش یا هفت ماه، سه پیشنویس اولیه داشتیم و پس از آن، بارها و بارها مشغول بازنویسی بودیم، تا اینکه به پیشنویس نهایی برای تولید رسیدیم.
شما اساساً یک موقعیت شبیه به فیلم 12 مرد خشمگین را در دل یک درام دادگاهی وسیعتر ایجاد کردید. اشارات متعدد به آن فیلم کاملاً روشن و مستقیم است. آیا به شکل آگاهانه روی بازسازی این اثر کلاسیک کار میکردید؟
این دقیقاً همان کاری بود که انجام میدادم. بعد از جرقه ایده اولیه از خودم پرسیدم چه کسی قبلاً این را به شکلی تأثیرگذار انجام داده؟ 12 مرد خشمگین استاندارد طلایی این فیلمهاست. این یکی از بزرگترین فیلمهایی است که تابهحال ساخته شده. البته قبل از اینکه ایده ساختن این فیلم در ذهنم شکل بگیرد، آن را دیده بودم. ولی دوباره آن را تماشا کردم و فیلمنامهاش را خواندم. قدرت آن داستان، قدرت و کیفیت سادگی آن چیزهایی بود که من واقعاً تلاش داشتم به آن برسم، چون خیلی خیلی آزادانه و رهاساز بود.
مردم عاشق این فیلم هستند. بنابراین، اگر بتوانید چیزی بسازید که حتی یادآور آن فیلم باشد، احتمالاً کارتان را خیلی درست انجام دادهاید. در روزهای اول کار، این برایم بسیار مفید و کمککننده بود. میخواستم آن را برای کلینت بفرستم. مت اسکینا، تهیهکننده، حقوق فیلم را خرید و به من گفت: «خب، این یک ایده دیوانهوار است، ولی ایده خوبی است.» و کلینت هم گفت: «چرا برای ساخت این فیلم به من فکر کردی؟» من هم گفتم: «خب، من در حال فکرکردن به این بودم که چه کسی فیلم 12 مرد خشمگین را فیلمی بنیادین در نظر میگیرد برای اینکه چرا میخواهد کارگردان شود. و به این نتیجه رسیدم که این فیلمی است که تو واقعاً ستایشش میکنی.» او نگاهی به من کرد و با بیمیلی شانه بالا انداخت. دیوانهکننده بود. او خیلی بامزه است.
یکی از بزرگترین انتقادها به 12 مرد خشمگین این است که هیئت منصفه درواقع از نقش خود فراتر میروند و خودشان شروع به تحقیق درباره جنایت میکنند. شما هم در هیئت منصفه شماره2 همین کار را انجام میدهید، اما به نوعی این انتقاد را در پلات فیلم جای میدهید و آنها را با این کار به دردسر میاندازید. آیا شما عمداً سعی داشتید انتظارات بیننده را زیر و رو و برعکس کنید؟
صادقانه بگویم، فکر نمیکنم این مستقیماً از 12 مرد خشمگین الهام گرفته شده باشد. با این کار قرار بود جذابیت فیلم را حفظ کنم. بنابراین، مثل این بود که بگویم خب، باشد، او قرار است چه کار کند؟ آیا قصد دارد این مرد را دفن کند، یا تلاش میکند او را نجات دهد؟ او تلاش میکند او را نجات دهد و این هیجانانگیز و جذاب است. او حالا سعی میکند او را نجات دهد و شما فکر میکنید قرار است فیلم کسی مثل هنری فوندا را نمایش دهد که از طریق بحثهای متقن و شاید اندکی دستکاری در حقیقت، بقیه را قانع کند که حق با اوست. البته طنز و طعنه قضیه در اینجاست که وقتی به شکل دیگری به موضوع نگاه کنیم، او به واسطه این شیوه متقاعدسازی خودش را به دردسر میاندازد. این همان طنز و استعارهای است که در کل ماجرا وجود دارد. او هرچه بیشتر درباره حقیقت حرف میزند، خودش را بیشتر در معرض حمله و انتقاد قرار میدهد.
بنابراین، ایدهای در ذهنم شکل گرفت که چه میشود اگر یکی از اعضای هیئت منصفه یک پلیس بازنشسته باشد که دیدگاهی واقعی درباره کارهای تحقیقاتی و پلیسی دارد؟ و اینجاست که کاراکتر جی.کی سیمونز وارد فیلم میشود. فکر میکنم این درعینحال خیلی خوب جواب میدهد. او داستان را از اتاق هیئت منصفه بیرون میبرد و شروع به ایجاد شک و شبهه در ذهن کاراکتر تونی کولتی میکند، چون اتفاقاتی در بیرون از اتاق هیئت منصفه رخ میدهد که غیرمتعارف و عجیبوغریب هستند. ما چطور میتوانیم او را به شکلی واقعی فعال کنیم تا با خود بیندیشد یک لحظه صبر کن، شاید حق با او (کاراکتر وکیل مسینا) باشد. شاید کل قضیه این شکلی نباشد. کاراکتر سیمونز حقیقتاً عامل اصلی فعالکردن اوست، بهویژه در صحنه پلهها که اساساً اصل مطلب را ادا میکند: «اشتباه کردی.» و او میداند که این حرف را یکی از اعضای عادی و انتخابی هیئت منصفه نمیگوید. او پلیسی با 22 سال تجربه است که این حرف را میزند. و او نمیتواند آن را انکار کند.
حس من بعد از تماشای فیلم شما این بود که به گذشته رجوع کردهاید و همین را از دیگرانی که فیلم را دیدهاند، شنیدهام. درامهای دادگاهی در دهه 90 بسیار فراگیر بودند، اما این نوع فیلم چیزی است که این روزها دیگر زیاد ساخته نمیشود.
این کار حسابشدهای نبود. این فقط داستانی بود که میخواستم روایت کنم و از صمیم قلبم امیدوار بودم وقتی آن را برای کسی در جملهای توصیف میکنید، بگوید: «اوه!» به عنوان فیلمنامهنویس وقتی ایدهای به ذهنتان میرسد که مردم میگویند «اوه»، معلوم است که کار تازه و قابل توجهی انجام دادهاید. حالا کاملاً درک میکنم که این فیلمی است که دیگر کسی نمیسازد. اما حدس بزنید چه شده؟ آنها دیگر فیلمهای خونآشامی نمیسازند، اما گرگ و میش (Twilight) ساخته میشود. اینها فیلمهایی هستند که مردم دوست دارند. فکر میکنم بخشی از این موضوع به واکنشی مربوط میشود که این فیلم دریافت میکند، چون ما تشنه چنین فیلمهایی هستیم. یک داستان اصیل و مبتکرانه که شما را وادار میکند کمی بیندیشید، اما هنوز سرگمکننده است، هنوز هم موضوعیت دارد. آن فیلمهایی که در دوران کودکی عاشقشان بودم، فیلمهایی مثل فراری، در خط آتش و چند مرد خوب داستانهای خوبی هستند. گذشته از انفجار قطار، فیلم فراری اساساً یک فیلم کاراکترمحور و حقیقتاً فیلم بسیار خوبی است.
نکته مشترک دیگر فیلم هیئت منصفه شماره2 با آن فیلمها این است که هر چقدر تیرهتر میشود، کماکان جالب و جذاب باقی میماند. لحن این فیلم را چطور متوازن کردید؟
فکر میکنم تا زمانی که شما یک کاراکتر مناسب در موقعیتی پرخطر داشته باشید، ژانر فیلم اهمیتی ندارد، چون شما کارتان را درست و دقیق پیش میبرید. این هدف هر فیلمنامهای است. برای نیک هولت موضوع به مرگ و زندگی مربوط است. فکر میکنم علت سرگرمکنندهبودن فیلم همین است و فیلم در دنیایی جریان دارد که هر کسی احساس میکند به نوعی سیستم قانونی را درک میکند. همه ما فیلمهای درام دادگاهی را در تلویزیون و سینما تماشا کردیم. همه ما نامه احضار برای انجام وظیفه در هیئت منصفه را دریافت کردیم؛ چه در آن شرکت کرده باشیم، یا نه. به این ترتیب، این کیفیتی کاملاً مرتبط با داستان است و بخشی از کاری بود که میخواستم انجام دهم. این چیزی است که مخاطب را درگیر فیلم میکند. این همان چیزی است که همیشه تلاش میکنم در داستانی که قصد روایتش را دارم، انجام دهم؛ خلق لحظات بزرگ و تبدیل آن به یک داستان قابل روایت و هیجانانگیز. این همان چیزی است که فکر میکنم سینمای متعالی است. 12 مرد خشمگین از یک منظر غیرسینماییترین فیلمی است که تابهحال ساخته شده. کل آن در یک اتاق میگذرد. اما فیلم جذابی است، چون کاراکترهای خوبی دارد و تنش و اضطراب آن بالاست. میدانید، شما دلتان نمیخواهد این بچه بیچاره روی صندلی الکتریکی بنشیند.
قبلا ًاشاره کردید قصد داشتید با نوعی خوشبینی به این فیلم نزدیک شوید. قصد ندارم فیلم را بدبینانه توصیف کنم، اما فیلم بهتدریج تیرهتر و تاریکتر میشود، بهخصوص در مورد برخی از تصمیماتی که شخصیت هولت میگیرد. آیا همیشه در ذهنتان بود که فیلم را به جاهای تاریک بکشانید؟
منظورم از خوشبینی این است که میخواستم مدخل ورود به فیلم تا حد امکان امیدوارانه باشد تا مردم جاستین را دوست داشته باشند و بگویند: «باشه، من این آدم رو دوست دارم. او با همسر باردارش مهربان است. او بامزه است. او جذاب است. او خود من است.» از اینجا به بعد، شما مخاطب را با خود همراه میکنید. این چیزی بود که فکر میکردم بسیار مهم است؛ کاری کنم که او مثل هر آدم معمولی دوستداشتنی باشد. لوک اسکای واکر یک آدم معمولی است، ولی حلقه ارتباطی همه چیز فیلم است. جک داوسن در تایتانیک هم همینطور است. منظورم این است که آدم جذابی است ولی فقط یک آدم معمولی است. من فکر میکنم مردم واقعاً یک قهرمان معمولی را در یک داستان جذاب دوست دارند، و این چیزی است که در فیلمم به دنبال آن هستم؛ چیزی که در هالیوود سال 2024 سختتر و سختتر میشود.
منبع: gq. com