التهاب موقعیت و نگهدار پنهان

بررسی تأخیر و تعلیق در فیلمنامه «ناتوردشت»

  • نویسنده : سمیه خاتونی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 276

فیلمنامه‌ ناتور‌دشت با تکیه بر ساختار کلاسیک سه‌پرده‌ای و در محوریت الگوی سفر قهرمان شکل گرفته است. تمایز این فیلمنامه در شیوه‌ التهاب موقعیت است. به‌گونه‌ای که نویسنده، به‌جای اتکا بر اکشن یا رویدادهای بیرونیِ نقطه ‌عطف‌ساز، از تأخیر در تحقق میل و امتناع کنش استفاده می‌کند. در این ساختار، نقطه‌ ثقل روایت نه در کنش‌های بیرونی، بلکه در تنش درونیِ موقعیت‌ها نهفته است؛ همان تنش ظریفی که میان امکان کنش و امتناع آن وجود دارد. همان‌طور که شخصیت اصلی احمد پیران بارها تا آستانه‌ نجات یسنا پیش می‌رود، اما نیرویی برتر - تقدیر یا به تعبیر استعاری «دست فلکی که در کار است» - مسیر او را تغییر می‌دهد. به این ترتیب، فیلمنامه بر اساس اصل تأخیر در تحقق میل کارش را پیش می‌برد؛ الگویی که در آن روایت با بازی میان امید و ناکامی، گرفتگی و گشایش، التهاب روایت را حفظ می‌کند. فیلمنامه از همان ابتدا و سکانس افتتاحیه، با گم‌شدن یسنا، مخاطب را در میان‌ موقعیت‌هایی که منبع اصلی آن برخورد نیروهای متضاد است، قرار می‌دهد و تنش را از دلِ تضادهای اخلاقی میان دو قطب روایت - احمد پیران به‌عنوان قهرمان و آیهان به‌عنوان ضدقهرمان - شکل می‌دهد. در این بستر، کشمکش محوری فیلمنامه بر تقابلِ امکان رستگاری و امکان گناه استوار است؛ تقابلی که از خلال دو نیروی متضاد شکل می‌گیرد و مرز میان اخلاق و بقا را به چالش می‌کشد. از منظر زیبایی‌شناختی، در فیلمنامه ناتور‌دشت، یک بیت از حافظ به‌سانِ دالِ مرکزی معنا، در لایه‌های روایی و تماتیک اثر رسوب کرده است. «گر نگهدار من آن است که من می‌دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد» این بیت، در دل درام، به استعاره‌ای از تعلیق، تضاد و اعتماد در موقعیت بحرانی تبدیل می‌شود؛ جایی که نیروهای متقابل -نرمی و خشونت، عشق و خطر- در نزدیک‌ترین نقطه از یکدیگر قرار می‌گیرند اما قدرت غلبه بر دیگری را ندارند. در نتیجه، در طول فیلم شاهد شکل‌گیری نوعی تعادل شکننده‌ دراماتیک هستیم؛ تعادلی که مخاطب را در وضعیت اضطراب و انتظار مداوم نگه می‌دارد. انتظاری که نه‌تنها برانگیزاننده‌ تعلیق عاطفی است، بلکه هم‌زمان بستری برای تأمل در باب تقدیر و تجربه موقعیتی است که در آن نیروهای متضاد، همچون شیشه و سنگ، در فاصله‌ای خطرناک و هم‌زیست حرکت می‌کنند تا در بستر واقع‌گرایی روایی، به سطحی از استعاره‌‌ای متافیزیکی بر‌سند؛ جایی که ایمان، تقدیر و کنش انسانی در هم تنیده‌ می‌شود. در این نظام استعاری، یسنا تجسم شیشه؛ معصوم، شکننده و آسیب‌پذیراست. آیهان، نمود سنگ؛ خشن، سرد و ویرانگر است.

 

قوس شخصیت و رستگاری

ناتور‌دشت واجد گونه‌ای از درام نجات است که با تم‌های اخلاقی و رستگاری پیوند می‌خورد. احمد قهرمانی در تعلیق است چرا که گذشته‌ خطاکارش - شلیک اشتباه به پای پدر یسنا و سکوت در برابر فساد همکارش - او را از مدار قهرمانی بیرون انداخته. او معلق میان گناه گذشته و میل به رهایی است و همین وضعیت تعلیقی، نیروی محرک تحول اوست که در ادامه با کنش - لو دادن همکار قاچاقچی و آزادسازی پرندگان نایاب - او را تطهیر و سفرش را کامل می‌کند تا او از یک قهرمان سردرگم به منجی رستگار بدل شود. با این خط داستانی نجات یسنا نه صرفاً کنشی فیزیکی، بلکه تحقق تماتیک مفهوم رستگاری احمد است. چرا که مبنای درام بر این قاعده است که قهرمان تنها با رستگاری خود است که می‌تواند جهان را به تعادل اولیه‌اش بازمی‌گرداند. در فیلمنامه ناتور‌دشت، مضمون انتخاب منجی و امکان رستگاری در بطن موقعیت‌های دیگر نیز وجود دارد. در سکانس ابتدایی، مشهدجان صدای دخترش را می‌شنود اما برنمی‌گردد، در منطق فیلمنامه این کاشت یک رخ‌داد پیش‌نمادین است؛ لحظه‌ای که تقدیر و عذاب وجدان در هم گره می‌خورند. این بی‌اعتنایی کوتاه، بعدها همچون خطای نخستین در ساختار معنایی فیلم راه می‌یابد و راه نجات را از پدر سلب می‌کند. او هرچند که قربانی است، اما منجی هم نمی‌تواند باشد، زیرا در نقطه‌ای کوچک از اخلاق شکست خورده است پس زمانی که سوار بر ماشینی است که دختر ربوده‌شده‌اش درست در صندوق عقب همان ماشین مخفی شده، نمی‌تواند صدای یسنا را از صندوق عقب بشنود، همان‌گونه که پیش‌تر نگاهش را از دختر دریغ کرده بود. این تکرار تماتیک، نشان‌دهنده‌ آن است که منجی نهایی باید از میان کسانی برخیزد که مسیر تزکیه را طی کرده‌اند. فیلمنامه بر اساس همین منطق، درام خود را نه بر کنش بیرونی، بلکه بر تحول درونی و آزمون بنا می‌کند و درام نجات را با مفهوم کاتارسیس اخلاقی در هم می‌تند. به این ترتیب مفهوم منجی نه در قالب یک قهرمان مطلق، بلکه به‌صورت توالی و انتقال نقش نجات‌دهنده میان شخصیت‌ها رخ می‌دهد. این وظیفه از احمد آغاز می‌شود، در پسر کایت‌سوار به شکل موقت تجلی می‌یابد و درنهایت در بازگشت احمد به مقام قهرمان رستگار به تحقق می‌رسد. پسر کایت‌سوار که در ظاهر نقشی فرعی دارد، منجی مرحله‌ اول است؛ شخصیتی که به‌دلیل سادگی و صداقت دارای شفافیت درونی است او برخلاف احمد، رازی ندارد، انگیزه‌اش را صادقانه بیان می‌کند؛ «می‌خواهد با یافتن یسنا به شهرت برسد» این اعتراف ساده، هرچند از منظر اخلاقی سطحی به نظر می‌رسد، اما در منطق دراماتیک فیلمنامه، نشانه‌ای از عدم تعارض درونی است. صداقت او در بیان میل، او را به حامل موقت کنش نجات تبدیل می‌کند. در مقابل، احمد در گرفتار تعارض درونی و بار گناه است؛ آیهان او را متهم می‌کند که کمکش به او  و بقیه از سر انسان‌دوستی نیست، بلکه از سر قهرمان‌نمایی است. به همین دلیل احمد زمانی می‌تواند منجی یسنا باشد که از نیازش به قهرمان بودن عبور کند و به مرحله‌ انگیزه‌ خالص برای نجات دیگری برسد. سکانس آزاد کردن پرندگان، کنشی استعاری به آزادی احمد از حجاب فردی است.

 

تعادل دراماتیک مبتنی بر تضاد درونی و بیرونی

فیلمنامه میان کنش‌های بیرونی هر شخصیت و بحران درونی‌اش تعادلی هوشمندانه برقرار می‌کند. این هم‌پوشانی باعث می‌شود که هر موقعیت بیرونی بازتابی از بحران درونی شخصیت باشد. احمد در مسیر بیرونی، با موانعی چون شرایط دشوار روستا، فشار اجتماعی و گسست از خانواده روبه‌روست و در مسیر درونی، با بار گناه و راز سرکوب‌شده‌اش. محرک تصمیم‌های بیرونی‌ احمد امیال درونی است از این‌رو، موقعیت‌ها دیگر بی‌منطق و دور از ذهن  نیستند، بلکه تبلورِی از کشمکش های درونی شخصیت‌اند. آیهان به ‌عنوان ضدقهرمان، با منطق درونی خاص خود قابل درک است. انگیزه‌ او برای ربودن یسنا نه شرارت صرف، بلکه از نیاز او به بقا و عشق سرچشمه می‌گیرد. او در تضادی دردناک میان انسانیت و اجبار قرار دارد؛ او عاشق حلما است و می‌خواهد که تشکیل خانواده دهد، اما در عین حال دست به ربایش کودکی دیگر می‌زند و خانواده دیگری را به خاک سیاه می‌نشاند تا خانواده‌ خود را نجات دهد. فیلمنامه در پرداخت این تضاد موفق است و به جای خلق ضدقهرمانی یک‌بعدی، چهره‌ای تراژیک از انسانی می‌سازد که در مرز اخلاق و ناچاری ایستاده است. آیهان، نماد انسانی است که وجدان را قربانی هدف می‌کند؛ سرد و خون‌سرد، اما به‌شدت درگیر تناقض درونی است. در مقابل، احمد مسیر عکس را می‌پیماید. بدین‌ترتیب، فیلمنامه‌ ناتوردشت با تکیه بر التهاب موقعیت، نه تنها تعلیق بیرونی  بلکه تعلیق وجودی  می‌سازد.

 

کاربست آیرونی دراماتیک در موتیف دوری احباب

در فیلمنامه‌ التهاب موقعیت بر اساس آیرونی دراماتیک طراحی شده‌اند. مانند سکانسی که احمد بر لب قنات ایستاده درحالی‌که یسنا در همان قنات اسیر شده، احمد از حضور یسنا بی‌خبر است اما مخاطب مطلع است یا زمانی که مشهدجان درون ماشین بی‌تاب دختر گم‌شده‌اش است، در حالی که دختر در صندوق عقب همان ماشین اخفا شده است. در هر دو موقعیت، تفاوت آگاهی میان تماشاگر و شخصیت‌ها منشأ اصلی تنش حسی و التهاب دراماتیک است. مخاطب که از حقیقت آگاه است، در موقعیت دانای کل قرار می‌گیرد و همین فاصله‌ دانایی مخاطب با شخصیت‌های فیلمنامه، به روایت بار دراماتیک مضاعف می‌بخشد؛ همان مکانیسمی که آیرونی دراماتیک بر آن استوار است؛ تماشاگر می‌داند، قهرمان نمی‌داند! در نتیجه، تعاملی پویا و از جنس تعلیق و  اضطراب میان مخاطب و داستان شکل می‌گیرد. استفاده از این شگرد از دوران کلاسیک درام تا امروز، در خلق تراژدی و ایجاد تعامل نقشی محوری دارد به‌طور مثال در ادیپوس شاه، تماشاگر از آغاز از حقیقت پنهان آگاه است؛ در رومئو و ژولیت نیز مخاطب می‌داند که ژولیت زنده است، اما رومئو نه! همین آگاهیِ دردناک، منشأ تراژدی می‌شود. فیلمنامه‌ ناتور‌دشت نیز با تکیه بر همین تکنیک، لحظات اوج خود را نه از مسیر کنش‌های مبتنی برچرخش روایی، بلکه از تلاقی آیرونی - آگاهی مخاطب و ناآگاهی شخصیت‌ها - و دوری احباب - ایجاد فاصله تراژیک میان شخصیت‌های وابسته -پیش می‌برد. یکی دیگر از نقاط قوت فیلمنامه، شخصیت‌پردازی تدریجی و اقتصاد اطلاعات است. نویسنده با توزیع قطره‌چکانی اطلاعات، هم تعلیق روایی را حفظ می‌کند و هم قوس شخصیتی احمد را به‌تدریج آشکار می‌سازد. به ‌عنوان مثال، در آغاز تصور می‌شود انصراف احمد از سفر به ‌سوی پسرش و ماندن در روستا صرفاً از سر دل‌سوزی انسانی است، اما در پرده‌ دوم آشکار می‌شود که این تصمیم ریشه در عذاب وجدان و راز پنهانش در گذشته دارد. افشای تدریجی این راز، نه ‌تنها لایه اخلاقی و روان‌شناختی احمد را با پرسش و تعلیق پیش می‌برد، بلکه مسیر رستگاری و پالایش درون  او را معنا می‌بخشد. بدین‌ ترتیب، ناتوردشت در نقطه‌ تلاقی میان قوس شخصیت، آیرونی دراماتیک و دوری احباب می‌ایستد؛ جایی که هر لحظه‌ سکوت، هر فاصله‌ و هر بی‌خبری، به تأثیری دراماتیک منجر می‌شود.

 

پایان خوش یا وعده‌ به‌تأخیر‌افتاده

اگر در همان پرده‌ اول، زمانی که احمد بالای دهانه‌ قنات می‌آید یسنا را پیدا کند چه می‌شد؟ هیچ، عملا فیلمنامه تمام می‌شد. فیلم‌نامه‌نویس بعد از این سکانس آگاهانه دست به تعویق درام می‌زند؛ تعویقی که اگرچه به لحاظ تعلیق مؤثر است، اما از نگاه مخاطب حسی از بدهکاری را ایجاد می‌کند. مخاطب گمان می‌کند در لحظه‌ای که مستحق دریافت پاداش (یافتن دختر) بود، فیلم با اتکا بر حادثه او را محروم کرده است! این تأخیر در لایه اول می‌تواند نوعی بی‌اعتمادی میان مخاطب و اثر ایجاد کند هر چند که به عنوان موتور تعلیق دراماتیک نیز عمل می‌کند؛ اما باید پذیرفت که وعده‌ معوقه در درام درنهایت مسیر اثر را از تراژدی به ملودرامی با پایان خوش سوق می‌دهد. با این کاشت حسی و دراماتیک فیلمنامه‌نویس دیگر اجازه ندارد قهرمان را به هدف یا پاداش نرساند، چرا که در صورت شکست قهرمان به مخاطب حس سرخوردگی از داستان منتقل می‌شود. مانند کسی که به او وعده‌ای داده شده اما به تحقق نرسیده... پس در نتیجه امکان پایان باز یا پایان تراژیک برای نویسنده از دست رفته است. پایان خوش ناتور‌دشت در واقع وعده‌ای به‌تأخیر‌افتاده است؛ پایانی که بیش از آن‌که کارکرد معنایی یا پرسش‌برانگیز داشته باشد، کارکرد پرداخت بدهی معوقه را دارد و  فیلمنامه با وفاداری به قول ابتدایی‌اش، مخاطب را راضی و از سطح یک درام مسئله‌مند فاصله می‌گیرد. در پایان، همه چیز شسته و رفته به پایان می‌رسد؛ یسنا نجات می‌یابد، احمد به مقام منجی می‌رسد و چرخه‌ نجات کامل می‌شود، بی‌آن‌که پرسشی در ذهن باقی بماند. درواقع، فیلمنامه با انباشت موقعیت‌های پرهیجان و بحران‌های پی‌درپی، چنان انرژی دراماتیکی می‌سازد که درنهایت برای تخلیه‌ آن ناچار به قربانی کردن عمق مفهومی می‌شود. به بیان دیگر، ناتور‌دشت در ازای حفظ ریتم، تعلیق و التهاب موقعیت‌ها، بخشی از بُعد فلسفی و تأمل‌برانگیز خود را واگذار می‌کند. از همین‌رو پایان فیلمنامه بیش از آن‌که ما را با پرسشی در ذهن رها کند، تنها احساسی از تجربه در یک سفر داستانی را به ما می‌دهد؛ تجربه‌ای که شاید بیش از حد کامل و بی‌دغدغه است و با وجود آن‌که در طول روایت تأثیرگذاری زیادی را از مسیر کنش‌های پرتنش انباشته می‌کند، اما در گره‌گشایی با یک پایان خوش تطهیرکننده، تمامی آن تنش‌ها را می‌شوید و می‌برد.

مرجع مقاله