سینمای دینی 130

سینمای عاشورایی 51 ابر روایت 15

  • نویسنده : نصرت الله تابش
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 116

نصرت الله تابش /

این سومین شماره از این مقالات است که تحت عنوان «پس از واقعه» به وقایع پس از عاشورا می¬پردازد. در شماره قبل به تحلیل منتقدانه حرکت توابین اشاراتی داشتیم. در این شماره بخش «پس از واقعه» را به مرور اجمالی ماجرای مختار ثقفی اختصاص می‌دهیم. هرچند سریال عظیم مختارنامه، ناگفته¬های کمی را باقی گذاشته است.

قیام مختار
مرحوم آیت¬الله شیخ عباس صفایی حایری در کتاب تاریخ سیدالشهداء(ع) بیش از 50 صفحه از قسمت پایانی کتاب را به ماجرای قیام مختار ثقفی اختصاص داده است. از همان ابتدای سخن موضوع تخریب شخصیت این قهرمان شیعی مطرح شده است. «درباره شخصیت مختار سخن بسیار و حکایات و روایات متعارض دال بر سرزنش و مدح او زیاد است. دشمنان او را ساحر، کذاب و مدعی نبوت معرفی نموده¬اند و آن‌چه در مذمت او وارد شده، ساخته شیعیان آل زبیر و بنی¬امیه است. زیرا این شخص تا توانسته، در یک زمان، با سلطان حجاز و عراق ـ ابن زبیر ـ و سلطان شام جنگیده است. مختار کوفه بلکه قسمت مهمی از عراق و قسمتی از ایران را از چنگ ابن¬زبیر بیرون آورد و عامل او عبدالله¬بن مطیع را از کوفه بیرون کرد. هم‌چنین با لشکر شام جنگید و عبیدالله ابن زیاد را کشت و آن لشکر انبوه را متفرق نمود. از این رو هم عبدالملک مروان و هم عبدالله بن زبیر با او دشمنی داشتند و معلوم است که وقتی دو پادشاه مقتدر دشمن مختار باشند، در دشمنی کوتاهی نمی¬کنند. (ص608)
ایشان در جای دیگر می¬نویسد: «روایات مجعول هم در حق مختار بسیار است، مثل آن¬که می¬خواسته امام حسن(ع) را تحویل دهد. یا آن¬که به جهت دنیا خروج نموده و یا آن¬که نسبت به امیرالمؤمنین جسارت می¬نموده و یا آن¬که به محمدبن حنفیه دعوت می¬کرده و او را امام می¬دانسته است که تمامی این‌گونه روایات به جهت  مبغوض¬ ساختن او نزد شیعیان ساخته شده است. این تبلیغات مؤثر واقع شد و این بزرگ¬مرد شیعه را از دید شیعیان انداخت تا جایی¬که در عصر حضرت باقر(ع) به او بد می¬گفتند و با این¬که روایات در مدح او و نهی از سبّ و دشمنی او وارد شده، باز به علو مقام مختار معتقد نشده بودند. شیخ اجل «جعفرمحمدبن نما» که از مشایخ علما و از بزرگان فقهای شیعه است، در رساله خود «شرح¬الثار» می¬گوید: شیعه از زمان¬های گذشته از زیارت قبر جناب مختار خودداری می¬کردند و با آن¬که قبر او نزدیک مسجد جامع کوفه است و قبه و گنبد مزار او برای هرکس که از باب مسلم¬ابن عقیل بیرون بیاید، آشکار و هویداست، شیعیان از زیارت قبر او دوری می¬کردند، گویا به خداوند به¬واسطه دوری نمودن از مختار تقرب می¬جویند.» (همان، صص615و616)
البته این نگرش منفی طی قرون کاهش یافت، ولی هم‌چنان باقی بود. یکی از آثار سریال مختارنامه رونق گرفتن زیارت قبر مطهر این بزرگ¬مرد شیعه است که دل¬های اهل¬البیت(ع) را شاد کرد و لااقل برای مدت کوتاهی مرهمی بر آلام ایشان گذاشت. در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است: «زنان بنی¬هاشم برای عزای سیدالشهداء(ع) ترک زینت کرده بودند تا آن حد که شانه به سر نمی¬زدند و خضاب نمی¬کردند تا آن زمان که مختار سرهای قاتلان امام را به مدینه نزد اهل بیت اطهار روانه کرد.» (همان، ص619)

ایرانیان و قیام مختار
برای این¬که به عمق تأثیرگذاری ایرانیان در خون‌خواهی حضرت اباعبدالله¬الحسین(ع) و دیگر شهدای بی-بدیل کربلا پی ببرید، به این ماجرا که در کتاب تاریخ سیدالشهداء(ع) آمده است، توجه فرمایید: «موالی به ایرانیان آزادشده یا به مردمانی که با عرب¬ها هم¬عهد گشته بودند، اطلاق می¬شد. این جمع، شیعه و متمایل به امیرالمؤمنین بودند و از این جماعت کار کشیده نشده بود. مختار این جماعت را با خود همراه کرد و از این دسته استفاده¬های به¬جا و پرقیمتی نمود. موالی از روزی که اسلام را قبول نمودند، از شیعیان امیرالمؤمنین(ع) به حساب می¬آمدند. من نمی¬دانم این چه سعادتی است که نصیب فارس گشته؟! از سلمان گرفته تا هرمزان و سایر موالیان، همگی از شیعیان بودند و یکی از جهات پیروزی مختار همین بود که بیشتر سپاه او را این جماعت تشکیل می¬دادند... احمد بن داود دینوری (متوفی در حدود 281 هجری) در کتاب اخبارالطوال گوید: مختار، ابراهیم بن مالک اشتر را به جنگ ابن زیاد روانه نمود و بیست هزار مرد جنگی برای او انتخاب کرد که بیشتر آن سپاه از فارسیان ساکن کوفه بودند. و نیز او نوشته که عمیر بن حباب و فرات بن سالم شبانه از سپاه ابن زیاد بیرون آمدند و چهار فرسخ راه را که فاصله میان دو لشکر بود، سواره آمدند و خود را به لشکر ابراهیم رساندند و دیدند که ابراهیم آتش¬ها را روشن نموده و لشکریان خود را برای جنگ آماده می¬سازد. پس عمیر از پشت سر ابراهیم آمد و او را ناگهان در بغل گرفت. ابراهیم به او اهمیت نداد و خود را نباخت و تکان نخورد و از جای خود قدمی پس و پیش نگذاشت، فقط سر را کج کرد و گفت: کیستی؟ گفت: من عمیربن حباب هستم. ابراهیم گفت: بنشین، تا از کار خود فارغ شوم. پس عمیر و فرات کناری نشستند. عمیر به فرات گفت: آیا تاکنون چنین مرد شجاع و قوی¬القلبی دیده بودی؟ دیدی در آن موقع که ناگهان او را از پشت گرفتم، اصلاً وحشت نداشت و حرکت نکرد؟! فرات گفت: نظیر او را ندیده¬ام.
ابراهیم پس از فراغت از کارهای خود آمد و نزد آن دو نشست و گفت: برای چه به نزد من آمدید؟ عمیر گفت: من از آن وقت که وارد سپاه تو گشته¬ام، بسیار مهموم و مغموم شده¬ام، چون تمام سپاه به زبان عجم سخن می¬گویند و من تا وقتی که به تو رسیدم، یک کلمه عربی نشنیدم. تمام اینان که با تو هستند، عجم هستند و از آن طرف شجاعان اهل شام که حدود چهل هزار نفرند، به جنگ تو می¬آیند و با تو روبه‌رو می¬شوند. پس تو چگونه با این سپاه از عجم با آن جماعت از شجعان عرب جنگ‌ خواهی نمود؟ ابراهیم گفت: من اگر به جز مورچگان یاور نداشته باشم، از جنگ با اهل شام خودداری نمی¬کنم، چه رسد به این¬که این جماعت با من هستند. این سپاه که تو می¬بینی، همه دشمنان اهل شام و از اولاد اساوره (جمع اسوار به معنای سپاه) و مرزبانان (رئیس) هستند.» (همان،صص625و626)
آیت¬الله شیخ عباس صفایی حایری(ره) در ادامه توضیح می¬دهد که عمیر با توجه به سابقه شکست ایرانیان در صدر اسلام تصور می¬کرد که سپاه ابراهیم که عموماً به زبان فارسی سخن می¬گفتند، از شجاعان عرب شکست خواهند خورد، درحالی‌که شکست ایرانیان به ¬خاطر پذیرش اسلام و عدم مقاومت جدی به ¬خاطر ظلم شاهان ساسانی بوده است. همین ایرانیان پس از اسلام عمدتاً به ¬واسطه فضایل حضرت علی(ع) به‌ویژه عدالت او تشیع را برگزیدند و به شهادت تاریخ پس از واقعه عاشورا گرایش بیشتر و محکم‌تری نسبت به اهل بیت پیامبر(ص) پیدا کردند و با این¬که تعدادشان نصف سپاه شام بود، آنان را شکست دادند و اشقیای کربلا را به خون‌خواهی امام شهید به هلاکت رساندند.
صفایی حایری با استناد به شواهد تاریخی ثابت می¬کند که کیسان ابوعمره یا همان کیان ایرانی عمربن سعد را که در حال فرار بود، اسیر کرد و سپس به هلاکت رساند. هرچند آثار جاهلیت هم‌چنان باقی بود و عده¬ای از اعراب بدون توجه به مفاهیم قرآن و فرمایشات حضرت پیامبر(ص) هم‌چنان خوی نژادپرستی را حفظ کرده بودند. تا جایی¬که در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که عده¬ای از ایرانیان از تبعیض¬های ناروای اعراب برخلاف سیره پیامبر اعظم(ص) به امیرالمؤمنین شکایت بردند و گفت‌وگوی آن حضرت با اعراب مبنی بر تن دادن به تساوی حقوق اجتماعی ثمری نداشت، به گونه¬ای که حضرت علی(ع) غضبناک شدند و به ایرانیان توصیه کردند برای این¬که عزت پیدا کنید، به تجارت روی بیاورید و از رسول خدا(ص) نقل فرمودند که روزی ده قسمت است و نُه قسمت آن در تجارت است.» (همان، نقل به مضمون، ص634)

عاقبت ابراهیم ابن مالک اشتر
در مقاله گذشته به شخصیت شجاع اما مردد ابراهیم بن مالک اشتر آن‌گونه که در مختارنامه نیز بر آن تأکید شده است، اشاراتی داشته¬ام. مختارنامه به ¬طور طبیعی با شهادت خودخواسته مختار به پایان رسید و دیگر سخن گفتن از آن‌چه بعدها برای ابراهیم پیش آمد، ضروری به نظر نمی¬رسید. اما دانستن عاقبت و سرنوشت او خالی از لطف و تأمل و عبرت نیست. این بخش را نیز از همان کتاب تاریخ سیدالشهداء(ع) برایتان نقل می¬کنم. صفایی حایری می¬نویسد:
«من از ابراهیم بن مالک اشتر خشنود نیستم. او اگرچه در اول امر به مختار کمک¬های مهمی نمود، ولی پس از رسیدن به سلطنت بر بلاد جزیره، مثل آن¬که به مختار وفادار نماند. او در موقع جنگ با مصعب به کمک مختار نشتافت و پس از مختار با مصعب رفاقت نمود. این مرد که مختار را در موقع جنگ با مصعب یاری ننمود، از بهترین یاوران مصعب در موقع جنگ با عبدالملک بود و سرانجام در راه سلطنت آل زبیر کشته شد. من بسیار در حیرتم که ابراهیم که پسر مالک اشتر بود، چگونه با مصعب همراه شد؟! مگر نمی¬دانست آل ¬زبیر دشمنان اهل بیت هستند؟ آیا شیعه بودن پدر خود را فراموش نموده بود یا دشمن -بودن آل ¬زبیر را نمی¬دانست که جست‌وجو از شیعیان می¬نمودند و آنان را می¬کشتند؟ چگونه ابن زبیر این‌قدر مورد احترام ابراهیم شد که ابراهیم جان خود را هم فدای او کرد. او که این اندازه به مصعب باوفا بود، چرا نسبت به مختار این اندازه بی¬وفا شد؟!»

عاقبت بنی¬امیه
مرحوم علامه سیدمحمد طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام که ابتدا برای مخاطبان و پژوهش‌گران آمریکایی و اروپایی نوشته¬اند، می¬نویسد: «یزید به شهادت تاریخ هیچ¬گونه شخصیت دینی نداشت. جوانی بود که حتی در زمان حیات پدر اعتنایی به اصول و قوانین اسلام نمی¬کرد و جز عیاشی و بی¬بندوباری و شهوت¬رانی سرش نمی¬شد و در سه سال حکومت خود فجایعی راه انداخت که در تاریخ ظهور اسلام با آن ¬همه فتنه¬ها که گذشته بود، سابقه نداشت.
سال اول، حضرت حسین¬بن علی(ع) را که سبط پیغمبر اکرم(ص) بود، با فرزندان و خویشان و یارانش با فجیع¬¬ترین وضعی کشت و زنان و کودکان و اهل بیت پیغمبر را به همراه سرهای بریده شهدا در شهرها گردانید و در سال دوم مدینه را قتل‌عام کرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز به لشکریان خود مباح ساخت و سال سوم کعبه مقدسه را خراب کرده و آتش زد.» (ص51)
یزید در سن 38 سالگی مرد. ماجرای مرگ او در تواریخ به شکل¬های گوناگونی نقل شده است. در روایتی چنین آمده است:
یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد. ناگاه آهویی ظاهر شد. یزید به اصحابش گفت: خودم به‌تنهایی در صید این آهو اقدام می¬کنم. کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر برد. نوکرانش هرچه در پی او گشتند، اثری نیافتند. یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب می¬کشید. مقداری آب به یزید داد، ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد. یزید گفت: اگر بدانی من کیستم، بیشتر من را احترام می¬کنی! آن اعرابی گفت: ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمؤمنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا تو قاتل حسین¬ابن علی(ع) هستی. ای دشمن خدا و رسول خدا. اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت که بر سر یزید بزند. اما شمشیر بر سر اسب خورد. اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می¬گرفت و یزید را بر زمین می¬کشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند. اثری از او نیافتند، تا این¬که به اسب او رسیدند. فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.
«دانشنامه امام حسین(ع) درباره قول¬های مختلف علّت مرگ ناگهانی یزید می¬نویسد: در این زمینه قول¬ها مختلف هستند، اما مورخان اتفاق نظر دارند که افراط در میگساری و بدمستی، موجب هلاکت او شد... هم‌چنین گزارش شده که صورت او پس از مرگ همچون قیر سیاه شد و با ظاهری همچون باطنش به عالم آخرت منتقل شد.»
علامه طباطبایی(ره) در کتاب شیعه در اسلام در مورد عاقبت بنی¬امیه می¬نویسد: «پس از یزید، آل¬مروان از بنی¬امیه زمام حکومت اسلامی را به تفصیلی که در تواریخ ضبط ¬شده، در دست گرفتند. حکومت این دسته یازده نفری که نزدیک به هفتاد سال ادامه داشت، روزگار تیره و شومی برای اسلام و مسلمین به وجود آورد که در جامعه اسلامی جز یک امپراتوری عربی استبدادی که نام خلافت اسلامی بر آن گذاشته شده بود، حکومت نمی¬کرد و در دوره حکومت اینان کار به جایی کشید که خلیفه وقت که جانشین پیغمبر اکرم(ص) و یگانه حامی دین شمرده می¬شد، بی¬محابا تصمیم گرفت بالای خانه کعبه غرفه¬ای بسازد تا در موسم حج در آن¬جا به خوش¬گذرانی بپردازد. خلیفه وقت قرآن کریم را آماج تیر قرار داد و در شعری که خطاب به قرآن انشا کرد، گفت: روز قیامت که پیش خدای خود حضور می¬یابی بگوی خلیفه مرا پاره کرد... امویین در دوران حکومت خود در اثر بیدادگری و بی¬بندوباری به اندازه¬ای نفرت عمومی را جلب کرده بودند که پس از شکست قطعی و کشته ¬شدن آخرین خلیفه اموی دو پسر وی با جمعی از خانواده خلافت از دارالخلافه گریختند و به هر جا روی ¬آوردند، پناهشان ندادند. بالاخره پس از سرگردانی¬های بسیار که در بیابان¬های نوبه و حبشه و بجاوه کشیدند و بسیاری از ایشان از گرسنگی و تشنگی تلف شدند، به جنوب یمن درآمدند و به دریوزگی خرج راهی از مردم تحصیل کرده در زیّ حمالان عازم مکه شدند و آن¬جا در میان مردم ناپدید گردیدند.» (صص51و53)
در زمان حاکمیت عباسیان نیز آخرین آثار باقی¬مانده از یزید نیز محو شد. در کتاب انساب الأشراف نبش قبر یزید این¬گونه روایت می¬شود: وقتی عبدالله ابن علی عباسی به رود ابوفُطرُس رسید، دستور داد که برای بنی¬امیه اعلام امان کنند. آنان همه در اطراف او گرد آمدند و سپاه خراسانی ـ حامی بنی¬عباس ـ با گرز به آنان یورش آورد و آن¬ها را کشت. عبدالله هم جمعیتی از آنان و پیروانشان را به قتل رساند و دستور داد قبر یزید¬بن معاویه را هم شکافتند و جز استخوان¬های بند مفاصل پای او پیدا نکردند. از عبدالملک مروان نیز قطعه¬هایی از سرش پیدا شد... و هرچه از گورها گرد آورده بودند، آتش زدند.»
آن‌چه از تواریخ برمی¬آید و مستندات آن را تأیید می¬کند، این است که هم مجازات قاتلان حضرت اباعبدالله¬الحسین(ع) و اصحاب و فرزندانشان به دست ایرانیان بوده است و هم انقراض سلسله بنی¬امیه که توسط ابومسلم خراسانی به وقوع پیوسته است. اما در زندگی ابومسلم خراسانی واقعه¬ای وجود دارد که ضروری است در این¬جا اشاره¬ای به آن شود. در مقالات بعدی تحت عنوان ذهنیت و زاویه دید در سینمای عاشورایی به این موضوع به¬ طور تفصیلی خواهیم پرداخت. علامه طباطبایی(ره) در این زمینه می¬نویسد: «در اواخر ثلث اول قرن دوم هجری به دنبال انقلاب¬ها و جنگ¬های خونینی که در اثر بیدادگری و بدرفتاری¬های بنی¬امیه در همه جای کشورهای اسلامی ادامه داشت، دعوتی نیز به نام اهل بیت پیغمبر اکرم(ص) در ناحیه خراسان ایران پیدا شد. متصدی دعوت ابومسلم مروزی، سردار ایرانی، بود که به ضرر خلافت اموی قیام کرد و شروع به پیشرفت نمود تا دولت اموی را برانداخت. این نهضت و انقلاب اگرچه از تبلیغات عمیق شیعه سرچشمه می¬گرفت و کم‌‌وبیش عنوان خون¬خواهی شهدای اهل بیت را داشت و حتی از مردم برای یک مرد پسندیده از اهل بیت (سربسته) بیعت می¬گرفتند، با این همه به دستور مستقیم یا اشاره پیشوایان شیعه نبود، به گواهی این¬که وقتی که ابومسلم بیعت خلافت را به امام ششم شیعه امامیه در مدینه عرضه داشت، وی جداً رد کرد و فرمود: تو از مردان من نیستی و زمان نیز زمان من نیست.» (صص53و54)
پس از واقعه عاشورا که اتمام حجت بزرگی برای دنیای اسلام بود، روش ائمه معصومین (صلوات¬الله علیهم اجمعین) متفاوت می¬شود و بر نقطه اصلی ضعف مسلمین یعنی عدم آگاهی عمیق از معارف اسلامی متمرکز می¬شود. هرچند اصول و موازین حاکم بر منش و مشی متفاوت حضرات ائمه معصومین (صلوات¬الله علیهم اجمعین) کاملاً یکسان است. این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که در یک اثر هنری شیعی بی-توجهی به این اصول و موازین ـ که در مقالات بعدی توضیح داده خواهد شد ـ به انحرافی مضمونی و تماتیک منجر خواهد شد. به همین دلیل است که بنی عباس بر موج احساسات برخاسته از عاشورا سوار شدند و شیعه پس از سال‌ها قیام و تلاش بدون توجه به این موازین و اصول فریب خورد و ثمرات نهضتش را دیگران بردند. کار در حاکمیت بنی¬عباس به جایی رسید که آنان حتی به تخریب قبور شهدای کربلا اقدام کردند. علامه طباطبایی در کتاب شیعه در اسلام می¬نویسد: «... ولی باز دیری نگذشت که دم برنده شمشیر به ¬سوی شیعه برگشت و شیوه فراموش¬شده گذشتگان به سراغشان آمد؛ خاصه در زمان متوکل عباسی (232ـ247ق) که مخصوصاً با علی و شیعیان وی دشمنی خاصی داشتند و هم به امر وی بود که مزار امام سوم شیعه امامیه را در کربلا با خاک یکسان کردند.» (ص56)
نکته پایانی این بخش را به ماجرایی در زندگی عبدالملک مروان اختصاص می¬دهم. در ادامه این مقالات یعنی بخش ابرروایت به حضور ابلیس از ابتدای خلقت تا پایان آن به مثابه ضدقهرمان خواهیم پرداخت و نکته اخیر یکی از مسائلی است که به آن بازخواهیم گشت. محمدجواد مولوی¬نیا در کتاب تاریخ چهارده معصوم می¬نویسد: «تاریخ¬نویسان از عبدالملک بن مروان به عنوان مردی زیرک، دوراندیش، دانشمند و باهوش یاد کرده¬اند. وی قبل از رسیدن به خلافت یکی از فقهای مدینه به شمار می¬رفت و به زهد و عبادت و تدیّن شهرت داشت و بیشتر وقت خود را در مسجد، به عبادت سپری می¬کرد، طوری که به او حَمامه المسجد، یعنی کبوتر مسجد می¬گفتند. نوشته¬اند پس از مرگ پدرش مروان، هنگامی که خلافت به او رسید، سرگرم خواندن قرآن بود. با شنیدن این خبر قرآن را بست و گفت: اینک بین من و تو جدایی افتاد و دیگر با تو کاری ندارم! و به‌راستی هم از قرآن فاصله گرفت و بر اثر مستیِ قدرت و غرور کارش به جایی رسید که در تاریخ، کارنامه بسیار زشت و تاریکی از خود بر جای گذاشت. او در مدت حکومت طولانی خود، آن¬چنان با ظلم و فساد و بیدادگری مأنوس گردید که روزی خود به این مسئله نزد سعید بین مسیّب اعتراف کرد و گفت: چنان شده¬ام که اگر کار نیکی انجام دهم، خوشحال نمی¬شوم و اگر کار بدی از من سر بزند، ناراحت نمی¬گردم! سعید بن مسیّب در جوابش گفت: مرگ دل تو کامل شده است.» (ص204)
هنگام خواندن این بخش از تاریخ به یاد مکبث افتادم.
عزت زیاد
سردبیر

 

مرجع مقاله