گوزن‌های اتوبان درباره فضای مجازی نیست

گفت‌وگو با باقر سروش، یکی از فیلمنامه‌نویس‌های «گوزن‌های اتوبان»

  • نویسنده : محمدجواد فراهانی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 342

باقر سروش چهره‌ای آشنا در عرصه نمایشنامه‌نویسی محسوب می‌شود که در عرصه ساخت مستندهای تلویزیونی و فیلمنامه‌نویسی نیز فعال است. نمایشنامه‌های زمستان، رویای نیمه‌شب تابستان، طوفان، کارگردانی مستندهای قوس الکتریکی و میتان و فیلمنامه سریال قهر و آشتی و فیلم سومری‌ها بخشی از کارنامه‌ سروش را تشکیل می‌دهند. در این گفت‌وگو قرار است با باقر سروش درباره فیلمنامه گوزن‌های اتوبان صحبت کنیم. فیلمنامه‌ای که سروش آن را در همکاری با ابوالفضل صفاری ـ که کارگردان فیلم هم هست ـ نوشته است. در این گفت‌وگو از پیچیدگی‌های پرداختن به موضوع و مضمونی که فضای مجازی بر روی آن تأثیر می‌گذرد، ساختار دراماتیک فیلمنامه و ویژگی‌هایی که باعث می‌شود اثر با توجه به موضوعش به گیشه نیز توجه داشته باشد سخن گفتیم.

فیلم گوزن‌های اتوبان شبیه به هیچ فیلم دیگری نیست. فکر می­کنم در هیچ‌یک از ژانرهای مرسوم نمی‌گنجد، که البته صرف این‌که یک فیلم به یک ژانر خاص تعلق داشته باشد، امتیاز محسوب نمی­شود. مشخص است که یک دغدغه­ای وجود دارد و سعی شده به گیشه و فروش فیلم نیز توجه شود. این مسئله هم از منظر انتخاب بازیگر مشخص است و هم روند فیلمنامه.

رفتن به سمت ژانر، نیاز به زمان، پژوهش و تمرین دارد. به این معنا که هم فیلمنامه­نویس، هم کارگردان و هم بازیگر و دوربین فهم مشترکی از ایده­آل ژانرشان داشته باشند. از آن‌جایی که سینمای ایران فاقد این پشتوانه­های نظری است، عملاً چنین چیزی ناممکن است، مگر تجربه­هایی محدود. تجربه­هایی که یا نگران سرمایه نبوده­اند یا به خروجی کارشان ایمان داشته­اند. در این شرایط تنها ژانری با عنوان کلی «ژانر اجتماعی» است که یکه­تاز سینمای ایران شده است. در دل این ژانر البته «ریز­ژانرها»ی زیاد ممکن است باشد. ریزژانرهایی که عامل تمایز فیلم­سازها از هم شده است. گوزن‌های اتوبان هم از این قاعده مستثنا نیست. در فیلمنامه ایده­آل او ژانر اجتماعی بوده و در زیرمجموعه­اش در جاهایی خواسته است که به سمت «رئالیسم جادویی» برود. رفتن به سمت رئالیسم جادویی در این روزگار چیز غریبی نیست. چراکه جامعه (در تمامی مؤلفه­هایش) چنان دچار اعوجاج شده که تنها راه بازنمایی آن پناه بردن به جادو یا امر سورئال است.  در جاهایی از گوزن‌های اتوبان سعی شده است آن اعوجاج­های اجتماعی که فهمش برای کاراکتر اصلی ناممکن می­شود، تبدیل به ایماژهایی شود که حداقل مخاطب بداند کاراکتر اصلی در چه وضعیت فکری و روانی­ای قرار دارد. ممکن است در اجرا همه­ی ایده­ها منتقل نشود، چرا که سخت­ترین بخش اجرا، آشنایی زدایی از شمایلِ خود بازیگر است. بازیگر معروف در بهترین ورژن خودش هم که باشد، باز شمایل و فیگور آشنای او مانع بزرگی برای رسیدن به لایه­های پنهان­تر بازی اوست. از طرفی هم به خاطر وضعیت سرمایه و فروش، ناگزیری به سمت بازیگر معروف بروی و این تناقض به هر حال تاثیر خودش را خواهد گذاشت.

مسئله‌ای که مطرح کردید دغدغه بسیاری از فیلمسازهاست که می‌خواهند به سمت آثاری بروند که هم استقلال‌شان به لحاظ هنری را نشان دهد و هم مخاطب به اثرشان توجه نشان دهد. با این‌حال شاید یک معضل اساسی در فیلمنامه‌های این افراد عدم توجه به ساختارهاست. چرا که در بسیاری از موارد ساختار دراماتیک را نقطه مقابل خلاقیت هنری می‌بینند و همین موضوع باعث می‌شود فیلمنامه‌هایشان مشکل جدی در برقراری ارتباط با مخاطب داشته باشد. در خصوص فیلمنامه گوزن‌های اتوبان نکته قابل توجه این است که با فیلمنامه­ای الگومند و مبتنی بر ساختار سه پرده‌ای مواجه­ایم که گره­های داستانی و بحران میانی را به‌خوبی شکل داده است. نوشتن فیلمنامه بر اساس الگو تا چه حد دغدغه شماست؟ استفاده از الگوها آیا مانع خلاقیت است یا خیر؟

به‌هرحال ساختار سه­پرده­ای چنان قدرتمند است که فرار از آن تقریباً ناممکن شده است. از طرفی هم ذهن مخاطب با این ساختار تربیت شده است. مخاطب خیلی زود باید تکلیفش با کاراکتر اصلی، دغدغه او و موانعش روشن شود. مخاطب به‌شدت دوست دارد که قهرمان برای رسیدن به خواسته­اش بجنگد و دست آخر تکلیفش مشخص شود. اگر به نظرات مخاطبان نگاه کنی، می­فهمی که کلیت نقد آن‌ها بر همین چیزهاست. برای آن‌ها درآمدن فضا و اتمسفر اصلاً اهمیت ندارد. برای من‌ِ فیلمنامه­نویس که به تازگی از تئاتر به سینما مهاجرت کرده­ام، قطعا ساختار سه­پرده­ای در شروع کار راهی مطمئن محسوب می­شود. بگذارید تکلیف یک چیزی را این‌جا مشخص کنم. ما به طور کلی دو نوع فیلم در سینمای ایران داریم. فیلمی که نویسنده­اش خود کارگردان است و فیلمی که نویسنده­اش دیگری است. در نوع اول احتمالاً فیلمنامه‌نویس اگر کارگردان باشد دستش در تجربه کردن بازتر است اما در نوع دوم فیلمنامه‌نویس ناچار می­شود قاعده‌مندتر بنویسد که مبادا جهانش خوب دریافت نشود. اما من به عنوان فیلمنامه‌نویس دوست دارم شکل‌های مختلف را تجربه کنم. تجربه­هایی که البته امکان ساخت داشته باشند و خروجی آن دیده شود. مثلاً من دوست دارم یک فیلمنامه با ساختار زبانی بنویسم یا یک فیلمنامه با ایده­­ی زمان­های موازی، یا یک فیلمنامه اپیزودیک. این جور چیزها و این نوع ایده­ها مجبورت می­کنند که ساختارت را هم عوض کنی و ساختاری جدید برایش بسازی و قاعدتاً ساختار سه‌پرده­ای مانع است. اما واقعیت سخت و صُلب در این میان سینمای کوچک و محدود و کم مخاطبی به نام سینمای ایران است که جلوی تجربه­گری را می­گیرد. برای منی که تئاتر خوانده­ام این چیزهایی که می­گویم غریب نیست و آن‌ها را در تئاتر انجام داده­ام. برای یک تئاتری، اجرا یک آزمایشگاه است و هر لحظه آن باید منتهی به «امر غریب» شود. سینما اما از «امر غریب» دور است و مخاطبی دارد که شناختش سخت است. اتفاقاً در این روزها مهم‌ترین نمونه برای مصاحبه و پژوهش مخاطب است تا مولف. این مخاطب در سینمای ایران هم البته متفاوت­تر و پیچیده­تر است. سرعت اتفاقات و کنش‌های اجتماعی در ایران آن‌چنان بالاست که سالی یک بار این مخاطب رفرِش می‌شود و با ورژن سال قبلش متفاوت است.

 

اتفاقاً سینما هر موقع به سمت «امر غریب» در معنای فرویدی‌اش رفته موفق و سربلند بوده است. چه امر غریب در آثار کلاسیک و با توجه بیشتر به واقعیت باشد چه در سینمای پست‌مدرن که با تخیل سعی کرده در امر غریب‌ نقش ایفا کند. این‌که شما در مقام فیلمنامه‌نویس به این موضوع اشاره کردی برایم جالب است... حالا بهتر است درباره­ ایده اولیه اثر صحبت کنیم. از شما بود یا ابوالفضل صفاری و چه چیزی باعث شد این ایده را بنویسید؟

آقای صفاری زمانی که من را برای همکاری دعوت کرد، ایده­ی دیگری داشت. آن ایده به سرانجام نرسید، ادامه جلسات‌مان منتهی به ایده گوزن‌های اتوبان شد. ایده اولیه فیلمنامه هم همان بازی ابتدای فیلم بود که من قبلاً برای یک فیلم کوتاه نوشته بودم... آن روزها که جلسات اولیه فیملنامه بود، قبل از اتفاقات ۱۴۰۱ بود و بعد منتهی شد به آن اتفاقات. مهم‌ترین شاخص آن روزها فیلم­های موبایلی از اتفاقات خیابان بود و ما هم مثل همه درگیر این پدیده بودیم. در ابتدا کاراکتر ما قرار بود یک اکت سیاسی داشته باشد و حرفها ادامه داشته تا همزمان شد با فیلتر شدن اینستاگرام و تعطیلی کار بلاگرها. در واقع خود بلاگرها دیگر به لحاظ فضای اجتماعی امکان فعالیت برای خودشان تصور نمی­کردند و فیگور قهرمان گرفته بودند. برای من منتی که بلاگرها سر مخاطبان می گذاشتند خیلی آزاردهنده بود. مجموع آن حس‌وحال منجر به این فیلمنامه شد. نکته­ای که باید این‌جا روشن کنم این است که منظور من از بلاگر همه­ی انواع آنها نیست، بیشتر بلاگراستایل­ها مدنظرم است.

 

بله مسئله مهمی است که بسیاری را در فضای مجازی درگیر کرده است... نکته مهمی که در اینجا وجود دارد این است که موقعیت اولیه فیلمنامه چند رویداد تصادفی است. بازی و شرط بندی­ای که کم­کم حیثیتی می­شود و گره اولیه داستان به وقوع می­پیوندد. این موقعیت چند سؤال مهم به‌جا می­گذارد. چرا برای این کاراکترها بازی تا این انداز مهم است و حتی از کار اصلی­شان می‌زنند تا نتیجه بازی را بهم ثابت کنند؟ و اینکه تا چه اندازه قابل باور است شخصیت عابس با آن وضعیت مالی دست به چنین شرط سنگینی بزند؟ حتی عابس در اوایل فیلم در قالب نریشن می‌گوید این بازی برای من سرگرمی است. به نظرم مجموع این عوامل کمی موقعیت اولیه را تحمیلی جلوه می­دهند.

در سؤال آغازین در مورد دلیل رفتن به سمت زیرژانر رئالیسم جادویی در سینمای ایران دلایلی را ذکر کردم. فرم برخورد با این بازی هم اساساً به همین دلیل است. اما این‌گونه نیست که روابط علت‌ومعلولی در نظر گرفته نشود. در ادامه این نشست سعی می­کنم در مقام فیلمنامه‌نویس پاسخ‌گوی سؤال‌ها باشم و پاسخ به سؤالات اجرا را به کارگردانِ این فیلم بسپارم. بیاید توضیح سکانس آغازین را در فیلمنامه مرور کنیم: «راننده­های پیک موتوری در ساعت بی­کاریشان در حال بازی ۲۱ هستند. بازی آنها به شکل معمول که با ورق پاسور باشد، نیست؛ آنها با عدد پلاک ماشین­های عبوری بازی بیست‌ویک می­کنند». خود این تصویر در دل تهران یک ایده متفاوت است و تصویری است که تا حدودی می­تواند تهران امروز را بازنمایی کند. این آدم‌ها در آن ساعت روز بی‌کار هستند. ساعتی است که کسی دیگر غذا سفارش نمی­دهد. عابس پنج میلیون باخته است و باید تا ته ماجرا برود. پنج میلیون زیاد نیست، اما برای او زیاد است. عابس و رفقایش به خاطر ماهیت کارشان و خستگی و ملال حاضرند تن به هر کاری بدهند تا کمی در روتین­شان تفاوت ایجاد کنند. برای این تفاوت به دنبال ماشین آن دختر می­افتند. در فیلمنامه موقعیتِ مکانی مرغ سوخاری در منتهاالیه شهر است و می­شود زود از شهر خارج و وارد حاشیه شد. پس این تعقیب و گریز چیز غریبی نیست. در حقیقت آن بازی آغازین شروعی برای ورود به دنیای درام است. درامی که ماهیتاً خودش هم بر اساس گیم طراحی شده است. ایده فیلمنامه این بوده که حس‌وحال آن گیم به مخاطب منتقل شود تا مخاطب بتواند گیم­های بعدی را باور و دنبال کند.

 

از طرف دیگر به نظرم شخصیت صبا در فیلمنامه ساخته نمی­شود. مثلاً در این رابطه قبل از این‌که در نقطه عطف اول صبا به تیم رامین بپیوندد آیا بهتر نبود ویژگی‌هایی از شخصیت او را می­دیدیم که علاقه وافر او به ثروت و شهرت را نشان دهد؟ بنظر می­رسد بلند پروازی صبا در فیلمنامه مفروض گرفته شده است. این مسئله هم‌چنین با آن‌چه در پرده اول از رابطه عابس و صبا نشان داده شده-زمانی که در بخش محقر از خانه انگار کلبه عشقی برای خود ساخته اند و در کنار هم عاشقی می­کنند- در تضاد است. آن ها در این لحظه خاص با همین وضعیتی که دارند خوشحال هستند اما ناگهان چه چیزی باعث می شود صبا تغییر موضع بدهد و به بازی رامین تن دهد؟

الان که فیلم را می­بینم با نظر شما موافق هستم. قرار این بود که صبا در دل کنش ساخته شود و لازم نباشد که آن چیزهایی که گفتی برایش در ابتدا کاشته شود. این «پیش‌فرض در نظرگرفته» هم که می­گویی درست است، اما دلیل دارد. دلیلش هم نوع برخورد قاطبه مردم به رسانه‌های اجتماعی و میل آنها برای دیده شدن است. صبا هم به شکل تیپیکال این‌گونه در نظر گرفته شده است. در ابتدای فیلم هم می­بینیم که او هم صفحه‌ای دارد و چیزهایی در آن می­گذارد و به سختی جان می­کند که بازدید خورده شود. البته سکانسی خیلی مهم از فیلم که مربوط به صبا بود به دلیل آسیب­دیدگی بازیگر صبا در حین کار گرفته نشد که آن سکانس می­توانست کمی از بار این انتقاد را کم کند. در خصوص آن کلبه عشق هم فیلمنامه جوری دیگری آن را تصویر کرده است: «عابس با احتیاط وارد حیاط می‌شود، بعد از راه­پله منتهی به پشت بام بالا می­رود. در جاهای خالی راه­پله، کارتن­ها و مقواهایی چیده شده که حاوی جهیزیه صبا است. سر و ریخت و آرم روی این جعبه­ها حکایت از ارزان بودن و فیک بودنشان دارد. صبا جایی خودش را قایم کرده است تا عابس را غافل‌گیر کند...» می­خواهم بگویم آن کلبه آن‌قدری که در اجرا با نور و فرم فیلم‌برداری خوش لعاب و زیبا شده در واقعیت فیلمنامه این‌گونه نبوده است. همه چیز توسری‌خور است و آن آدم‌ها مجبورند در بدترین شکل ممکن با هم خلوت داشته باشند. اتفاقاً باید آن‌جا معاشقه جوری باشد که ما تمنای صبا را برای داشتن جای بهتر ببینیم. در حقیقت بخشی از صبا هم در این‌جا باید ساخته می­شد.

 

مطلبی که به آن اشاره کردی به ویژگی‌های اجرا برمی‌گردد و این‌که تو در مقام فیلمنامه‌نویس مسئله‌ای در ذهنت است که اتفاقاً در راستای شخصیت‌پردازی صحیح صباست، اما در اجرا معنی دیگری پیدا می‌کند. برای خود من در این گفت‌وگو کشف چنین مسا‌ئلی بسیار جذاب است. یک نکته‌ دیگر هم که باز فکر می‌کنم به دیالکتیک اجرا و فیلمنامه برمی‌گردد یکی از صحنه‌های پایانی فیلم است که تا اندازه‌ای به لحاظ توصیف شرایط گنگ جلوه می‌کند و آن این است که چرا حضور عابس در خانه کیانا باعث فسخ قرارداد رامین و کیانا شد؟ این نکته ای بود که برای برخی دیگر مبهم جلوه کرد.

من باز هم در این‌جا در مقام فیلمنامه به این سؤال جواب می­دهم. در فیلمنامه این‌طور طراحی شده که کیانا با رامین قرادادی بسته و قرار است صفر تا صد صفحه (اینستاگرام) او دست رامین باشد. رامین هم متعاقبا تضمین کرده که صفحه او را بالا ببرد. در حقیقت طبق قرارداد رامین هر محتوایی را می­تواند در این صفحه بگذارد و کیانا نباید مخالفت کند. این قرارداد یک بند دارد که تنها با احراز شدن آن، قرارداد قابلیت ملغی‌شدن پیدا می‌کند. بند هم این است که نباید کیانا در معرض خطر جانی یا خطرهای آسیب روانی قرار بگیرد. حضور عابس در آن خانه و مدارک موجود ثابت می­کند که عابس در پی نزدیکی به کیانا بوده و این به معنای آسیب و تعرض به کیاناست و در نتیجه آن می‌شود کیانا قراردادش را با رامین لغو کند. همه­ اینها کم‌کم و در جاهای مختلف فیلم گفته می­شود. اگر برای بعضی ناقص فهمیده شده است احتمالا به اشتباه در مهندسی اطلاعات برمی­گردد و می‌توان پذیرفت که ایراد از فیلمنامه بوده است.

 

به سراغ مضمون اثر برویم. به نظرم فارغ از این‌که فیلمنامه تا چه حد در روند شکل­گیری رویدادها به لحاظ منطقی موفق است، از منظر مضمون کاملاً دست بالا را دارد، یعنی موفق می شود سازوکار و پشت پرده شهرت و جابه‌جایی ثروت در مجازی را به‌خوبی به تصویر بکشد.

واقعیت امر این است متأسفانه فیلم در برخورد با منتقد از همین‌جا آسیب می­بیند. تصور عمده منتقدها این است که فیلم در مورد فضای مجازی است؛ درحالی‌که این‌گونه نیست. کاراکتر اصلی در مسیرش با آدم‌هایی که اهل فضای مجازی هستند، بُر می­خورد و داستانی شکل می­گیرد، اما این به معنای این نیست که فیلم اختصاصاً با این موضوع ساخته شده باشد. حقیقت امر این است که ما هم‌چنان به فضای مجازی به عنوان پدیده­ای دور از زیست انسانی نگاه می­کنیم، درحالی‌که بخشی از زندگی همه­ انسان‌ها شده است و نمی­شود گفت این رسانه واقعی است یا زیست بیرونی واقعی است. ما در فیلمنامه  چیز کلان­تری در ذهن داشته‌ایم و آن موضع «جامعه نمایش» بوده است. این‌که همه آدم‌ها در تلاش برای دیده شدن و قصه داشتن هستند و این قصه است که به آن‌ها هویت می­دهد. باز تاکید می­کنم این فیلم به هیچ وجه قصد ندارد که پشت پرده چیزی را نشان بدهد. این پشت پرده را همه می­دانند و لازم به گفتن نیست. البته این خطای شناختی از دو چیز ناشی می­شود. یک: فیلم‌ها و سریال­های ضعیف ساخته شده درباره موضوع شبکه‌های اجتماعی دو: ذهن مخاطب ایرانی که دوست دارد زود تکلیفش را با اثر مشخص کند و پایش را روی چیزی بگذارد که بتواند بقیه کار را بر اساس آن تحلیل کند.

 

فیلم برای من تحقق همان جمله معروف ژان بودیار است که می­گفت «در جهان پست‌مدرن همه

چیز وانمودی از واقعیت است» یعنی دیگر تصویر و همه آن چیزی که با آن مواجه می­شویم تنها شکلی دست‌کاری شده از واقعیت است که الزاماً با واقعیت ارتباط ندارد. در این‌جا هم می­بینیم که رسانه هر طور بخواهد نمایش می­دهد و تصمیم می­گیرد ما چه چیزی را ببینیم و چگونه ببینیم. آیا با من در این رابطه موافقید؟

بله. این همه چیزی است که در پاسخ قبل عرض کردم. حالا من اسم «جهان نمایش» را از گی­دُبور گرفته­ام و شما بودیار را مثال می­زنید. نظریه وانمایی بودیار هم الهام گرفته از گی­دبور است. گی­دُبور، نمایش را عبارت از مجموعه‌ای از انگاره­های بصری و تصاویری می­داند که در جریانی فراگیر با هم ترکیب می­شوند و از آمیزش آنها، جهانی ساختگی پدید می­آید که به‌کلی از مناسبات اجتماعیِ زندگی واقعی «جدا» است. گی­دبور معتقد است نمایش به عنوان یکی از قالب­های روند شیءواره شدن و ساختن انگاره­ها به دست فناوری، ابزاری برای یکپارچه سازی است. گی­دبور در جایی از کتاب جامعه­ نمایش می­گوید: «نمایش، ایدئولوژی تمام عیار است؛ زیرا ذات هر نوع نظام ایدئولوژیکی را در حد کمال نشان می­دهد و نمایان می­سازد». جایی دیگر می­گوید: «نمایش یعنی فقیر شدن، اجیر شدن و نفی شدن زندگی واقعی. نمایش به طور مادی بیان جدایی و دوری انسان از انسان است». در کتاب جدیدتری به اسم «در میان جمع و طرد دیگری» که چول‌هان نوشته موضوع رسانه به روزتر است و از زاویه­ای دیگر دیده شده است. زاویه‌ای قرن بیست‌و‌یکمی. زاویه­ای که در آن به موضوع کنش­مندی انسان‌ها در مناسبات سیاسی می­پردازد. بیونگ چول‌هان با تامل بر پلتفرم‌هایی چون اینستاگرام با اسم ارتباطات دیجیتال، در جبهه مقابل پرچم‌داران انقلاب‌های توییتری و کنش‌گری‌های فیس‌بوکی می­ایستد و چنین استدلال می‌کند که ارتباطات دیجیتال، عامل حقیقی از هم ‌گسیختگی جامعه و فضای عمومی است و به ‌تدریج هر امکانی را برای کنش سیاسیِ حقیقی و گفتمان سیاسی معنادار از میان می‌برد. در این میان، عامه‌ خلق، یعنی مجموعه‌ کسانی که فرستنده و گیرنده‌ محتواهای این صورت از ارتباطات‌اند، به گله‌ای دیجیتالی بدل شده‌اند-‌ نه توده، نه جمعیت. مجموعه‌ای از افراد تک‌افتاده که قادر نیستند «ما»یی بسازند، قادر نیستند مناسبات قدرتِ مسلط را به پرسش گیرند و به علت دل‌مشغولیِ وسواسی به زمان حال قادر نیستند آینده‌ای را صورت‌بندی کنند. این گله‌ دیجیتالی پدیده‌ای هزارپاره است که تنها با این قصد می‌تواند بر فردفرد اشخاص تمرکز کند که ایشان را دستمایه‌ آبروریزی و بدگویی گرداند.

 

یک نکته بسیار مهم این است که برخی از فیلمهایی که به فضای مجازی پرداخته­اند به دام همان کلیشه­های مجازی می­افتند و تصویری که ارائه می­دهند صرفاً همان تصویری است که مشابهش در مجازی موجود است. حتی شاید نسخه ضعیف‌تری از مجازی باشد. اما گوزن‌های اتوبان مرزهای این مسئله را می­شناسد و بیش از حد به موضوعات زرد فضای مجازی  و کاری که بلاگرها می‌کنند، نزدیک نمی‌شود. یعنی از دور می­ایستد، نظاره می­کند و با رویکردی انتقادی با مسئله مواجه می­شود. از این منظر گوزن‌های اتوبان همچون قهرمان فرهادی اثر موفقی در رابطه با نقد این فضا و آسیب­های آن است.

بله با حرف شما کاملاً موافقم. ما چه در فیلمنامه و چه کارگردان در اجرا، تلاش کردیم آن سو را نبینیم، چون آنجا موضوع ما نبود. موضوع ما عابس بود. ما حتی از دیدن صفحه گوشی و آن‌چه بلاگر فیلم در آن گذاشته حذر کردیم.

 

پایان فیلم بسیار قابل توجه است. نجات‌بخشی را در سادگی تعریف می­کند. هر چند به قیمت از دست رفتن شریک زندگی باشد. با توجه به سکانس پایانی به نظرم می­توان این برداشت را کرد که داشتن زندگی خوب و شریف در گروی دور بودن از فضای مجازی و دوری از سلبریتی محوری است. آیا این برداشت درستی از پایان فیلم و مقصود فیلمنامه است؟

این سؤال همه­ بحث­های قبلی را که رشته­ایم پنبه می­کند. چرا که باز به موضوع اخلاقیات و نتیجه می‌پردازد و از اساس از ایده فیلم دور است. ببیند عابس در سکانس قبل از پایان بدون اجازه وارد خانه کیانا می شود تا با همان شیوه خودشان که تصویر باشد، از او انتقام بگیرد. اما کیانا رو دست می­زند و با انداختن گوشی این تصور را به مخاطب می­دهد که او سقوط کرده است. در آخر این فیلم در حقیقت عابسی را می‌بینیم که قواعد بازی را نتواسته است یاد بگیرد و حالا تنها نشسته است و به خیال پناه می­برد. در خیالش دوستانش برایش تولد می­گیرند. در خیالش بالنی با لباس عروس رد می‌شود. در پژوهشی که برای فیلم داشتیم، بلاگرها و آدم‌هایی از این جنس زیاد دیدیم و حرف زدیم. سؤال ثابت من از آن‌ها این بود که چطور وقت می­کنید این همه فیلم از خودتان توی پیچ بگذارید و کی وقت ادیت و فکر کردن به آن‌ها دارید. جواب ثابت همه آنها این بود: دوربین/موبایل بخشی از دست ما شده است. ما به هیچی فکر نمی­کنیم و به شکل ناخودآگاه می­دانیم مخاطب چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی را دوست ندارد. عابس قاعدتا نمی‌تواند با این جنس آدم‌ها بجنگد و قاعدتا بازنده می­شود. اما این به معنای آن پیام اخلاقی که شما مطرح کردید نیست. بهتر است این‌گونه بحث را جمع کنم: آدم معاصر بلد است چطور خودش را نشان بدهد و آواتار از خود بسازد و عابس این را بلد نیست و مغموم می­شود.

 

من فکر می‌کنم اتفاقاً همین توضیحاتی که دادی در تایید نگرش من به فیلم بود. عابس چون این ترفند را بلد نیست و چون نمی‌خواهد به قول تو از خودش آواتار بسازد پس نسبت به دیگران به امر واقع نزدیک‌تر است و این همان فرایند نجات‌بخشی است که من از آن صحبت می‌کنم. شکستی ظاهری در میان است اما با کنار رفتن برساخت‌ها این شکست نوعی آرامش و پیروزی را دربردارد. نکته بعدی هم این‌که من هم چون تو در درجه اول به برداشت‌های اخلاقی فیلمنامه‌ها توجه نمی‌کنم بلکه به این فکر می‌کنم بضاعت فیلمنامه به شکل صوری و روایت‌پردازی تا چه حد موفق بوده و حالا این شکل از فیلمنامه چه محتوایی را دربرداشته است در فیلمنامه گوزن‌های اتوبان نمی‌شود موضوع فضای مجازی را نادیده گرفت... بااین‌حال به‌نظرم گفت‌وگوی جذابی شد. در پایان اگر نکته­ای در خصوص فیلمنامه دارید که در گفت‌وگو ذکر نشده، لطفاً بفرمایید.

به نظرم در این گفتگو راجع به کلیت­ها حرف زدیم و در جزئیات می­شد در مورد کاراکترها و قصه بیشتر حرف زد. در حقیقت این گفت‌وگو تلاشی برای زدودن انگاره «گوزن‌های اتوبان درباره فضای مجازی است» بود. شما تصور کنید که فیلمی در یک بیمارستان می­گذرد. آیا آن فیلم درباره بیمارستان است. آیا فیلم ترمینال که در ترمینال می­گذرد درباره­ی ترمینال است. قبول دارم که سوشال مدیا با وجود اینکه در زندگی امروزی تنیده شده در ساحت نقد و گفتگو همچنان به عنوان معضل به آن نگاه می­شود. در آخر این‌که همکاری با آقای صفاری بسیار لذت­بخش بود و ایشان سخاوتمندانه امکان هر اظهار نظری را برای من حتی در اجرا مهیا کرده بود.

مرجع مقاله