شرور روایت تازهای از داستان کلاسیک و فولکوریک جادوگر شهر اُز است. داستانی از جهان پریان با همان الگوهای روایی که خط داستانی ساده دارند و شخصیتهای تیپیک و ثابت آن نماینده خیر و شر هستند. اما جادوگر شهر اُز را ما بیشتر از رمان فرانک ال بام با فیلم جادوگر شهر اُز فلمینگ که بر اساس رمان فرانک ال بام ساخته شد میشناسیم. داستان این فیلم از این قرار است که دوروتی که به همراه عمو و زن عمویش در یک مزرعه در کانزاس زندگی میکند، درحالیکه برای نجات سگش توتو از دست زن همسایه خانم پانج بدجنس (می تواند تمثیلی از جادوگر بدجنس باشد) تقلا میکند با آمدن یک طوفان بزرگ در ناکجا آبادی فرود میآید به نام مانچیکن لند. کمی بعد او متوجه میشود سرزمینی که ساکنان آن همگی کوتوله هستند و مانچیکن نام دارد مدتها است که از دست جادوگر بدجنسی به تنگ آمدهاند و حالا دوروتی این جادوگر بدنام را کشته. دورتی در مانچیکن با ساحره خوبی به نام گلیندا ملاقات میکند. گلیندا به پاداش کشتن جادوگر شرور شرق که زیر خانه دوروتی مدفون شده و شادی و برکت را به مانچیکن لند بازگردانده کفشهای قرمز ساحره مرده را به دوروتی میبخشد و از او میخواهد که برای برگشتن به خانه قدم در جاده طلایی شهر زمرد بگذارد و به دیدار جادوگر شهر اُز برود. دوروتی به همراه مترسک، هیزمشکن حلبی و شیر ترسو راهی سفری برای دیدار جادوگر شهر اوز میشوند تا هرکدام از او چیزیهایی که ندارند و میخواهند را طلب کنند. بنابراین در جادوگر شهر اُز فلمینگ و همینطور کتاب فرانک ال بام ماجراجویی دوروتی و همسفرانش در مرکز داستان قرار میگیرد و در این بین جادوگران هم به ما معرفی میشوند. گلیندا، جادوگر خوب شمال که به دوروتی و دوستانش یاری میرساند و نقش همان «نجات دهنده» و «یاریرسان» قصههای پریان را دارد، جادوگر بد شرق که درواقع خواهر جادوگر بدجنس غرب (جادوگر فیلم شرور) است و زیر خانه دوروتی دفن میشود و ما فقط پاهای او با کفشهای قرمز یاقوتیاش را که از زیر خانه دروتی بیرون مانده میبینیم و این کفشها بعدا توسط گلیندا متعلق به دوروتی میشود تا با قدرت آنها در جاده طلایی شهر زمرد به سمت جادوگر شهر اُز برود. جادوگر بدجنس غرب که از مرگ خواهرش با خبر میشود و برای تصاحب کفشهای قرمز و برای تلافی مرگ خواهر دست از سر دوروتی و دوستانش برنمیدارد و در تمام سفر همراه آنهاست و به عنوان عامل «تهدیدکننده» در قصههای پریان در نظر گرفته میشود. جادوگر شرور غرب همان شخصیت کلیدی داستان جادوگر شهر اُز است که بعدها در یک اقتباس تازه دستمایه روایتی نو از این داستان کهن توسط گریگوری مگوایر میشود و فیلمنامه شرور بر مبنای آن نوشته شده است. ودرنهایت جادوگر شهر اُز که پیرمردی دانا و باهوش است که در ازای خواستههای دوروتی و دوستانش از آنها میخواهد جاروی جادوگر شرور غرب را برای او بیاورند و درنهایت به دوروتی کمک میکند که به خانه بازگردد. اگر چه فلمینگ تغییراتی در داستان منبع اقتباس داده است ولی با این حال شالوده روایت بر مبنای رمان فرانک ال بام است و او با ساختن جادوگر شهر اُز در ۱۹۹۳ ماندگارترین موزیکال تاریخ را در حافظه جمعی ما برای نسلها ثبت کرد.
و حالا جان ام چو با موزیکال شرور که به عنوان پیشداستانی بر جادوگر شهر اُز در نظر گرفته میشود با مبنا قرار دادن کهنالگوهای قصه پریان روایتی نو را با همان مضامین استعاری و پرقدرت متن اصلی بازآفرینی میکند. منبع اقتباس جان ام چو موزیکال صحنهای است که بر اساس رمان گریگوری مگوایر نوشته شد و به عنوان یکی از بهترین نمایشهای برادوی در طی سالها شناخته شد. در این کتاب با عنوان «شرور: زندگی و زمان جادوگر بدجنس غرب» به شخصیتهای رمان فرانک ال بام و فیلم فلمینگ با خوانشی نو پرداخته میشود. مکان دیگر کانزاس نیست و خبری هم از دوروتی و دوستانش نیست. بلکه در مرکز داستان جادوگر شرور غرب با نام الفابا قرار دارد که بنای روایت بر قصه او از تولد تا زمانی که بدل به جادوگر غرب میشود، گذاشته میشود. و همچنین رابطه الفابا به عنوان جادوگر بد با گلیندا به عنوان جادوگر خوب در این مسیر ساماندهی میشود.
الفابا همانطور که در فیلم فلمینگ هم میبینیم وجه تمایزش پوست سبز رنگ است. در شرور میبینیم که او در نتیجه خیانت مادر با همین پوست سبز به دنیا میآید و از لحظه تولد مورد تنفر پدر است. پدر الفابا که فرماندار مانچیکن لند است او را در جنگلی همراه یک خرس که مسئولیت بزرگ کردن الفابا را دارد رها میکند. این داستان، یعنی داستان تولد الفابا، در یک فلاشبک در دقایق ابتدایی فیلم توسط گالیندا گفته میشود. همچنین تمام فیلم به عنوان یک فلاشبک توسط گلیندا برای مردم مانچیکن بازگو میشود. شروع داستان شرور درواقع از نقطه پایان فیلم جادوگر شهر اُز است: ساحره غرب توسط دوروتی با ریختن یک سطل آب مرده و حالا گالیندا باید خبر هلاکشدن جادوگر غرب را به مانچینکن لند ببرد.
داستان اینگونه شروع میشود: ساحره غرب مرده و گلیندا این موضوع را تایید میکند. او توسط دختر جوانی و با ریختن یک سطل آب ذوب شده است. خبر مرگ جادوگر به مردم مانچیکن میرسد و همه غرق در شادی میشوند و بعد گلیندا از فراز آسمانها در یک حباب جادویی به میان مردم میآید. کمی بعد یکی از میان جمع درباره دوستی گلیندا با جادوگر غرب میپرسد که مبنای گفتن داستان شرور و گرهافکنی داستان از همین نقطه است که بعد از آن باید از طریق یادآوریهای گلیندا به گذشته برگردیم تا داستان دوستی گلیندا و الفابا برای ما بازگو شود. شرور درواقع دو داستان را به عنوان پیشدرآمد جادوگر شهر اُز در نظر میگیرد. یکی داستان الفابا و ماجراجویی او تا جاییکه تبدل به جادوگر غرب میشود و داستان دیگر که به ارتباط گلیندا و جادوگر غرب در گذشته میپردازد.
در بخش اول فیلم پیش روی داستان بر مبنای دیدار الفابا و گلیندا در دانشگاه شیز و معرفی این دو شخصیت در کنار دیگر شخصیتهای فرعی است. مثلا خواهر الفابا، نسا رز را به عنوان دانشجوی تازه وارد دانشگاه جادوگری شیز میبینم که بر روی صندلی چرخدار نشسته و این همان کسی است که در جادوگر شهر اُز فلمینگ، خانه دوروتی روی او فرود میآید و پاهای او با کفشهای قرمز یاقوتی بیرون میماند و مردم مانچیکن برای کشته شدن او شادی میکنند.
در معرفی شخصیتها شرور الگوهای تثبیتشده خیر و شر را در همان ابتدا ساختارزدایی میکند. الفابا دختری مهربان و تکافتاده و منزوی است که دوستی عمیقی با حیوانات دارد و تمام عمر به خاطر پوست سبزش که باعث شده مورد تنفر همه باشد و هیچ دوستی نداشته باشد در عذاب بوده. او حتی از قدرتی که موقع کنترل نکردن خشمش آشکار میشود و همه را میترساند هم بیزار است. در نقطه مقابل گلیندا قرار دارد که ما او را به عنوان جادوگر خوب در جادوگر شهر اُز میشناسیم. در شرور او خودشیفته و گستاخ است و از محبوبیت خود در میان همدانشگاهیهایش سوءاستفاده میکند. همینطور است نسا رز خواهر الفابا که در جادوگر شهر اُز به عنوان جادوگر شرور شرق با کفشهای قرمز شناخته میشود در اینجا ترسیده، تنها و منزوی است. (کفشهای یاقوتی جادوگر شهر اُز در اینجا تبدیل به کفشهای نقرهای نسارز میشوند که درواقع یادگار مادر است).
همانطور که گفته شد شرور با ساختارزدایی از دوگانه «نیک و بد» و «خیر و شر» آغاز میکند و در این مسیر مفهوم «شرارت» را با لحنی تمثیلی بازآفرینی میکند. الفابا در جادوگر شهر اُز با آن کلاه و ردا و جارو که دوروتی و همه مردم شهر زمرد را به وحشت میاندازد در شرور نماینده نیروی خیر است که در مقابل اخراج حیوانات از دانشگاه و گرفتن صدای آنها قد علم میکند و درنهایت در مقابله با جادوگر شهر اُز که پیرمردی حریص و عوام فریب است به خواستههای قدرتطلبانه او تن نمیدهد و مسیر او از گلیندا و دیگران برای همیشه جدا میشود. این داستانی است که ما در قسمت اول شرور میبینم و از آنجا که شرور برای دو قسمت طراحی شده و گفتن یک داستان در دو بخش یکی از مسائل چالشبرانگیز در سینما است کارگردان با یک پایانبندی حسابشده و بهموقع، بهخوبی از عهده این کار برمیآید.
شرور دستکم در بخش اول مسیر تبدیل شدن الفابای مهربان به جادوگر شرور غرب فلمینگ و فرانک ال بام است. اگر چه در قسمت دوم احتمالا شاهد قصه دوروتی و دوستانش هستیم ولی برخلاف جادوگر شهر اُز نه دروتی که همچنان الفابا به عنوان جادوگر شرور غرب در مرکز داستان شرور قرار دارد. الفابایی که با آن چشمان مهربان و نگاه پر از ترسش فاصله زیادی با جادوگر شرور با کلاه و ردا و جارو دارد و در شرور با یک لحن تمثیلی بدل به جادوگر فلمینگ میشود. از این جهت، به موازات اینکه در درون الفابا تغییراتی ایجاد میشود تا او را به سمت جادوگر بدشدن برساند تغییرات در سروشکل ظاهری او با اضافهشدن کلاه و بعد ردا و در آخر جارو، رفته رفته رخ میدهد تا در پایان فیلم بدل به یک جادوگر شرور تمام عیار شود.