اکران فیلم کوتاه آری، اکران فیلم کوتاه نه!

نگاهی زیرچشمی به فیلم‌های کوتاه اکران تیرماه

  • نویسنده : احسان آجورلو
  • مترجم : احسان آجورلو
  • تعداد بازدید: 61

اکران چند فیلم کوتاه در یک باکس در سرگروه هنر و تجربه پدیده¬ای نوپاست. البته این پرسش که هدف از این اکران‌ها چیست، می¬تواند در نشستی به طور مفصل به آن پرداخته شود. اما آیا هدف، معرفی نسل جوان به سینمای ایران و آمادگی آنان برای ورود به سینمای جریان اصلی است؟ یا فیلم کوتاه برای خود مدیومی جداگانه است و جهان خود را داراست و نگاهی به سینمای جریان اصلی ندارد؟ در این صورت خود فیلم‌ کوتاه می‌تواند مسیری را بپیماید که سینمای ایران در پیمایش آن عاجز مانده است؛ یعنی بدل شدن به یک ژانر. که به زعم نگارنده با توجه به فیلم‌های کوتاه دانشجویی حاضر در جشنواره‌ها این امر تا حدودی ( فارغ از ضعف‌های مفرط در آثار و فیلم‌های ناموفق) محقق شده است. پاسخ به این پرسش‌ها می‌تواند نگاه‌ها و قضاوت‌ها را نسبت به فیلم کوتاه و این اکران‌ها تغییر دهد. از آن‌جا که در لحظه نگارش پاسخی برای این پرسش خود نداشتم، از این رو نوشتار حاضر فارغ از دیدگاه کلی تنها به بررسی هر کدام از آثار به صورت جداگانه خواهد پرداخت. به این معنا که اثری را طبق معیار کلی که منطبق بر هدفی باشد، در نظر نخواهم گرفت. نکته بعدی که لازم می‌دانم به آن اشاره کنم، لحن و شیوه نوشتار خواهد بود که مانند مطالب پیشین نگارنده نخواهد بود و به دلیل فضای نه‌چندان آکادمیک و علمی فیلم‌ کوتاه ایران لحن این نوشتار نیز اول شخص و به قولی خودمانی است.
1.    روشویی؛ جابر رمضانی: جابر رمضانی را به عنوان کارگردان تئاتر می‌شناسم. نمایش «صدای آهسته برف» را دوست داشتم و یاد دارم نقدی بر آن نوشتم. اما از اثر بعدی هر چه گذشت، گویی کم‌فروغ‌ و کم‌فروغ‌تر شد. تجربه رمضانی در ورود به سینما همراه با پوریا کاکاوند به عنوان نویسنده است، که از قضا او نیز نخست در تئاتر فعالیت می‌کرد. اما به داستان روشویی که برسیم، تا حدود زیادی به صورت بینامتنی به یاد داستان «شیخ صنعان» خواهیم افتاد. مرد مسن نسبتاً ثروتمند با خانواده‌ای مذهبی که با دختری هم‌سن دخترش ارتباط داشته است و دختر باردار است و حال مرد مسن عمرش به دنیا نبوده و فوت کرده است. دختر و همسر مرد مسن از پیام‌های گوشی و عکس‌ها متوجه این ارتباط شده‌اند و حال پس از مراسم خاک‌سپاری در یک کارواش اتوماتیک می‌‌خواهند کاری کنند دختر جوان بچه را سقط کند تا مایه آبروریزی نشود. داستان ساده و اندکی تکراری است. تکراری که از همان ریشه‌های داستان شیخ صنعان به این داستان اضافه شده است. اما سرعت روند اتفاقات و ارائه اطلاعات به طریقی نیست که مخاطب را دل‌زده کند. به نوعی زمان کوتاه داستان تا حدی از بروز یک الگوی تکراری جلوگیری کرده است. هر آن‌چه لازم است، به‌سرعت اتفاق می‌افتد. تنها یک صحنه خارج از اتومبیل دارد که لزومش حس نمی‌شود. آن‌چه نقطه قوت داستان تلقی می‌شود، انتخاب مکان است. محیط بسته داخل اتومبیل که خود گرفتار فضای بسته کارواش است. دیالوگ‌ها نیز به استثنای همان خارج شدن از اتومبیل که دختر با گوشی خود صحبت می‌کند، در خدمت پیشبرد داستان است. به عبارتی، ساختار داستان با سرعتی متناسب طی می‌شود و گره‌افکنی و نقطه اوج بر هم منطبق می‌شوند. آن‌چه در این مطلب باید به آن پرداخته شود، داستان و فیلمنامه اثر است، اما از فیلم‌برداری فیلم نیز نمی‌توان به‌آسانی عبور کرد که در ساخت اتمسفر داستان نقشی پررنگ ایفا می‌کرد.
2.    آگهی فروش؛ قصیده گلمکانی: داستان آگهی فروش مصداق یک داستان برای فیلم کوتاه است. موجز و ساده و روان قصه خود را بیان می‌کند. نکته جالب توجه در داستان آگهی فروش وقوع یک ایده تازه در یک موقعیت تکراری است. موقعیت روزهای پایانی قبل از مهاجرت است. بارها این موقعیت را در آثار متفاوت تجربه کرده‌ایم. اما در اکثر غریب به اتفاق آن‌ها داستان گره سختی با مهاجرت خورده است. در آگهی فروش دختری قصد مهاجرت دارد و وسایل خود را برای کسب مبلغی در سایت یا اپلیکشنی برای فروش گذاشته است. مشتری برای کفش‌ها پیدا می‌شود. دختر استقبال کرده و او را به خانه دعوت می‌کند. مشتری یک مرد است. ایده داستان در این لحظه شکل می‌گیرد. مرد مشتری معمولی نیست. ظاهراً یک کلکسیون کفش عجیب دارد. تنها مدل خاصی از کفش‌ها نظرش را جلب می‌کند. مزاحمت مرد برای دختر این انتظار را در مخاطب بیدار می‌کند که اتفاق عجیبی رخ دهد، اما هر چه داستان ادامه پیدا می‌کند، تنها همین حس مزاحمت بیمارگونه مرد ادامه می‌یابد و درنهایت نیز مزاحمت پایان می‌پذیرد. نقطه قابل تأمل در داستان آگهی فروش همین ساخت حس و اتمسفر است. آن‌چه در داستان آگهی فروش دیده می‌شود، بروز یک ایده نو و تازه است که فضایی را به وجود می‌آورد تا موقعیتی ملتهب شکل بگیرد. داستان در صورت کلاسیک خود نتیجه و پیامی را منتقل نمی‌کند، اما یک ساحت حسی شهودی قابل قبول را برای مخاطب به وجود می‌آورد.
3.    دریای تلخ؛ فاطمه احمدی: داستان دریای تلخ بیش از اندازه قابل پیش‌بینی و تکراری است؛ زنی تنها با دختری در تقابل با سختی‌های جامعه در قلب شهری بزرگ. قصه از این تکراری‌تر ممکن است؟ قهرمان داستان قرار است زن باشد. قهرمانی که همه کار می‌کند، دست به دامن هر چیزی می‌شود تا فرزندش را حفظ کند. در همین مسیر دچار خطایی می‌شود که فرزندش را به خطر می‌اندازد و درنهایت نه با الطافی متافیزیکی، بلکه با انفعال بی‌منطق فرزند از مرگ فرار می‌کند. اگر در پایان، دختر سرنوشتش به مرگ ختم می‌شد، در آن صورت تمام داستان تغییر می‌کرد. آن زمان شکوه و عظمت مرگ بر قهرمان داستان سایه می‌افکند و قهرمان زخم‌خورده و شکست‌خورده تا پایان عمرش باید با این تروما کنار می‌آمد. هم‌چنین مخاطب به طریقی عاطفی و منطقی با قهرمان داستان دچار این‌همانی می‌شد. اما زنده بودن فرزند کل روندی را که داستان طی می‌کند تا به پایان برسد، بیهوده می‌کند. داستان در پی آن است که بگوید تلاش اضافی برای حفظ آن‌چه در اختیار دارید، می‌تواند منجر به از دست دادن آن ‌شود. اما این از دست دادن عینیت پیدا نمی‌کند. به همین دلیل نیز داستان به مثابه موعظه‌ای پندآموز عمل می‌کند که گویی از دل قرن‌ها پیش درآمده است. این‌چنین رویکرد تعلیم¬گرایانه با بستر داستان که در لندن روایت می‌شود، خود یک تناقض به وجود می‌آورد. زیرا دنیای مدرن امروز که بسترش در داستان شهر لندن است، با تلخ‌کامی همراه است. به عبارتی، موعظه جهان مدرن با درد و رنج همراه می‌شود. به همین دلیل اگر داستان با مرگ فرزند مصادف می‌شد، این وعظ با بستر روایت یک هم‌خوانی هارمونیک پیدا می‌کرد. آن‌چه فیلم از آن بی‌بهره می‌ماند، القای یک حس به مخاطب است. حسی که فیلم به القای آن مبادرت می‌کند، حس مادرانگی زن نسبت به روزگار فرزندش است. اما این حس آن‌قدر دچار سطحی‌نگری می‌شود که در حال‌وهوای مادرهای قصه‌های کودکی باقی می‌ماند. آن‌چه داستان دریای تلخ را دچار لکنت می‌کند، عدم نفوذ به لایه‌های زیرین مفاهیمی است که در پی انتقال آن برمی‌آید؛ مفاهیمی مانند مادرانگی و فداکاری.
4.    داش آکل؛ هاجر مهرانی: داش آکل اثری سرزنده و سیال است. داستان که مشخص و اقتباسی است، اما در اجرا به صورت یک انیمیشن دو بعدی مینی‌مال، توجه مخاطب را به خود جلب می‌کند. نگارنده در مورد تکنیک‌های ساخت انیمیشن اطلاعاتی ندارد که به آن بپردازد، اما از نظر خط داستانی با قصه‌ای موجز مواجه هستیم که دچار لکنت در روایت نمی‌شود. شخصیت اضافی ندارد، اما در عین حال تمام شخصیت‌های مورد نیاز یک داستان از جمله قهرمان، آنتاگونیست و نیروی مخالف را دارد. نکته مهم‌تر از روند روایت داستان وجود راوی است که داستان با او آغاز می‌شود. راوی داستان مخاطب را درون یک داستان دیگر می‌برد تا به صحنه‌ای برساند که داستان با آن آغاز می‌شود. تمهیدات تمثیلی پیرنگ نیز نقطه قوت فیلم محسوب می‌شود؛ تمثیل‌هایی که به مدد تکنیک‌های انیمیشن پیرنگ را دارای سرزند‌گی می‌کنند. از سوی دیگر، پیرنگ‌های فرعی نظیر عشق همسر حاج صمد به داش آکل و درگیری معرکه‌گیر با داش آکل باعث نمی‌شود داستان بیش از اندازه در عرض حرکت کند و از پیش‌روی طولی بازبماند. در این نقطه است که فرم مینی‌مال اثر در داستان نیز خود را نشان می‌دهد و این نقطه قوت آن محسوب می‌شود که داستان داش آکل را بتواند به این طریق موجز و روان و بدون سکته روایت کند. این امر در داستان‌های اقتباسی، بالاخص در فیلم کوتاه، کمتر اتفاق می‌افتد و اغلب اقتباس‌ها به دلیل حذف‌های متمادی از خط داستان اصلی دچار لکنت در داستان‌گویی می‌شوند.
5.    موج کوتاه؛ محمد اسماعیلی: داستان موج کوتاه اقتباسی از یکی از داستان‌های ساعدی است. با توجه به این‌که نیت داشتم آثار را به صورت جدا از یکدیگر بررسی کنم، در این مورد می‌خواهم نگاهی تطبیقی داشته باشم با اثر قبلی، یعنی داش آکل. هر چه داش آکل روایتش ساده و روان و سرزنده بود که دلایلش را با هم مرور کردیم، موج کوتاه دارای سکته‌های عجیب و غریب است که اصلاً اجازه نمی‌دهد بدانیم داستان چه می‌خواهد بگوید. البته در این بین اضافه کنیم مدت طولانی فیلم را که حداقل شخصاً دلیل منطقی برای آن نیافتم. پرولوگ طولانی فیلم هیچ کمکی نه به قصه می‌کند و نه شخصیت‌سازی را انجام می‌دهد و نه حتی گذشته شخصیت را برای مخاطب می‌سازد. ایده کلی اثر تازه از لحظه‌ای شکل می‌گیرد که شخصیت با صدای بلندگوی محیط اتاقش درگیر می‌شود. به صورت کلی اگر تا آن لحظه از فیلم را حذف کنیم، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. پس از آن هم درگیری شخصیت با صدای بلندگو منطقی پیدا نمی‌کند. این منطق باید در همان پرولوگ کاشته می‌شد تا در این لحظه برداشت شود، اما پرولوگ به‌کل جدا از قسمت دوم فیلم است. به عبارتی، ضعف ساختاری در داستان‌گویی در مرحله نخست داستان را دوپاره کرده است و در مرحله دوم اثر را از قصه و مفهوم نیز تهی کرده. از سویی، انتخاب مکان که ظاهراً کارخانه‌ای متروک است، آن‌قدر کارگردان را شگفت‌زده کرده که تا توانسته، صحنه‌ها را از زاویه‌های متفاوت تصویر کرده تا حداقل از لحاظ بصری فیلم را به درجه متوسطی برساند. در این زمینه نیز به علت زاویه‌های متفاوت آن‌قدر دچار پرش شده که بیننده را دچار خستگی می‌کند. طولانی بودن داستان و پرش‌های تصویری آن میزان از کلافگی را به مخاطب منتقل می‌کند که در سالن مخاطبان را به پناه بردن به گوشی‌های موبایلشان وادار می‌کند.
6.    سیاه‌سرفه؛ رضا توفیق‌جو: داستان سیاه‌سرفه نیز مانند داستان دریای تلخ تکراری است. با این تفاوت که اضافه بر تکراری بودن، کاملاً علیت را نادیده گرفته است. داستان درباره زن و شوهری است که فرزندشان در شب بازی ایران و کره‌جنوبی بیمار است و می‌خواهند او را به درمانگاه برسانند. شوهر که عکاس ورزشی است، بازی فوتبال را رها کرده و به خانه آمده و زن از آن‌که شوهر به خانواده بی‌اعتناست و فقط به کارش فکر می‌کند، ناراحت است. این موقعیت ابتدایی و انتهایی فیلم سیاه‌سرفه است. ایده‌ای که بیشتر به سریال‌های صداوسیما نزدیک است؛ دعوای تکراری زن و شوهر بر سر عشق و کار. در این بین مسئله زمانی سطحی‌تر می‌شود که مرد به خاطر کمک به فردی آسیب‌دیده در درمانگاه دوربینش آسیب می‌بیند و حال روایت قرار است به این سمت برود که مرد چقدر برای دوربینش نگران‌تر است تا برای فرزندش. یا تصادفی که در خیابان پیش می‌آید و مرد به قصد انتقام به دنبال راننده اتومبیل می‌رود، بعد در میان خیابان در جشن پیروزی فوتبال شروع به رقصیدن می‌کند و داستان در همین لحظه تمام می‌شود. شاید بهتر باشد بگوییم فیلم تمام می‌شود، زیرا داستانی شکل نگرفته بود که پایان بگیرد. سردرگمی روند ماجرا تا جایی زیاد است که فیلم به صورت پاره پاره تشکیل شده از چند تصویر و موقعیت به هم پیوندخورده که علیتی در بین آن‌ها نیست.

اکران این‌چنینی فیلم‌های کوتاه به صورت بی‌هدف (حداقل تا به این لحظه و بدون توجه به پرسش‌های ابتدای یادداشت) کمکی به فیلم‌سازان و به سینمای هنر و تجربه نخواهد کرد. در اختیار گذاشتن اکران برای فیلم‌های کوتاه باید تبدیل به فرصتی برای دیده شدن توانایی‌ها در داستان‌گویی و ایده‌پردازی باشد، نه فرصتی برای صرفاً مورد تماشا قرار گرفتن.
* ملهم از نمایشنامه آن که گفت آری، آن که گفت نه، نوشته برتولت برشت

مرجع مقاله