آنتیگونِ محافظه‌کار 

نقش شخصیت در الگوی فیلمنامه‌های دنباله‌دار با نگاهي به ماجراي نيمروز: رد خون

  • نویسنده : احسان آجورلو
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 88

داستان‌ فیلم‌هایی که به صورت سری یا دنباله‌دار دنبال می‌شوند، غالباً از اصول و قوانین داستان نخستین  تبعیت می‌کنند. در این گونه آثار، داستان قسمت نخست به میزان قابل توجهی کشش و جذابیت دارد که می‌تواند مخاطب را برای چندین مرتبه دیگر مجاب کند که در صندلی بنشیند و پیرنگ دیگری را با همان اصول و المان‌های داستان نخست پی‌گیری کند. هر چند این نوع از داستان‌ها اغلب در قالب داستان‌های عامه‌پسند و سطحی اتفاق می‌افتد، اما در این مورد نیز مانند همیشه مثال‌های نقضی مانند بیل را بکش یا سه‌گانه بتمن وجود دارند که داستان علاوه بر  نگه داشتن مخاطب عام در قسمت‌های بعدی چنان به عمق شخصیت‌ها نفوذ می‌کند که مخاطب خاص سینمایی را نیز راضی نگه می‌دارد. اگر بخواهیم به صورت کلی به چنین آثاری، چه داستان‌های عامه و ژانریک مانند جان‌سخت و مأمور انتقال و چه آثاری خاص‌تر مانند بیل را بکش یا پدرخوانده نگاه کنیم، آن‌چه می‌توان درباره این آثار بیان کرد، وجود شخصیت‌هایی است که به مراتب از داستان برای مخاطب، مهم‌تر هستند. مخاطب شخصیت دون ویتو کورلئونه را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند، حتی اگر داستان پدرخوانده را با لکنت و پرش‌های عجیب روایت کند. چنین شخصیت جذابی است که به‌تنهایی بار قسمت دوم را نیز به دوش می‌کشد. آن‌چه باعث موفقیت قسمت دوم نیز می‌شود، فلاش‌بک‌هایی است که گذشته این شخصیت را برای مخاطب برملا می‌کند، درحالی‌که شخصیت در قسمت نخست با مرگ مواجه شده است. در مثالی دیگر بتمن نیز چنین سیری را می‌پیماید. در میان تمام بتمن‌های تاریخ سینما که داستان را بر شخصیت او اولویت می‌دهند، تنها بتمن ساخته نولان است که برای مخاطب اهمیت می‌یابد، زیرا فراتر از داستان به خود شخصیت و مسئله انسانی معطوف شده است. بنابراین در یک دیدگاه کلی قسمت‌های بعدی از یک داستان معطوف به شخصیت و واکاوی عمیق اوست. ماجرای نیمروز: رد خون نیز از این قاعده مستثنا نیست. برای درک بهتر از روابط پیچیده داستان ناچار به شناختی صحیح از شخصیت‌های قسمت نخست ماجرای نیمروز هستیم. این امر اندکی داستان را دچار گستردگی می‌کند که پیرنگ‌ها از یکدیگر جدا شوند و درنهایت داستان دچار دوپار‌گی شود. در نوشتار حاضر بر این تلاش خواهم بود که نشان دهم چگونه گستردگی و حرکت در عرض داستان به جای حرکت در عمق فیلمنامه ماجرای نیمروز: رد خون را دچار یک انشقاق کرده است؛ هم‌چنین این انشقاق از کشمکش و ایجاد یک دیالکتیک ضمنی جلوگیری می‌کند و اجازه انتقال مضمونی نویسنده را نمی‌دهد. 
قسمت نخست ماجرای نیمروز دارای یک گروه شخصیت اصلی بود که هیچ‌کدام به‌تنهایی قدرت و توان این را نداشتند که مخاطب را دل‌باخته و جذب خود کنند. اگر نگاهی کوتاه به این شخصیت‌ها داشته باشیم، با یک شخصیت اصول‌گرا و خشک به نام صادق مواجهیم، یک شخصیت احساسی و هیجانی و شوخ به نام کمال، یک شخصیت مدیر و آرام به نام رحیم، یک شخصیت حساس و عاشق و ساده به نام حامد و درنهایت شخصیتی آزادمنش و دموکرات به نام مسعود. در این گروه تنها دو کاراکتر بیش از مابقی جلب توجه می‌کردند؛ صادق و کمال. به نوعی این دو شخصیت در یک کشمکش درونی با یکدیگر بودند که آن‌ها را بیشتر مجبور می‌کرد درونیات خود را فاش سازند. به همین علت نیز به عنوان مکمل یکدیگر بیشتر به چشم می‌آمدند. هم‌چنین شخصیت مسعود به دلیل نوع جهان‌بینی‌ای که داشت، دارای یک دیالکتیک با ایدئولوژی موقعیتی بود که در آن قرار داشت. حامد و رحیم به صورت کلی جذابیتی ایفا نمی‌کردند و بیشتر در پیشبرد داستان نقش داشتند. در کنار این گروه شخصیت عباس نیز حضور داشت که با وجود خیانت موفق به فرار شد. از میان این شخصیت‌ها در ماجرای نیمروز: رد خون، حامد و رحیم حضور ندارند، به عبارتی آنان شهید شده‌اند. جایگزین آنان افشین، شوهر خواهر کمال، و ابراهیم هستند. ابراهیم جانشین رحیم و افشین به نوعی جانشین عباس در قسمت شنود است. همان‌طور که اشاره شد، در آثاری که دنباله‌دار هستند، داستان کمتر مورد اهمیت قرار می‌گیرد، زیرا کلیت و استخوان‌بندی داستان در قسمت نخست سروشکل پیدا کرده و هدف و آرزوی شخصیت‌ها مشخص است. بنابراین آن‌چه می‌ماند، رو‌به‌رویی و مواجهه شخصیت‌ها با موقعیت‌هایی است که آنان را محک بزند و سیر منحنی تحول شخصیت طی شود. همان‌گونه که در پدرخوانده سیر تحول شخصیت دون ویتو کورلئونه با تحول شخصیت مایکل تطبیق می‌شود. ماجرای نیمروز: رد خون نیز از همین پیرنگ تبعیت می‌کند؛ دیالکتیک بین کمال و صادق. اما این دیالکتیک زمانی که هر دو در یک جبهه حضور دارند، آن‌چنان کارآمد نیست. زیرا نیروی مخالف مانند قسمت نخست دارای آن قدرت مهیب نیست که آنان را تحت فشار قرار دهد. هر چقدر نیروی مخالف در قسمت نخست وهم‌انگیز و قدرتمند و پیش‌رو بود، در این قسمت دست‌پاچه است. به همین دلیل دیالکتیک صادق و کمال مانند قیچی عمل می‌کند که به‌راحتی می‌تواند نیروی مخالف را کنار بزند. برای ایجاد درام، کشمکش باید به درون راه پیدا کند. صادق همان شخصیت خبره اطلاعاتی است که در زمان درست شک می‌کند، در زمان درست دست به عمل می‌زند و در زمان درست مدیریت می‌کند. اما تمام این خبره بودن جایی باید وارونه شود تا درام شکل بگیرد. این وارونگی در همان پرده نخست رخ می‌دهد. اصرار صادق به فرستادن کمال و شادکام به عراق و درنهایت بازگشت کمال از مأموریتی که به‌راحتی و با اشتباه صادق تمام نیروهای خودی از جمله شادکام شهید شدند. این نخستین جرقه بین کمال و صادق است. نقطه‌ای که کمال به تمام آن خبر‌گی و دانش صادق شک می‌کند. در طرف مقابل صادق هیچ عقب‌نشینی از موضع قبلی خود ندارد. این مورد زمانی اوج می‌گیرد که کمال متوجه می‌شود خواهرش نه‌تنها اسیر نشده است، بلکه در اردوگاه اشرف در کنار مجاهدین قرار دارد و به عنوان پزشک به آنان خدمت می‌کند. در این نقطه است که دلیل روایت ماجرای نیمروز: رد خون شکل می‌گیرد. زمانی که داستان نباید در عرض حرکت کند، زیرا اطلاعات خاص و جدید هیچ کمکی به شناخت موقعیت نمی‌کند، کنش‌ها باید به اعماق روابط خصوصی و خانوادگی شخصیت راه پیدا کند. این امر کمک شایانی می‌کند تا شخصیت‌ها در موقعیت‌های مختلف دست به اعمالی بزنند که جهان‌بینی خود را نمایان کنند و این سرآغازی می‌تواند باشد بر تغییرات روحی و عاطفی شخصیت. در چنین موقعیتی کشمکشی شخصی و درونی مهم‌ترین عنصری است که داستان نیاز دارد. هر چه این میزان از نفوذ به عمق را شخصیت کمال دارد، مابقی شخصیت‌ها مانند مسعود که می‌توانست این نفوذ را داشته باشد و دیالکتیک او و ایدئولوژی موقعیت شغلی‌اش مورد محک قرار بگیرد، خیلی آرام و سطحی پی‌گیری می‌شود. تا جایی که این پرسش پیش می‌آید که اگر مسعود هم کنار حامد و رحیم شهید شده بود، چه اتفاقی می‌افتاد؟ کمال با تمام پیشینه‌ای که مخاطب از او دارد، حال در موقعیتی گرفتار شده که از قضا بسیار خانوادگی و درونی است. او که شخصیتی عاطفی و هیجانی و مقید است، حال بین آن‌چه زندگی‌اش را بارها برای آن به خطر انداخته یعنی آرمان‌ها، ارزش‌های ذهنی و ایدئولوژی خود و خواهرش که از نظر عاطفی و خانوادگی با او در ارتباط است، قرار می‌گیرد. او باید دست به انتخابی بزند که هر سویه‌اش خسرانی بزرگ به او تحمیل می‌کند. هم‌چنین در این بین اختلافی که با صادق پیدا کرده است، ماجرا را پیچیده‌تر می‌کند. در این مسیر کمال تنها نیست. افشین که او نیز نیروی اطلاعاتی است، با این تهدید مواجه است که همسرش به مجاهدین پیوسته و این امر نه‌تنها موقعیت شغلی آنان را به خطر می‌اندازد، بلکه خطر بدنامی و سرافکندگی را در جامعه دهه ۶۰ کشور برایشان به همراه دارد. در چنین چیدمانی، هر اتفاقی که رخ دهد، شخصیت کمال و افشین یک ضرر و زیان بزرگ را متحمل خواهند شد. زمانی که داستان به این مرحله می‌رسد، شخصیت باید تصمیم بگیرد در چه لحظه‌ای هدف خود را به انجام برساند. این امر مهم‌ترین عنصری است که داستان ماجرای نیمروز: رد خون را تحت تأثیر قرار می‌‌دهد و هر آن‌چه را رشته، پنبه می‌کند. هدف شخصیت باید به سرانجام برسد؛ این امری قطعی در داستان است. اگر این اتفاق رخ ندهد، داستان از لحاظ انتقال مضمون خود ابتر می‌ماند. به نوعی شخصیت و داستان دچار یک محافظه‌کاری سرگردان‌کننده می‌شوند و درنهایت مخاطب از خود این پرسش را می‌کند که چرا باید این داستان را تا پایان دنبال می‌کرده، درحالی‌که نه شخصیت و نه مخاطب به هیچ زاویه دید تازه‌ای از موقعیت پیچیده دست پیدا نکرده‌اند. به نوعی حسی که در پایان چنین داستان‌هایی منتقل می‌شود، یک حس دروغین است. برای مثال هملت را به یاد آورید. هدف هملت انتقام است. در طول این مسیر آن‌قدر تردید می‌کند و دست نگه می‌دارد که در صحنه واپسین زمانی که به خود می‌آید، می‌بیند از ابتدا تا کنون نیمی از افراد السینور کشته شده‌اند و او هنوز هدف خود را به سرانجام نرسانده است. بنابراین کلادیوس را بی¬وقفه می‌کشد. اهمیت داستان در هملت همان تردیدی است که باعث نابودی خیل عظیمی از شخصیت‌هایی می‌شود که تقصیری متوجهشان نبوده است. بنابراین تردید بیش از اندازه مانند انتقام کور لطمه‌زننده است. حال این داستان را با مکبث قیاس کنید. مکبث تصمیم دارد شاه بشود و برای این کار باید پادشاه را بکشد. این کار را در همان پرده نخست انجام می‌دهد و به هدف می‌رسد و در ادامه ما شاهد تبعات این اتفاق هستیم. حال به ماجرای نیمروز: رد خون بازگردیم. کمال و افشین در پیرنگ جست‌وجو به دنبال سیما هستند. حتی با بی‌سیم موفق به ارتباط با او می‌شوند. اما این تردید کمال در کشاکش انتخاب و تصمیم برای غلبه بر احساس و عاطفه خواهر و برادری از یک سو و پای‌بند به ایدئولوژی بودن از سوی دیگر، اجازه کنش اصلی را به او نمی‌دهد. در این لحظه شاید تمام چیدمان به سمتی می‌رود که باید شاهد صحنه واپسینی خونین و تکان‌دهنده مانند هملت باشیم. اما پیش از رسیدن به پایان اجازه دهید به صادق بپردازیم. شخصیتی که سایه به سایه با کمال حرکت می‌کند. شخصیتی که دقیقاً نقطه مقابل کمال است. تردید در قاموس صادق جایی ندارد. دیالوگی که صادق را شخصیتی دقیق و جزئی‌نگر نشان می‌دهد، دیالکتیکی جذاب با کمال می‌تواند بیافریند، اما این دیالکتیک نتیجه و سنتزی تولید نمی‌کند. صادق جایی می‌گوید: «جنگ کار ما نیست، من دنبال اطلاعاتم.» این امر شخصیت تردیدناپذیر او را نمایان می‌کند. صادق تنها به واقعیت‌ها ارجاع می‌دهد و انسانی منطقی جلوه می‌کند. حال این دیالکتیک بین صادق و کمال باید منجر به نتیجه‌ای شود که مخاطب را 120 دقیقه با خود همراه کرده است. اما هر چقدر شخصیت کمال در عمق پیشرفت می‌کند و پیرنگی تعلیق‌گونه می‌آفریند، شخصیت صادق درگیر حرکت عرضی در داستان است. حرکاتی که منجر به هیچ اتفاق دراماتیکی نمی‌شود. از سوی دیگر، داستان در بین این درگیری صادق و کمال گاه‌به‌گاه سری به اردوگاه اشرف و میدان جنگ و پیش‌روی مجاهدین می‌زند که ارتباطش با پیرنگ داستان مشخص نیست. اگر به این منظور که شاهد سیر روند اتفاقات برای خواهر کمال باشیم، این رفت و برگشت‌ها صورت می‌گیرد، باید شاهد تلاش او برای فرار یا اقدامی علیه مجاهدین باشیم. اما این شخصیت نیز از فرط محافظه‌کاری دست به هیچ کنشی نمی‌زند. به نوعی پیرنگ طرح و توطئه مجاهدین منفک از پیرنگ جست‌وجوی کمال و افشین است. هر چند در این بین در نقاطی مانند مواجهه با عباس با هم تلاقی پیدا می‌کنند. زمانی که به صحنه واپسین می‌رسیم، موقعیت تفاوت‌هایی عمده کرده است. کمال و افشین می‌دانند که صادق و نیروهای دیگر متوجه حضور خواهر کمال بین مجاهدین شده‌اند. بنابراین دیگر بحث خطر سرافکندگی و حفظ شغل مطرح نیست. تنها بحث درگیری بین ایدئولوژی است که کمال سال‌ها پای‌بند آن بوده و آن وجه دیونزوسی و عاطفی است که مختص ذات شخصی اوست. از سوی دیگر، صادق از قرار افشین با همسرش اطلاع دارد، اما دیرتر از موعد به قرار می‌رسد. این را هم در کنار این موضوع که شخصیت صادق همواره در بزنگاه‌ها حاضر است، بگذارید. چیدمان برای نتیجه‌گیری آماده است. کمال در این صحنه تا حدودی با آنتیگون برابر است. او نیز در برابر ایدئولوژی جامعه و عواطف خواهر- برادری قرار داشت. اما دست به انتخابی زد که او را برای ما تا به امروز جاودان کرد. حال کمال نیز یا باید مانند صادق باشد که حتی عواطف انسانی را فدای ایدئولوژی می‌کند و این امر منجر به اين مي‌شود، يا خواهرش را از روی بالکن با گلوله بکشد، یا به تمام آرمان‌هایی که دارد، پشت کند و بپذیرد که اشتباه کرده است. اما در همین لحظه دوراهی است که شخصیت هدف را به سرانجام نمی‌رساند. داستان در پایان رها می‌شود. کمال و افشین با تحویل اسلحه‌ها به نوعی از کشتن سیما صرف‌نظر می‌کنند، اما از او نیز برائت می‌جویند؛ به نوعی پایان را نویسنده به داستان تحمیل می‌کند. پایانی محافظه‌کارانه، مانند این‌که آنتیگون با کرئون توافق کند و بعد مدتی یک شب بیاید و برادرش را خاک کند. دیالکتیک درونی و مضمونی داستان ماجرای نیمروز: رد خون به نتیجه‌ای منجر نمی‌شود و دوپار‌گی داستان که با تغییر راوی از نیروهای اطلاعاتی به مجاهدین در طول داستان به وجود آمده بود، به اوج می‌رسد. به این دلیل که پایانی وجود ندارد که چگونه و با چه اندیشه‌ای باید در برابر دشمن همان مجاهدین ایستاد و چگونه و با چه اندیشه‌ای باید مسائل داخلی را حل کرد. به همین دلیل ماجرای نیمروز: رد خون اثری چندپاره و بدون اندیشه مشخص است. 

مرجع مقاله