«سوپرمن جدید بهتره یا قبلی؟»، «این یکی به کامیکبوکها نزدیکتره یا فیلمهایی که قبلا دیده بودیم؟»، «فیلم جیمز گان پروپاگاندا و ضدآمریکایی شده؟»، «اصلا سوپرمن سینمایی خوبه یا کامیکبوکی؟» و...؛ این سؤالات تکراری بعد از تماشای سوپرمن تمام نمیشود چون بههرحال با اثری اقتباسی مواجه هستیم که نزدیک به یک قرن در فرهنگ عامه سابقه دارد، پایهگذار اسطورههای کاغذی در عصر مدرن بوده و بدون تعارف بعد از پایان جنگ جهانی دوم حکم نمادی عینی از ابرقدرت مهارناپذیر دنیای مدرن را پیدا کرده. پس به سختی میشود فیلم را از گذشته و ریشههایش منفک دانست. برای جواب دادن به سؤالاتی که مطرح شد و قضاوت درباره فیلم، بیایید روش متفاوتی را امتحان کنیم.
فرض میگیریم که شما به جای جیمز گان استخدام شدهاید تا فیلمنامه نسخه سینمایی تازه سوپرمن را بنویسید. بیش از دویست میلیون دلار بودجه برای فیلم تصویب کردهاند و احتمالا با محدودیت عجیب و غریبی مواجه نیستید. چالش اصلی از همین جا شروع میشود: چه کار میکنید که داستان تکراری و شبیه فیلمهای قبلی نباشد، درعینحال از اصل و ریشهها دور نشود و حرف تازه و متفاوتی بزند که با روح زمانه جور در بیاید؟ دقیقا نمیدانیم که گان برای غلبه بر این چالش چه کار کرده اما درنهایت هر مسیری از یافتن جواب برای سه سؤال اساسی میگذرد.
راز و رمز قصه را کشف کن
شاید این عبارت متناقضنمای فلسفی و منطقی معروف را شنیده باشید: «آیا یک آفرینده با قدرت مطلق میتواند موجودی را بیافریند که قادر به غلبه و نابودی آن نباشد؟» جواب چه مثبت باشد و چه منفی، فرض اولیه نقض میشود. خالقان شخصیت سوپرمن در دنیای کامیکها و کسانی بعدها که در بسط و گسترش داستان نقش داشتهاند، لزوما دنبال تناقضات فلسفی و پرسشهای وجودگرایانه نبودند اما ناخواسته درگیرش شدند.
در سالهای پایانی دهه سی میلادی، سوپرمن تجسمی بود تمام و کمال از فانتزیهای پسرانه. همه تا حدودی با حضرت عیسی، موسی و هرکول آشنایی داشتند و دنبال کسی میگشتند که زورش به هیتلر برسد و ماشین جنگی رایش سوم را متوقف کند. سوپرمن همان چیزی بود که فقط در فکروخیال میگُنجید اما به جای کتابخانه و کلیسا، در صفحات مجلات کاهی پیدا میشد و یواشکی در دنیای واقعی نفس میکشید. طی دهههای بعد، نمایش قدرتهای سوپرمن منوط بود به محدودیتهای مدیوم روایت. روی کاغذ میشد ادعا کرد که آخرین بازمانده سیاره کریپتون با سرعت نور پرواز میکند و حتی بمب اتم هم تکانش نمیدهد. طبعا هیچ قهرمانی را پیدا نمیکنید که بدون عیب و نقص باشد، چه برسد به کسی که واژه ابرقهرمان از رویش ساخته شده (نقطه ضعف سوپرمن، کریپتونیت یا عنصر بهجا مانده از سیاره کریپتون است).
چالشهای دراماتیک و محدودیتهای نمایشی در مدیومهای مختلف همیشه راویان قصه و تصویرسازها را به دردسر انداخته و شرط و تبصرههای ریز و درشت را به اسطورهشناسی سوپرمن اضافه کرده است. اگر بحث را منحصر کنیم به سینما، در اولین تلاش که مربوط میشود به فیلم ریچارد دانر و دنبالههایش، هدف رسیدن به نمایشی زنده و واقعی بود از رویای چندین نسل و سقف باورپذیری این رویا را هم جلوههای ویژه تعیین میکرد. طبعا آن زمان هنوز نه از کامیکهای انقلابی دیسی در دهه هشتاد خبری بود و نه بازنگری و بازخوانیهای خودآگاهانه از مفاهیم عمیق مستتر در دل داستانهای ابرقهرمانی. در ابتدای هزاره جدید، برایان سینگر سعی داشت همان جهان سینمایی ریچارد دانر را همراه با موج جدید فیلمهای ابرقهرمانی و البته با تکیه بر فناوری CGI بازسازی کند. یک دهه گذشت و بعد از موفقیت سهگانه شوالیه تاریکی، خیمه سنگین کریستوفر نولان روی بلاکباسترهای هالیوودی و شکلگیری جهان سینمایی مارول، هدف اصلی زک اسنایدر و دیوید اس. گویر شد تراشیدن توجیهات علمی و باورپذیر برای زمینه خیالی داستان سوپرمن و ترتیب دادن نمایشی که از دید مخاطبان بالقوه فیلم (یعنی نوجوانها) بزرگسالانه و جدی بهنظر برسد. نتیجه شخصیتی بود که بابت قدرت بیپایان و نگاه خداباورانه ساکنان زمین، با دغدغههای نیچهای سروکله میزند و از آسمان به سیاره آبی نظر میاندازد.
برخلاف پیشینان، جیمز گان شخصیت سوپرمن را نه بر اساس قدرتها بلکه بر اساس ضعف و محدودیتهایش تعریف میکند و دنبال کسی میگردد که در کمال معصومیت میخواهد انسان باشد و فقط قدرتش را برای نجات بقیه به کار بگیرد. پس قصه با کتک خوردن سوپرمن شروع میشود و جایی به آخر میرسد که مردم او را به عنوان کسی شبیه خودشان میپذیرند نه قهرمانی که آمده تا زمین را تصاحب کند. این وسط اسطورهشناسی و ریشههای سوپرمن نقض یا تجدید شده؟ نه، فقط روی جنبههای کمتر دیدهشده در فیلمهای قبلی سرمایهگذاری کردهاند.
دنبال قصه تکراری نرو
اسطورهها، افسانهها و کهنالگوها یکشبه خلق نمیشود؛ طی هزاران سال در جوامع انسانی به تکامل میرسند از بس که با خوانشهای متوالی در زمان و مکانهای مختلف تغییر میکنند و درنهایت جوهرهای اصیل و ثابت ازشان باقی میماند. هزارههای قبلی و ریشههای آیینی و فلسفی را که بگذاریم کنار، کارکرد و تجربه مشابهی را در مورد کامیکبوکهای معاصر مشاهده میکنیم. بارها داستانهای دنبالهدار ابرقهرمانها به نقطه صفر برگشته و تکرار شده و متناسب با جوّ زمانه، جوانب و جزییات تازهای را به ماجرا اضافه یا از آن کم کردهاند. چند سالی است که اصلاح «ریبوت» در دایره واژگان سینماییها جا افتاده اما در قرن گذشته بارها و بارها کامیکهای ابرقهرمانی داستان را به سرخط بازگردانده یا سراغ نسخههای موازی و روایتهای چندگانه رفتهاند. با هر بازآفرینی، کار سختتر میشود چون درعینحال که طرفداران نسخههای قبلی باید راضی باشند، کسی حوصله شنیدن داستان تکراری ندارد و از قیاس با نمونههای موفق گذشته هم گزیری نیست.
بنا به سیر تاریخی ادبیات و اسطورهشناسی، برای بازآفرینی چنین قصههایی هر دفعه باید عناصر اصلی را مثل اجزای یک کالبد جدا کرد و دوباره در قالب جسمی تاره پیوندشان زد، البته با کمی اغماض نسبت به نقاط کور در روایتهای قبلی و تجدیدنظر در گوشههایی که دیگر کمتر محلی از اعراب دارند. مثلا، کامیکهای دیسی اوایل دهه گذشته تحت عنوان جریان New52 ریبوت شدند و علاوه بر تغییرات ظاهری و بازتعریف مختصات شخصیتها، ابرقهرمانها را به ستیز با گذشته و ریشههای خود فرستادند. همین شده برگ برنده جیمز گان برای رسیدن به خوانشی تازه؛ سوپرمن (کال اِل یا کلارک کنت) وارث مسئولیتی است که والدین کریپتونی برای نجات دنیا بر دوشش گذاشتهاند یا زیستن روی زمین ابعاد مختلف وجودش را شکل داده؟!
در نسخه سینمایی جدید، با قهرمانی طرفیم که به واسطه تولد در کریپتون میتواند بر تمام محدودیتهای فیزیکی زمین غلبه کند اما به این شمایل درمیآید چون تصوری که از سوپرمن در ذهنش دارد، مرهون زیستن در میان انسانها و تلاش برای شبیه بودن به آنهاست.
قصه را با زمانه تطبیق بده
تمام قصهها طی حیات چندهزارساله، در بازآفرینیهای متعدد و متوالی به مختصات زمانه خود آمیخته شدهاند. هر بستر روایی هر چقدر هم که خیالی و انتزاعی باشد، باز برای عینیت یافتن به مصالح مادی برگرفته از واقعیت نیاز دارد. سرگذشت خود سوپرمن را به عنوان مثالی برای همین فرض به کار بگیریم. از اول قرار نبود ابرقهرمان شنلپول مجلات مصورِ «اکشن کامیکس» به نبرد هیتلر برود یا در جنگ سرد مشارکت کند (حتی سال 2009 پایش به ایران هم باز شد). بازتاب خودآگاه یا ناخودآگاه واقعیت زمانه از صفحات کامیک فراتر رفت و به پرده سینما سرایت کرد. در پایان فیلم ریچارد دانر (سال 1978)، سوپرمن به اداره پلیس میرود تا شرورهای قصه را به دست قانون بسپارد و خطاب به یکی از مأمورها میگوید «ما همه عضو یک تیم هستیم جناب سروان!» روی خوش نشان دادن به مأمورهای دولت و قانون با اتمسفر شورشی دهه هفتاد جور درنمیآید اما امروز میتواند کارکردی پیشگویانه داشته باشد؛ بعد از یک دهه آشوب و ساختارشکنی، مردم ناخودآگاه دنبال کلانتر یا قهرمانی میگشتند که حتی شده به زور، نظم و قانون را حاکم کند. به دو سال نکشید که رونالد ریگان رئیسجمهور شد تا با سیاستهای محافظهکارانه، غرب را از نو بسازد و جبهه شرق را به زانو دربیاورد. یا در دوران باراک اوباما، مردم سوپرمنِ زک اسنایدر را احضار میکردند به جلسه استماع کنگره تا بابت خرابیهای به بار آمده و اقدامات خودسرانهاش جواب پس بدهد.
جیمز گان زمانی به سراغ سوپرمن آمده که نه قدیمیترین ابرقهرمان دنیا محبوبیت سابق خودش را دارد و نه تکلیف مردم با خطکشیهای سیاسی و جناحی روشن است. در دنیایی که شرورها محبوبترند و فرنچایزهای ابرقهرمانی به روغنسوزی افتادهاند، به جای اینکه ظهور سوپرمن تبدیل شود به مبدأ مواجهه زمینیها با پدیدههای فرانسانی، مهاجر کریپتونی زمانی اعلام وجود میکند که مردم با ابرقهرمانهای تجاریسازیشده آشنایی دارند و به دلیل وابستگی به اسپانسرها و شبکههای اجتماعی، در حد اینفلوئنسرها تنزل پیدا کردهاند. سوپرمن در چنین دنیایی صرفا میخواهد که ابرقهرمان و محبوب مردم باشد و درکی از مناسبات رسانهای ندارد. بدتر از رسانه، از سیاست هم چیزی حالیاش نمیشود و نمیفهمد که چرا باید با سیاستهای وزارت امور خارجهی ایالات متحده هماهنگ باشد، وقتی میتواند جان مردم بیگناه را در هر نقطه از زمین نجات بدهد؟
سوپرمن محصول زمانه ما نیست و جیمز گان به جای تطبیق دادن شخصیت اصلی قصه با مختصات دنیای معاصر، همین عدم تجانس و تناسب ابرقهرمان با واقعیت اکنون را در قلب درام جا داده و متعاقبا رفته سراغ دستکاریها و سادهسازیهای لازم تا مسیر روایت و گسترش داستان در فیلمهای بعدی را هموار کند. برخلاف کاری که زک اسنایدر قبلا در جهان دیسی انجام داد و شکست خورد، گان اصراری ندارد که از سوپرمن روایتی بزرگسالانه بیرون بکشد. خیلی از ما در کودکی و نوجوانی، حرفهایی را باور میکنیم که بعد از بلوغ چندان منطقی بهنظر نمیرسند اما جانمایه همان قصهها همراهمان میمانند و به ذهنیاتمان شکل میدهند. در مورد سوپرمن هم باید دید تا کجا با مخاطبان جدیدی پیش میرود که برای اولین بار قدیمیترین ابرقهرمان دنیا را با نسخه سینمایی 2025 کشف کردهاند.