اقتباس سينما از ادبيات

رمان هايي كه به فيلم تبديل شدند

  • نویسنده : جيمز ولش
  • مترجم : شاهپور عظيمي
  • تعداد بازدید: 73

 آن¬چه در كتاب دايره¬المعارف رمان¬هايي كه به فيلم تبديل شدند بيش از هر نكته ديگري مورد تأكيد قرار گرفته، تفاوت¬ها و شباهت¬هاي فيلم¬هايي است كه بر اساس رمان¬هايي ساخته شده¬اند. در هر بخش ابتدا اشاره¬اي به روايت رمان مي¬شود و سپس به تشابه¬ها و تفاوت¬ها پرداخته مي¬شود كه جوهره اقتباس فيلمنامه‌نويس از يك رمان و تبديل آن به فيلم و فيلمنامه است. به اين نكته نيز بايد اشاره شود كه در گزينش و ترجمه مدخل¬هاي كتاب حاضر اولويت با رمان¬هايي است كه به فارسي چاپ و منتشر شده¬اند و در وهله بعدي به آثار ديگر نيز پرداخته خواهد شد. گفتني است كه اين كتاب بيش از 300 مدخل دارد.

رمان: زورباي يوناني، نيكوس كازانتزاكيس، 1946، ترجمه محمد قاضي، انتشارات خوارزمي
فيلم: زورباي يوناني، مايكل كاكويانيس، 1964
رمان
اين رمان ابتدا در انگلستان و به سال 1952 منتشر شد. مانند بسياري از رمان¬هاي كازانتزاكيس، زورباي يوناني در اواخر عمر نويسنده و پس از سال¬ها مسافرت¬هاي گسترده، نوشتن و مطالعه فلسفه و مذهب نوشته شد. راوي كتاب از روي شخصيت خود كازانتزاكيس برداشت شده و نويسنده و روشن‌فكر است، درحالي‌كه به نظر مي¬رسد شخصيت زوربا تجسمي از نيروي حياتي زندگي است كه نخستين بار آنري برگسن، فيلسوف فرانسوي، در كتاب تكامل خلاق از اين اصطلاح استفاده كرد؛ نويسنده¬اي كه كازانتزاكيس در پاريس، خطابه¬هاي او را دنبال كرده بود.
رمان را نويسنده¬ و روشن‌فكري روايت مي¬كند كه به جاي زيستن، زندگي¬اش را كتاب¬ها و افكارش اشغال كرده¬اند. او براي آن‌كه از نزديك با نفس زندگي ارتباط برقرار كند، تصميم مي¬گيرد معدني متروك در جزيره كرت را بازگشايي كند. زوربا، مردي جاافتاده و سرشار از شور و اشتياق به زندگي، راوي را در حالي پيدا مي¬كند كه منتظر قايقي است تا او را به كرت ببرد و بي هيچ مقدمه¬اي از زوربا مي¬خواهد او را با خودش ببرد. راوي با اين حس كه زوربا كسي است كه تجسمي از همان زندگي است كه دنبالش مي-گردد، قبول مي¬كند زوربا در معدن، همدم او و سركارگر معدن باشد. در دهكده از آن¬ها استقبال مي¬شود و زوربا بي‌درنگ با مادام هورتنس، زني ميان‌سال و اهل كشور فرانسه، آشنا مي¬شود. از سوي ديگر، راوي آدمي كم‌حرف و درون‌گراست و زوربا خشن و بي¬پروا و به دنبال هر فرصت مناسبي مي¬گردد تا خوش باشد. در خوردن و نوشيدن و كار كردن دوست ندارد جلوي خودش را بگيرد و تمام اين¬ها را با لذت انجام مي¬دهد. رك و راست است و معتقد است چه مرد و چه زن خوي حيواني دارند و كليساها و دولت¬ها در دست آدم¬هاي خردمند نيست. زوربا يك آدم بدوي است. نمي¬خواهد قبول كند كه آدم¬ها پير خواهند شد و بالاخره مي¬ميرند و هم‌چنان به هر چيزي كه زندگي سر راهش قرار مي¬¬دهد- چه خوب و چه بد- ناخنكي مي¬زند.
در اين رمان طولاني و شاعرانه كازانتزاكيس، اتفاق¬هاي چنداني رخ نمي¬دهد. زوربا اصرار دارد كه راوي با بيوه¬اي كه اهالي دهكده از او متنفرند، ارتباط برقرار كند. در اين ميان جسد يكي از مردان پيدا مي¬شود كه خود را در دريا غرق كرده، چون از آن زن پاسخ منفي شنيده است. با اين‌كه زوربا تلاش مي¬كند جان آن زن را نجات دهد، اما اهالي روستا آن زن را مقصر می‌دانند و او را مي¬كشند. زماني كه راوي مي¬خواهد به زوربا كمك كند تا با مادام هورتنس ازدواج كند، آن زن در اثر ذات‌الريه مي¬ميرد. بعد از اين‌كه راهب¬هاي صومعه¬اي در نزديكي دهكده در معامله چوب درختان و الوارها با زوربا و راوي دخل و تصرفي مي¬كنند، زوربا براي انتقال الوارها به دريا، نقشه ماهرانه¬اي مي¬كشد، با اين اميد كه او و راوي ثروتمند خواهند شد. در نخستين شبي كه روستاييان در حال جشن و سرور هستند، كوه ريزش می‌كند و روستاييان از ترس جانشان پا به فرار می‌گذارند و الوارهاي منتقل‌شده، تكه تكه می‌شوند و ديگر به دردي نمي¬خورند. وقتي نقشه زوربا بر باد مي¬رود، راوي تصميم مي¬گيرد جزيره كرت را ترك كند و از زوربا جدا شود و به مطالعه و نوشتن بپردازد. پيش از اين‌كه آن¬ها از هم جدا شوند، راوي از زوربا مي¬خواهد به او رقص ياد بدهد. سال-هاي بعد، راوي جسته و گريخته، چيزهايي درباره زوربا و توانايي¬ پايان¬ناپذيرش براي لذت بردن از زندگي مي¬شنود تا اين‌كه مرگ، زوربا را در بر مي¬گيرد.
فيلم
مايكل كاكويانيس، هم فيلمنامه فيلم را نوشت و هم آن را كارگرداني كرد. آنتوني كويين در نقش زوربا و آلن بيتس در نقش راوي ظاهر شدند. زوربا با بازي كويين، وقتي در ابتدا مي¬بيند كه راوي منتظر قايق است و فقط سرش توي كتاب است، بنا را بر سركشي مي¬گذارد. آنتوني كويين در نقش زوربا آدمي است بدوي كه خيلي شوخ و شنگ است و نسبت به رئيسش هم با ادب رفتار مي¬كند (مثلاً مي¬گويد «با اجازه شما») و هم با او درشتي مي¬كند. در جايي كه راوي با ديدن زن زيبايي كه غذا مي¬خورد، دچار دريازدگي مي¬شود، اما زوربا با هيجان به دلفيني اشاره مي¬كند كه توي آب ديده مي¬شود. وقتي راوي هيچ واكنشي از خودش نشان نمي¬دهد، زوربا به او مي¬گويد: «تو ديگه چه جور آدمي هستي؟»
فيلم به رخداد¬ها و حال‌وهواي كتاب وفادار است، اما رابطه دوستي راوي و استاوريداكي را حذف مي¬كند و به جايش بر زندگي با طراوت و پرشر و شور روستاييان تأكيد مي¬كند. زوربا ناگهان وارد زندگي روستاييان مي¬شود، نظر مادام هورتنس را جلب مي¬كند و نمي¬گذارد ديگران او را وسيله نگاه¬هاي هوس¬آلود خويش قرار دهند و پا به پاي معدنچيان كار مي¬كند. صحنه¬هايي در فيلم هست كه زوربا را در تنهايي نشان مي-دهد كه هيجان‌زده به دنبال نقشه¬اي براي منتقل كردن الوارها با استفاده از يك وسيله است و سرخوشانه سنگ¬ها را از كوه به پايين مي¬غلتاند. آنتوني كويين، زوربا را به مردي بدل كرده كه نه در احساس و نه در كار محدوديتي براي خودش نمي¬شناسد. او به‌سرعت و به شكل قانع¬كننده¬اي از آدمي جدي و محزون به فردي سرخوش و جذاب بدل مي¬شود. زوربا وقتي نمي¬تواند وضع خودش را با كلمات بيان كند، همراه روستاييان دست‌افشاني مي¬كند. هيچ ابايي ندارد كه در مورد مرگ پسرش حرف بزند و از كارهاي بدي صحبت كند كه وقتي سرباز بوده، به خاطر وطنش انجام داده است. فيلم به طرزي اثرگذار با دست‌افشاني زوربا و رئيسش در كنار ساحل به پايان مي¬رسد؛ درحالي‌كه تصوير دوستي عميق و لذت از زندگي را به نمايش مي¬گذارد. كاكويانيس با موفقيت، شخصيت زوربا را به عنوان پيرمردي بانشاط و سرخوش مورد بررسي قرار مي¬دهد كه نه قهرمان است و نه لذت¬جو، بلكه انساني است سرشار از خوشي و با احساساتي قوي و خوش‌بخت. نيروي بدني¬اش به بهترين شكل در صحنه¬هاي دست‌افشاني به نمايش درمي¬آيد، تا آن حدي كه راوي به خاطر ترس از به خطر افتادن سلامتي زوربا موسيقي را متوقف مي¬كند. اغلب اوقات تصوير و چهره زوربا فضاي فيلم را اشغال مي¬كند و انگار دارد توي دوربين زل مي¬زند و به ما مي¬گويد: «شما زيادي فكر مي¬كنيد.» بيننده نسبت به علاقه عميق راوي نسبت به زوربا و ستايشي كه از او مي¬كند، هم‌دلي نشان مي¬دهد؛ ستايش مردي كه انگار يك لحظه مجنون است و لحظه¬اي بعد روح بزرگي دارد.
رمان: يك تراژدي آمريكايي، تئودور درايزر، 1925، ترجمه سعيد باستاني، انتشارات هاشمي
فيلم: يك تراژدي آمريكايي، 1931، كارگردان: جوزف فن اشترنبرگ
فيلم: مكاني در آفتاب، 1951، كارگردان: جورج استيونز
رمان
واپسين اثر تئودور درايزر به عنوان يكي از مهم¬ترين رمان¬هاي آمريكايي در قرن بيستم در نظر گرفته مي-شود كه در داستانش به جواني مي¬پردازد كه هيچ نقطه روشني در زندگي¬اش ندارد و در به دست آوردن رویاي آمريكايي شكست مي¬خورد. كتاب درايزر پيش‌گام رمان¬هاي روان‌شناسانه درباره يك قاتل است و بر خلاف اسلافش مانند ادگار آلن پو، داستايِوسكي و جوزف كنراد، انگيزه جنايت نه شهوت و جنون، بلكه به سادگي هرچه تمام¬تر شتاب و تعجيل در امري مهم است. اين رمان برگرفته از تجربيات نويسنده 54 ساله¬اي است كه علاقه¬اي شديد به داستان¬هاي جنايي واقعي داشت و زندگي زناشويي¬اش سرد و فاقد عشق بود و آثار روان‌شناسان را خوانده بود و به مبحث ناخود¬آگاه و عملكرد آن در زندگي علاقه داشت. جوزف وود كراچ، منتقد ادبي، اين رمان را «يكي از بزرگ¬ترين كتاب¬های نسل خودش» ناميد و ديگري آن «وفاداري متعصبانه نسبت به حقيقت» در آن را ستايش كرد. كتاب در شهر بوستن از ايالت ماساچوست ممنوع شد و دادگاه عالي اين ايالت اعلام كرد كه فرازهايي از اين رمان قطعاً «گستاخانه، زشت و شرم آور است و آشكارا به دنبال فاسد كردن اخلاقيات جوان¬هاست».
كلايد گريفيث، جواني اهل شهرستان، در هتلي در كانزاس پادويي مي¬كند تا به خانواده¬اش كمك كند. عايدي¬اش باعث مي¬شود براي نخستين بار طعم زندگي خوب را بچشد. اما بعد از کشته شدن دختري 9 ساله در يك تصادف اتومبيل او به شيكاگو مي¬رود و كار ديگري پيدا مي¬كند. بعدها با كمك عموي ثروتمندش، كلايد، به نيويورك مي¬رود و به استخدام يك كارخانه درمي¬آيد.
خويشاوندان او، خصوصاً پسرعمويش گيلبرت، او را دون شأن خود می‌دانند و از او بدشان مي¬آيد. كلايد در پايين¬ترين رتبه سلسله مراتب كاري كارخانه مشغول مي¬شود. به‌زودي خودش را نشان می‌دهد و رتبه بالاتري می‌گیرد و به عنوان سرپرست به كارش ادامه مي¬دهد. در آن¬جا كلايد دل‌بسته يكي از كارگران زن به نام روبرتا آلن مي¬شود، هر چند كه چنين روابطي در كارخانه قدغن است.
در همين دوران دختري به نام ساندرا كه جزو اعيان شهر محسوب مي¬شود، كلايد را به مهماني¬هاي تجملي دعوت مي¬كند. انگيزه ساندرا در ابتدا صرفاً برانگيختن حسادت پسرعموي كلايد است، اما محبوبيت كلايد كه روزبه‌روز بيشتر مي¬شود، باعث مي¬شود ساندرا به او جذب شود. كلايد به سهم خودش شيفته سبك زندگي مسحور¬كننده ساندرا مي¬شود. اما مانعي به نام روبرتا بر سر راه او وجود دارد كه به هيچ ترتيبي كناررفتني نيست. كلايد تصميم خطرناكي مي¬گيرد و ظاهراً روبرتا را براي قايق¬سواري به رودخانه-اي مي¬برد، اما مي¬خواهد اين معضل را چاره كند. او روبرتا را به درون آب مي¬اندازد تا مرگ او را يك تصادف جلوه بدهد، اما خودش هم به درون آب پرت مي¬شود و مي¬تواند با شنا خود را به ساحل برساند، اما روبرتا غرق مي¬شود. در ظاهر اين كلايد است كه او را غرق كرده، اما روبرتا غرق مي¬شود، چون تلاشي براي نجات جان خودش نمي¬كند.
نامه¬هايي كه به روبرتا نوشته شده و سرزنش شده كه مقصر اين روابط است، كشف مي¬شوند. از سوي ديگر، ضربه¬اي كه به سر اين زن وارد شده، مشكوك است. كلايد دستگير مي¬شود و مورد اتهام قرار مي¬گيرد و به مرگ با صندلي الكتريكي محكوم مي¬شود. در روز اجراي حكم، مادرش به ديدن او مي¬آيد و از او مي¬خواهد توبه كند. كلايد سرانجام به گناهش اعتراف مي¬كند. در يكي از جذاب¬ترين عبارات كتاب، كلايد دست به گريبان گناه خويش است و انگار خودش را به اندازه ‌ديگران گناه‌كار نمي¬شناسد و با وجود مستندات و حقايقي كه در ميان هستند، به¬طوري‌كه همه حس مي¬كنند وي گناه‌كار است، اما خودش در درون انگار فرياد برمي¬آورد كه حتي همين حالا كه قرار است بميرد، خود را مبرا مي¬داند. سرانجام كلايد وارد محوطه اجراي حكم مي¬شود و «در به روي هر چه وي از زندگي زميني مي¬دانست، بسته مي¬شود».
با وجود اشتهار يك تراژدي آمريكايي به رمان «واقع¬گرا» اما منتقدي سرشناس مي¬گويد كه رمان درايزر داستاني رويايي است و ريشه در داستان علاءالدين مربوط به هزارويك شب دارد که هم حال‌وهوايي فانتزي دارد و هم شاعرانه.
فيلم¬ها
درايزر حقوق رمانش را در 1927 فروخت و صرفاً‌ بنا شد اثري صامت از روي آن ساخته شود. اما سينماي ناطق به‌تدريج در حال تسخير سينماها بود و قرارداد ديگري با شركت پارامونت امضا شد تا آيزنشتاين كه آن موقع از آمريكا ديدن كرده بود، آن را بسازد. بر خلاف درايزر كه حس مي¬كرد كلايد گناه‌كار بود، اما نبايد اين همه جزا مي¬ديد، آيزنشتاين معتقد بود جامعه به خاطر اعدام كلايد تقصير دارد. فيلمنامه او شكل استاندارد ديالوگ و دستورالعمل حركت¬هاي دوربين را داشت و از جمله شامل توصيف¬هايي با ذكر جزئيات از صحنه¬آرايي بود. آن¬چه او را جذب كرده بود تا فيلم را بسازد، صرفاً ايد¬ئولوژي ظهور و سقوط كلايد گريفيث نبود، بلكه چيزي بود که آيزنشتاين ماهيت «سينمايي» نثر نويسنده مي¬ناميد؛ تمركز نفس-گير روي لحظات پرتنش خصوصاً صحنه قايق‌سواري و سوار شدن به قطار، درحالي‌كه كلايد به سرنوشت روبرتا فكر مي¬كند و صحنه اعدام كه شامل تصاوير تكه‌تكه¬اي بود كه مي¬توانستند به سكانس¬هاي مونتاژي بدل شوند. صداهاي دوگانه در درون كلايد كه به نحوه اجراي جنايتش مي¬پردازد، مي¬توانستند امكان مونتاژ صوتي را فراهم سازند؛ نكته¬اي كه آيزنشتاين را بر آن داشت تا بگويد اين نخستين «مونولوگ» در سينماست. اما پارامونت فيلمنامه آيزنشتاين را رد كرد.
جوزف فن اشترنبرگ كه به‌تازگي موفقيت فرشته آبي و مراكش را پشت سر گذاشته بود، پروژه ساخت رمان درايزر را در دست گرفت و با كمك فيلمنامه¬نويسي به نام ساموئل هوفن اشتيان، وجوه جامعه-شناسانه¬اي به داستان افزود. فيلم او بررسي خودويرانگري در نزد مرد جواني بود كه جاه¬طلبي¬هاي اجتماعي، او را به سوي جنايت مي¬كشاند. پس‌¬زمينه زندگي كلايد به‌دقت توصيف شده بودند و ناتواني كلايد در تصميم¬گيري براي انجام جنايت حذف شده بود. مانند بسیاري از فيلم¬هاي ناطق در آن دوران، زمان سينمايي فراواني وقف موقعيت اصلي شده بود كه همان صحنه دادگاه باشد. درايزر بعد از اكران فيلم به آن حمله كرد و گفت كه رمانش با وجود اين كه كيفرخواستي عليه نظام اجتماعي آمريكا بود، اما به يك داستان جنايي بدل شده و براي همين كتابش بي¬حرمت شده است. به عنوان حركتي كه در واقع يكي از معدود دخالت¬هاي نظام قضايي آمريكا درباره چنين موضوعي تلقي مي¬شود، دادگاه عالي آمريكا حكم داد كه فيلم به رمان وفادار است. در واقع هم درايزر و هم اشترنبرگ حق داشتند، چون ادبيات را نمي¬توان به فيلم تبديل كرد، مگر آن‌كه بخشي از اعتبار و ارزشش را از دست بدهد، اما عناصر بصري به طور كامل ارزش و اعتبار دوباره¬اي به كلماتي مي¬دهند كه روي كاغذ آمده¬اند.
جورج استيونز در 1951 رمان درايزر را با نام مكاني در آفتاب بازسازي كرده و ثابت كرد اين اثر مي¬تواند به فيلمي رمانتيك و باشكوه بدل شود كه شش جايزه اسكار بگيرد. در اين نسخه تقديرگرايي كنايه¬آميز و تيره و تار درايزر مورد توجه واقع نشده و به تلاش يك فرد پرداخته شده كه مي¬خواهد سري بين سرها درآورد، اما به دليل شرايطي تصادفي شكست مي¬خورد. در اين نسخه تغييرات زيادي در داستان اعمال شده است. زمان داستان دوره معاصر است و كلايد كه اين¬جا به جورج ايستمن تغيير نام داده، در كارخانه توليد حوله و لباس حمام كار مي¬كند. در صحنه دادگاه جورج اعلام مي¬كند كه نقشه¬اي براي قتل نكشيده بود. اين به شكل غيرمستقيم مسئله¬اي اخلاقي و فلسفي است كه مورد تأكيد درايزر نبوده است: آيا نقشه كشيدن براي كشتن كسي، عملاً به معناي كشتن آن فرد است؟ نقطه مورد توجه فيلم يعني صحنه¬اي كه درايزر عامدانه از ارتكاب به قتل دوري مي¬جويد و مجرم بودن كلايد مشخص نمي¬شود، نشان دادن اين اتفاق به شكل يك حادثه است. جورج و آليس در قايق نشسته‌اند و درباره آينده¬شان بحث مي¬كنند. آليس از جايش بلند شده و قايق واژگون می‌شود و هر دو به درون آب مي¬افتند. (ضربه كلايد در كتاب به سر روبرتا نشان داده نمي¬شود.) يك نماي نزديك نشان مي¬دهد كه جورج به‌تنهايي بيرون از قايق سرگردان است كه اين‌بار ديگر مسئله مجرم بودن او در غرق كردن آن دختر جوان را از ما مي¬طلبد. لحظات رمانتيك بين جورج و آنجلا دقيقاً به همان شيوه¬هاي آثار رمانتيك هاليوودي هستند. كسي آن¬چنان كه بايد، قرباني شرايط نيست و برخوردشان با يكديگر در نماهاي نزديك نشان داده مي¬شود. هر وقت جورج با آنجلاست، نورپردازي زياد و هر وقت كه همراه روبرتاست، نور كمتري در صحنه¬ها ديده مي¬شود. در پايان فيلم، يك بازگشت به گذشته جورج و آنجلا را در كنار هم نشان مي¬دهد كه با تصوير رفتن جورج براي اجراي حكم سوپرايمپوز مي¬شود و داستان عاشقانه رمانتيك بر داستاني تلخ و تراژيك غلبه مي¬كند.

 

 

مرجع مقاله