در سال ۲۰۲۲، فیلم بربر ساخته زک کرگر تأثیری چشمگیر بر جای گذاشت. در دورانی که مخاطبان بهتازگی پس از همهگیری کرونا به سالنهای سینما بازمیگشتند، این فیلم تجربهای تکاندهنده «که باید ببینید تا باورش کنید» را برای تماشاگران رقم زد. در نقد سال ۲۰۲۲ نشریه هالیوود ریپورتر آمده بود: «کافی است بگوییم هر کسی که حاضر باشد این مسیر منحرف را طی کند، رضایت کامل خواهد داشت.» بازخوردهای مثبت و ماندگاری قابل توجه فیلم در گیشه، بربر را با فروش داخلی ۴۰ میلیون دلاری در برابر بودجهای کمتر از پنج میلیون دلار، به یکی از موفقترین آثار سینمایی دوران پس از همهگیری بدل کرد؛ موفقیتی چشمگیر که شایسته درج در گزارشهای مالی فصلی است. زمانی که زک کرگر برای ساخت فیلم بعدی خود با عنوان سلاحها اقدام کرد، هالیوود بیصبرانه در انتظار بود. فیلمنامه این اثر، که داستان آن در شهری کوچک میگذرد و درباره ناپدیدشدن مرموز ۱۷ کودک از یک کلاس دبستانی در دل شب است، رقابت شدیدی میان استودیوها به راه انداخت که درنهایت، شرکت نیولاین موفق به کسب امتیاز آن شد. پیش از موفقیت بربر، کرگر بیشتر به واسطه گروه محبوب کمدی «سفیدترین بچههایی که میشناسید» و حضورش به عنوان بازیگری حرفهای در مجموعههای تلویزیونی شناخته میشد. اما با فیلم سلاحها — که پیش از اکران در تاریخ هشتم اوت با تحسین گسترده منتقدان روبهرو شده — جایگاه خود را به عنوان یکی از فیلمسازان پرتقاضای هالیوود تثبیت کرده است.
ایده ساخت فیلم «سلاحها» از کجا آمد؟
در مرحله پستولید فیلم بربر بودم که بهترین دوستم در حادثهای جان باخت؛ حادثهای که درک آن بسیار دشوار بود. نوشتن این فیلم واکنشی احساسی به آن فقدان بود. درد عاطفیام باعث شد از نوشتن با انگیزه جاهطلبانه مصون بمانم. این نوشتن از سر پالایش درونی بود؛ نوشتنی که خودِ فرایندش پاداش محسوب میشد. نه برای ساخت فیلم، نه برای پروژه بعدی، بلکه صرفاً برای بیرونریختن این زهر درونی. شروع به تایپ کردم، بیآنکه بدانم داستان قرار است به کجا برود. واقعاً خطبهخط پیش رفتم. این یک روایت واقعی است. داستان چیست؟ معلمی به مدرسه میآید و هیچکدام از بچهها آنجا نیستند. خب، چرا؟ بله، همهشان شب قبل فرار کردهاند. خب، کجا رفتهاند؟ کسی نمیداند. استیون کینگ استعاره فوقالعادهای دارد: «باید مثل یک دیرینهشناس باشی که استخوانهای یک دایناسور را یکییکی از دل خاک بیرون میکشد، بیآنکه بداند با چه موجودی طرف است.» این برای من زیباترین شیوه خلق است؛ حذف نتیجه از فرایند و غرقشدن در کشف.
آیا هنگام نوشتن میدانستید که این فیلم قرار است دنبالهای برای بربر باشد؟
فکر میکنم خیلی زود به این نتیجه رسیدم که این داستان جذاب است و اگر بتوانم آن را بهدرستی به پایان برسانم، میتواند پروژه بعدیام باشد. نمیتوانی جلوی آن صدای وسوسهگر درونت را بگیری که میگوید: «این میتونه یه فیلم باشه!» باید بگذاری آن صدا چیز خوبی باشد و درعینحال، سعی کنی نادیدهاش بگیری.
درنهایت، چگونه این پروژه به یک استودیو رسید؟
من و روی (لی) نقشهای کشیدیم که فیلمنامه را بهطور همزمان برای همه استودیوها ارسال کنیم، از طریق برنامهای به نام . Embershot این نرمافزار بسیار امن است و فقط از طریق اپلیکیشن میتوان فیلمنامه را خواند. به همه گفتیم: «این فیلمنامه را ساعت هشت صبح دوشنبه دریافت خواهید کرد.» آن را برای همه استودیوها فرستادیم و ساعت ۹:۳۰، مایک دی لوکا (از مدیران اصلی کمپانی وارنر) با من تماس گرفت و گفت: «من باید این فیلم را با تو بسازم.» همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد و تا بعدازظهر همان روز، قرارداد نهایی شد. نیمروزی پر از هیجان و دیوانگی بود. آن روز واقعاً هیجانانگیز بود. اما فشار روانی تا یک هفته بعد ادامه داشت، و تازه آن موقع بود که با خودم گفتم: «وای، من قراره این فیلم رو بسازم، و منابع لازم برای ساختش رو هم خواهم داشت!»
از زمان توافق با کمپانی وارنر تا آغاز تولید چقدر زمان در اختیار داشتید؟
حدود دو سال طول کشید. ابتدا تمام بازیگران را انتخاب کردم، اما اعتصاب صنفی رخ داد و در پی آن، به دلیل تداخلهای زمانی، تمام گروه بازیگری را از دست دادم. واقعاً کابوس بود. پس از پایان اعتصاب، مجبور شدم برای کل فیلم دوباره بازیگر انتخاب کنم. اگر اختیار کامل داشتم، این فیلم بیش از یک سال پیش اکران میشد، اما ناچار بودیم منتظر بمانیم. هر فیلمی تا رسیدن به مرحله تولید، مسیر پرفرازونشیبی را طی میکند. از این نظر من استثنا نیستم، اما این روند واقعاً آزاردهنده بود. در انتخاب بازیگران، به دنبال افرادی بودم که در کار خود بسیار توانمند باشند و بتوانند در فضای بیانی مشترکی حضور داشته باشند. همه باید اندکی توانایی کمدی داشته باشند، اما در اصل بازیگرِ درام باشند. معمولاً روند انتخاب بازیگر از بالا به پایین است، ابتدا ستاره اصلی را انتخاب میکنی و سپس اطراف او را میسازی. اما در این پروژه، انگار هفت فیلم متفاوت میسازم و هر بازیگر ستاره فیلم کوچک خودش است. بااینحال، همه باید در کنار هم جور دربیایند.
چطور به ساختار روایی فصلبندیشده با تمرکز بر دیدگاه شخصیتها رسیدید؟
یکی از کتابهای مورد علاقهام دیدار با گروه گون اثر جنیفر ایگان است؛ اثری اپیزودیک و عجیب که مدام دیدگاهها را تغییر میدهد. با خودم فکر کردم چه راه جالبی است برای چرخیدن به دور یک راز مرکزی، اما با روایتی بخشبخش که هر شخصیت بتواند قدمی به حل آن نزدیکتر شود. در فیلم بربر نیز با تغییر دیدگاهها مواجهیم، اما آنجا این تغییرات عمداً گیجکنندهاند؛ طوری که انگار فیلم شما را رها کرده. با خودتان میگویید: «خراب شده؟ داریم چی کار میکنیم؟» نمیدانم چرا، اما من به داستانهایی علاقه دارم که تکهتکه روایت میشوند. در این فیلم، تلاش کردم هر بار که دیدگاه را تغییر میدهیم، مخاطب از قبل شخصیت جدید را بشناسد تا دچار سردرگمی نشود.
شما در مصاحبهای اشاره کردهاید که این فیلم برایتان جنبهای شخصی دارد و پیشینه خانوادگیتان در زمینه اعتیاد به الکل در شکلگیری داستان مؤثر بوده است. این موضوع چگونه در روایت فیلم جای گرفته است؟
فصل پایانی فیلم، که مربوط به الکس و والدینش است، جنبهای کاملاً خودزندگینامهای دارد. من خودم الکلی بودهام و اکنون 10 سال است که پاک هستم. پدرم بر اثر سیروز کبدی درگذشت. زندگی در خانهای با والد الکلی، موجب وارونگی در ساختار خانواده میشود. این تصور که یک موجود بیگانه وارد خانهتان میشود و والدتان را تغییر میدهد و شما ناچارید با الگوی رفتاری جدیدی مواجه شوید که نه آن را میفهمید و نه ابزار لازم برای مقابله با آن را دارید. بااینحال، برای من مهم نیست که آیا این استعاره الکلیبودن در فیلم برای مخاطب قابل درک است یا نه. صادقانه بگویم، امیدوارم مردم از تماشای فیلم لذت ببرند. اینکه مخاطب چه برداشتی از فیلم دارد، واقعاً در حوزه مسئولیت من نیست. حرفی برای گفتن در این زمینه ندارم، چون فیلم باید خودش حرفش را بزند، و اگر لازم باشد من توضیح دهم که مخاطب چه چیزی باید از آن دریافت کند، یعنی به عنوان فیلمساز شکست خوردهام.
نظر شما درباره وضعیت فعلی سینمای وحشت چیست؟
به نظر میرسد ژانر وحشت یکی از معدود عرصههایی است که در مقیاس وسیع هنوز امکان خلاقیت واقعی را فراهم میکند. واقعاً نمونه دیگری به ذهنم نمیرسد. بدون ژانر وحشت، وقتی به سینما میروید، با فیلمهایی مواجه میشوید که در آن شخصیتها با لباسهای تنگ و پرزرقوبرق ظاهر میشوند و بودجهای ۲۰۰ میلیون دلاری دارند، اما جایی برای ریسکپذیری در آنها نیست. البته قصد بیاحترامی ندارم؛ من طرفدار سرگرمی هستم و از آن استقبال میکنم. اما تأسفبار است که برای چیزهای دیگر فضای چندانی باقی نمانده. من عاشق ژانر وحشت هستم و حس خلاقانهام با آن همنواست. بنابراین، از این نظر خوششانسم. با تمام وجود آرزو میکنم که دوباره شاهد بازگشت کمدیهای جسور، عجیب و متفاوت به سالنهای سینما باشیم، یا آثار دراماتیک بزرگسالانه. احساس میکنم این روزها فیلمهای چندانی برای مخاطب بزرگسال ساخته نمیشود.
با درنظرگرفتن این موضوع، چگونه پروژههایتان را انتخاب میکنید؟ تاکنون دو فیلم کاملاً اصیل ساختهاید و اکنون در مرحله پیشتولید فیلمی از مجموعه رزیدنت ایول هستید.
درواقع، فیلمنامه این پروژه کاملاً اصیل است. داستانی عجیب است که خودم نوشتهام و بهشدت به آن علاقه دارم. هیچ ارتباطی با فیلمهای قبلی رزیدنت ایول ندارد. اگر کارم را درست انجام دهم، نتیجهای تازه، جسورانه و متفاوت خواهد بود.
به نظر میرسد در صنعت سرگرمی واژهای برای توصیف ایدهای اصیل که صرفاً از نظر نام با یک مجموعه شناختهشده مرتبط است، وجود ندارد.
پس از رزیدنت ایول، یک فیلم علمی-تخیلی دارم که آن هم کاملاً اصیل است. بعد از آن، فیلمنامه دیگری دارم که پیشتر نوشتهام و قصد دارم آن را بسازم. این فیلم در دنیای دیسی اتفاق میافتد، اما کاملاً اصیل است و اصلاً فیلم ابرقهرمانی نیست. آن را پیش از بربر نوشتهام. همچنین پروژه دیگری در دست دارم که حالوهوایی شبیه به شبخزنده دارد. اما همه اینها آثاری اصیل هستند. نمایندگانم حتی فیلمنامهای برایم ارسال نمیکنند، چون من قصد ندارم آثار دیگران را کارگردانی کنم. در موقعیتی بسیار خوشایند قرار دارم که میتوانم فیلمی بنویسم و شانس خوبی برای ساخت آن داشته باشم. پس چرا این کار را نکنم وقتی از نوشتن لذت میبرم؟ نکته دیگر این است که در این صنعت همه چیز بهسرعت تغییر میکند. ممکن است پس از رزیدنت ایول دیگر نتوانم هیچ فیلمی بسازم. هیچچیز قابل پیشبینی نیست. بنابراین، وقتی درباره این فیلم و آن فیلم و پروژه بعدی صحبت میکنم، خودم را احمق جلوه میدهم.
منبع: هالیوودریپورتر