فيلمنامه كوتاه انيميشن داش آکل

  • نویسنده : هاجر مهرانی، مریم چالش
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 160

اقتباس از داستان «داش آکل» نوشته¬ صادق هدایت

فیلمنامه‌نويسان: هاجر مهرانی، مریم چالش

عروسی- حیاط منزل حاج صمد- روز- خارجی
چشم¬های مبارک در تاریکی باز می¬شود. او با دایره در حیاط خانه حاج صمد (منزل پدری مرجان) در حال خواندن و اجرای ترانه¬های شادمانه¬ تخت حوض ا¬ست. (استفاده از موسیقی روحوضی) متن ترانه‌های مبارک که گاه در قالب داستانک¬هایی رنگِ انتقادی به خود می¬گیرد، این‌بار نامردهایی را نشانه گرفته است که در لباس لوطی¬گری از تاریکی شب استفاده می¬کنند و نامردمی¬ها می¬کنند. او سعی دارد در ترانه¬هایش پهلوانِ راستین را به مردم بشناساند.
مبارک: دیشب یک لوطی مست از سر مستی بشنو، در تاریکی شب چه خطاها که نکردی! (یکی از پهلونان شرم¬‌زده کلاهش را روی چشمانش می¬کشد)
     سیبیلش، رفته تا بنا گوش (مبارک با قیچی سبیل یکی از مردان را می¬چیند)
     شیکمش، شیکمش تو نگو بشکه پرگوشت، آی واویلا (مبارک در شکم دو تا از پهلوان‌ها گیر کرده است)
     گفتم پهلوونی به شیکم نیست به سیبیل نیست
     پهلوون مرد خداست کی می‌گه نه کی می‌گه نه؟
     پهلوون یار فقراست کی می‌گه نه کی می‌گه نه؟
 موسیقی قطع می‌شود، پاهای مبارک به صورت اغراق‌آمیزی کش می¬آید و به سمت پنجره¬ طبقه دوم خانه یعنی اندرونی خانه می¬رود.

خانه حاج صمد- اندرونی- مجلس زنانه
چند زن را می¬بینیم که دور همدیگر جمع شده‌اند و با ایما و اشاره¬¬ زنانه چیزی نجوا می¬کنند. (صحبت-های آنان را به شکل نوشتاری می¬بینیم): مجبورش کردن!... مرجان بیچاره! آخی...
زن‌ها متوجه حضور مبارک می¬شوند و صحبت‌های آن‌ها گسسته می¬شود. آن‌ها روبند¬های خود را می-اندازند. مادر داماد وارد کادر می¬شود. مبارک درحالی¬که اسفند دود می¬کند، شروع به خواندن می¬کند.
مبارک: مادر شوهر! قنبل و منقلت کو؟ آخه قرو قربیلت کو؟ یاللا و واللاهت کو؟ آخه فاطی مهمونت کو؟
صدای ترانه¬ مبارک باد از اتاق عقد شنیده می¬شود. مبارک به سمت پنجره اتاق عقد می¬رود.

اتاق عقد
زنان: عروس¬خانم، نو بهارِ گلشنِ    شازده دوماد، روگشا کن مرحمت
     عروس¬خانم، وقتِ بله گفتنه    شازده دوماد، روگشا کن مرحمت
عروس و داماد سر سفره عقد نشسته¬اند. (چهره¬ داماد دیده نمی¬شود) دست داماد را می¬بینیم که برای دادن روگشا به عروس به گریبان می¬رود. (فید به تاریکی)

¬قهوه¬خانه، گذشته
دست داش آکل از گریبان بیرون می¬آید و مقداری سکه در سینی قهوه¬چی می¬ریزد.
قهوه‌چی: خدا برکت داش آکل.
(با حرکت قهوه‌چی و صدای استکان‌هایش ریتم خاصی را می‌شنویم) قهوه¬چی به سمت سماورش می¬رود. داش آکل در حجره جلوی قهوه¬خانه نشسته و کاک رستم و نوچه‌هایش (نوچه¬ها همگی به هم چسبیده¬اند و فقط سر و پای جدا دارند) از نمایی عقب¬تر وارد کادر می¬شوند. نوچه¬ها در حال چاپلوسی برای کاک رستم هستند. (کلام با ریتم ولی بدون همراهی موسیقی گفته می¬شود)
نوچه¬ها: بهت بگیم آی کاکو جون ما همگی نوکرتیم   
تا تو این‌طور پلنگی ما همه اَنترتیم (کلاه¬های همدیگر را برمی¬دارند و روی سر همدیگر می¬گذارند)
      نمی¬خوای اینورتیم اونورتیم ما کرتیم      
      جون تو خرد و کلون ما همگی پنچرتیم (با حرکتی بالا پایین می¬شوند)
کاک رستم سرخوش از چاپلوسی نوکرها بادی به غبغب می¬اندازد و با لکنت زبان همیشگی¬اش به نوکرها می¬گوید: (بدون موسیقی و ریتم)
کاک رستم: خَ خَ خَ خفه، رررررفتم سر گذرِ اااولی نه...
نوچه ها: ماشالا.
کاک رستم: دددددویییمی نه ،تو پیچ چ چ چ چ چ سِیمی...
نوچه‌ها: خب. (به صورت کش‌دار)
کاک رستم: زَزَزَد و با پهلووون غُلوم شاخ تو شاخ شدم.
نوچه‌ها: نه. (به صورت کش‌دار)
کاک رستم: آآآآآره، قمه و شکم، تاریکی و گذر، مشت و دهن، پَک و پهلو، گرفتم و چرخوندم و
        کوفیدمش زمین... نِفله ..جیغ و التماس ... خَلیییییی (خیلی ) نالید.
(نوچه‌ها با فرم بدن‌هایشان صحنه¬ها را بازسازی می¬کنند. مثلا بدنشان فرم طاق¬های گذر را می¬گیرد)
       اَاَاَز امروز بش می¬گیم؟ چی می¬گیم؟ «لَب لَب لَبو»
(نوچه¬ها مورف می¬شوند به لبو)
نوچه¬ها: اسم او بانو چغندر، نامِ فامیلش لَبو.
قهوه¬چی با بی¬میلی و سردی ظرفِ لبو را جلوی کاک رستم می¬گذارد.
قهوه¬چی: صبحانه آوردم لبو.    
کاک رستم از سردی رفتار قهوه¬چی ناراحت می¬شود، رو به او می¬گوید:
کاک رستم: هِ هِ هی مش ببو؛ گرمه لبو؟
     قهوه¬چی: گرمه لبو.
کاک رستم یکی از لبوها را به سمت قهوه‌چی پرت می‌کند و با پوزخندی شیطنت‌آمیز پاسخ می¬دهد:
     کاک رستم: سرده لبو.
داش¬آکل با عصبانیت نیم¬‌نگاهی به عقب می¬اندازد. (کاک رستم او را نمی‌بیند)
     کاک رستم :سرده لبو؟
     قهوه‌چی (با ترس می¬گوید): سرده لبو.
     نوچه¬ها: نه، گرمه لبو. (خنده)
کاک رستم کاسه لبو را برمی¬گرداند. داش آکل از شدت عصبانیت از جا در¬می¬رود (چند برابر از سایز معمولی‌اش بزرگ‌تر می¬شود) و بر سر آنان فریاد می¬زند:
داش آکل: به تیغه صلات عاشورا اگه این دفعه از دستت در رفت، با همین قمه از وسط نصفت می¬کنم. پاشین جل و پلاستونو جمع کنین و بزنین به چاک.
کاک رستم که غافل‌گیر شده، بُراق می¬شود، برای این‌که کم نیاورد، بر سر نوچه¬ها فریاد می¬زند:
کاک رستم: پاپاپاشین بریم نِنِنِنفله¬ها کار دارم.
کاک رستم و نوچه¬ها از کادر خارج می¬شوند.
 در همین لحظه میر مَمَد وارد قهوه¬خانه می¬شود و یک‌راست به سراغ داش آکل می¬رود و در گوش او می-گوید حاج صمد فوت کرد. (به صورت نوشتاری دیده می¬شود) داش آکل متعجب بلند می‌شود و به سمتِ منزل حاج صمد می‌رود.
(در حرکت داش آکل به سمت خانه حاج صمد صدای ضرب زورخانه شنیده می¬شود)

خانه حاج صمد
زن حاج صمد بالای ایوانِ خانه با دو پسرش ایستاده و به محض دیدنِ داش آکل شروع به حرف زدن می-کند. (تمام دیالوگ‌های زن حاجی، در فرم شعری بحر تحویل است)
زنِ حاج صمد: چی بِگُم که ایی سَرُم بی سر وسامان شده و روزُم سیه چو شُوِ تار، ای عجب از روزگار
           سایه¬اش رفتِ ز سر حاجی صمد، نه مُنِ یار و مدد به همه¬ کِرده سفارش، با دوصد ناله
           و خواهش، که بُسپُره... همه¬ مال و منال و سه چهار عهد و عیال و دو سه جین حجره¬
           بازار و سه پنج خونه¬ باغ¬دار، به شُما (مکث). تو بزرگی و همه¬ اهل محل شاهد این
           خیر و عمل، یی که به مردی همه جا شهره¬ شهری و مَثل. پس از ایی، هَمیی گوش
           به فرمون تونیم مو از جان. منِ درمانده و وامانده و این سیه به¬سرکودککم، یتیم، صغیر
          و بی¬پدر. (اشاره به بچه¬هایش) قربونعلی جان، شعبونعلی جان، یکی یه دونه مُو(مکث)  
           مرجان.
در حین گفتار مادر دو پسر کوچک در حال شیطنت هستند، قربونعلی یک مورچه را روی دیوار بالا پایین می¬کند و بعد کلاه داش آکل را برمی¬دارد و سر جایش می¬گذارد. شعبونعلی اول حوصله¬اش سر رفته، در همین حین گربه¬ای از جلوی او رد می¬شود که دمش را می¬کشد و بعد گلدانی را می¬شکند و مادرش او را با عصبانیت برمی‌دارد و از کادر خارج می¬شود.
حواس داش آکل به سمت پنجره¬ی بالا کشیده می¬شود. دوربین بالا رفته و هم‌زمان داش آکل و مرجان دیده می¬شوند. (صدای تحریرِ آوازیِ زنی شنیده می¬شود) بیننده ناگهان در نمایی بسته پرنده¬ای زیبا را می¬بیند که پنهانی سر از قبای داش آکل به بیرون می¬کشد. داش آکل سراسیمه قبایش را بر روی پرنده می¬کشد تا کسی او را نبیند. داش آکل خانه حاج صمد را ترک می¬کند و به سمت خانه¬اش می¬رود.
 صدای ضرب زورخانه که در آمدن داش آکل شنیده شد، این‌بار همراه با ملودی محزونی شنیده می¬شود.

مسیر خانه داش آکل، بازار، محله
پرنده که نماد قلب اوست، در قفسِ دلش به‌شدت بی¬تابی می‌کند و خود را به این سو و آن سو می¬زند. داش آکل گریبان قبایش را محکم گرفته است تا مبادا کسی از راز دلش خبردار شود. در میان راه، چشم‌هایی روی دیوار گذر (نماد مردم کوچه و بازار) به او خیره شده‌اند.

زورخانه، داخلی
داش آکل روی پله ورودی زورخانه می¬نشیند. (صدای زن به عنوان نماد صدای پرنده شنیده می¬شود) از دهان پرنده کلمه مرجان بیرون می¬آید و دانه¬هایی را که داش آکل برای او می¬ریزد، نمی¬خورد. داش آکل یکه می¬خورد.

خانه حاج صمد، حیاط، بیرونی
داش آکل قیم‌نامه¬ای را که زن حاج صمد آورده است، با انگشترش مهر می¬کند. چهره¬ زن حاج صمد رضایت او را نشان می¬دهد.
داش آکل به سمت بالا به پنجره نگاه می¬کند. بادی پرده را تکان می¬دهد. دوربین روی شاخه درخت پشت پنجره اتاق مرجان می¬ماند و درخت جوانه می¬زند. (نماد تغییر فصل و رسیدن بهار)

خانه حاج صمد، حیاط، بیرونی، سمنوپزان
دوربین از پنجره به سمت پایین روی ایوان خانه می¬آید. زنان همسایه در حال پختن سمنوی عید هستند. زن چاقی دیگ را هم می¬زند و دیگران در ایوان نشسته¬اند.
زن چاق: گرم و خوب و داغ و شیرین سمنوی پای هفت سین. (دو بار)
زنان در حال پچ‌پچ کردن هستند. جملات آن‌ها به صورت نوشتاری دیده می¬شود.
زنان (روی تکرار دوم سمنوی داغ): فکر کرده داش آکل میاد اینو بگیره... آخه با سه تا بچه!!!
زن چاق: بدو هفت سین بچین آی مهین، آی گلین، آی ملوک درازه، خدا از برات بسازه.
     شکر خدا اومد یه باره، تو این خونه شادی دوباره، چون شب عیده و بهاره.
زن حاج صمد در سینی‌ای که در دست دارد، خود را تماشا می¬کند و خود را می¬آراید.
زنان (روی بیت دوم): خیال کرده هنوز جوونه، نمی‌گیرتش، نچ.

 گذر
داش آکل جلوی مرغ دلش دانه می¬ریزد، ولی مرغ از خوردن دانه امتناع می¬کند. با صدای نوچه¬های کاک رستم به خود می¬آید.
نوچه¬ها: شازده دوماد ناز نکن عروس خانوم خونه داره  
حاج صمدم نیست ببینه دوماد سر خونه داره
کاک رستم: خرد و کَکَکلون، تی تیش و ناناش و هَهَهَمه اهل سر دزک (محله‌ای قدیمی در شیراز) می‌می‌می¬می گن...
نوچه‌ها: چی می‌گن؟
کاک رستم: سند و مَمَمَنگوله پنگوله همش بهونَس، لُبِ کَلوم... (خنده تمسخرآمیز) خاخاخاطرخواهیه.
 
کاک رستم تبدیل به ماری شده و به سمت داش آکل می¬آید و به سر و دوش داش آکل می¬پیچد و سعی بر باز کردن قبای او دارد تا بتواند راز دلش را فاش کند. داش آکل با عصبانیت کاک رستم را به کناری می‌زند و از کنار او و نوچه¬هایش می¬گذرد.

خانه صمد، اندرونی
زن حاج صمد در حال زمزمه کردنِ یک ترانه شیرازی است و گوشواره¬ای را به گوش خود آویزان می¬کند.
زن حاج صمد: عروس خانم دو تا گوش آویزون کِرد تو گوشش
داشی اومد دو تا شال ترمه انداخت رو دوشش
(زن در خیال خود داش آکل را می¬بیند که به او نگاه می¬کند، اما وقتی به خودش می¬آید، می¬بیند که در رویا بوده است)
صدای یاالله داش آکل شنیده می¬شود. مادر مرجان به سمت پنجره می¬دود و می¬بیند که داش آکل و مرغ دلش به پنجره اتاق مرجان خیره شده¬¬اند. (صدای خواننده زن به عنوان نماد صدای پرنده شنیده می¬شود) زن روبنده¬اش را روی صورتش می¬اندازد و عصبانی از کادر خارج می¬شود.

خانه صمد، اندرونی
قربونعلی سوار میرممد شده است و کلاهش را برمی¬دارد. شعبونعلی وارد کادر می¬شود و تخم‌مرغی را روی او می¬گذارد. قربونعلی کلاه میر ممد را به روی سرش می¬گذارد و محکم روی کلاه می¬کوبد. تخم‌مرغ می-شکند و به صورت میر ممد سرازیر می¬شود.
زن حاج صمد وارد کادر می¬شود و به سراغ میر ممد می¬رود. پسرها فرار می¬کنند. زن حاج صمد در گوش میر ممد چیزی می¬گوید. (کلمه مرجان به صورت نوشتاری بالای گوش میر ممد دیده می¬شود) لبخند احمقانه¬ای بر چهره حیرت‌زده غلام می‌نشیند.

خانه صمد، ایوان خانه
مادر مرجان در حال صحبت با داش آکل.
مادر مرجان: مِث همیشه همه¬ زحمتِ ما تو سر شُما، ایی که شُما رحمتِ بی منتِ با شوکت و باحجب و حیا، امر خیری‌ است که پیش اومده، از بهرُ همینِ که اوقات شُما را بگرفتُم. وِردِ زبونِ همه¬ اهالی است، که این دخترُ حاجی، وقت اونِ که کُنه شوی و بگیره سر و سامون و بِرِه بر سرِ بختش. (مکث) هر مادر بیچاره تو ایی شهر، که داره پا به بخت دختر زیبا و فریبا، نگرونه، نگرونِ همه حرف و حدیث زن و مرده، تکیه‌ای نیست تو ایی شهرُ به هیچ‌کس، الا به تو غلوممون ایی میر مَمَد، هر چندُ که هَس او کمکی شیرین‌عقل، (میر ممد که در حال چای ریختن برای داش آکل است، چای را روی دستانش می¬ریزد) بُتونه که بُکنه دخترکُم را خوش‌بخت. القصه شُما به جُوی باباش عروسی بیگیر هفت روز و هفت شُومِ براش.
داش آکل در زیر قبایش پرنده دلِ خود را در دست گرفته تا مانع تقلا کردن او شود. پرنده در تاریکی فرو می¬رود. (صدای محزون خواننده زن شنیده می¬شود)
(تصاویری از سفره عقد و اتاق عقد دیده می¬شود)

خانه حاج صمد، عروسی، حال
زن حاج صمد، از پنجره داش آکل را در حیاط می¬بیند که همراه با پرنده¬اش به پنجره اتاق مرجان خیره شده¬اند.
 مبارک وارد کادر می¬شود، به مادر مرجان با طعنه می¬گوید:
 مبارک: داشی همه چی رو سپُرد دو دستی
به این دوماد دست‌وپاچلفتی
تیرت به خطا رفت رتتینا     
عمرت به فنا رفت ررتتینا  
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
زن حاج صمد از ورود مبارک یکه می¬خورد، ولی بعد عصبانی شده و دایره مبارک را به گوشه¬ای پرت می-کند.
زن حاج صمد وقتی دوباره از پنجره بیرون را نگاه می¬کند، می¬بیند که داش آکل رفته است.

گذر
داش آکل در حال عبور از گذر است که با صدای کاک رستم به خود می¬آید. کاک رستم که سر گذر انتظار داش آکل را می¬کشد، با دیدن او با تمسخر رو به داش آکل می¬گوید:
کاک رستم: اُاُاُاُغر به خیر، اااااالان باس دوماد باشی، سکه و شاباش، حِحِحِجله و نبات.
نوچه‌ها: می¬خندند.
داش آکل (کلاژ صدا از فیلم داش آکل): کاکا مردت خونه نیست.
کاک رستم: زکی، جنگه که عیار سکه¬ مردا را رو می¬کنه. خیلی وقته از تو پهلوونا خزیدی زیر سایه زنا آکل.
داش آکل: خدا تو رو شناخت که نصفه زبون بهت داد اون نصفه دیگه¬شم من ازت می‌گیرم. بدون قمه.
کاک رستم و داش آکل با یکدیگر درگیر می¬شوند. (صدای ضرب زورخانه)
هر دو درحالی‌که با هم گلاویز شده¬اند، از پایین کادر خارج می¬شوند و بعد از مکث کوتاهی داش آکل در هیئت یک شیر سنگی وارد کادر می¬شود و در ادامه کاک رستم نیز به شکل مار وارد شده با یکدیگر وارد جنگ می¬شوند. مار با دمش خاک در چشم شیر سنگی می¬ریزد. شیر نمی¬تواند چیزی را ببیند. مار به دور او حلقه می¬زند، شیر سنگی عصبانی می¬شود. دست داش آکل گلوی مار را می¬گیرد و شیر سنگی تبدیل به داش آکل می¬شود. داش آکل مار را به گوشه¬ای پرت می¬کند و سعی می¬کند عصبانیتش را کنترل کند، پشت به کاک رستم می¬کند و می¬رود. نوچه¬های کاک رستم تبدیل به موش می¬شوند و از کادر خارج می-شوند. کاک رستم که روی زمین افتاده است، نفس‌نفس‌زنان قمه¬ای را از زیر لباسش بیرون می¬آورد.
(کات به سفره عقد که مرجان را در آینه آن می¬بینیم. صدای ناله¬ خواننده زن)
قمه بالا می¬رود و فرود می¬آید. خون تمام صفحه را می¬پوشاند. چهره¬ داش آکل از میان خون هویدا می-شود. (صدای خواننده مرد) در کمالِ ناباوری داش آکل با تمام هیبتش به زمین فرود می¬آید. داش آکل که روی زمین افتاده است، درِ قفسِ دلش را باز می¬کند، پرنده آزاد می‌شود و به سمت خانه مرجان پرواز می‌کند. مرجان نیز به سمت پرنده می¬دود. پرنده روی انگشتان مرجان می‌نشیند و جمله «مرجان عشق تو منو کُشت» از دهان پرنده به صورت نوشتاری بیرون می¬آید. اشک از چشمان مرجان جاری می‌شود.
کاش بیرون فتد از سینه دل زار مرا        کُشت نالیدن این مرغ گرفتار مرا

مرجع مقاله