گلادیاتور مدرن

گفت‌وگو با آدام مک‌کی، فیلمنامه‌نویس و کارگردان «معاون»

  • نویسنده : منابع: www.screenrant.com www.newyorker.com
  • مترجم : مهدی جمشیدی
  • تعداد بازدید: 80

مترجم: مهدی جمشیدی

سخن از فردی است که نظام سیاسی جهان را در اوایل سده جدید اگر نگوییم یک‌تنه دگرگون کرد، اما بسیار در تغییر آن سهیم بود. زندگی دیک چنی، معاون رئیس‌جمهور وقت آمریکا، جورج بوش پسر، در قاب دوربین آدام مک‌کی قرار گرفته است، آن‌هم بعد از تجربه فیلم کسری بزرگ.  هر چند مک‌کی به وجوهی از شخصیت وی می‌پردازد که آن‌قدرها هم ناشناخته نیست، اما همان‌طور که در ادامه اشاره می‌کند، این اثر ابداً یک فیلم زندگی‌نامه‌ای صرف از سیاستمداری کهنه‌کار نیست. دیک چنی فردی بود که بانی اصلی آتش‌افروزی دولت آمریکا در خاورمیانه از جمله عراق و افغانستان به شمار می‌آید و جای خالی پرداختن به چنین شخصیتی در سینما بسیار به چشم می‌آمد، ولی این پرداخت قرار نیست لزوماً دارای تکنیک‌های مرسوم در این‌گونه فیلم‌ها باشد. معاون این‌گونه فیلمی است، اثری کاملاً شخصی. اگر بخواهیم درباره مقصر بودن و نقش چنی در حمله به عراق بر اسناد رسمی و مستدل تکیه کنیم، فیلم مک‌کی بسیار ناتوان است. چنی حتی در طول دوران تصدی‌گری‌اش به این عنوان قصد داشت تا با ایران نیز همان‌گونه رفتار کند که تجربه وحشتناک خاورمیانه و اذهان عمومی باعث شکست وی در این امر شد. یکی از نکات مهم فیلم فارغ از تمام کاستی‌های آن در ارائه تصویری از چنین شخصیت معاصری، بازی، کنش و فیگور کریستين بیل است که همچون گری اولدمن در نقش چرچیل بسیار به چشم می‌آید.

ایده ساخت فیلم از زندگی دیک چنی از کجا می‌آید؟
تجربه لذت‌بخشی از کار روی پروژه کسری بزرگ داشتم. واقعاً از پرداختن به این‌که چیزهایی وجود دارند که جهان ما را تغییر می‌دهند و به آن‌ها بی‌توجهیم یا به طور کامل آن را تصدیق می‌کنیم، لذت می‌برم. بعضی اوقات آن‌ها را می‌بینیم. یک بار به آنفولانزا مبتلا شدم و دو هفته‌ای که در خانه مشغول استراحت بودم، کتاب دیک چنی را از قفسه کتاب‌هایم بیرون کشیدم و شروع به خواندنش کردم. گفتم: «خدای من. می‌دانستم این مرد به عنوان معاون رئیس‌جمهور بسیار نفوذ داشته، ولی نه تا این حد.» فقط و فقط به خواندن ادامه دادم و با خودم گفتم: «خدای من، فکر می‌کنم مردی ساکت با تلفظ تک سیلابی نامش تاریخ جهان را به مسیری دیگر هدایت کرده.» و سرانجام برای کارم به خواندن ادامه دادم و مقالات و گفت‌وگوهایی را از وی تهیه کردم. درنهایت یک روز با تهیه‌کنندگانم، کوین مسیک و ویل، تماس گرفتم و تنها این جمله را گفتم: «باید روی فیلم دیک چنی کار کنیم.»

به نظرم لحن فیلم شما به طرز شگفت‌آوری خنده‌دار است، اما به مواردی واقعاً دراماتیک می‌پردازد. یکی از چیزهایی که می‌خواهم از شما بپرسم، این است که چطور اطمینان یافتید با این لحن در مسیر درست حرکت می‌کنید و این‌که آیا در راستای چیزی که از شما بسیار دور است، حرکت کرده‌اید یا نه؟
بخش کمی از آن نوعی ورود به خلأ است. به این دلیل که آن‌چه می‌دانیم، این است که در عصری زندگی می‌کنیم که این لحن و آهنگ زندگی ملالت‌بار است. درست است؟ می‌دانیم که وقتی به  انواع کمدی‌هایی نظیر گوینده و برادرخوانده که ساخته‌ام، نظر می‌افکنیم، دیگر جایی ندارند. زمانی هم که برنامه تلویزیونی ساکسِشن را تمام کردیم، بسیار تلخ بود، ولی در عین حال خنده‌دار هم بود. پس به این احساس اعتماد کردیم، به نوعی معتقدم که در عصر پساژانری به سر می‌بریم. حتماً این کار را می‌کنم. فیلم برو بیرون  را ببینید، به نظرم یکی از برجسته‌ترین فیلم‌ها با فیلمنامه‌ غيراقتباسي و درخشان است که در 10 سال اخیر دیده‌ام. بنابراین اعتقاد ما در فیلم معاون این بود: «بگذارید هر طور که نیاز است، پیش برود و مخاطبان آن را مدیریت کنند.» برخی چیزها می‌توانند در فیلم به گونه وحشتناکی تراژیک باشند، در مواردی هم اشک آن را تراژیک می‌کند و برخی را هم می‌توان با خنده تراژیک کرد، یا می‌توان ساختار را شکست و مخاطبان آن را مدیریت کنند. به نظرم با اشباع رسانه‌ای، امروزه با ابزار پخش فیلم و یوتیوب و سایر ابزارها مخاطبان خیلی هوشمندتر شده‌اند. بنابراین از این‌رو ما با توازن در این لحن دوگانه عمل کردیم؛ یعنی کمدی و جدی. البته اشتباه نکنید، به صورت اتفاقی انجامش ندادیم، به نوعی از قصد به سوی تلخی هدایتش کردیم.

می‌فهمم چه می‌گویید. به‌خصوص وقتی فیلم شروع می‌شود، آن‌چه از آن انتظار دارید، فیلمی زندگی‌نامه‌ای است. عنوان‌بندی در میانه وجود دارد که آن را از بین می‌برد. مثلاً «می‌خواهم عکس آن‌چه را فکر می‌کنید، عمل کنم. این صرفاً یک فیلم زندگی‌نامه‌ای نیست.» آیا این چیزی بود که سعی می‌کردید حین نوشتن انجام دهید؟
بله، منظورم این است که صرفاً فیلم زندگی‌نامه‌ای نیست. چون در این‌جا مردی است که نمی‌خواهد از زندگی‌اش یک فیلم زندگی‌نامه‌ای ساخته شود. اگر آن عنوان‌بندی جعلی واقعاً در پایان فیلم بود، آن را دوست می‌داشت. او تمام مدت از ما می‌خواهد که از آن دور شویم. بنابراین حین نوشتن خودم را آزاد گذاشتم. می‌دانستم که نمی‌خواهم یک فیلم سنتی قدیمی گردوخاک‌گرفته باشد. می‌دانستم قصه چنی بسیار واضح‌تر و هوشمندانه‌تر است. خیلی لایه‌ای‌تر است. پس خودم را به نوشتنش مجاب دانستم. اگر حس کنم کاری را باید انجام داد، حتماً آن را امتحان می‌کنم. برخی خوب از آب درمی‌آیند و بعضی هم نه. برخی از آن‌ها را حذف می‌کنم و برخی دیگر را به فیلمنامه اضافه می‌کنم. اما آن چیزی که این میان جالب می‌نماید، زیبایی ساخت فیلم بلند است؛ شما ماه‌ها و ماه‌ها کار می‌کنید و هزینه می‌کنید و مجدداً با صرف هزینه به پایان فیلم می‌رسید و آن‌چه باقی می‌ماند، احساس طبیعی برای یک مخاطب است.

صحنه‌ای در فیلم دارید که چنی نیم قرن قبل، وقتی به واشنگتن می‌رسد، مطمئن نیست که آیا برای یک دموکرات می‌خواهد کار کند یا یک جمهوری‌خواه.
وی در ابتدا دستیار یک نماینده کنگره از ویسکانسین به نام ویلیام استایگر بود.

که جمهوری‌خواه بود.
بله، اما یک جمهوری‌خواه میانه‌رو، بسیار میانه‌رو. چنی متعاقب جلسه‌ای قرار بود با دانلد رامسفلد کار کند که واقعاً هم به کار با وی علاقه داشت، اما به خاطر این‌که جلسه خوب پیش نرفت، سرانجام  برای استایگر که به زعم همه فردی میانه‌رو و بسیار خوب بود، کار کرد. تمام آن‌ چیزی که مدام ذهن چنی را به خود مشغول می‌کرد، این بود: «باید با رامسفلد کار کنم.» آن‌چه مشخص است، وی به فکر جاه‌طلبی بود. یعنی در اندیشه حرکت رو به بالا و کسب یک کاریزما بود و به هیچ نوع ایدئولوژی هم پای‌بند نبود. واقعاً معتقدم که دیک چنی در اقدامات خود در کاخ سفید تحت رهبری جورج بوش انگیزه لئو اشتراوس  را داشت که هیچ‌کدام را ندیدم. برای من بهترین نمونه وقتی بود که وی والری پالم افسر سابق سیا را اخراج کرد که می‌توان گفت جر و بحثی هم در پی داشت، اما بیایید واقع‌بین باشیم؛ می‌دانیم که او این کار را کرد.

در توازن بین کمدی و جدی در فیلم چه چالشی داشتید؟ آیا نگرانی‌تان در این‌جا نسبت به آن‌چه در کسری بزرگ انجام دادید، بیشتر بود؟
تفاوت بسیاری در انگیزه شکستن این ساختار لحن در معاون در مقابل با کسری بزرگ وجود دارد. در کسری بزرگ [که مارگوت رابی در وان حمام اصطلاحات اقتصادی را شرح می‌دهد] این لحن برای شرح و بسط تولیدات مالی پیچیده نیاز بود، همین بود، خیلی ساده. باید این کار را انجام  می‌دادیم. می‌دانستیم که این‌گونه بایستی کار کنیم، وگرنه فیلم پیش نمی‌رفت. ولی در مورد معاون تلاش کردیم بیننده را در تعلیق نگه داریم. به خاطر شخصی همچون دیک چنی که یک بروکرات تمام‌عیار است. وی همواره با لحن حرفه‌ای خویش ما را به سمت نیمی از توجهات ممکن سوق داده و تسکین می‌داد. حتی در مباحثه‌اش با جو لیبرمن هر دو سر یک میز نشسته‌ بودند و این یکی از خسته‌کننده‌ترین بحث‌هایی بود که شما می‌توانستید تماشا کنید. دوست داشتم که ما را از این رخوت و جلسه تقریباً ملال‌آور بیرون بکشد و دائماً جلوه‌هایی از دیگر جنبه‌های آن‌چه قرار است اتفاق بیفتد، نشان دهد. در عین حال می‌خواستم عصری را که در آن هستیم و هم وحشتناک و هم کاملاً مضحک است، منعکس کند.
 
خبر دارید آیا خود چنی فیلم را دیده یا نه؟
نه، تابه‌حال چیزی در این مورد نشنیده‌ام. حدس می‌زنم فیلم را نبیند. فکر می‌کنم اگر قرار است اتفاقی بیفتد، روی تلویزیون کابلی یا چنین چیزی روی خواهد داد و احتمالاً بعد از این‌که لین، همسر چنی، ۱۰ دقیقه از آن را تماشا کند، شما از آن سوی دنیا صدای عصبانیت و خشم را خواهید شنید. کسی که در مورد وی کنجکاوم بدانم، مری، دختر چنی، است. او احتمالاً فیلم را ببیند.
منابع:
www.screenrant.com
www.newyorker.com

 

 

 

مرجع مقاله