می‌دونم دارم چی کار می‌کنم

نگاهی به «روزهای نارنجی»؛ پاسخ به پرسش دراماتیک

  • نویسنده : حسین جوانی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 99

تقریباً ۱۵ دقیقه از فیلم گذشته و هنوز هیچ‌چیز معلوم نیست. برش‌های گنگ از زندگی زنی را می‌بینیم که گویا بنا دارد کاری کند و دیگران با او موافق نیستند. در ابتدا به نظر می‌رسد قرار است فیلمی با محوریت مشکلات کارگران فصلی ببینیم، اما رفته‌رفته مشخص می‌شود روزهای نارنجی قصد دارد با تمرکز بر شخصیت اصلی‌اش، دنیای پیرامون او را به تصویر بکشد. مناسبات حاکم بر زندگیِ زنانی که برای پرتقال‌چینی به باغ‌های بزرگ آورده می‌شوند و پیمان‌کارانی که باید هم‌زمان با مدیریت کارگران، محصول چیده‌شده را در زمانی مقرر به صاحبِ بار برسانند. آرش لاهوتی ولی یک قدم به پیش می‌گذارد و به جای روایت داستان آدم‌هایی که زندگی‌شان به هم پیوند خورده، روزهای نارنجی را از منظر شخصیت اصلی داستان پیش می‌بَرد تا تمامی خطوط داستانی در خدمت پاسخ به پرسش دراماتیک فیلمنامه و درونیات شخصیت اصلی قرار بگیرد. 

آبان (با بازی هدیه تهرانی) غریبه‌ای در میان جمع نیست، اما عنصری نامطلوب است با انگیزه‌های به‌دقت پنهان نگه داشته‌شده که موجب آزار اطرافیان می‌شود. زنی مصمم، خودرأی و سرتِق که در زمین بازی مردها اصول خودش را بنا می‌نهد. از قضاوت شدن، زیر فشار قرار گرفتن، یا سَرشاخ شدن با دیگران اِبایی ندارد و در مسیر هدفش چندان پای‌بند اصول اخلاقی و عرفی نیست. روزهای نارنجی در ابتدا با بها دادن به ویژگی‌های شخصیتی آبان و پرداخت کلیشه‌ای روابط و موقعیت‌های پیرامون او، آشکارا بیننده را دچار گمراهی می‌کند؛ زنی به لحاظ روانی تنها که شوهری بی‌مسئولیت و بی‌خیال دارد، شغلی دارد که چندان مناسب او نیست و مسئولیت کاری را به عهده می‌گیرد که به نظر نمی‌رسد توانایی انجام آن را داشته باشد. آبان برای پیش بردن بسیاری از کارها محتاج به کمکِ شوهرش، مجید (با بازی علی مصفا) است. مردی که چندان در قید دغدغه‌ها و نیازهای آبان نیست. سرش به آکواریم و ماهی‌هایش گرم است و تا مجبور نشده، حاضر نیست تن به خواسته‌های آبان بدهد. در صحنه‌ جمع شدنِ پیمان‌کاران و حضور یعقوب (با بازی علیرضا استادی) آبان در ماشین می‌ماند و مجید با اکراه از ماشین پیاده می‌شود تا خودی نشان دهد. اما دور از جمع می‌ماند تا وقتی کاظم (با بازی مهران احمدی) به سراغش می‌آید. در طول این صحنه مجید عملاً با کسی هم‌صحبت نمی‌شود و حتی پشتِ آبان هم درنمی‌آید. گویی حضور او در آن‌جا تنها به این دلیل است که آبان را از کاری که قصد انجامش را دارد، منصرف کند و وقتی می‌فهمد نمی‌تواند این کار را بکند، صحنه را ترک می‌کند. از سوی دیگر، بنگاه‌‌دارها از اجازه دادن خانه به آبان سر باز می‌زنند، پیمان‌کاران نیز او را جدی نمی‌گیرند. هنوز نمی‌دانیم انگیزه‌ درونیِ آبان برای انجام این کارها چیست. اما دیالوگ کلیدی‌ای که میانِ آبان و مجید برقرار می‌شود، می‌تواند ما را به آینده‌ فیلم امیدوار نگه دارد. 

مجید: چی کار داری می‌کنی؟

آبان: می‌دونم دارم چی کار می‌کنم.

دیالوگ ساده‌ای به نظر می‌رسد، اما تنها وقتی به معنای عمیق آن پی خواهیم برد که پایان ماجرا را بدانیم. مجید پرسش دراماتیک فیلمنامه را همان اول کار از آبان می‌پرسد و آبان به‌راحتی مشخص می‌کند با این‌که می‌داند چه نیتی در سر دارد، قصد ندارد آن را با کسی در میان بگذارد. کنشی که در این صحنه میانِ آبان و مجید درمی‌گیرد، کلید درکِ روزهای نارنجی و موتور محرک داستان است.

با این پیش‌فرض که آبان قصد دارد خودش و توانایی‌هایش را به دیگران ثابت کند، با فیلمی زنانه طرف هستیم که همواره سمت شخصیت اصلی‌اش می‌ایستد تا تک‌افتادگی او در محیطی مردانه را پررنگ جلوه دهد. با چنین پیش‌فرضی روزهای نارنجی را می‌توان در کنار خیلِ فیلم‌هایی قرار داد که با محوریت سختی‌های پیرامون زندگی یک زن ساخته می‌شوند؛ فیلم‌هایی با درون‌مایه‌های فمینیستی که به جای خلق موقعیتی دراماتیک، در پی القای رنجی طراحی‌شده هستند. لاهوتی در ابتدا اجازه می‌دهد این تصور نزد بیننده‌ها شکل بگیرد تا از خلال مرور موقعیت‌های تکراری تصویری کلی از شخصیتِ آبان در ذهن آن‌ها ساخته شود. وضعیت زندگی کارگرها نامطلوب است، صاحب‌کار زیر قول و قرارش می‌زند، دختری که آبان به او احساسی مادرانه دارد، او را پس می‌زند، شوهرش پول قسط‌ها را برای خرید ماهی‌های آکواریم هزینه کرده، انبارِ پرتقال‌های چیده‌شده مورد سرقت واقع می‌شود، کاظم هر روز کارشکنی می‌کند، آدم‌های محلی با او راه نمی‌آیند و... به طور کلی دنیایی مردانه در برابرِ آبان قرار می‌گیرد تا مانع از انجام تعهداتش شود. داستانی کلیشه‌ای که سینمای ایران استعداد عجیبی در پرورش و تعریف کردن آن در حالت‌های مختلف دارد. اما روزهای نارنجی پس از نمایش مصایبِ آبان به مرور از التهاب ضرب‌الاجل شکل‌گرفته در داستان فاصله می‌گیرد تا به جای مهم جلوه دادنِ تقابل آبان با دنیای مردانه‌ پیرامونش، بر شخصیت، رفتار و انگیزه‌های او متمرکز شود. برخلاف زنان فرشته‌سانِ و مظلوم این مدل فیلم‌ها، آبان با جدیت انگیزه‌ خود را از دیگران پنهان نگه می‌دارد و به جای مظلوم‌نمایی‌های رایج، به‌راحتی پا روی اصول و ارزش‌هایی می‌گذارد که انتظار نداریم شاهد آن باشیم. وقتی با خلف وعده‌ صاحب‌بار مواجه می‌شود و پرتقال‌ها از انبار دزیده می‌شود، به جای این‌که موضوع را اطلاع دهد، پول نزول می‌کند و کسری بار را از بازار تهیه می‌کند. وقتی کارشکنی‌های یکی از دخترها را می‌بیند، به جای این‌که به او کمک کند، فراری بودنش را به پلیس اطلاع می‌دهد. وقتی می‌فهمد زری قصد ندارد دست از اعتیادش بکشد، به‌راحتی او را رها می‌کند. حتی وقتی می‌فهمد فیروزه (با بازی ژیلا شاهی) سَر و سِری با شوهرش دارد، قید او را هم می‌زند. به بیان دیگر، آبان تا وقتی به دیگران احترام می‌گذارد، یا عرف و اصول اخلاقی پیراموش را رعایت می‌کند که در جهت اهداف او باشند. در غیر این صورت، اِبایی از تخطی از ارزش‌های پذیرفته‌شده ندارد. نکته این‌جاست که آبان، به عنوان کسی که لقمه‌ بزرگ‌تر از دهانش برداشته، از اشتباه بَری نیست و فیلم به‌خوبی نشان می‌دهد با شخصیتی متزلزل روبه‌رو هستیم که با پذیرش کاری سخت در پیِ پنهان کردنِ ترس‌ها و سرخوردگی‌های خویش است. همین موضوع از آبان شخصیتی واقعی و قابل باور می‌سازد. نه ترمیناتوری که یک‌تنه در برابر تمام مشکلات می‌ایستد تا ثابت کند حق و قدرت نباید در اختیار مردها باشد و... آبان حاضر است برای رسیدن به هدفش حتی از خطای شوهرش چشم‌پوشی کند، چون هیچ‌چیز مهم‌تر از چیدن پرتقال‌ها و رساندن آن به صاحب‌بار در موعد مقرر نیست. اما چرا؟ این چه موضوع مهمی است که آبان حاضر است به خاطرش روی همه چیز پا بگذارد و با سرمایه و دارایی‌اش قمار کند؟

درک چرایی رفتارِ آبان منوط به درک کامل پیش‌داستان است؛ این‌که چه اتفاق مهمی افتاده که باعث شده آبان به چنین زنی تبدیل شود؟ به شکلی گنگ و در قالبِ دیالوگ‌هایی که از سر عصبانیت بیان می‌شوند، می‌توان تصویری محو از گذشته‌ آبان ترسیم کرد که ما را در یافتن پاسخ یاری خواهد کرد. ۲۰ سال پیش آبان دختری جوان بوده که دلش نمی‌خواسته با پسری مثل کاظم ازدواج کند. به احتمال زیاد سودای دور شدن از محیطی را داشته که در آن زندگی می‌کرده. پس با پسری غیربومی ازدواج می‌کند. اما خیلی زود معلوم می‌شود مجید چندان در قید و بندِ ساختن زندگی‌ای که آبان آرزوی آن را دارد، نیست. وضعیت آن‌قدر سخت بوده که آبان با وجود حامله بودن به کارگری مشغول می‌شود و حینِ پرتقال‌چینی از درخت سقوط می‌کند. بچه‌اش را از دست می‌دهد و دیگر هیچ‌گاه بچه‌دار نمی‌شود. بچه‌دار نشدنِ آبان و مجید تأثیری متفاوت بر آن‌ها داشته. به مرور زمان آبان به زنی سرسخت تبدیل شده که به جای کارگری، به پیمان‌کاری روی آورده، اما مجید زندگی‌اش را صرف ماهی‌های آکواریومش می‌کند. هر یک به شیوه‌ خود جای خالی بچه را پُر کرده‌اند و هیچ‌یک درکی از چرایی رفتارِ دیگری ندارد. روزهای نارنجی از جایی آغاز می‌شود که بعد از سال‌ها آبان این توانایی را پیدا کرده که پیمان‌کاریِ چیدنِ پرتقال‌هایِ همان باغی را به عهده بگیرد که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داده. بدین ترتیب انگیزه‌ آبان برای انجام چنین کاری نه مقابله با محیط مردانه‌ پیرامونش، بلکه رویارویی مجدد با باغی است که بچه‌اش را از او گرفته. آبان حاضر است تمام دارایی‌اش را بر سر این مبارزه‌ نابرابر هزینه کند؛ تنها به این امید که این بار او برنده باشد. از این منظر مردهای کارشکنِ پیرامونِ آبان تنها حکم گرم کردن او برای مبارزه‌ نهایی را دارند، چراکه آبان پیش خودش فکر می‌کند اگر این‌بار هم از باغ شکست بخورد، دیگر نمی‌تواند کمر راست کند. از این‌رو برای آبان فرقی نمی‌کند یعقوب چقدر شرایط را سخت کند، کاظم چقدر جلوی پای او سنگ‌اندازی کند، یا مجید در حال خیانت کردن به او باشد. آن‌چه اهمیت دارد، شکست دادن باغ است. در چنین شرایطی است که آبان مستأصل از وضعیتی که در آن گرفتار شده، ناامید از تمامی آدم‌های پیرامونش و پس از شنیدنِ نفرین‌های تمام‌نشدنیِ فیروزه، شب‌هنگام به باغ می‌رود تا با درخت سرنوشتش روبه‌رو شود. آبان بازی را باخته. شکست سختی خورده و حالا چیزی برای از دست دادن ندارد. به خانه برمی‌گردد و با خیال راحت تا دیروقت می‌خوابد. صبح، آینه به یادش می‌آورد دیگر آن زن جوانی که روزگاری تصمیم گرفته انتقامش را از باغ بگیرد، نیست. لاهوتی موفق می‌شود تحول شخصیتی آبان را به کمک تصاویری فکرشده به بیننده منتقل کند؛ ابتدا مواجهه‌ آبان با درخت و در ادامه مواجهه‌ آبان با خودش در آینه. تحول درست زمانی آغاز می‌شود که آبان می‌پذیرد از این مبارزه‌ بی‌سرانجام دست بکشد و به جای مواجهه‌ شخصی با باغ، به دیگران هم اجازه دهد به او در برداشتن این بارِ سنگین یاری کنند. شاید به همین دلیل باشد که بالاخره بر ترس قدیمی‌اش فائق می‌آید، از نردبان بالا می‌رود و شروع به چیدن پرتقال می‌کند، چراکه او دیگر آدم بی‌احساسی که کینه‌ای قدیمی در دل دارد، نیست. بدین ترتیب، دست به کار شدنِ یک‌باره مجید و کوتاه آمدن‌هایِ کاظم و یعقوب را می‌بایست از دریچه‌ تحول شخصیتِ آبان مورد بررسی قرار داد تا کارکردی داستانی به خود بگیرند. در غیر این صورت، اگر بخواهیم تغییر رفتار مردان پیرامون آبان را با همان کلیشه‌های فیلم‌های با درون‌مایه‌های فمینیستی بسنجیم، راه به جایی نخواهیم بُرد.

آرش لاهوتی در روزهای نارنجی از داستان زنی که می‌خواهد یک‌تنه بار کینه‌ای قدیمی را به دوش بکشد، موقعیتی دراماتیک خلق می‌کند و با پررنگ کردنِ پرسش دراماتیک، تحول شخصیت اصلی را در کانون توجه قرار می‌دهد. از این‌رو نگاه‌ها و لبخند پایانیِ آبان و مجید را می‌توان به عنوان شروع دوباره‌ زندگی آن‌ها در نظر گرفت؛ شروعی که از معبر تحولِ شخصیت آبان عبور کرده و باعث شده هر یک از آن‌ها به درکی تازه از زندگی مشترکشان برسند؛ درکی که به آن‌ها کمک می‌کند جای خالی فرزند را به شکلی پُر کنند که به زندگی‌ مشترکشان آسیبی وارد نشود. بدین ترتیب، روزهای نارنجی با عبور از صحنه‌ها و شخصیت‌پردازی‌های کلیشه‌ای تبدیل به ملودرامی خوش‌ساخت می‌شود که برخلافِ ظاهر داستانش چندان پای‌بندِ مطرح کردنِ درون‌مایه‌های فمینیستی نیست. در عوض با اتکا به فیلمنامه‌ای شخصیت‌محور موفق می‌گردد از داستانی تکراری، روایتی تازه به بیننده ارائه دهد.

مرجع مقاله