شر علیه شر

فیلمنامه سریال «کرگدن» از منظر روایت و انگیزه‌ شخصیت‌ها

  • نویسنده : حسین جوانی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 86

فیلمنامه سریال «کرگدن» از منظر روایت و انگیزه‌ شخصیت‌ها

شر علیه شر

 

کرگدن بنا دارد یک اکشن معمایی باشد که با اتکا به رودست زدن‌های مداوم به بیننده پیش ‌رود. سریالی با شخصیت‌های متعدد و ماجراهای تودرتو که از طریق دنبال کردن سرگذشت چند جوان ورزشکار به روابط درونی یک باند مافیایِ دارو می‌پردازد. علی اصغری و مهرداد کوروش‌نیا، فیلمنامه‌نویسانِ کرگدن، که پیش از این سریال ممنوعه را نیز به همراه هم نوشته‌اند، با وجود تمام کاستی‌ها، کار سختی را به سرانجام رسانده‌اند. روابط پیچیده‌ آدم‌های داستان و انتخابِ شیوه نامتعارف برای روایت کردن آن نشان از جسارتی دارد که نویسندگان در مرحله نگارش به خرج داده‌اند. بااین‌حال، روایت کرگدن به حدی آشفته است که به‌زحمت بتوان خلاصه داستانی قابل درک برای مخاطبی که سریال را ندیده، ارائه کرد. شخصیت‌هایی عجیب که بیننده شناختی از آن‌ها ندارد و انگیزه بسیاری از آن‌ها تقریباً غیرمنطقی است، گرد هم آمده‌اند تا مجموعه‌ای از حوادث را رقم بزنند. حوادثی گاه چنان بی‌ربط که با هیچ چسبی نمی‌توان آن‌ها را به خط داستانی اصلی پیوند داد. اما شاید نکته اصلی همین باشد. شاید تعمدی در کار بوده که بیننده نیز همچون شخصیت‌های سریال تصویر واضحی از اتفاقات نداشته باشد. گیج شود و ناامید از ربط دادنِ خطوط داستانی و انگیزه شخصیت‌ها به هم، بُهتی را تجربه کند که شخصیت‌های اصلی داستان در حال از سر گذراندن آن هستند.

 

موضوع

هر چند در ابتدا به نظر می‌رسد موضوع کرگدن دوستی و دوست داشتن است، اما با مشخص شدنِ خط داستانی اصلی به مرور معلوم می‌شود موضوع اصلی سریال فساد است؛ فسادی که از طریق نمایش اعمال مافیای دارو، روابط درونی و عواقب اجتماعیِ فعالیت‌هایشان به تصور کشیده می‌شود. فساد مرتبط با مافیا موضوع تازه‌ای در سریال‌های نمایش خانگی نیست و سریال‌هایی نظیر نهنگ آبی، هیولا و تا حدودی آقازاده هر یک به شیوه خود به این موضوع پرداخته‌اند. تفاوت اصلی در شکل پرداختن و نمایش آدم‌های خلاف‌کار است. هر چقدر که در هیولا با وجود رویکردِ طنزآمیز به موضوع، خلاف‌کارها آدم‌های قابل درک و تشخیصی هستند، در نهنگ آبی و کرگدن با مافیایی طرف هستیم که گویی از سریال‌های خارجی وارد جهان داستانیِ سریال شده‌اند. این خلاف‌کارهای عجیب، نه قابل درک‌اند و نه به‌سادگی می‌توان مابه‌ازاهای وطنی برای آن‌ها در نظر گرفت. به عبارت دیگر، با شخصیت‌هایی عاریه‌ای مواجهیم که برای جذابیت بیشتر به دنیای داستانی مملو از مشکلات اجتماعی تزریق شده‌اند. اما وقتی آنتاگونیستِ داستان ماهیتی جعلی داشته باشد، هر چقدر هم که به‌خوبی پرداخت شود، توانایی برانگیختن هم‌دلی بیننده را نخواهد داشت. از این‌رو کرگدن به جای آن‌که به رفتارِ قهرمانانه پروتاگونیست بپردازد، شیفته نمایش تجمل و قدرت پیرامونِ آنتاگونیست می‌شود. شاید به همین دلیل باشد که در نیمه دوم عملاً شاهد هیچ رفتار قهرمانانه‌ای از سوی شخصیت‌ها نیستیم و در عوض نگران عاقبتِ آنتاگونیست می‌شویم.

طرح داستانی

با حذف کردن برخی از شخصیت‌ها و ماجراهای فرعی طرح داستانی کرگدن را می‌توان به چهار بازه زمانی تقسیم‌بندی کرد.

بازه زمانی اول: ونوشه عظیمی (با بازی پانته‌آ پناهی‌ها) به همراه برادرش، افشین (با بازی محمد امین) سرکرده‌های باندی مافیایی هستند که با هدایت گروهی در خارج از کشور مشغول فعالیت غیرقانونی در اشکال مختلف‌اند. از سوی دیگر، نوید (با بازی مصطفی زمانی) پسری جنوب‌شهری است که خواهرش، نازنین (با بازیِ ستاره پسیانی) برای عمل جراحی او پس از تصادف با موتور بدهی سنگینی بالا آورده است. نوید کشف می‌کند پلاتین وارداتی که در پای او قرار داده شده، تقلبی بوده و با دنبال کردن سرنخ‌ها به باند ونوشه می‌رسد. ونوشه پس از ملاقات با نوید به او دل می‌بندد و سعی می‌کند او را وارد دارودسته خود کند.

بازه زمانی دوم: برای این‌که نوید به ونوشه نزدیک بماند، کمپینی تبلیغاتی ترتیب داده می‌شود تا نوید به همراه رها (با بازی سارا بهرامی)، گیسو (با بازی هدی زین‌العابدین)، کاظی (با بازی پوریا رحیمی‌سام) و دانیال (با بازی بانیپال شومون) با ارائه توانایی‌های ورزشی خود به تبلیغ محصولات وارداتی ونوشه بپردازند. این گروه نام «کرگدن» را برای خود برمی‌گزینند. حین کمپین رابطه‌ای میان نوید و رها شکل می‌گیرد. ونوشه ترتیبی می‌دهد تا به نظر برسد نوید حین یک اتفاق آتش گرفته، سوخته و مرده است. غافل از این‌که نوید برای ضربه زدن به او از اطلاعات فعالیت‌های غیرقانونی او بک‌آپ گرفته است.

بازه زمانی سوم: شش ماه بعد فیلمی برای گیسو ارسال شده و معلوم می‌شود نوید هنوز زنده است. گیسو به همراه بقیه به دنبال نوید می‌گردد و رفته‌رفته مشخص می‌شود کمپین در واقع پوششی برای فعالیت‌های غیرقانونی ونوشه بوده. نوید که باید میان ونوشه و دوستانش یکی را انتخاب کند، به همراه کیانا (با بازی الهام کردا) و مارک (با بازی کاظم سیاحی) موقعیت‌هایی ساختگی ترتیب می‌دهد که طی آن‌ها گیسو، کاظی و دانیال مثلاً کشته می‌شوند. اما تغییر تصمیم در آخرین لحظات باعث می‌شود رها واقعاً بمیرد.

بازه زمانی چهارم: نوید به دلیل آن‌که خود را در مرگ رها مقصر می‌داند، دچار شوک بزرگی شده. از سوی دیگر، ونوشه که از به دست آوردن نوید ناامید شده، می‌بایست هر طور شده، اطلاعات دزدیده‌شده را پیدا کند. هم‌زمان با تلاش ونوشه، اعضای گروه کرگدن با همکاریِ نیروهای امنیتی مانع از فرار کردن آن‌ها از دست قانون می‌شوند. در انتها نوید به همراه دختر رها به خارج از کشور می‌رود و ونوشه که به انتهای خط رسیده، خودکشی می‌کند.

درون‌مایه

کرگدن نیروی شر داستانش را قدرتمند، هوشیار و بی‌رحم تصویر می‌کند؛ در مقابل به نمایش تلاش نیروی خیری می‌پردازد که همواره یک قدم از شر عقب‌تر است، اما سرانجام به پیروزی می‌رسد. درنتیجه با توجه به طرح داستانی می‌توان گفت درون‌مایه اصلی کرگدن شکست خوردنِ شر یا برقرار باقی نماندن فساد است. اما سازندگان سریال نه از طریق برجسته کردنِ نیروی خیر در برابر شر، بلکه با نزدیک شدن به نیروی شر و نمایش جزئیات شکوهمند پیرامونش به کمک شکلی تجربی از روایت غیرخطی در پی تداعی این درون‌مایه هستند.

شکل روایت

کرگدن نه به شکل خطی و با ترتیبی که در طرح داستانی خلاصه شده بود، بلکه از میانه‌ها آغاز می‌شود، با فلاش‌بک‌های پایان‌ناپذیر و تودرتو موقعیت ابتدایی را توضیح می‌دهد و به‌آرامی داستان را به زمان حال می‌آورد. بااین‌حال، با گذشت زمان مشخص می‌شود که آن بخش‌هایی که در قالب فلاش‌بک دیده‌ایم، تمام پشت پرده را افشا نکرده‌اند و هنوز رازهایی وجود دارند که مسیر داستان را دچار تغییر خواهند کرد.

با توجه به چهار بازه زمانی در طرح داستانی می‌توان الگوی روایت کرگدن را به این شکل خلاصه کرد:

کرگدن با صحنه مُردنِ ساختگیِ نوید در بازه زمانی دوم شروع می‌شود، سپس بازه زمانی سوم را به عنوان زمان حال در نظر می‌گیرد و به شکل مکرر و نامنظم به بازه‌های زمانیِ اول و دوم برای توضیح چرایی موقعیت پیش‌آمده فلاش‌بک می‌زند. هم‌چنین برای توضیح انگیزه شخصیت‌ها به گذشته آن‌ها نقب می‌زند که به لحاظ زمانی نسبت به بازه زمانی اول، گذشته محسوب می‌شوند. با این تفاوت که این فلاش‌بک‌ها برخلاف فلاش‌بک‌هایی که موقعیت اولیه مرگِ نوید را توضیح می‌دهند، در ادامه به یکی از بازه‌های زمانی متصل نمی‌شود و انتهای آن‌ها رهاشده باقی می‌ماند. پس از پایان یافتنِ بازه زمانی سوم، با این‌که به لحاظ زمانی، پرشی صورت نگرفته، اما هولناک بودنِ مرگ یکی از شخصیت‌های اصلی باعث تغییرات عمده در رفتار سایر شخصیت‌ها می‌شود تا بازه زمانیِ چهارم در ادامه جای زمان حال را بگیرد. این بازه همچون بازه زمانی سوم از طریق فلاش‌بک‌هایی به بازه‌های زمانی قبلی خود پیش می‌رود تا به انتهای داستان برسیم.

این شکل از روایت شاید در ابتدا موجب سردرگمیِ بیننده شود، اما به مرور ذهن بیننده عادت می‌کند برای هر اتفاق و دیالوگی در زمانِ حالِ داستانی، یک صحنه یا دیالوگ در گذشته وجود دارد که به وسیله فلاش‌بک‌ها روایت خواهد شد. (این را ‌که این روش به لحاظ فیلمنامه‌نویسی درست است یا خیر، در ادامه مورد بررسی قرار خواهیم داد.)

قسمت اول

قسمت اول سریال‌ها همچون ویترین مغازه‌ها یا نیم‌صفحه اول روزنامه‌هاست. سازندگان وظیفه دارند در همان قسمت اول برای بیننده تعیین کنند با چه داستانی سروکار دارد و این داستان قرار است به چه شیوه‌ای روایت شود. این شیوه که یک داستان بلند وجود دارد و آن را به تعداد قسمت‌های سریال تقسیم می‌کنیم، دیگر خیلی وقت است که از دور خارج شده. برخلاف سریال‌هایی که ۲۰، ۳۰ سال پیش ساخته می‌شدند. امروزه سریال‌ها می‌بایست در همان قسمت اول تکلیف بیننده را روشن کنند. پس در همان قسمت اول کلیتی از طرح داستانی و شکل ارائه آن را برای بیننده مشخص می‌کنند تا بیننده به‌سادگی بتواند تصمیم بگیرد دوست دارد باقی قسمت‌های سریال را ببیند/ بخرد؟ از این‌رو بدون توجه به تعداد قسمت‌ها، قسمت اول باید در حکم راهنمایی باشد برای دعوتِ بیننده به جهان داستانی سریال و روشی که برای ارائه آن در نظر گرفته شده است.

با توجه به این توضیحات به مرور قسمت اول کرگدن می‌پردازیم:

قسمت اول کرگدن با صحنه آماده‌سازی نوید برای انجام حرکاتی با موتور که نمی‌دانیم چه اهمیتی برای آدم‌های اطرافش دارد، شروع می‌شود. در این صحنه در حدِ فهمیدن نام شخصیت‌ها، با آدم‌های دوروبر نوید آشنا می‌شویم، ولی جایگاه هیچ‌یک از آن‌ها برای ما مشخص نیست. حتی ممکن است فکر کنید نوید به شکل هم‌زمان با رها و نازنین در رابطه است. در ادامه زنی که نمی‌شناسیم، وداعی عاشقانه با نوید دارد و پول زیادی به او می‌دهد. سپس نوید پیش همان آدم‌های صحنه قبل برمی‌گردد و پس از پرش از ارتفاعی بلند موتورش آتش می‌گیرد و در آتش می‌سوزد. پس از عنوان‌بندی ابتدایی به شش ماه بعد از این حادثه می‌رویم. ویدیویی مبنی بر زنده بودنِ نوید برای گیسو ارسال شده است. گیسو با مادرش، گیتی (با بازی شراره دولت‌آبادی) و همسر جوانش، کوروش (با بازی مهدی کوشکی) جر و بحث کوتاهی دارد و از خانه خارج می‌شود. رانندگی گیسو به کلیپی تبدیل می‌شود و گویی گیسو در خیال خود در حال ماشین‌سواری با سرعتی بالا و اجرای حرکت‌های نمایشی است. گیسو به باشگاه اسب‌سواری می‌رود. در آن‌جا دانیال با یکی از صاحبان اسب درگیر می‌شود و باز هم شاهد تصاویری ذهنی هستیم که در آن دانیال در حال مبارزه با مردی در رینگ است. پس از کش‌وقوس‌هایی گیسو و دانیال پیش کاظی می‌روند که در حال اجرای موسیقی در خیابان است. باز هم تصویری ذهنی از کاظی که یک‌دفعه میان خواندن روی صخره‌ای ظاهر می‌شود و به درون آب می‌پرد. گیسو، دانیال و کاظی برای پی‌گیری ماجرا به سراغ رها می‌روند، اما رها در آسایشگاه بستری شده و با دیدن فیلم زنده بودنِ نوید صحنه‌ای را به یاد می‌آورد که قول و قراری عاشقانه با او داشته. در پایان این قسمت رها به تحریک دوستان و با کمک یکی از پرستارها از آسایشگاه فرار می‌کند و مثل بقیه حین فرار تصویر ذهنی از او می‌بینیم که در حال انجام حرکات پارکور است. پایان قسمت اول.

چه چیزی از این قسمت بدون آن‌که سایر قسمت‌های سریال را در نظر بگیریم، دستگیر بیننده می‌شود؟ اگر بخواهیم سخت‌گیری کنیم، باید بگوییم هیچ. قسمت اول کرگدن بیشتر از آن‌که صورت مسئله را پیش روی بیننده بگذارد تا بیننده درگیر حل معمای چرایی زنده بودنِ نوید شود، چند جوان عصبی را به ما معرفی می‌کند که احیاناً توانایی‌های ورزشی هم دارند. آن‌ها قرار است به دنبالِ دوستشان بگردند که فکر می‌کردند کشته شده، ولی حالا احتمال دارد زنده باشد. چندین قسمت طول می‌کشد تا بفهمیم زنی که وداعی عاشقانه با نوید داشت، ونوشه است. تصاویری که به شکل ذهنی می‌دیدیم هم در واقع فلاش‌بک‌هایی به کلیپ‌های کمپین آدرنالین هستند که ونوشه به راه انداخته است. حتی اگر خودمان را راضی کنیم که قسمت اول کرگدن می‌خواهد بیننده را با حال‌وهوای کلی داستان آشنا کند، باز هم راه به جایی نمی‌بریم. استعداد هیچ‌یک از اعضای گروه کرگدن در ادامه سریال مورد استفاده قرار نمی‌گیرد. گیسو که مثلاً ماشین‌سوار است، فقط چون ماشین مال خودش است، تبدیل به راننده گروه می‌شود و درست وقتی به استعداد او نیاز است، از ترس تاریکی و تصادف، ماشین را متوقف می‌کند. دانیال به غیر از درگیری بی‌مورد با آدم‌های کوچه و خیابان از استعدادش در مبارزه استفاده‌ای در جهت پیدا کردن نوید یا حداقل ضربه زدن به ونوشه نمی‌کند. کاظی که خواننده معرفی شده و در آب شیرجه می‌زند، قرار است رکورددارِ حبس نفس زیر آب باشد. اما تنها کاربرد او در سریال مزه‌پرانی است و به مرور معلوم می‌شود بیشتر هکر یا حداقل مسلط به سیستم‌های کامپیوتری است تا خواننده و رکوددارِ حبس نفس زیر آب. رها هم که بعد از قسمت اول فقط چند بار سریع‌تر از بقیه می‌دود و پارکورکار بودنش در حد تمرین دادن به بچه‌ها در باشگاه محدود می‌شود. می‌ماند نوید که پس از قسمت اول موتور را به کناری می‌گذارد تا نقش جوان زیبای فیلم را ایفا کند. به عبارت دیگر، اگر استعداد هر یک از این شخصیت‌ها چیز دیگری بود، یا حتی این استعدادها با هم عوض می‌شدند، هیچ تأثیری روی خط داستانی نداشت. مثلاً اگر نوید ماشین‌سوار خوبی بود و به جای او گیسو موتورسوار خوبی، چه فرقی می‌کرد؟

از سوی دیگر، قسمت اول کرگدن به ما می‌گوید قرار است داستان گروهی را دنبال کنیم که به دنبال دوستشان می‌گردند، اما در طول سریال مشخص می‌شود هر یک از آن‌ها به نحوی می‌دانند سرِ کارند و برای موجه نشان دادنِ خود در حال نقش بازی کردن برای دیگران هستند. جدای از این، خط سیر داستان پس از چند قسمت از «چگونگیِ پیدا کردن نوید» به «عشقِ رئیس مافیا به پسر جنوب‌شهریِ در پی انتقام» تغییر می‌کند.

بدین ترتیب، آن‌چه در قسمت اول دیده‌ایم، هیچ کاربردی در ایجاد پس‌زمینه ذهنی برای بیننده ندارد. نه شخصیت‌ها به طور کامل معرفی می‌شوند و ویژگی‌هایشان در ادامه کاربردی پیدا می‌کنند، نه خط به دلیل شکل روایت داستان ثابت باقی می‌ماند.

انگیزه‌ها

وقتی که سازندگان کرگدن به آن‌چه در قسمت اول به نمایش گذاشته‌اند، مقید نیستند، انتظار می‌رود در ادامه انگیزه‌هایی قوی برای شخصیت‌ها و علت رفتارشان به بیننده ارائه دهند تا حداقل دلیل این چرخش‌های ناگهانی در روایت داستان و رفتار شخصیت‌ها قابل درک باشد. اما به جز معدودی از شخصیت‌ها رفتار و انگیزه سایر شخصیت‌ها نه‌تنها منطقی نیست، بلکه تحمیلی ا‌ست. علت اصلی هم پرداخت ضعیف موقعیت‌های داستانی و واگذار کردن دلیل تصمیمات سخت به پیش‌زمینه‌های ذهنیِ بیننده است.

به عنوان نمونه، بخش زیادی از زمان سریال صرفِ جست‌وجو برای پیدا کردن نوید از سوی گروه کرگدن می‌شود. اما با وجود انبوه فلاش‌بک‌ها نمی‌توان تشخیص داد علت این میزان از دل‌بستگی میان آن‌ها چیست؟ نهایت چیزی که در فلاش‌بک‌ها می‌بینیم، این است که آن‌ها با هم چند کلیپ تبلیغاتی ضبط کرده‌اند و چند باری هم به قایق‌سواری رفته‌اند. رابطه‌ای میان رها و نوید برقرار شده. کاظی و گیسو هم که از قبل ارتباط دارند (این را البته ۱۰ قسمت بعد می‌فهمیم). دانیال هم که دل‌بسته نازنین، خواهر نوید شده (که معلوم نیست چرا حینِ ضبط کلیپ‌ها در گروه حضور دارد). بااین‌حال، پس از شش ماه هیچ‌یک از آن‌ها انگیزه‌ای کافی برایِ پیدا کردن نوید ندارند. شاید برای همین باشد که وقتی نوید را پیدا می‌کنند، عملاً دستشان خالی است و به جز چند نیش و کنایه چیزی برای گفتن ندارند. بااین‌حال، حتی با وجود پذیرش رفاقتی عمیق میان آن‌ها که باعث می‌شود برای پیدا کردن دوستشان به آب و آتش بزنند، رفتار آن‌ها در ادامه هیچ شباهتی به رفاقت ندارد. هر یک از آن‌ها یا تن به خواسته‌های عجیب نیروهای امنیتی می‌دهند، یا به شکلی تحمیلی رفتاری را در پیش می‌گیرند که به رودست خوردنِ بیننده منتهی شود. تازه جدای از این‌که به یک‌باره مسائل امنیتی برای همه آن‌ها اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند و تصمیم می‌گیرند ریشه ونوشه را بخشکانند.

گیریم که ونوشه در یک نگاه عاشق نوید می‌شود. نوید چرا به یک‌باره رنگ عوض می‌کند و فراموش می‌کند به چه دلیل دنبال ونوشه بوده؟ انگیزه اصلی نوید که مدام برای حضورش در کنارِ ونوشه به آن ارجاع می‌دهد، بدهی‌ای است که به صاحب‌کارِ خواهرش دارد. اما پس از کمپین وقتی پولی هنگفت به جیب زده و وارد رابطه‌ای عاشقانه با رها شده، به جای این‌که بدهی را بدهد و به زندگی در کنارِ رها بپردازد، پول‌ها را قسط‌بندی می‌کند و بعد هم که همه می‌فهمند زنده است، باز هم بدهی را نمی‌دهد تا صاحب‌کار باز هم موی دماغ خواهرش شود. آدمی با روحیات نوید که زندگی‌اش از طریق موتور می‌چرخد، چرا به جای این‌که مستقیماً ونوشه را تهدید کند و به قول خودش حقش را بگیرد، کارآگاه‌بازی‌اش گُل می‌کند و وارد تشکیلات ونوشه می‌شود که تازه بعد با اطلاع مارک و کمکِ کاظی از اطلاعات ونوشه بک‌آپ بگیرد. اصلاً بک‌آپ بگیرد که چه بشود؟! آدمی در سطحِ نوید چطور یک‌باره تصمیم می‌گیرد به جای برخورد فیزیکی و مستقیم، به شکل روانی و غیرمستقیم عمل کند؟ منطقی‌تر نبود نوید به جای مارک سرهنگ آگاهی می‌بود که حداقل این حجم از تعهد قابل قبول باشد؟ در این صورت وقتی گروه کرگدن می‌فهمیدند نوید به خاطر تعهد به آرمان‌های ملی به دنبال گیر انداختنِ ونوشه است، حداقل ادامه دادن به رابطه با او منطقی به نظر می‌‌رسید. یا به جای این آسمان ریسمان بافتن‌ها منطقی نبود رها توانایی‌های کامپیوتری داشته باشد تا او به نوید کمک کند از اطلاعات ونوشه بک‌آپ بگیرد؟

موضوع عدم وجود انگیزه منطقی حتی در مورد شخصیت‌های فرعی نیز قابل بررسی ا‌ست. پدر کاظی (با بازی امیر سمواتی) شخصیتی معتقد و مذهبی است که حتی حاضر نیست به پسر خودش به‌راحتی پول بدهد. اما ظرف ۳۰ ثانیه با صحبت‌های جوانی که از پسرش هم جوان‌تر است (در نقشی که باید به شکل پیش‌فرض قبول کنیم جایگاه مهم امنیتی دارد)، به‌راحتی حاضر می‌شود سهام کارخانه‌اش را در اختیارِ ونوشه قرار دهد تا رسماً به خاک سیاه بنشیند. آن هم بدون هیچ تعهدی مبنی بر پشتیبانی از سوی نیروهای امنیتی. جالب است که به شکل مضحکی این موضوع را به شکل یک راز حفظ می‌کند تا جایی که خانواده‌اش در مرز متلاشی شدن قرار می‌گیرند و خودش هم سکته می‌کند.

همه این‌ها به کنار. سهیل به عنوان کسی که عملش موتور محرکِ نیمه اول سریال است، چرا باید فیلم زنده بودن نوید را برای گیسو بفرستد؟ گیریم که انگیزه‌ای قوی پشت این کار بوده که برای ما قابل درک نیست، اما منطقی نبود به جای گیسو فیلم را برای رها بفرستد که همه می‌دانستند رابطه‌ای میان او و نوید وجود دارد؟ باز هم فرض کنید اشتباه از ماست که داستان را درک نکرده‌ایم و درست این بوده که فیلم برای گیسو ارسال شود. منطقی نیست که گیسو با وجود رابطه قدیمی‌اش با کاظی اول به او خبر بدهد، یا به سراغ او برود، به جای این‌که یک‌راست به سراغ دانیال برود؟

فلاش‌بک‌ها: حفره‌های روایی

پس از چند قسمت بیننده پی‌گیر سریال قبول می‌کند که روش پیشبرد داستان به شکلی است که برای درک موقعیت‌ها و انگیزه شخصیت‌ها باید منتظر فلاش‌بک باشد. فلاش‌بکی که مسئله را در قالب رودست زدن به بیننده توضیح خواهد داد. مشکل این‌جاست که داستان در بسیاری موارد ادامه پیدا می‌کند، بدون آن‌که آن فلاش‌بکی که منتظرش هستیم، بالاخره نمایش داده شود. عدم پرداختن به سؤالاتی که نزد بیننده شکل گرفته، به همان میزان که انگیزه شخصیت‌ها را از منطق تهی می‌کند، موجب شکل‌گیری حفره‌هایی روایی می‌گردد و بیننده‌ای را که با دقت سریال را دنبال کرده، آزار خواهد داد. به عنوان مثال، کیانا به یک‌باره تصمیم می‌گیرد ۲۰ روزه بیلیارد یاد بگیرد و وارد تشکیلاتِ ونوشه شود تا پولی حسابی به جیب بزند. همسرش سامان (با بازی سامان دارابی) با این‌که وکیل پایه یک دادگستری است، هیچ مشکلی با این قضیه ندارد و در این راه به او کمک می‌کند. تا این‌جای کار بخش انگیزه شخصیت‌ها به‌شدت می‌لنگد، اما دقت کنید که شیوه روایت از طریق فلاش‌بک چه آسیبی به همین انگیزه‌های نیم‌بند وارد می‌کند و موجب شکل‌گیری حفره‌های روایی می‌شود. سامان طی یک عملیات قاچاق آتش می‌گیرد و کیانا هم شاهد این اتفاق است. اما نه‌تنها کیانا کاری نمی‌کند، بلکه احتمالاً خانواده نوید و پزشک قانونی و آگاهی و خانواده سامان هم با او همراه می‌شوند تا جنازه سوخته سامان به جای نوید دفن شود. بیننده توقع دارد از طریق فلاش‌بک‌ها ببیند کیانا حداقل پی‌گیرِ جنازه همسرش باشد، به مزارش سر بزند، برای دخترش دل‌سوزی کند و... اما این بخش از داستان کلاً وجود ندارد. انگار نه انگار رابطه‌ای میانِ سامان و کیانا وجود داشته. حتی وقتی جنازه پیدا می‌شود هم کیانا به روی خودش نمی‌آورد و در ادامه حتی تا ازدواج با افشین هم پیش می‌رود.  

این موضوع در مورد گذشته بسیاری از شخصیت‌ها نیز صادق است. رها در خانواده‌ای سنتی زندگی می‌کند. در این حد که پس از مرگ شوهر دائم‌الخمرش مجبور به ازدواج با برادرشوهرش است. با این حساب رها چطور در چنین خانواده‌ای پارکورکار شده؟ این مسئله‌ای نیست که به عهده ذهن خلاق بیننده گذاشته شود و باید به شکل بصری پرداخت شود. در مورد ونوشه نیز دو فلاش‌بک کوتاه وجود دارد که بدون دلیل رها می‌شوند. یکی در مورد رهبری بچه‌ها در یتیم‌خانه (یا ندامتگاه) و دومی در مورد آشنایی با مهرداد (با بازی مهرداد نیکنام) که مثلاً رابط مافیا با خارج از کشور است. این دو فلاش‌بک یا نباید وجود داشته باشند، یا وقتی به نمایش درمی‌آیند، این توقع را برای بیننده ایجاد می‌کنند که ادامه آن‌ها را ببیند. این‌که در گذشته ونوشه گروهی از بچه‌ها را در همان یتیم‌خانه (یا ندامتگاه) هدایت می‌کرده که حمیرا (با بازی معصومه قاسمی‌پور) در آن کار می‌کرده، یک فلاش‌بک ساده نیست و می‌بایست به بیننده توضیح داده شود چطور این رابطه به این‌جا رسیده است. همین‌طور شکل آشنایی مهرداد با ونوشه جای پرداخت دارد تا مشخص شود چطور چنین دختری به موجودی چندلایه و هیولایی تبدیل شده که یک گروه مافیایی را اداره می‌کند. (حالا این‌ را که با وجود چنین فلاش‌بکی ترس حمیرا از داد زدن‌های افشین در ابتدای قسمت دوم عملاً بی‌معنا می‌شود، می‌توان نادیده در نظر گرفت.)  

جدای از این، استفاده سازندگان از فلاش‌بک در اکثر موارد غلط است. فلاش‌بک یا گذشته‌نمایی از نظر روایی وقتی اتفاق می‌افتد که یکی از شخصیت‌ها گذشته را به یاد می‌آورد، یا به واسطه او بیننده از موضوعی که در گذشته اتفاق افتاده، مطلع می‌شود. درنتیجه بدیهی است که وقتی از منظر شخصیتی فلاش‌بک صورت می‌گیرد، پس از بازگشت به زمان حال باید دوباره به همان شخصیت بازگردیم تا بیننده متوجه شود فلاش‌بک یادآوری گذشته از منظر کدام‌یک از شخصیت‌ها بوده. این قانون ساده و بدیهی در کرگدن محلی از اعراب ندارد. آن هم روایتی که گاه در دل یک فلاش‌بک شاهد فلاش‌بک دیگری هستیم. یا وقتی وارد فلاش‌بک می‌شویم، تعمداً در زمان عقب و جلو می‌شویم تا داستان به شکل خلاصه دربیاید.

 به عنوان مثال، در ابتدای قسمت هشتم:

۱. افشین، نوید و کیانا در راه شمال هستند.

 ۲. هم‌زمان رها، کاظی، دانیال و گیسو به شمال می‌رسند و گیسو وارد بنگاه می‌شود تا ویلا بگیرد.

۳. کیانا افشین و نوید را دم در ویلا پیاده می‌کند و خودش می‌رود که بنزین بزند.

 ۴. رها، کاظی، دانیال و گیسو وارد ویلای اجاره‌ای می‌شوند.

۵. (درست وقتی رها در حال بستن در ویلاست) فلاش‌بک: کیانا و افشین در مورد گول زدن نوید برنامه می‌ریزند.

۶. در ادامه فلاش‌بک: کیانا دقیقاً وارد همان بنگاه می‌شود تا کلید ویلایی را که افشین گفته، به او بسپارد.

۷. بازگشت به رها و دوستانش در ویلا.

بدین ترتیب از منظر رها (و با تأکید روی صورت او) وارد فلاش‌بک شده‌ایم. بر اساس توالی صحنه 1 و 2 اولین صحنه فلاش‌بک زمانی اتفاق افتاده که رها و دوستانش به شمال رسیده‌اند. اما وقتی آن‌ها زودتر به شمال رسیده‌اند، چطور ممکن است کیانا کلید را قبل از ورود آن‌ها به بنگاه‌دار رسانده باشد؟ مگر این‌که صحنه 3 که قبل از فلاش‌بک از منظرِ رها اتفاق افتاده هم فلاش‌بکی باشد که از منظرِ گیسو در بنگاه (صحنه 2) روایت می‌شود. به‌هرحال، بعد از فلاش‌بک دوباره به رها برمی‌گردیم، اما چنان‌که مشخص شد، رها اصلاً در این فلاش‌بک‌ها حضور نداشته تا چیزی از منظر او روایت شود.

پایان‌بندی معلق و بی‌معنی

پس از قسمت سیزدهم و با مشخص شدنِ چرایی مرگ ساختگیِ نوید برای همه، خط سیر داستان به‌کلی تغییر می‌کند. نوید که مرکز حوادث در نیمه اول سریال بود، در نیمه دوم جدا می‌افتد و دیگر کسی با او کاری ندارد. در عوض موضوعات خاله‌زنکی مثل افشای رابطه نازنین و رئیسش یا دعواهای گیسو و مادرش به موضوعات اصلی قسمت‌های باقی‌مانده تبدیل می‌شوند. این وسط ونوشه هم به یک‌باره تصمیم می‌گیرد خون خانواده‌شان باید تداوم داشته باشد. اما به جای گزینه خوب و در دسترسی مثل گیسو به سراغ کیانا می‌رود تا مجبور باشیم شاهد صحنه‌هایی با مضمون بچه‌دار شدن یا نشدن او باشیم. علاوه بر این‌که نیروهای امنیتی بدون این‌که هیچ کار به‌خصوصی بکنند، مدام شخصیت‌ها را وادار به کارهایی می‌کنند که یا موجب کش آمدن داستان می‌شود، یا جلوه‌ای تازه از حماقت آن‌ها را هویدا می‌کند. به عنوان مثال، معلوم می‌شود نیروهای امنیتی به گیسو عینکی مشابه عینک کاظی داده‌اند تا با عینک او عوض کند. کِی؟ قبل از این‌که کاظی از اطلاعاتِ ونوشه بک‌آپ بگیرد. به عبارت دیگر، گیسو در تمام مدتی که به همراه دوستانش دنبال نوید بوده، هم آن‌ها را سرکار گذاشته، هم خودش را و هم ما بیننده‌ها را.

 با تمام این اوصاف اما قسمت پایانی کرگدن را با هیچ چسبی نمی‌توان به بقیه سریال چسباند. در موقعیتی که بیشتر به قسمت پایانی سریال‌های عطاران شبیه است، همه شخصیت‌های باقی‌مانده در مجلس عروسی افشین جمع شده‌اند. (حتی پرستاری که فلج شدنِ افشین را برای بقیه جا انداخته هم هست.) ونوشه برای ۲۰، ۳۰ نفری که در عروسی حضور دارند، سخنرانی می‌کند و از بزرگی خود می‌گوید. در ادامه و در صحنه‌هایی که پیدا کردن ربط و توالی آن‌ها به این راحتی‌ها نیست، مارک که غیب شدن ناگهانی‌اش برای هیچ‌کس مهم نیست، مطمئن می‌شود افشین و مهرداد به‌سلامتی از کشور خارج شوند. این یعنی مثلاً بازگذاشتن داستان برای ادامه دادنش در فصل بعدی. اما در انتها ونوشه خودکشی می‌کند تا به قول خودش بازی را تمام کند. بدین ترتیب، با مرور طرح داستانی مشخص می‌شود رودست اساسی را نوید به ونوشه نزده، بلکه این نویسندگان بوده‌اند که در نیمی از زمان سریال ماجراهایی را پی‌گیری کرده و برای ما به تصویر کشیده‌اند که عملاً قرار نبوده مهم باشد، یا به سرانجامی برسد.

اما جدای از شکل ارائه داستان، پایان کرگدن می‌تواند به شکل دیگر نیز تفسیر کرد. ونوشه که پس از پس زده شدن از سوی نوید و فلج شدنِ برادرش مسیر زوال را طی می‌کند، با وجود اعتقاد راسخش بر نقش محوری‌اش اقدام به خودکشی می‌کند. به عبارت دیگر، برخلاف تفکری که پدر کاظی در ذهنِ ونوشه کاشته (و عاقبت کارش را پس دادن تقاص اعمالش می‌داند)، ونوشه قربانی توطئه روانی برادرش می‌شود. بدین ترتیب، شر به دستِ شر نابود می‌شود، نه از طریق تدبیر نیروهای خیر.

***

اگر تلاش کنید کرگدن را پس از تماشا به شکل خطی در ذهنتان مجسم کنید، به جای زیبایی درک یک ماجرای پیچیده، درگیر چرایی‌ها و جاهای خالی‌ای می‌شوید که به این راحتی‌ها نمی‌توانید آن‌ها را پُر کنید. این موضوع به‌خوبی نشان می‌دهد نویسندگان از ابتدا چشم‌انداز کاملی نسبت به کلیت کار نداشته‌اند و با استفاده از این شکل از روایت کوشیده‌اند بر حفره‌های داستانی سرپوش بگذارند. کرگدن سریالی متکی به اجراست و نویسندگان بخش زیادی از باورپذیری داستان را به اجرای کار حواله داده‌اند. نمی‌توان از نظر دور داشت که روایت خطیِ داستان کیفیتِ نهایی کار را دوچندان می‌کرد. بااین‌حال، جسارت نویسندگان در پیش بردن کلیت داستان به روشی که حداقل در ایران نامتعارف است، قابل تقدیر است. کرگدن با وجود تمام کاستی‌ها به نسبت ممنوعه گامی رو به جلو به حساب می‌آید، چون حداقل پس و پیش کردن داستان در این‌جا به منظور رودست زدن به بیننده و پیچیده کردن معمای داستانی صورت گرفته است.

با تمام این اوصاف کرگدن هم‌چنین حاوی یک یادآوری مهم است؛ ساختن اثری در ژانر اکشن جذاب و سروشکل دادن به معماهای بصری برای به بازی گرفتن ذهن تنبل‌شده بیننده ایرانی خوب است، اما هیچ‌چیز مهم‌تر از داستان و اتخاذ روش درست برای روایت آن نیست.

 

 

مرجع مقاله