عشق، جنگ، مرگ

«ماجراي نيمروز: رد خون»؛ با نیم¬نگاهی به سایر آثار محمدحسین مهدویان

  • نویسنده : سحر عصرآزاد
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 78

سحر عصرآزاد

ماجراي نيمروز: رد خون يك اكشن سياسي نفس‌گير بر بستر روايتي مستند از تاريخ معاصر است كه مفاهيمي اصيل همچون عشق، مرگ، خيانت، ايدئولوي، جنگ و مادرانگي را بر بستر داستان خود به چالش می‌كشد.
محمدحسين مهدويان در چهارمين فيلم سينمايي كارنامه‌اش پس از ايستاده در غبار، ماجراي نيمروز و لاتاري، با تأثيرپذيري از تجربه‌هاي ازسرگذشته و مواجهه با بازخورد مخاطب، دغدغه‌مندي خود را به روايت مستندگون بر بستر تاريخ سياسي معاصر با خوانشي متمايز پي می‌گيرد.
به همين دليل است كه با تكيه بر تبحري كه در بازسازي جزئي‌نگرانه و مستندگون تاريخ معاصر دارد و در مجموعه آخرين روزهاي زمستان، مستند ترور سرچشمه و فيلم‌هاي اول و دومش به اين مهارت صحه گذاشته، با رويكردي جديد سراغ ساخت اين فيلم رفته است.
مهدويان در كنار فيلمنامه‌نويسان ماجراي نيمروز: رد خون، حسين تراب‌نژاد و ابراهيم اميني (كه نويسنده مشترك ماجراي نيمروز و لاتاري هم بود)، يك گام بلندتر نسبت به ماجراي نيمروز برداشته‌اند. آن هم اين‌كه قصه را دراماتيزه‌تر كرده و بر اساس مؤلفه‌هاي تأثيرگذار بر الگوهاي ذهني مخاطب پيش برده‌اند.
به همين دليل هم در ماجراي نيمروز: رد خون صرف‌نظر از بستر سياسي- اجتماعي مستندي كه قصه بر آن جاري است، با داستان مردي سروكار داريم كه درصدد جست‌وجوي همسر مُرده يا گم‌شده‌اش برمي‌آيد تا او را سر خانه و زندگي و مادري كردن براي فرزندشان بازگرداند. از سوي ديگر، با زني سروكار داريم كه بين مادرانگي و وظيفه حزبي گير افتاده و اين ترديد به واسطه كدهايي در طول مسير عمليات شدت گرفته و او را در درستي مسيري كه انتخاب كرده و طبعاً خودباختگي در مقابل ايدئولوژي حزبي دچار تزلزل می‌كند.
مادرانگي، عشق، خيانت، مرگ از جمله مفاهيم و اصول اوليه و آشناي انساني هستند كه وقتي از آن‌ها حرفي به ميان می‌آيد، ديگر نيازي به توضيح و تفصيل ندارند و يك تعبير مشترك را در ذهن هر مخاطبي ايجاد می‌كنند. حالا وقتي اين مفاهيم آشنا و دوراهي كلاسيك عشق و وظيفه، بر بستر فعاليت‌هاي حزبي سازمان مجاهدين خلق و اوضاع پرآشوب ايران در سال‌هاي پاياني دهه 60 قرار می‌گيرند، طبعاً اين خوانش متمايز و تبديل به معادله‌ای جديد با رنگ‌آميزي متفاوت و غيرقابل پيش‌بيني می‌شود.
اين شيوه خوانش و پررنگ شدن درامي ملموس از روابط انساني كه براي هر قشر مخاطبي قابل درك و در عين حال هم‌ذات‌پنداري باشد، همان نقطه تمايزي است كه به تعبير نگارنده برآمده از تجربه قبلي مهدويان و اميني در لاتاري است؛ فيلمي كه قصه آشناي غيرت‌مندي و ناموس‌پرستي مرد ايراني و ارجاع آن به مام وطن را با سابقه ناخوشي كه از برخي کشورهای عرب¬زبان در اذهان وجود دارد، پيوند زده و محملي احساسي و هيجاني براي روايت قصه تكراري خود با رويكردي شعاري و احساسات‌زده فراهم می‌كند. 
به اين ترتيب، می‌توان مدعي شد ماجراي نيمروز: رد خون حاصل گام رو به جلوي نويسنده و فيلم‌ساز براي بهره‌مندي از تجربه‌هاي قبلي است. در اين دنباله، شاهد روايتي پركشش از داستاني همراهي‌برانگيز هستيم كه با جاري شدن بر بستر اتفاقات واقعي سال 67 يعني پس از پايان جنگ ايران و عراق و شكل گرفتن عمليات مرصاد، تأثيرگذاري‌اش مضاعف شده، همان‌طور كه ميزان خشونت آن افزون شده است.
در فيلم رويدادهاي سياسي هفت سال پس از وقوع ماجراهاي ماجراي نيمروز از وراي پي‌گيري چند كاراكتر آن فيلم دنبال می‌شود. هوشمندي در انتخاب كاراكترهاي جذاب‌تر و پررمز و راز آن فيلم، باعث شده در ماجراي نيمروز: رد خون سرنوشت و تأثيرگذاري كاراكترهاي كمال (هادي حجازي‌فر)، صادق (جواد عزتي)، مسعود (مهدي زمين‌پرداز) و عباس زريباف (حسين مهري) را بر بستر شرايط سياسي حاكم بر كشور از نوروز 67 تا شهريور همان سال پي‌گيري كنيم؛ رويدادهايي كه با عمليات سازمان‌يافته مرصاد از سوي سازمان مجاهدين خلق براي نفوذ به داخل خاك ايران همراه شد.
در اين ميان كاراكترهاي جديدي هم خلق شده‌اند كه در پيشبرد درام و مرتبط شدن دو خط قصه در اردوگاه خودي و در دل اردوي دشمن نقش دارند. كاراكترهاي افشين (محسن كيايي) در اردوگاه خودي و سيما/ خواهر ليلا (بهنوش طباطبايي) در اردوگاه اشرف مهم‌ترين آن‌ها هستند كه تلاش افشين براي يافتن همسرش كه همگان فكر می‌كنند در عملياتي شهيد شده- درحالي‌كه جذب سازمان مجاهدين خلق شده- خط قصه پرالتهابي را در دل آشوب و التهاب جنگ پيش می‌برد.
هرچند نويسندگان تلاش كرده‌اند كاراكتر افشين فراتر از نقش كاربردي‌اش در پيشبرد درام و پيوند خطوط قصه، از جنس گوشت و پوست و استخوان و ملموس و باورپذير شود، اما نوعي پادرهوايي در ذات كاراكتر نهادينه شده كه اين وجه به واسطه بازي سردرگم محسن كيايي هم شدت گرفته است.
به همين دليل مخاطب نمي‌تواند حس او را به همسر و مادر فرزندش و دليل دروني‌اش براي اين جست‌وجو را درك كند. همان‌طور كه در مواجهه مهم پاياني نيز اين سردرگمي هم در متن هم در بازي بازيگر و چينش موقعيت حس می‌شود و نمي‌توان درك روشن و عميق‌تري از رابطه بين زوج افشين و سيما پيدا كرد.
درست است كه كاراكتر می‌تواند به عنوان يك حس دروني و اكت بيروني دچار ترديد و سردرگمي باشد، اما براي نويسنده و فيلم‌ساز بايد مشخص باشد كه نياز دراماتيك او چيست و در پي چه چيزي است؟ پرسشي كه به نظر می‌آيد در پي‌گيري كاراكتر افشين در طول فيلم به پاسخ روشني نمي‌رسد.
درحالي‌كه اين پرسش حياتي در مورد كاراكتر كمال كاملاً ملموس و قابل درك شده و مخاطب به شكلي تنگاتنگ با كنه نيت و حس‌هاي متناقض او براي يافتن خواهر گم‌شده خيانت‌كارش ارتباط برقرار می‌كند و در فينالي تأثيرگذار ترديد او را می‌پذيرد، بدون آن‌كه سؤالي برايش پيش بيايد.  
در ماجراي نيمروز: رد خون تلاش شده كاستي¬ای كه به عنوان نقطه ضعف ماجراي نيمروز از سوي برخي منتقدان مطرح شد، با هوشمندي برطرف شود. یعنی نويسندگان از رفتن به دل اردوي دشمن يا قطب مخالف (سازمان مجاهدين خلق) پرهيز نمي‌كنند و با اين نگاه پتانسيلي مضاعف را وارد فيلم می‌كنند و به مخاطب فرصت هم‌دلي و همراهي با آن سوي جبهه دشمن را هم می‌دهند.
به اين ترتيب، با كاراكتر سيما با نام سازماني خواهر ليلا سروكار داريم كه وقتي در جبهه جنگ ايران و عراق اسير شده، در زندان تحت تأثير تعليمات سازمان مجاهدين خلق قرار گرفته و جذب شده است. حالا او زني است با دو هويت متناقض؛ مادر و مادرانگي كه مُرده، درحالي‌كه افشين و كمال در پي او هستند، و زني كه در پي وظيفه و هدف آرماني حزب تلاش می‌كند. كنار هم قرار گرفتن اين دو وجه در يك وجود واحد باعث شده اين كاراكتر جذابيت دراماتيك منحصربه‌فردي پيدا كند. همان‌طور كه در فيلم سيانور هم به وجه زنانه- مادرانه- حزبي زن در قالب دو كاراكتر زن اصلي پرداخته شد. در فيلم هر دو زن بر سر آرمان‌هاي ايدئولوژيك خود كشته شدند، اما در حقيقت آن‌چه  به فنا رفت، زنانگي و مادرانگي بود كه زير پاي آرمان‌گرايي دروغين له شد.
در فيلم يكي از خطوط داستاني كه به طور موازي با قصه كمال و صادق گره می‌خورد، خط داستاني اعضاي سازمان مجاهدين و روابط و مناسبات حاكم بر اردوگاه اشرف و نهايتاً همين گره دراماتيكي است كه اين دو قصه را به هم پيوند داده و محل تلاقي آن‌ها را همان عمليات مرصاد قرار می‌دهد؛ عملياتي كه قرار است بر بستر آن، تلاش براي بيرون راندن دشمن متجاوز و بي‌رحم به تلاش براي يافتن يك نيروي خيانت‌كار يا يك همسر- مادر- خواهر فراري پيوند بخورد.
اين‌چنين است كه زمان طولاني فيلم ماجراي نيمروز: رد خون محدود به پي‌گيري مستندات بر بستر يك فيلم بازسازي‌شده از دوران معاصر نيست، بلكه پي‌گيري يك درام پركشش با آدم‌هايي از گوشت و پوست و استخوان با نياز دراماتيك مشخص و تعريف‌شده در دل واقعيت است كه مخاطب را با سويه مغفول كاراكترها، ماجراها، رويدادها و به‌خصوص واقعيت مواجه می‌كند. آدم‌هايي از هر دو سوي جبهه كه دچار شك و ترديد، غرور و جنون، افراط و تفريط و... می‌شوند و اتفاقاً همين وجوه است كه آن‌ها را تبديل به انسان‌هايي باورپذير و ملموس می‌كند تا بتوان آن‌ها و سرنوشتشان را به خاطر سپرد، برايشان نگران و مضطرب شد و انتخاب‌هايشان را تحليل كرد و به‌راحتي قضاوتشان نكرد.
ماجراي نيمروز: رد خون با تكيه بر ويژگي دنباله‌سازي به‌خصوص از نوع اكشن سياسي بر بستر مستند- كه در سينماي ايران سابقه روشني ندارد- نيز می‌تواند مورد توجه و پي‌گيري قرار بگيرد. وجهي كه اگر به‌درستي تحليل شود، می‌تواند يكي از حلقه‌هاي مفقود سينماي ما را مورد آسيب‌شناسي قرار دهد و به راه‌كارهايي براي رسيدن به يك الگوي كاربردي منجر شود؛ الگويي كه نقطه اوليه موفقيت يا شكست آن از فيلمنامه آغاز می‌شود و به همين دليل نقش نويسندگان در زمينه‌سازي براي رسيدن به مقصد نهايي به‌شدت تأثيرگذار است؛ نويسندگان، اين خالقان ازلي و ابدي كه ايده موفقيت يا شكست يك اثر از نوك قلم آنان بر كاغذ سپيد شكل می‌گيرد.

مرجع مقاله