روند بسط و گسترش داستان

پیاده‌سازی طرح سریال «هم‌گناه»

  • نویسنده : محمدرضا نعمتی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 145

تماشای سریال ممکن است از وقت و حوصله بسیاری خارج باشد، همان‌طور که در مورد نگارنده همیشه همین‌گونه بوده است. با این پیش‌فرض، یادداشت‌هایی که با مرارت زیادِ ناشی از دیدن بیش از هزار دقیقه و تمرکز بر انبوه شخصیت و داستان‌های تودرتو برای همکاران نوشته می‌شود، در خطر دیده و خوانده نشدن قرار می‌گیرند. درنتیجه، برای افرادی که موفق به دیدن سریال نشده‌اند، خواندن خلاصه‌ای از داستان می‌تواند بستری را مهیا کند تا به وسیله آن، قادر باشند تمام نقد و بررسی‌هایی را که بر یک سریال در این مجله یا مجلات دیگر نوشته شده، دنبال کنند.

علاوه بر این، احتمالاً برای بسیاری از نویسندگان چگونگی نگارش یک خلاصه داستان گویا و در عین حال موجز دغدغه بزرگی است و با روندی که سینمای ایران و جهان در انتقال نرم از سینما به سریال‌سازی پیش گرفته، این نگرانی- که یک متر نسبتاً مشخص برای نوشتن طرح سریال در هیچ‌یک از منابع مربوط به فیلمنامه‌نویسی موجود نیست- را بیشتر می‌کند.

با این رویکرد، صفحات پیش رو می‌تواند برای تمام خوانندگانی که سریال هم‌گناه را دیده‌اند یا ندیده‌اند، مفید باشد. اما مفیدتر آن است که پس از خواندن این طرح، سریال نیز دیده شود تا روند بسط و گسترش داستان در مقایسه با این متن- که بنا به ضرورت تکنیکی، ترتیب قسمت‌های سریال را تغییراتی داده- خواننده را به درک روشنی از فرایند برساند.

 

شخصیت‌های اصلی

فریبرز صبوری: افسر آگاهی، پدر پیمان و برادر فرید (پرویز پرستویی)

فرید صبوری: برادر بزرگ خانواده صبوری، پدر سارا و دایی امین و آرمان (مسعود رایگان)

فرهاد صبوری: برادر کوچک خانواده صبوری که به‌تازگی از آلمان بازگشته. (مهدی پاکدل)

فریده صبوری: خواهر خانواده صبوری (رویا تیموریان)

آرمان: پسر فریده و ایرج (محسن کیایی)

امین: نامزد نیکی و خواننده (احسان کرمی)

ایرج: داماد طلاق‌گرفته خانواده صبوری، پدر آرمان و امین و همسر سابق فریده (شاهرخ فروتنیان)

پیمان: پسر گم‌شده فریبرز (پدرام شریفی)

پرویز: دایی پیمان که او را از بچگی بزرگ کرده است. (حبیب رضایی)

سارا: دختر بزرگ فرید که در خانه فریبرز زندگی می‌کند. (مارال بنی‌آدم)

سیما: خواهر کوچک سارا که گرایشات پسرانه دارد. (سوگل خلیق)

سامان: دوست صمیمی آرمان و سیما که خانه‌اش پاتوق آن‌هاست. (حسین امیدی)

لیلا: مادر پیمان و همسر سابق فریبرز (هنگامه قاضیانی)

زیبا: راننده وانتی که آرمان دوستش دارد. (هدیه تهرانی)

جواد: شوهر سابق زیبا (مرتضی آقاحسینی)

هدیه: همسر جوان فرهاد (ساقی حاجی‌پور)

نیکی: نامزد پیمان (روشنک گرامی)

نسرین: همسر دوم فریبرز (افسانه چهره‌آزاد)

رحمان: پدر هدیه (علی باقری)  

الناز: دختر رحم اجاره‌ای (آی‌تک جاویدنژاد)           

 لیدا: نامزد اول فرهاد (شیرین اسماعیلی)

 

در آغاز شاهد تصادف مهیبی هستیم که اتومبیلی در شب تاریک، یک رفتگر را در خون می‌غلتاند و فرار می‌کند. این گره وقتی کورتر می‌شود که مرگ این رفتگر ظاهراً به هیچ‌یک از شخصیت‌هایی که در ادامه با زندگی آن‌ها ادامه می‌دهیم، ارتباطی پیدا نمی‌کند.

خانواده اصیل و متمول صبوری در مجتمعی بالاشهری در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. برادر بزرگ‌تر، فرید، که مدیر کسب‌وکار موروثی پرورش گل و گیاه است، مانند پدرخوانده‌ای بر کار تک‌تک اعضای این خانواده نظارت می‌کند و به همین دلیل بیشتر مواقع با افراد خانواد درگیر است، از جمله با دختر کوچکش سیما که تمام خواستگارهایش را رد می‌کند و با آرمان، خواهرزاده علاف و سربه‌هوای خود که مهم‌ترین دغدغه زندگی او حشرونشر با دختران است، بیشترین درگیری را دارد.

فریبرز، برادر کوچک‌ترکه افسر اداره آگاهی در بخش مبارزه با جعل اسناد است- درگیر پرونده پیچیده یک جاعل حرفه‌ای اسکناس با نام گورکن است و در اولین اقدام خود برای گیر انداختن یکی از حلقه‌های این باند، رکب می‌خورد و زن مظنون می‌گریزد. او گذشته پیچیده‌ای داشته است. در جوانی عاشق زنی به نام لیلا شده و با هم ازدواج کرده‌اند، اما بر اثر فشارهای خانواده و دلیلی نامعلوم، روزی لیلا دست پسر کوچکشان پیمان را گرفته و برای همیشه خانه را به مقصدی نامعلوم ترک کرده است.

ماجرا از روزی آغاز می‌شود که پسر نوجوان یک دلال و کارچاق کن جعل اسکناس به نام پرویز- در یک گاراژ ماشین‌های اسقاطی- طی عملیاتی دستگیر و بازداشت می‌شود. پرویز شبانه آدرس خانه فریبرز را یافته و خود را به او معرفی می‌کند؛ او برادر لیلا، همسر گم‌شده فریبرز، است و از او می‌خواهد قبل از پرونده‌دار شدن، پسرش را از بازداشت بیرون بکشد. فریبرز به جای کمک، به پرویز دست‌بند می‌زند. در میانه راه پرویز بالاخره مُقُر می‌آید که از جای پیمان خبر دارد و می‌تواند در ازای آزاد شدن پسرش، جای پیمان، پسر فریبرز، را به او بگوید.

فریبرز حیران از این مواجهه، چاره‌ای جز پذیرش این شرط ندارد. او اکنون ازدواج کرده و با همسرش، نسرین، که باردار نمی‌شود، زندگی سردی دارد. آن‌ها در حال مذاکره با زنی هستند که رحمش را برای آن‌ها اجاره دهد. اما واقعیت زندگی این مرد آن است که سال‌هاست آرزویی جز دیدار پیمان و همسر دل‌بندش ندارد.

از سویی، فرهاد برادر کوچک‌تر صبوری‌ها، که مدتی است از آلمان برگشته و مخفیانه و دور از چشم خانواده‌اش در یک خیریه مشغول به کار است (تنها ایرج، شوهر سابق خواهر، از این بازگشت مطلع است)، متوجه می‌شود قرار است یکی از دختران پرورشگاهی که تازگی به ۱۸ سال رسیده، قرار است به اصرار عمویش به عقد مردی که ۳۰ سال از او بزرگ‌تر است، درآید. فرهاد تمام تلاشش را می‌کند که این اتفاق نیفتد، اما رحمان، که خود در کار و خرج زندگی خودش مانده و از سویی به خواستگار نیز مقروض است، زیر بار نصیحت‌های فرهاد نمی‌رود و تلاش می‌کند هدیه را به‌زور وادار کند به این وصلت تن دهد. تمام دغدغه هدیه این است که برادر کوچکش را با خود از پرورشگاه بیرون آورد و خواستگار نیز پذیرفته پسر کوچک‌تر را نیز به عنوان سرجهازی بپذیرد.

پرویز طبق قولی که داده، فریبرز را با پیمان روبه‌رو می‌کند. پیمان که گمان می‌برد دربه‌دری این ۲۸ سالشان تقصیر فریبرز است، هیچ دل خوشی از پدر ندارد و پس از رفتاری نامهربانانه با پدر، او را ترک می‌کند و حاضر نیست دوباره او را ببیند. حال پرویز از فریبرز می‌خواهد به قولش وفا کرده و پسرش را آزاد کند، اما فریبرز خلف وعده می‌کند، زیرا اساساً چنین اختیاری ندارد. فریبرز با قلدری و فرصت­طلبانه انتظار دارد پرویز این بار جای همسر سابق او را نیز بگوید، که پرویز می‌گوید لیلا مرده است. پرسش بزرگ زندگی فریبرز این است که چرا لیلا رفت؟ خیلی طول نمی‌کشد که متوجه شویم پرویز دروغ گفته و لیلا زنده است، اما این زن به دلایلی نمی‌خواهد خود را آفتابی کند.

در تعقیب و گریز بین فریبرز و پیمان، پسر با موتور تصادف می‌کند و راهی بیمارستان می‌شود.

برای سیما (دختر کوچک فرید) خواستگاری می‌آید و او رازی را با خواستگار مطرح می‌کند؛ گرایشات مردانه دارد. وقتی این خبر به گوش پدرش می‌رسد، سیما اذعان می‌دارد برای از سر باز کردن خواستگار سمج این حرف را زده است. سیما به دروغ می‌گوید پسری دیگر را دوست دارد که اتفاقاً فرید از او متنفر است؛ سامان دوست و پایه لش‌بازی‌های آرمان!

فرید ابتدا خشمگین می‌شود، اما در تغییر موضعی ناگهانی از سیما می‌خواهد که آخر همین هفته سامان را به خواستگاری بفرستد. این موضوع در ابتدا برای آرمان خنده‌دار است، اما خیلی زود خنده‌ها به «کاسه چه کنم؟» تغییر ماهیت می‌دهد، زیرا برخلاف انتظار، راضی کردن سامان برای این‌که به این خواستگاری صوری بیایید، مشکل کمی نیست. سامان که می‌داند افتادن سروکارش به آدم دیکتاتوری چون فرید چه دردسرهایی دارد، به هیچ عنوان زیر بار نمی‌رود. از این‌رو، آرمان با خروس‌جنگی کردن برادرهای دختری که سامان رهایش کرده بر سر او، سامان را در منگنه می‌گذارد و او هم به‌اجبار رضایت می‌دهد در حد یک خواستگاری برای آن‌ها رفاقت کند. مشخص می‌شود که سیما واقعاً ترانسکچوال است و تمام هدفش جراحی و تغییر جنیست است.

آرمان که وقت و بی‌وقت از دخالت‌های فرید در زندگی‌اش به تنگ آمده، طی ماجرایی با زنی حدود ۵۰ ساله که شغلش راننده وانت است، آشنا می‌شود. نام این زن زیباست؛ زنی سختی‌کشیده که از دست آزارهای شوهر سابقش (جواد) در امان نیست. با این دیدار، اتفاقی در درون آرمان می‌افتد و برحسب عادت شروع می‌کند به پیام دادن به زیبا که با واکنش سرد او مواجه می‌شود.

از سویی، سارا، دختر بزرگ فرید، نامزدی به نام حامد دارد که به واسطه پدر با او آشنا شده است. حامد که برای مأموریت کاری به دبی رفته، امشب قرار است بازگردد و از این‌رو سارا تصمیم می‌گیرد با بی‌خبر رفتن به فرودگاه او را غافل‌گیر کند، اما اتفاقی می‌افتد که خودش غافل‌گیر می‌شود. سارا از دور می‌بیند پدر و مادر حامد به همراه دختربچه‌ای به استقبال پسرشان می‌روند. به نظر می‌رسد این دختربچه، فرزند حامد است که سارا از آن بی‌خبر بوده است. سارا به سراغ خانواد حامد می‌رود، اما پدر و مادر او از باز کردن در امتناع می‌کنند. مدتی بعد والدین حامد خودشان برای پادرمیانی و خواهش از سارا برای بخشش پسرشان نزد او می‌آیند، اما سارا که به نظر می‌رسد کم‌کم دارد درگیر احساساتی مبهم با پیمان می‌شود، زیر بار بخشش نمی‌رود و نمی‌تواند بپذیرد حامد این همه مدت فرزندش را از او پنهان کرده است. این در حالی است که پی می‌بریم فرید، پدر او، در جریان زندگی و تأهل گذشته حامد بوده است.

فرهاد که پی‌گیر کار هدیه است، متوجه می‌شود از طریق مذاکره و قانون کاری از دستش بر نمی‌آید و عنقریب، این دختربچه را به عقد آن مرد سلاخِ بدهیبت در خواهند آورد. ایرج که داماد سابق خانواده صبوری است و به خاطر همان مداخله‌های فرید- به جرم هم‌تراز نبودن سطح خانوادگی- مجبور به جدایی از فریده شده، یک رستوران دارد که حیاط خلوت همه این خانواده است. او مردی دنیادیده و باصفاست که محرم راز همه است. فرهاد که معلوم نیست به چه دلیل از آلمان به ایران بازگشته و چرا این بازگشت را از همه خانواده مخفی کرده، نزد ایرج می‌رود و می‌گوید تنها راهش این است که خودش با هدیه یک ازدواج صوری کند تا دخترک را از این مخمصه نجات دهد. ایرج به دلایل زیادی این فکر را حماقت می‌داند. از جمله این دلایل، بی‌پولی فرهاد و هم‌چنین دیسیپلین خشک خانواده صبوری‌هاست که قطعاً با این تصمیم احساسی از اساس مخالفتی سخت خواهند کرد. اما گوش فرهاد بدهکار نیست و سراغ زن عموی هدیه می‌رود. او به فرهاد می‌گوید دلیل اصلی موافقت رحمان با این وصلت، بدهکاری ۱۰ میلیونی به خواستگار است. این زن به فرهاد قول مساعدت می‌دهد. حالا مشکل اصلی فرهاد بی‌پولی است. او آس و پاس است و برای ازدواج لااقل باید یک خانه اجاره کند و کلی مخارج دیگر. ایرج نیز که تنها امید فرهاد است، وسعش نمی‌رسد به او کمک چندانی کند و کس دیگری هم از آمدن او باخبر نیست که بتواند فرهاد را یاری کند. فرهاد از ایرج می‌خواهد لااقل برای مراسم خواستگاری او را همراهی کند، اما ایرج نگران است اگر صبوری‌ها چنین چیزی را بفهمند، او را از هستی ساقط خواهند کرد. فرهاد در شبی که قرار است خواستگار قصاب هدیه برای صحبت‌های نهایی به خانه رحمان (عموی هدیه) برود، خود را به آن‌جا می‌رساند و بار دیگر خواسته‌اش را مصرانه مطرح می‌کند. فرهاد که برای تأمین مخارج ازدواج راهی ندارد، به‌اجبار خود را آفتابی می‌کند و همه از این بازگشت ناگهانی او متعجب می‌شوند. فرهاد از برادر بزرگش طلب قرض می‌کند. فرید در قبال برآورده کردن خواسته فرهاد، شرطی دارد؛ باید بداند این بازگشت ناگهانی از غربت و طلب این مقدار پول برای چه است. فرهاد لو نمی‌دهد و درنهایت فرید نیز زیر بار کمک به او نمی‌رود. از قرار رازی بین این دو برادر است که فرید را نسبت به بازگشت فرهاد شدیداً نگران کرده است.

فرهاد که از فرید مأیوس شده، به خواهرزاده‌هایش رو می‌زند و از امین و آرمان مبلغی را که می‌خواهد، قرض می‌کند. فرید از این موضوع مطلع می‌شود و آرمان را مأمور می‌کند همه جا دنبال او برود.

خانواده صبوری قصد دارند دسته‌جمعی به دیدن پیمان- که در بیمارستان است- بروند. امین نیز قصد دارد با نامزدش نیکی به آن‌ها بپیوندد، اما نیکی به این دلیل که قرار قبلی با دوستانش داشته، عذر خود را موجه می‌کند. وقتی نیکی ساعتی بعد از رفتن صبوری‌ها به ملاقات پیمان می‌رود، حین خروج، دورادور با پرویز مواجه می‌شود و مضطربانه راه خود را کج می‌کند. گفتنی است، در ملاقات بین صبوری‌ها و پیمان، رابطه خوبی بین سارا و پیمان شکل می‌گیرد، اما هم‌چنان پیمان پذیرای پدرش نیست و فریبرز را از خود می‌راند. تنها شرطی که می‌گذارد، این است که فریبرز به عهد خود برای آزاد کردن پسردایی‌اش وفا کند. فریبرز و همکارش تصمیم می‌گیرند بچه را به این شرط که برای آن‌ها مخبری کند، از بازداشت خارج کنند.

همان‌طور که اشاره شد، فریبرز و همسرش، نسرین، درگیر ماجرای رحم اجاره‌ای هستند، اما بی‌توجهی فریبرز به این موضوع، باعث ناراحتی همسرش شده و الناز (اجاره‌دهنده رحم) نیز به آن‌ها فشار می‌آورد تا تکلیفش را روشن کنند. تمام فکر و ذکر فریبرز این است که مبادا پیمان درگیر خلاف‌کاری‌های دایی‌اش شده باشد. نسرین که می‌داند همسرش، فریبرز، اگر قرار باشد حرف یک نفر را بخواند، آن یک نفر پیمان است، از او خواهش می‌کند به عنوان میانجی برود و با پدرش صحبت کند که این موضوع را جدی بگیرد. پیمان حین بیرون آمدن از خانه فریبرز، با نیکی مواجه می‌شود و این‌جا مطمئن می‌شویم نیکی با او و دایی پرویز آشنایی قبلی دارد. پیمان با تعقیب اتومبیل نیکی و امین موفق می‌شود نیکی را تنها پیدا کند و به‌زور او را وادار می‌کند ترک موتورسیکلتش بنشیند و با او به جایی بروند. فریبرز هم  از وقتی پیمان از بیمارستان مرخص شده، وقت و بی‌وقت با او تماس می‌گیرد، یا سرزده به دیدار او می‌رود تا هم از مصاحبت پسرش بهره‌مند شود و هم سر از کارهایش درآورد. پرونده تراول‌های تقلبی هم‌چنان باز است و همکار فریبرز، دسته‌ای اسکناسِ بسیار ماهرانه جعل‌شده را که از طریق یک زن به دست آمده، برای او می‌آورد. آن‌ها دنبال کسی به نام شهلا شیبانی هستند که اگر او را پیدا کنند، احتمالاً به گورکن خواهند رسید. شهلا شیبانی که می‌فهمد عن‌قریب لو خواهد رفت، قصد فرار دارد که مورد سوءقصد نافرجام یکی از افراد باند قرار می‌گیرد. او به حالت تهدیدآمیز به خانه پرویز می‌رود تا به او بفهماند در صورت تکرار این اتفاق، زن و بچه‌اش را خواهد کشت، اما دیری نمی‌گذرد که خود این زن نیز به دست شخص ناشناسی به قتل می‌رسد.

در این میان، آرمان که دلش پیش زیبا گیر کرده، برای شکستن گارد او، قول می‌دهد در شرکت خانوادگی‌شان کاری به عنوان راننده برای او جور کند. از این‌رو، با استناد به این‌که وانت شرکت همیشه خراب است و این زن بی‌پناه به این کار نیاز دارد، موفق می‌شود سارا و فرید را راضی به استخدام او کند. روز بعد که خبری از زیبا نمی‌شود، آرمان به این بهانه دم خانه او می‌رود و در آن‌جا با یکی از مردان همسایه درگیر می‌شود که این جنجال برای زیبا به یک آبروریزی تمام‌عیار بدل می‌شود. بااین‌حال، زیبا در شرکت به عنوان راننده شروع به کار می‌کند و طبق قولی که به آرمان داده، یک شام او را مهمان می‌کند و در رستوران پرده از زندگی پرنشیب‌وفراز خود برمی‌دارد. این ملاقات تا حدی یخ زیبا را آب می‌کند.

فرهاد و ایرج به خواستگاری هدیه می‌روند و جواب مثبت را از رحمان می‌گیرند. ایرج که خود شب‌ها در رستورانش می‌خوابد، خانه متروکش را در اختیار فرهاد می‌گذارد تا دست عروس را بگیرد و به آن‌جا ببرد. در این‌جا می‌فهمیم آن تصادف ابتدای سریال، اتفاقی است که ۱۰ سال پیش افتاده و فرهاد پدر هدیه را به طور سهوی کشته است و همه این بگیروببندها برای نجات هدیه، حاصل عذاب وجدان اوست. پیچیدگی کار آن‌جاست که فرهاد سال‌هاست در آلمان با دختری (لیدا) نامزد است، اما تصمیم گرفته تا حل‌وفصل نشدن این عذاب وجدان تن به ازدواج ندهد و از این‌رو، وقتی در این گیرودار لیدا نیز از آلمان می‌آید تا در جریان کارهای نامزدش قرار بگیرد، می‌فهمیم او وقتی بی‌قراری‌های نامزدش را دیده، به‌اجبار به وصلت صوری فرهاد با هدیه تن داده است.

در خلال صحنه‌هایی که بین پیمان و مادرش (لیلا) مشاهده می‌کنیم، پی می‌بریم این مادر و فرزند کینه‌ای به قدمت سه دهه از این خانواده دارند و حضور پیمان در زندگی فریبرز با شانتاژ لیلا با انگیزه‌های انتقام‌جویانه پیوند خورده و در این میان لیلا نگران است پسرش عاشق سارا شده باشد. اما پیمان قول می‌دهد که این هم جزئی از نقشه به خاک سیاه نشاندن صبوری‌هاست و می‌خواهد سارا را عاشق خود کند. حامد هم‌چنان پی‌گیر ساراست و از او طلب بخشش می‌کند، اما سارا زیر بار نمی‌رود و این کشمکش درنهایت با مجادله جدی بین پیمان و حامد به سر می‌آید و همین موضوع به استحکام علاقه این دو منجر می‌شود، تا جایی که هر دو اعتراف می‌کنند همدیگر را دوست دارند و هر چقدر که این رابطه جدی‌تر می‌شود، لیلا بر نگرانی‌هایش در از دست دادن پسرش، پیمان، بیشتر می‌شود و روان‌رنجوری‌های او بیش از پیش خود را نشان می‌دهند.

فرهاد به دلیل تعهدی که به لیدا دارد، بر سر وعده خود می‌ماند و پس از عقد، زیر بار مسائل زناشویی نمی‌رود و همین موضوع کم‌کم موجبات نارضایتی و بعد هم افسردگی و خشم هدیه- که عاشق او شده- را فراهم می‌آورد، به‌طوری‌که همراه دخترعموی خود برای رام کردن فرهاد نقشه‌هایی می‌کشند. این ازدواج هم‌چنان به دور از چشم اعضای خانواده اتفاق افتاده است و فرهاد نگران آن است مبادا فرید بویی ببرد. که البته فرید هم‌زمان چند دغدغه دیگر دارد، از جمله این‌که بالاخره موفق می‌شود در یک اقدام کاملاً غافل‌گیرانه سیما و سامان را به عقد یکدیگر درآورد و خیلی زود- او که می‌داند دخترش دچار چه عارضه‌ای است- سامان را تطمیع می‌کند تا در قبال گرفتن مبلغ هنگفتی، سیما را باردار کند. این اتفاق می‌افتد و پس از آن سیما دست به خودکشی می‌زند. خودکشی ناموفق او باعث می‌شود خون آرمان به جوش بیاید و با فرید و سامان درگیر شود. پس از نجات و ترخیص سیما از بیمارستان، او برای آرمان اعتراف می‌کند این کار خطرناک یک حرکت نمایشی بوده، بلکه بتواند با ناامید کردن پدر، به هدفش که تغییر جنسیت است، برسد.

آرمان که طبق دستور فرید، این مدت در تعقیب دایی کوچکش است، با تعجب می‌بیند فرهاد به خانه پدرش (ایرج) می‌رود و در کمال ناباوری پی می‌برد در این خانه زن و زندگی هم دارد. زن او نه لیدا، بلکه دخترکی به نام هدیه است! و البته از گافی که آرمان می‌دهد، هدیه نیز متوجه می‌شود لیدانامی در زندگی شوهرش حضور دارد که مانع اصلی پیوند احساسی فرهاد با اوست.

در شب تولد فرهاد اتفاقات مهمی می‌افتد. امین که می‌خواهد جمع را سورپرایز کند، اعلام می‌کند دو هفته دیگر تاریخ ازدواج او و نیکی است. این خبر هول و ولایی به جان نیکی و پدر و مادرش می‌اندازد. مشخص است خانواده نیکی راز مهمی دارند. از سمت دیگر، هدیه که در خانه تنها مانده و از حضور لیدا در آن جمع خانوادگی پریشان است، مرتب با تماس‌های خود فرهاد را تحت فشار می‌گذارد و بالاخره او را وادار می‌کند شب به خانه بیاید، اما هم‌چنان نمی‌تواند او را از فاز هم‌خانگی بیرون بیاورد. فرهاد حین ترک خانه به هدیه می‌گوید برای قرار طلاق خود را آماده کند. رابطه آرمان و زیبا هم به مرحله‌ای جدی رسیده و آرمان در انتهای مهمانی برای گذراندن شب به خانه او می‌رود.

روز بعد، پرویزکه قرار است برای فریبرز خبرچینی کند- طی تماسی با فریبرز اعلام می‌کند توانسته با یک باند جعل اسکناس قراری بگذارند. تعقیب و گریز و ردیابی موبایل پرویز، پلیس را به یک کارخانه متروک می‌رساند و در آن‌جا تیم فریبرز موفق می‌شوند همه باند خلاف‌کار را به همراه پرویز دستگیر کنند. از آن‌جا که خبر بازداشت و آزاد شدن پرویز- که در همان ابتدای داستان اتفاق افتاده بود- به سرکرده این باند رسیده، او پرویز را متهم به جاسوسی برای پلیس می‌کند و در کشمکشی بین آن‌ها، این مرد به تلافی کار پرویز، به فریبرز می‌گوید گورکن از دارودسته پرویز است و قرار است فردا در کارخانه‌ای متروک، یک دستگاه اسکناس کهنه کُن را تحویل بگیرند. نکته مهم این قرار نه آن دستگاه؛ که گورکن است. او طبق معمول همیشه با نقابی بر صورت در آن‌جا حضور خواهد داشت. پرویز که به دست فریبرز بازداشت شده، با رندی سرباز وظیفه‌ای را وادار می‌کند پیغام رمزی او را با تماسی به گورکن برساند. مأموران به محل ملاقات این افراد حمله می‌کنند که با تماس سرباز، گورکن در لحظه آخر از ورود به کارخانه امتناع می‌کند و حین فرار، پای او با شلیک فریبرز مجروح می‌شود، اما درنهایت موفق می‌شود خود را از دید آن‌ها مخفی کند، و می‌فهمیم گورکن کسی نیست جز پیمان!

پیمان برای چند روز تا بهبود پایش خود را از چشم همه پنهان می‌کند و درنهایت با تماس‌های سارا، به دیدار او می‌رود. حین این ملاقات، همان سرباز بازداشتگاه اقرار به فریب خوردنش می‌کند و فریبرز از لیست تماس‌های او می‌فهمد پرویز به پیمان زنگ زده است. پیمان با کمک سارای بی‌اطلاع از همه جا، موفق می‌شود پدر را مجاب کند این یک تماس معمولی بوده و در روز مأموریت در کنار هم در رستوران مشغول خوردن غذا بوده‌اند.

فرید صبوری که فهمیده آرمان سه ماه است با زیبا ازدواج کرده، سارا را مأمور می‌کند با زیبا صحبت کند. زیبا در جواب می‌گوید همه این مشکلات را پیش از این به آرمان تذکر داده است و به نوعی به او می‌فهماند که نگران ناراحتی خانواده صبوری نیست. از آن سو، بالاخره راز نیکی برملا می‌شود. آن زن و مرد، پدر و مادر واقعی او نیستند و صرفاً نیکی پرستار آن‌هاست. نیکی خانواده‌ای ندارد و در ترکیه با امین آشنا شده است. امین با شنیدن این موضوع که نیکی این راز را یک سال از او پنهان کرده، سخت به هم می‌ریزد و می‌گوید خانواده‌اش محال است این مسئله را بپذیرند. نیکی موضوع را با مادر امین مطرح می‌کند. با رفتن نیکی فریده به گذشته برمی‌گردد و متوجه می‌شویم 28 سال قبل، فرید و فریده به لیلا گفته‌اند فریبرز قبل او با دختری دیگر شیرینی خورده و حالا آه و ناله آن دختر پشت سر اوست و این موضوع به‌علاوه تهدیدات آن‌ها، علتی است که لیلا برای همیشه فریبرز را ترک کرده است. فریده با یک دستی زدن به سارا، متوجه می‌شود آرمان با زنی بزرگ‌تر از خودش ازدواج کرده است. او سراغ ایرجهمسر سابق خود- می‌رود تا یادآور شود چگونه هر دو پسرشان فریب دو زن نادرست را خورده‌اند و در حال از دست رفتن هستند. او از همسر سابقش می‌خواهد فکری کند و کاری انجام دهد که این دو وصلت به هم بخورد. ایرج که مانند لیلا زخم‌خورده همین تعصبات خانواده شده، به فریده زخم زبان می‌زند که آن‌ها هنوز درگیر همان عقاید ۳۰ سال قبل هستند. فریده که می‌بیند کسی به فکر نیست، به خانه زیبا می‌آید. زیبا که این روزها مشکل ریوی‌اش تشدید شده، حالش بد می‌شود و همین زمان سیما سر می‌رسد و او را به بیمارستان منتقل می‌کند. از قرار، زیبا دچار سرطان حاد ریه است و زمان زیادی ندارد. وقتی از بیمارستان بازمی‌گردند، زیبا می‌بیند که جواد، همسر سابقش، پسرشان را برده و آدرسی گذاشته است. به آدرس مراجعه می‌کند. جواد که توانسته اعتیادش را ترک کند، از زیبا می‌خواهد حالا که شغل دارد و حالش هم خوب شده، او آرمان را رها کند و سر زندگی‌اش بازگردد. زیبا به جواد اعتماد می‌کند و اجازه می‌دهد پسرشان برای یکی دو روزی نزد او بماند. انگار که زیبا پذیرفته به‌زودی خواهد مرد و امیدوار است جواد بتواند پس از این پدر لایقی باشد. مشخص می‌شود ترک دادن و حمایت‌های مالی کار فرید بوده و انگیزه پشت این عمل ظاهراً خیر نیز چیزی جز بر هم زدن رابطه آرمان با زیبا نبوده است.

از سوی دیگر، مشخص می‌شود معرفی کردن الناز (رحم اجاره‌ای) به سیمین هم کار نیکی بوده و پیمان در فرصتی که با آن دو مواجه می‌شود، تهدیدشان می‌کند زین پس دیگر حق ندارند بدون هماهنگی با او هیچ کاری بکنند. پیمان به‌شدت از این‌که نیکی با امین عشق و عاشقی راه انداخته، ناراضی است. نیکی هم البته پیمان را متهم به این می‌کند که خود او نیز با سارا عشق و عاشقی راه انداخته است. ما در این مقطع هنوز نمی‌دانیم ارتباط پیمان و نیکی چیست. نیکی این‌بار دست به دامان فریبرز می‌شود که پادرمیانی کند تا خانواده او را ببخشند. پیمان که از تماس نیکی با فریبرز مطلع شده، نیکی را تهدید می‌کند اگر نزد فریبرز برود و رازشان را برملا کند، او را بیچاره خواهد کرد. نیکی برخلاف تهدید پیمان سر قرار با فریبرز می‌رود، اما آن راز را افشا نمی‌کند. راز آن‌ها چیزی نیست جز این‌که نیکی خواهر پیمان است، دختری که فریبرز حین غیب شدن لیلا از بارداری او مطلع نبوده است. پیمان خواهرش را به ویلای لوکسی که از راه خلاف به دست آورده، می‌برد تا بفهماند به پول صبوری‌ها نیازی ندارند و به‌زودی دست او و مادرشان را خواهد گرفت و به آن‌جا خواهد برد، اما نیکی واقعاً عاشق خود امین شده است. امین هم نزد ایرج می‌آید و می‌گوید دچار کشمکش با خود شده که آیا نیکی را ببخشد یا خیر. در همین حین، رحمان نزد ایرج می‌آید و ملتمسانه از او می‌خواهد فرهاد را از طلاق دادن برادرزاده‌اش منصرف کند. التماس‌های نیکی مؤثر می‌افتد و او نزد خواهرش می‌آید تا بلکه از سر تقصیر این دختر بگذرند. در این حین، آرمان که درگیر درمان زیباست، برای بردن دسته چک خود به خانه می‌آید و بین او و فریبرز که خواهان جدایی او از زیباست- مشاجره سختی درمی‌گیرد و آرمان به او یادآور می‌شود در حال انجام همان کاری است که ۳۰ سال قبل با خود او کرده‌اند. از سویی، آرمان که با سامان به خاطر آن کار زشتش در حق سیما قهر کرده، متوجه می‌شود تمام ماجرای باردار کردن سیما و گرفتن چک از فرید برای این خوش‌خدمتی با هماهنگی خود سیما بوده و آن‌ها قصد دارند با پولی که از فرید تلکه می‌کنند، از کشور خارج شوند تا سیما در آن‌جا عمل تغییر جنسیت را انجام دهد. درنهایت با وساطت زیبا آن‌ها آشتی می‌کنند.

می‌ماند داستان طلاق فرهاد از هدیه که او نیز به خاطر تلاش‌های هدیه به نظر می‌آید درگیر عاطفی این دختر نوجوان شده است، اما راهی جز جدایی و پیوستن به لیدا ندارد. روز قرار فرا می‌رسد. در آستانه ورود به محضر، دخترعموی هدیه با زدن حرف‌های احساسی، درنهایت موجب انصراف فرهاد می‌شود و این در شرایطی است که لیدا از آن سوی خیابان شاهد این تصمیم نامزد خود است. لیدا دل‌خورانه از فرهاد جدا می‌شود و نزد فرید می‌آید تا این خبر ناگوار را به او بدهد. آن‌ها هر دو در جریان تصادف ۱۰ سال پیش فرهاد با پدر هدیه بوده‌اند و حالا فرید کمی نگران این اطلاعات لیداست. لیدا در ادامه اقدامات خود، سرزده به خانه فرهاد می‌رود و در نبود او با هدیه بگومگویی کنایی می‌کنند و برای هدیه خط و نشان می‌کشد که برای همیشه، در بر این پاشنه نخواهد چرخید. فرید هم که به‌تازگی همسرش خانه را به خاطر رفتارهای غیرقابل تحمل او ترک کرده و حال خوبی ندارد، برای اطمینان ابتدا به خانه فرهاد، و سپس برای مواخذه کردن ایرج (به خاطر همکاری و دادن خانه و...) به رستوران او می‌رود و بین آن‌ها مشاجره سختی درمی‌گیرد. در این سو نیز، بالاخره نیکی نزد امین می‌رود و اعتراف می‌کند که دختر دایی اوست. فریبرز نیز که از نزدیکی بیش از حد سارا با پیمان نگران است، این نگرانی را با سارا مطرح می‌کند.

در میان این کشمکش‌های خانوادگی، یکی از نوچه‌های پرویز که در گاراژ کار می‌کند، چند تراول تقلبی می‌آورد و پیشنهاد می‌کند بین پرویز و یک تولیدکننده واسطه شود. پیمان که به موضوع شک کرده، به دایی می‌گوید احتمالاً این نوچه از سوی فریبرز برای به دام انداختن آن‌ها اجیر شده است. با اطلاع از این موضوع، پرویز دست پیش را می‌گیرد و نزد فریبرز می‌رود و خبر می‌دهد فردی را می‌شناسد که یک پارت اسکناس تقلبی برای فروش دارد و از طریق همین اسکناس‌ها می‌تواند گورکن را از اختفا بیرون بکشد، به این شرط که پرونده او و پسرش پاک شود. با این شرط موافقت می‌شود و پرویز با گورکن تقلبی در یک پاساژ شلوغ قرار می‌گذارد و پس از صحنه‌سازی‌های فراوان او را در اختیار پلیس قرار می‌دهد، اما در لحظه آخر، یکی از افرادش گورکن تقلبی را در پاساژ به قتل می‌رساند و فرار می‌کند تا پرونده گورکن برای همیشه بسته شود.

پیمان در قراری که با سارا دارد، درباره زنده بودن لیلا می‌گوید و با هدیه دادن گردن‌بندی به او، دوباره به یکدیگر ابراز عشق و علاقه می‌کنند. در همین حین که پیمان در حال به گردن آویختن هدیه خود است، با تماس نیما- که جلوی شرکت آمده- از این کار باز می‌ماند. نیما اقرار به دانستن رابطه خواهر و برادری پیمان و نیکی می‌کند، که نام واقعی‌اش پریاست. او از پیمان خواهش می‌کند واقعیت‌هایی را که او و خواهرش در حال پنهان کردنشان هستند، بازگو کند. پیمان قول می‌دهد به‌زودی این اتفاق خواهد افتاد. پیمان مجدداً  بر سر خواهرش آوار می‌شود و شرط می‌گذارد اگر می‌خواهد عروس آن خانواده شود، فقط یک گزینه دارد؛ بچه الناز سقط شود!

از آن سو، بالاخره فرهاد بر ترس خود غلبه می‌کند و دست هدیه را می‌گیرد و به خانه صبوری‌ها می‌برد. در این مهمانی، فرید حین این‌که در خلوتی مشغول است تا فریبرز را در جریان تصادف برادر کوچکشان با پدر هدیه قرار دهدد، غافل است از آن‌که پیمان پشت در فال‌گوش ایستاده و مکالمه آن‌ها را می‌شنود و از این راز باخبر می‌شود. دیری نمی‌گذرد زنی این خبر را به رحمان می‌رساند. رحمان با خشمی که تمام وجودش را فرا گرفته، به خانه فرهاد می‌آید و با کتک زدن او، دست هدیه را می‌گیرد و می‌برد. او تصمیم دارد از دست فرهاد به پلیس بابت کشتن برادرش شکایت کند. فرهادِ کتک‌خورده برای گلایه نزد لیدا می‌آید و او را به خاطر این خبرچینی ناجوانمردانه تقبیح می‌کند. لیدا اما قاطعانه می‌گوید کار او نبوده، که طبیعتاً فرهاد حرف او را باور نمی‌کند. درنتیجه لیدا برای تبرئه خود به خانه رحمان می‌آید و آن‌جا تقریباً همه را قانع می‌کند علی‌رغم آن‌که چند وقت پیش هدیه را تهدید کرده، دستش از این جریان پاک است و آن تلفن از سمت کس دیگری شده است. همسر رحمان پس از رفتن لیدا، رحمان را با حرف‌هایش آرام می‌کند و به او می‌قبولاند که فرهاد در جوانی اشتباه کرده، اما حالا برای جبران آمده، درحالی‌که می‌توانست برای همیشه مهر سکوت بر این راز بگذارد. درنتیجه حالا که هدیه و برادرش چند ماه است که روی خوش زندگی را دیده‌اند، روا نیست به همان فلاکت گذشته بازگردند. در صحبت‌های بین نیکی و النار مشخص می‌شود زنی که به رحمان زنگ زده و آمار تصادف فرهاد را داده، الناز بوده است.

امین به همراه ایرج برای کشیدن خط‌ونشان به خانه زیبا می‌روند، اما وقتی با این زنِ بیمار مواجه می‌شوند، یک‌سره تمام خشم ایرج به تاثر بدل می‌شود. امین با بازگو کردن این ملاقات، باعث می‌شود کمی از آتش خشم مادرش فریده نیز نسبت به زیبا فروکش کند. آن‌ها به سراغ آرمان می‌روند و به نظر می‌رسد که فریده پسرش را بابت این وصلت، درک کرده است. اما دردسرهای زیبا و آرمان پایانی ندارد. او که برای تأمین مخارج درمان زیبا به شرکت رفته تا از سارا پولی قرض کند، با جواد مواجه می‌شود که از آن‌جا بیرون می‌آید. با او درگیر می‌شود و با گشتن کیفش و یافتن یک پایپ شیشه، به فرید ثابت می‌کند که بی‌خودی تلاش می‌کند این آدم نااهل را سربه‌راه کند. فرید چکی را که به جواد داده، از او پس می‌گیرد. جواد که ول‌کن ماجرا نیست، مجدداً اخاذی‌های خود از زیبا را از سر می‌گیرد. این‌بار با دزدیدن پسرش درخواست ۲۰۰‌میلیون تومان پول می‌کند.

فریبرز در صحبتی که با برادرش فرید دارد، نسبت به نزدیک شدن بیش از اندازه پسر خود به دختر او اظهار نگرانی می‌کند. فرید که تقریباً در همه جنبه‌های زندگی خود به بن‌بست رسیده، در تنهایی شاهد آن است که دختر کوچکش به همراه سامان کشور را ترک می‌کنند. فریبرز نیز که هم‌چنان به پسرش و پرویز مشکوک است، به دنبال سرنخ می‌گردد. کادوی نفیسی که پیمان به سارا می‌بخشد، منجر به یافتن یکی از همین سرنخ‌های تازه می‌شود، زیرا نسرین با دیدن آن هدیهاحتمالاً از روی حسادت- به فریبرز می‌گوید چگونه پیمان توان خرید چنین گردن‌بند گران‌قیمتی را داشته است؟ همین حرف، شمّ پلیسی فریبرز را بیدار می‌کند و در یکی از صحنه‌های مواجهه قبلی با پیمان و دیدن او در اتومبیلی لوکس، پلاک آن اتومبیل را برای تحقیق به بخش مربوط می‌دهد و مشخص می‌شود مالک قبلی آن شخصی به نام پریا کوهی است که دو ماه پیش آن را فروخته است. فریبرز با توپِ پر به سراغ پرویز می‌رود و با رو کردن لنگه پوتین به‌جامانده از گورکن، او را تحت فشار قرار می‌دهد که بگوید گورکن کیست. پرویز اعتراف می‌کند که گورکن کسی نیست جز پسر او. اگر باور ندارد، برود حین این‌که کفش را روی پای پیمان تست می‌کند، جای گلوله را هم ببیند. برای پرویز جای سؤال است که چرا فریبرز دارد ماجرا را هم می‌زند! حالا که همه گمان می‌کنند گورکن مرده و پیمان هم دست از خلاف برداشته و عاشق برادرزاده او شده، بهتر است این پلیس‌بازی‌ها را تمام کند. فریبرز به سراغ پیمان می‌رود. پیمان اعتراف می‌کند درست است آن روز در محل قرار حضور داشته، اما گورکن نیست. گورکن خود پرویز است. دلیلی هم که برای حضورش در آن کارخانه متروک در روز تحویل گرفتن دستگاه جعل اسکناس می‌آورد، آن است که پرویز به دلیل بازداشت، او را سر قرار فرستاده است. فریبرز به او 24 ساعت فرصت می‌دهد که این ادعا را ثابت کند، وگرنه همه ادله علیه خود اوست. فریبرز که دل‌شوره پسرش را دارد، با تعقیب او به سر قرار پیمان و سارا می‌رسد. پیمان به پدر می‌گوید در خانواده او رازهایی هست که نمی‌داند و سپس از او جدا می‌شود. در رستوران پیمان به سارا می‌گوید ممکن است مدتی نباشد، اما مطمئن باشد تنها کسی که در زندگی برایش مهم است، خود ساراست. وقتی به خانه برمی‌گردد، مادر با دیدن چشمان قرمز پیمان دیوانه می‌شود و شروع به فحاشی به سارا می‌کند. پیمان که اختیارش را از دست داده، بی‌هوا با کلاه کاسکت بر سر او می‌کوبد.

پس از پایان این ملاقات، فریبرز از سارا درباره صحبت‌های پیمان می‌پرسد و سارا اشاره‌ای می‌کند به این‌که پیمان از سفر و رفتن موقتی صحبت کرده. هم‌چنین بالاخره پرده از راز زنده بودن لیلا برمی‌دارد و فریبرز را در بهت رها می‌کند. ضربه دیگر به فریبرز، اطلاعاتی است که همکارانش از نیکی (پریا کوهی) در اختیارش می‌گذارند. او می‌فهمد نیکی دختر خود اوست. فریبرز به سراغ نیکی می‌رود. از او می‌پرسد که آیا مادرش زنده است؟ و پریا می‌گوید خیر، این توهمات ذهن بیمار پیمان است که می‌پندارد لیلا زنده است! به عبارتی، هر آن‌چه تاکنون از لیلا دیده‌ایم، ذهنیات پیمان بوده است. فریبرز که یک مأمور را برای پاییدن خانه پیمان گذاشته، خبر می‌دهد که سارا به خانه او ورود کرده است. در آن‌جا سارا پی به توهمات او می‌برد و وقتی پیمان دچار روان‌پریشی می‌شود، پریا برای در امان ماندن در حمام پناه می‌گیرد. با زنگ فریبرز، پیمان و مادرِ خیالی می‌گریزند و پیمان به سراغ الناز می‌آید. نسرین که از قضا در همان زمان با الناز قرار دارد، وقتی تماس‌هایش بی‌جواب می‌ماند، نگرانی‌اش را به فریبرز منتقل می‌کند و دقایقی بعد، پیمان با نسرین تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد تک و تنها به آدرسی که می‌فرستد، بیاید. نسرین به همراه فریبرز به ویلای پیمان می‌روند و الناز را بسته به صندلی می‌بینند که پیمان قصد سوزاندن او را دارد. در لحظه آخر، فریبرز با شلیکی او را ناکار می‌کند.

برخلاف آن‌چه گمان می‌رفت، رحمان و هدیه از فرهاد که چند روزی است خود را به قانون معرفی کرده و بازداشت است، شکایت می‌کنند، اما با پادرمیانی فریده و اطمینان دادن به هدیه از این‌که ازدواج فرهاد با او شاید در ابتدا از روی عذاب وجدان بوده اما بعداً تبدیل به عشق شده، از تقصیرات فرهاد می‌گذرند و فرهاد پس از آزادی مورد استقبال هدیه قرار می‌گیرد. اما وقتی برای حلالیت‌خواهی نزد لیدا می‌رود، لیدا عذرخواهی فرهاد را نمی‌پذیرد.

از آن‌سو، آرمان به همراه زیبا با ۲۰۰میلیونی که از فرید گرفته، سر قرار با جواد می‌روند تا پسر زیبا را در ازای پرداخت پول تحویل بگیرند. در درگیری و تعقیب و گریز آرمان با جواد، حالِ زیبا بد می‌شود و جان می‌دهد. در مراسم خاک‌سپاری پیکر زیبا، فرید و فریده نزد فریبرز به اشتباهاتشان اقرار می‌کنند و از او می‌خواهند از خانه آن‌ها نرود. اما فریبرز که دیگر قرارِ ماندن در آن خانه را ندارد، نمی‌پذیرد، زیرا می‌خواهد پیش پیمان بماند تا او را بار دیگر از دست ندهد.

در آخرین صحنه، فریبرز به همراه دخترش، نیکی، به آسایشگاه روانی می‌روند تا با پیمان صحبت کنند، اما پیمان ظاهراً دیگر آن‌ها را نمی‌شناسد و تنها به توهم حضور مادرش توجه نشان می‌دهد.

مرجع مقاله