نیت و مانع، در تعارض ایده‌ها و اندیشه‌ها

گفت‌وگو با آرون سورکین درباره دیدگاه‌های سینمایی و سیاسی با تمرکز بر فیلمنامه «دادگاه شیکاگو هفت»

  • نویسنده : دیوید مارکیزی، تیلور آنتریم
  • مترجم : اردوان وزیری
  • تعداد بازدید: 111

مطلب پیش‌ِ رو ترجمه‌ دو گفت‌و‌گو با آرون سورکین در سال 2020 است. مصاحبه‌ اول که از سوی نیویورک‌تایمز انجام شده، گفت‌و‌گویی مفصل است که دیدگاه‌های سورکین درباره‌ سیاست، جامعه، وضعیت صنعت سینما و تلویزیون، شیوه‌ کار و مسائل متعدد و گوناگون دیگری در آن مطرح شده است. مصاحبه‌ دوم که از سوی سایت وٌگ انجام شده، مشخصاً به فیلم جدید سورکین، دادگاه شیکاگو هفت، اختصاص دارد.

 

کاراکترهای شما غالباً تلاش زیادی می‌کنند آدم‌ها یا ایده‌هایی را که مخالفشان هستند، درک کنند. شما از چگونگی دراماتیزه کردن این کشاکش چه چیزهایی فرا گرفته‌اید؟

قصد ندارم این برداشت را ایجاد کنم که در کاری استاد یا ماهر شده‌ام، اما چند نکته وجود دارد که الان می‌دانم، اما شاید زمانی که کارم را شروع کردم، نمی‌دانستم. برای شروع، من در محراب نیت و مانع عبادت می‌کنم. کسی چیزی می‌خواهد و چیزی مانع از به دست آوردن آن می‌شود. آن‌ها پول می‌خواهند، زن می‌خواهند، یا می‌خواهند به فیلادلفیا سفر کنند. سپس مانعی که در این مسیر ایجاد می‌شود، باید مهیب و سهمگین باشد و تاکتیک‌هایی که آن‌ها برای غلبه بر مانع به کار می‌گیرند، چیزی است که ماهیت شخصیت را برای ما روشن می‌کند. حالا برای پاسخ به سؤال شما باید اشاره کنم یکی از نکاتی که یاد گرفته‌ام- چون ضدقهرمان‌هایی مثل مارک زاکربرگ در شبکه‌ اجتماعی، استیو جابز و حتی شخصیت جک نیکلسون در چند مرد خوب را هم نوشته‌ام- این است که شما باید این کاراکترها را به شکلی بنویسید که گویا با خدا بحث می‌کنند که چرا باید به آن‌ها اجازه داده می‌شد وارد بهشت شوند و از ایده‌شان دفاع می‌کنند. وقتی شما موفق شوید، مخاطبان می‌گویند: «خب، اون یه ایده داره که اون‌ها رو خیلی معذب می‌کنه.»

 

 انجام چنین کاری در فیلمی مثل مانیبال بحث جداگانه‌ای است، چون شک دارم شخصاً حسی قوی نسبت به سابرمتریکز* داشته باشید. آیا به‌کارگیری این روش در بال غربی جور دیگری بود؟ زیرا فرض می‌کنم حس شخصی بسیار قوی‌تری درباره‌ موقعیت‌های ایدئولوژیک شخصیت‌ها داشته‌اید.

امیدوارم این آخرین باری باشد که به نیت و مانع اشاره می‌کنم. در مورد من غالب اوقات، نیت و مانع یا همان تعارض درباره‌ به دست آوردن پول، زن یا رسیدن به فیلادلفیا نیست، بلکه این تعارض در ایده‌ها متجلی می‌شود. شاید به همین دلیل باشد که گاه‌گاه باوری ایجاد شده است که وقتی می‌نویسم، از کاراکترها به عنوان یک سیستم بیانی در جهت‌‌ چیزهایی که به آن‌ها اعتقاد دارم، استفاده می‌کنم، که گاه‌گاه واقعاً هم درست بوده است، اما نه به آن اندازه‌ای که ممکن است فکرش را بکنید. بنابراین در مانیبال من علاقه‌ای به سابرمتریکز ندارم. اما متوجه شده‌ام نوشتن درباره‌ چیزی که به آن باور و اعتقاد ندارم، ساده‌تر است. به شخصیت جک نیکلسون در دادگاه در چند مرد خوب برگردید. سخن‌رانی او درباره‌ دفاع از کاری است که انجام داده و باعث کشته شدن یک تفنگ‌دار دریایی شده است. برای من نوشتن درباره‌ چیزی مثل این ساده‌تر از مثلاً جمع‌بندی نهایی اتیکوس فینچ در دادگاه است که به تک‌تک کلماتی که می‌گوید، اعتقاد دارم. این بدان خاطر است که بدترین جنایتی که می‌توانید مرتکب شوید، این است که به هر شکلی و حتی برای یک لحظه به مخاطب چیزی بگویید که از قبل می‌داند.

 

اتیکوس فینچ شما‌ شمایل منجی سفیدی را که در کتاب آمده است، ندارد و این تغییری بوده که باید انجام می‌شده. اما در عین حال شما برای او و کالپورنیا دیالوگ‌هایی نوشتید که از ریتمی سرزنده و مدرن برخوردار است. شما چگونه جابه‌جایی‌های تاریخی دراماتیک مفید را از نمونه‌هایی که به ‌طور بالقوه باعث سردرگمی یا حواس‌پرتی می‌شوند، تشخیص می‌دهید؟

تصور نمی‌کنم این چیزی باشد که به شکل خودآگاه و تا این حد با جزئیات به آن فکر کنم. یکی از این‌ موارد که در تدوین حذف کردم و به من گفته شد یک اشتباه تاریخی است، دیالوگی بود که جیم می‌گفت: «این تپه‌ای نیست که بخواهم روی آن بمیرم.» بعداً مشخص شد این جمله‌ای است که طی جنگ جهانی دوم همه‌گیر شده بود. ولی خوب گوش کنید، در مورد کالپورنیا من فکر می‌کنم این واقعیت که او گفت‌و‌گویی با اتیکوس دارد که در آن راجع ‌به هر چیزی که ربطی به شام امشب ما ندارد سؤال می‌کند، حسی شبیه یک اشتباه تاریخی خواهد داشت.

 

وقتی خود شما اتاق خبر را خلق کرده‌اید که مخاطب غالباً چیزهایی می‌داند که کاراکترها نمی‌دانند، این ایده را که بدترین جنایتی که می‌توانید مرتکب شوید، این است که به هر شکلی و حتی برای یک لحظه به مخاطب چیزی بگویید که از قبل می‌داند، چگونه توجیه و تشریح می‌کنید؟

در ابتدای تایتانیک ما می‌دانیم که این کشتی هرگز به بندر نیویورک نمی‌رسد. اتاق خبر تجربه‌ای در ساخت یک شو در گذشته‌ بسیار نزدیک بود. آن را انجام دادم، چون نمی‌خواستم روی اخباری سرمایه‌گذاری کنم که به نظر می‌رسید گویا ما در همان دنیایی که مخاطب زندگی می‌کند، زندگی نمی‌کنیم. فکر می‌کنم برداشت بعضی از مخاطبان از اتاق خبر این بود که موضوع مورد بحث من این است که به آدم‌های حرفه‌ای نشان دهم چگونه باید کارشان را انجام دهند. اتاق خبر اصلاً این شکلی نبود، بلکه برنامه‌ای بود که در محیط کار می‌گذشت و مردمی را نشان می‌داد که برای انجام کار درست به‌شدت تلاش می‌کنند.

 

یکی از تنش‌های تکرارشونده در آثار شما این است که آدم‌هایی که کارشان را خوب انجام می‌دهند، چطور می‌توانند بهتر باشند. آیا از این منظر می‌توانید سرنخی درباره‌ خودتان به ما بدهید؟

فکر نمی‌کنم در جایگاهی باشم که بتوانم در مورد این‌که آیا در کارم خوب هستم یا نه، قضاوت کنم.

 

ولی باید بدانید که آیا پروژه به پروژه کمابیش توانسته‌اید به اهدافتان دست پیدا کنید، یا نه؟

بله، کار به این شکل پیش می‌رود: شما با حسی درباره‌ یک محیط کاری آغاز می‌کنید؛ چه کاخ سفید باشد یا اتاق خبر یک شبکه‌ کابلی. روی کاغذ آوردن و سپس به تصویر کشیدن آن حس و آن ایده شبیه تلاش برای رفتن از این‌جا به آن‌جا با آب در دستانتان است. وقتی به آن‌جا می‌رسید، آب زیادی باقی نمانده است. اما هر از چند گاهی اگر با آدم‌های بزرگ همکاری کنید، نه‌تنها در‌حالی‌که آب زیادی در دستانتان باقی مانده، به مقصد می‌رسید، بلکه وقتی کارتان را به اتمام می‌رسانید، آب به مایع ارزشمندی بدل می‌شود. نَفس نوشتن انتخاب بین خوب و بد نیست، بلکه انتخاب بین خوب و بهتر است. نوشتن قهرمان‌های بدون شنل را، مثل آن‌هایی که در بال غربی حضور دارند، دوست دارم، ‌اگرچه آن داستان صرفاً فانتزی نبود. نوشتن چنین داستان‌هایی را دوست دارم و داستان اتیکوس فینچ نیز یکی از این مثال‌هاست، چون باعث می‌شود احساس کنیم عظمت و بزرگی قابل دست‌یابی است. ما منتظر کسی نیستیم که از آسمان ظاهر شود و دنیا را نجات دهد. همه‌ این‌ها قابل دست‌یابی هستند و این چیزی است که روح انسان را اعتلا می‌بخشد، حسی است که وقتی در سالن تاریک سینما می‌نشینیم، دوستش داریم.

 

اگر بال غربی یک داستان فانتزی نبود، مسلماً آرمان‌گرایانه بود، همین‌طور کشتن مرغ مقلد. آیا طی ۲۰ سال گذشته ذائقه‌ عموم مردم برای سرگرمی‌ آرمان‌گرایانه تغییری کرده است؟

روی‌هم‌رفته در فرهنگ عامه رهبران منتخب ما به عنوان آدم‌هایی ماکیاولیست یا ابله به تصویر کشیده می‌شوند. آن‌ها کاراکترهای خانه‌ پوشالی هستند، یا معاون رئیس‌جمهور (Veep) که دو مجموعه‌ فوق‌العاده به‌شمار می‌روند. اما من جذب هیچ‌یک از این دو نمی‌شوم. من قهرمان‌های بدون شنل را می‌پسندم. در بال غربی من به این فکر می‌کردم که کاخ سفید یک محیط کاری جذاب و فریبنده است که در طول یک روز تقریباً هر اتفاقی می‌توانست در آن رخ دهد. و چه می‌شود اگر به جز ماکیاولیست یا ابله گزینه‌‌ سومی هم در منو وجود داشته باشد؟ شخصیت‌هایی که دقیقاً به اندازه‌ پزشکان و پرستاران بیمارستان‌ها یا پلیس‌هایی که در شوهای کارآگاهی می‌بینیم، یا وکلایی مثل شوی دیوید ای. کلی شایسته و متعهد هستند. آیا دیدن این‌ها جالب نیست؟ بال غربی از همین‌ها بیرون آمد و به نوعی مردم را تکان داد، چون در تلویزیون شما هرگز واژه‌هایی مثل دموکرات یا جمهوری‌خواه را نمی‌شنوید. هدف تلویزیون تا همین اواخر بیگانه‌سازی مردم تا حد امکان بود.

تلویزیون در مقایسه با فیلم‌ها و نمایشنامه‌ها رابطه‌ متفاوتی با مردم دارد. صمیمی‌تر است. وارد خانه‌ شما می‌شود و زمانی که مشغول تماشای آن هستید، غالباً تنهایید. این کاراکترها دوست شما می‌شوند. هر هفته برمی‌گردید، چون می‌خواهید با رٌز و راشل و جری و جورج و الین، یا حتی بارتلت و توبی و جاش ملاقات و معاشرت کنید. در گذشته این اعتقاد وجود داشت که اگر این کاراکترها شبیه شما نباشند، ‌چون کاتولیک یا فقیر یا سیاه یا دموکرات هستند، مردم تلویزیون را خاموش می‌کنند. به همین علت است که اگر به سرآغاز برنامه‌های تلویزیونی دهه‌ 60 و کمدی‌های خانوادگی برگردید، ‌هرگز نمی‌توانستید بفهمید شغل پدر خانواده چیست. او یک بیزنس‌من بود. آن‌ها در شهری به نام اسپرینگفیلد زندگی می‌کردند. سیمپسون‌ها این‌ها را دست انداختند. در آمریکا 9000 اسپرینگفیلد وجود دارد. آن شهر می‌توانست هر جایی باشد. همه سفید بودند. حتی مذهب خاصی نداشتند،‌ به ‌جز این‌که یهودی نبودند. اوضاع و احوال این شکلی بود.

 

در بال غربی همه‌ چیز بر اساس برتری اخلاقی و روحی این کاراکترهای فوق‌متعهد بنا شده بود. در فضای سیاسی فعلی این سریال چیزی مثل برآورده شدن آرزوهای لیبرال‌ها به نظر خواهد رسید.

متأسفانه فکر می‌کنم به تنها نکته‌ای در عالم که درباره آن صحبت می‌کنید، اشاره کردید که می‌تواند درست باشد. بله، مردم آن را به شکل پاسخی به دولت ترامپ می‌بینند. بنابراین اگر قرار باشد امروز بال غربی را بنویسم، دوستانم را که از من باهوش‌تر هستند، در اتاقی گرد هم می‌آورم و به آن‌ها می‌گویم: «خب دوستان، چگونه بر این مشکل غلبه می‌کنید؟» اما چیزی که شما توصیف می‌کنید- و حق با شماست، به همین علت است که می‌خواهم یکی از آدم‌های آن اتاق باشید- فکر نمی‌کنم بحث این باشد که در شرایط حاضر مردم نمی‌توانند ایده‌آلیست باشند. من تصور می‌کنم این همان چیزی است که تشنه‌اش هستیم.

 

در گذشته وقتی درباره‌ کارکرد آثارتان صحبت می‌کردید، گفته بودید تمام چیزی که به دنبالش هستید، جذب توجه مخاطب است. اما اگر این تمام چیزی است که می‌خواهید، چرا کاری که می‌کنید، انجام می‌دهید؟

من نگفتم این تمام چیزی است که می‌خواهم، بلکه گفتم این تمام کاری است که تلاش می‌کنم انجامش دهم.

 

تفاوت آن‌ها را توضیح دهید.

من تلاش نمی‌کنم ناقلا و زیرک جلوه کنم. اگر همین الان ایده‌ای درباره‌ یک فیلم مربوط به دزدی بزرگ بانک داشته باشم، دوست دارم آن را بنویسم. هم‌چنین «مهم» نوشتنی نیست. مثالی می‌زنم: دادگاه شیکاگو هفت. مردم درباره‌ آن به من می‌گویند: «وای، این عجب داستان مهمی برای امروز است.» من درک می‌کنم آن‌ها چه می‌گویند و امیدوارم وقتی مردم فیلم را می‌بینند، آن را مرتبط با امروز بدانند. اما کامپیوتر شما فونتی برای «مهم» ندارد. گفتن این‌که «من می‌خواهم چیز مهمی بنویسم» ایده‌ خیلی بدی است.

 

برداشت من از اَبی هوفمن این است که او اعتقاد داشت پاسخ مناسب به مشکلات آمریکا و نهادهایش این است که به جای تغییرشان، آن‌ها را مسخره کنیم. برداشت من از شما این است که به ارزش‌های موروثی آن نهادها به‌شدت اعتقاد دارید. بنابراین چه چیزی شما را به سمت او به عنوان یک کاراکتر سوق داد؟

هیچ‌چیزی مثل رابطه‌ اَبی با نقش‌آفرینی ساشا بارون کوهن و تام هیدن که نقشش را ادی ردمین بازی می‌کند، نیست. در آن زمان این دو مرد از یکدیگر متنفر بودند. اما بعد از چهار ماه و نیم محاکمه آن‌ها به برادرهای عجیب‌ و ‌غریبی بدل شدند. بحث آن‌ها همان بحثی است که این نسل جدید رأی‌دهنده‌ها با نسل قبل از خودشان دارند. در یک صحنه‌ اوج‌گیرنده، وقتی اَبی از تام سؤال می‌کند: «مشکلت با من چیه؟» تام منفجر می‌شود و با عصبانیت می‌گوید: «مشکلم اینه که 50 سال بعد وقتی مردم به سیاست ترقی‌خواه فکر می‌کنن، قراره به تو فکر کنن. قراره به تو و پیروان احمقت فکر کنن که به سربازها گل آفتاب‌گردون می‌دین و تلاش می‌کنین پنتاگون رو بالا بکشین. اون‌ها قرار نیست به برابری یا عدالت فکر کنن، ‌قرار نیست به تحصیلات و آموزش یا فقر و پیشرفت فکر کنن. اون‌ها به یه مشت بازنده‌ متحجر و بی‌اعتنا و بی‌احترام و بددهن و قانون‌شکن فکر می‌کنن و ما انتخابات رو خواهیم باخت.»

 

الان که درباره‌ این چیزها حرف می‌زنید، باید اذعان کنم درخصوص این‌که تلاش نمی‌کنید چیزهایی بنویسید که فکر می‌کنید مهم هستند، اندکی ناصادق هستید. به صحبت‌های ویل مک‌اَووی در اپیزود اول اتاق خبر یا سخن‌رانی مشابهی از کاراکتر جاد هیرش در اولین قسمت استودیو 60 نگاه کنید. میزانسن هر دو صحنه به‌وضوح نشان می‌دهد که یک شیوه‌ جدی نسبت به موضوع‌های «مهم» اتخاذ شده است.

به ‌نظرم می‌رسد که گویا یک صداقت‌سنج خوب دارید و من نمی‌خواهم موضوع را حساس کنم. بنابراین درباره سخن‌رانی مک‌اووی باید اشاره کنم من کاراکتری را می‌نوشتم که در ملأ‌عام دچار فرو‌پاشی عصبی می‌شود. آن صحنه‌ درباره‌ همین بود. منظورم این نبود که نیاز داشتم آشکار کنم که آمریکا بزرگ‌ترین و بهترین کشور جهان نیست. بنابراین در سؤال شما که می‌پرسید با گفتن این‌که تلاش نمی‌کنید چیز مهمی بنویسید، اصل موضوع را وارونه جلوه می‌دهید، نمونه‌ای عالی از کارتون‌های دونزبری* وجود دارد. مردم از من سؤال کرده‌اند چه کسانی روی شما تأثیر گذاشته‌اند و من به نام همه‌ نمایشنامه‌‌نویسان بزرگ‌ اشاره می‌کنم، اما قطعاً گری ترودو مهم‌ترین آن‌هاست.

 

وقتی موضوع نوشتن پیش می‌آید، با چه چالش‌هایی مواجه هستید؟

اگر در حال نوشتن یک فیلم یا یک نمایشنامه باشم که خوب پیش نمی‌رود، می‌توانم با همه‌ آدم‌هایی که منتظر آن هستند، تماس بگیرم و بگویم: «می‌دونم گفته بودم اول تابستون متن رو تحویل می‌دم، اما تاریخ تحویل احتمالاً به آخر تابستون نزدیک‌تره.» و آن‌ها هم درک می‌کنند. حتی اگر درک هم نکنند، نمی‌توانند کاری انجام دهند. اما در تلویزیون تاریخ پخش از قبل تعیین شده و مجبور هستید در موعد مقرر کار را تحویل دهید، و این یعنی حتی زمانی که خوب هم نمی‌نویسید، باید به نوشتن ادامه دهید و سپس فیلمنامه را بردارید و روی میز بگذارید تا هنرپیشه‌ها و عوامل از آن استفاده کنند. بعد از آن باید دوربینتان را به سمت آن بگیرید و به همه نشانش دهید، و این یعنی سریال تلویزیونی.

 

پیشرفت و توسعه‌ فیس‌بوک را از زمانی که شبکه اجتماعی را نوشتید چطور ارزیابی می‌کنید؟

مشکلی که موقع نوشتن شبکه‌ اجتماعی داشتم، این بود که این چیزی که قرار بود ما را به هم نزدیک‌تر کند، در حال دور کردن ما از هم بود. تأثیر فیس‌بوک این است که هر کس دیگری در جهان زندگی بهتری از شما دارد و اگر زندگی‌تان را فهرست نکنید، نمی‌توانید به آن ادامه دهید. مردم فقط عکس‌هایی از خودشان را به شما نشان می‌دهند که در بهترین مهمانی‌ها در کنار باحال‌ترین آدم‌ها و به هر دلیلی مشغول خوردن تٌست آووکادو هستند. درضمن قرار نیست آن‌ها هم‌دلی دیگران را تجربه کنند. وقتی ما بچه بودیم و در زمین بازی حرف بدی به یک بچه دیگر می‌گفتیم، کاری را که کرده بودیم، در چهره‌ او می‌دیدیم و به همین دلیل حس بدی به ما دست می‌داد. در شبکه‌های اجتماعی، این بیشتر مثل فریاد زدن بر سر یک راننده‌ دیگر از داخل اتومبیلتان است. مردم در حال بسط و توسعه‌ نوعی اعتیاد شیمیایی به تلفن‌هایشان هستند. یک معتاد به قمار هجوم جریان دوپامین و سروتونین را وقتی برنده می‌شود، حس نمی‌کند، بلکه وقتی چرخ رولت می‌چرخد، به این حس می‌رسد. وقتی بچه‌ها دست در جیب می‌کنند و تلفن‌هایشان را بیرون بیاورند تا ببینند آیا کسی روی عکسی که پست کرده‌اند، کامنت گذاشته یا نه، آن‌ها جریان دوپامین و سروتونین را حس می‌کنند. حالا وقتی درباره‌ نگرانی‌هایمان از فیس‌بوک حرف می‌زنیم، درباره‌‌ قدرتی که برای انتشار اطلاعات درست و نادرست در اختیار دارد، صحبت می‌کنیم. ما قرار نیست هرگز این جن کوچک را دوباره داخل بطری برگردانیم، اما مطمئناً می‌توانیم تصمیم بگیریم که دروغ بد است.

 

تم‌های کلیدی آثار شما آرمان‌گرایی، شایستگی و حسن‌ سلوک مشترک و ارزش اطلاعات هستند. آیا نظری درباره‌ قطع ارتباط آثارتان با افرادی که ممکن است از مضامین آن حمایت کنند اما شیوه‌ پرداختن شما به آن مضامین را دوست نداشته باشند، دارید؟

با اساس پرسش شما موافقم. قرار نیست این‌جا بنشینم و بگویم: «چی؟ آدم‌هایی هستن که کار من رو دوست ندارن؟» به دلیل این‌که در بیشتر مواقع تعارضی که در آثارم اشاره می‌کنم، در یک ایده متجلی می‌شود، نظرات و عقاید مردم بسیار جدی و سفت و سخت است. بنابراین آن‌ها می‌گویند: «این آدم داره کجا می‌ره و چی می‌گه؟» به نظر می‌رسد من درباره‌ تبدیل شدن به یک فرد بهتر موعظه می‌کنم. من هرگز چنین کاری انجام نداده‌ام، اما درباره ایده‌ نوشتن چیزی تحت یک اسم مستعار خیال‌پردازی می‌کنم تا ببینم آیا واکنش نسبت به من شامل مسائل نامربوط کمتری خواهد بود یا نه. من فکر می‌کنم 50 شیوه‌ متفاوت برای نوشتن یک داستان وجود دارد که همه‌ آن‌ها می‌توانند درست و صحیح باشند. تا وقتی گناه‌کاری‌مان ثابت نشود، همه‌ ما بی‌گناهیم؛ مگر این‌که موضوع به تجاوز جنسی مربوط باشد. آن وقت است که موضوع دشوار می‌شود و شما همین را می‌خواهید که درباره‌ چیزهای دشوار بنویسید.

 

حرفه‌ آرون سورکین در گذر سال‌ها چگونه تغییر کرده است؟ کنجکاوم بدانم آیا گرایش تلویزیون به سمت استریمینگ و هم‌چنین علاقه‌ وافر و بیش از اندازه‌ استودیوهای فیلم‌سازی به آثاری با مالکیت معنوی از قبل موجود، کلاً روی شما تأثیر گذاشته است یا نه.

به شما می‌گویم کارم چگونه تغییر کرده است. به جز چند مرد خوب،‌ آن هم به دلیل این‌که تام کروز و جک نیکلسون یونیفرم ارتشی به تن دارند، فکر نمی‌کنم هیچ‌کدام از فیلم‌هایی که نوشته‌ام، امروز بتوانند ساخته شوند و این شامل شبکه‌ اجتماعی هم می‌شود که انواع و اقسام اٌسکارها را کسب کرد و یک موفقیت عظیم تجاری بود. این روزها ساخته شدن یک فیلم 100میلیون دلاری خیلی آسان‌تر از یک فیلم 30میلیون دلاری است و گرایش من نوشتن فیلم‌های 30میلیون دلاری است که در آن‌ها جذابیت‌های بصری اندکی وجود دارد، اما درعوض آدم‌های زیادی را نشان می‌دهد که صحبت می‌کنند. بنابراین فیلم‌های سه‌میلیون دلاری و فیلم‌های مارول وجود دارد و هر چیزی بین این دو در حال از دست رفتن است. اما هر فیلمی که کلیپ آن را در بعضی از مراسم اسکار مربوط به سال‌های گذشته می‌بینیم- به ‌جز تایتانیک و من پادشاه جهان هستم*- از همین فیلم‌های بینابینی است. وقتی کاری می‌کنیم که آن فیلم‌ها بر سرویس‌های استرمینگ مسلط می‌شوند، چیزی را از دست می‌دهیم که همان مخاطبان هستند. هیچ‌چیزی هرگز جایگزین تجربه‌ نشستن آدم‌های غریبه در یک سالن سینمای تاریک که با هم تجربه می‌کنند و هم‌زمان می‌خندند، نخواهد شد.

 

من برای صحبت کردن با شما درباره‌ دادگاه شیکاگو هفت هیجان‌زده هستم، اما ابتدا مایلم درباره برخی از اخبار مهم روز سؤال کنم. من شما را فردی می‌دانم که دیدگاه هوشمندانه‌ای درخصوص رویدادهایی که در حال حاضر در اطرافمان رخ می‌دهد، دارد.

خب، این اولین اشتباهتان است، اما اشکالی ندارد. ادامه دهید.

 

وقتی در اخبار می‌خوانید که پرزیدنت ترامپ اگر در انتخابات شکست بخورد، قدرت را واگذار نخواهد کرد، چه فکر می‌کنید؟ موقعیتی که در آن قرار داریم، تا چه حد خطرناک است؟

این یک وضعیت اضطراری است. یک وضعیت اضطراری. هیچ رئیس‌جمهوری تابه‌حال اشاره نکرده نتایج انتخابات را قبول نخواهد کرد، چون اگر چنین چیزی اتفاق افتاده بود، در کتاب‌ها منعکس می‌شد، و ترامپ کاری بیش از اشاره‌ صرف انجام می‌دهد. او می‌گوید اگر پیروز نشوم، انتخابات دست‌کاری شده و من نتایج را نخواهم پذیرفت و ما به دیوان عالی مراجعه می‌کنیم تا بتوانم مطمئن شوم. این حرف لرزه بر اندامم می‌اندازد. ما می‌دانیم در شب انتخابات رأی‌دهند‌گان بایدن از طریق پستی رأی خواهند داد و هواداران ترامپ هم به‌ شکل حضوری رأی خود را به صندوق خواهند انداخت. بنابراین نقشه‌ انتخابات در ابتدا نشان‌گر پیروزی ترامپ خواهد بود، چون تعداد کمی از آرای بایدن شمارش شده است. ترامپ در شب انتخابات اعلام پیروزی می‌کند و هر رأیی که بعد از ادعای او شمارش شود، غیرقانونی و تلاش برای کودتا خواهد بود. در کشور ما این قانون نیست، اما به ‌طور سنتی پذیرش بازنده است که پیروزی برنده را قانونی می‌کند. من واقعاً به همه پیشنهاد می‌کنم برگردند و سخن‌رانی ال‌گور را در دسامبر 2000، وقتی پیروزی جورج دبلیو بوش را پذیرفت، ببینند. آن لحظه‌ای متحدکننده بود. ترامپ یک رذل پوشالی است، یک اوباش کودن، مردی با بیماری روانی کاملاً مشهود. اما بهانه‌ سنا چیست؟ این جاده‌صاف‌کن‌ها! در این کشور بیش‌ از 50 درصد از ما مردم در حالت شوک به سر می‌بریم، حالت وحشت، اما نمی‌توانم تصور کنم کسی بتواند یا بخواهد این وضعیت را قبول کند.

 

وقتی ناآرامی‌های شیکاگو در 1968 اتفاق افتاد، شما هفت ساله بودید. آیا نسبت به فضای سیاسی که در آن رشد می‌کردید، آگاهی داشتید؟ سیاست زمانه از کِی به ذهن خودآگاه شما راه پیدا کرد؟

مطمئن نیستم که سیاست زمانه در 1968 جایی در آگاهی من داشت، و برای این‌که به شما نشان دهم در دوران رشد در اسکارسدیل نیویورک تا چه حد در یک حباب زندگی می‌کردم، باید اشاره کنم کاملاً به یاد دارم برای ریچارد نیکسون و کمپین او در مقابل جورج مک‌گاورن در 1972 احساس تأسف می‌کردم، چون هیچ‌کس قرار نبود به نیکسون رأی دهد. به این ترتیب، آن دوران سال‌های شکل‌دهنده‌ من بودند. و سپس از اسکارسدیل بیرون زدم و همه چیز تغییر کرد.

 

فیلم شما درباره‌ روش‌های اعتراض و تنش‌ بین اصول اساسی و دیدگاه‌هاست. با دیدن وضعیت غریب اَبی هافمن (کوهن) و جری روبین (استرانگ) که توجه بیننده را به خود جلب می‌کنند، به رسانه‌های اجتماعی فکر می‌کردم که می‌دانم شما توجه بسیار زیادی به آن دارید. وقتی به کنش‌گری رسانه‌‌های اجتماعی در سال 2020 نگاه می‌کنید، آیا این باعث بدبینی در شما می‌شود، یا فکر می‌کنید که خب، اعتراض الان این شکلی است و خوش به حال آن‌ها؟

وقتی موضوع کنش‌گری سیاسی و اجتماعی به میان می‌آید، ما شاهد مثال‌های متعددی از به‌کارگیری رسانه‌های اجتماعی به اَشکال مثبتش بوده‌ایم. از بهار عربی گرفته تا تمام راه‌پیمایی‌های دیگر مثل راه‌پیمایی زنان... خب من خیابان‌های لوییزویل را تصور می‌کنم که در حال حاضر مملو از جمعیت هستند. ما دیده‌ایم که رسانه‌های اجتماعی این کار را انجام داده‌اند. اما در عین حال می‌دانیم که رسانه‌های اجتماعی می‌توانند عامل شگفت‌انگیزی برای افزایش اطلاعات بد و نادرست هم باشند. وقتی مارک تواین گفت قبل از این‌که حقیقت بتواند پوتین‌هایش را به پا کند، یک دروغ می‌تواند در نصف جهان سفر کند، قبل از عصر رسانه‌های اجتماعی بود. این حالا بیشتر شبیه سرعت نور خواهد بود. کمپانی‌های رسانه‌های اجتماعی مجبورند این ایده‌ چالش‌برانگیز را درک کنند که آن‌ها صرفاً تابلوی اعلانات مردمی را که می‌خواهند درباره چیزی صحبت کنند یا کاری انجام دهند، نیستند. آن‌ها باید این مسئولیت را بپذیرند. و بله، ‌این فیلم، محاکمه شیکاگو 7، هرگز قرار نبود درباره‌ سال 1968 باشد، بلکه همیشه قرار بود درباره‌ امروز باشد. تعارض و مناقشه بین تام هیدن (ردمین) و اَبی هافمن در این فیلم بازتابی از تنش درونی چپ‌ها بین چپ و چپ افراطی است. مردمی که می‌گویند ما به تغییرات تدریجی و افزایشی نیاز داریم، ما باید این کار را به طور عملی انجام دهیم، ما باید مصالحه کنیم، لطفاً می‌شود درباره‌ «نیو دیل سبز»* و قطع بودجه پلیس تا بعد از سوم نوامبر[تاریخ انتخابات آمریکا] ساکت بمانید؟ من این را می‌‌فهمم. من طرف آن هستم.

می‌دانید، در حال حاضر دو نسل سر صحنه‌ یک فیلم حضور دارند. من قبلاً بخشی از نسل جوان‌تر بودم و حالا فارغ‌التحصل شده‌ام و به کلاس بالاتر رفته‌ام. بنابراین وقتی با گروهی حرف می‌زنم که مدت کوتاهی است از مدرسه‌ فیلم یوسی‌ال‌اِی بیرون آمده‌اند- و هر روز سر ناهار چنین گفت‌و‌گویی با آن‌ها دارم- اشاره می‌کنم قبل از این‌که هر یک از این کارها را انجام دهید، باید در انتخابات برنده شوید و با این انتخابات، بین مرغ و ماهی باید یکی را انتخاب کنید؛ یا مرغ یا ماهی گندیده‌ای که یک هفته زیر آفتاب مانده است. چیز دیگری در منو وجود ندارد. یکی از این‌ها خواهد بود و گزینه‌ دیگری ندارید. اجازه ندهید کس دیگری برای شما انتخاب کند.

 

در فیلم، جری روبین و اَبی هافمن عمل‌گرا هستند. آن‌ها به کنش‌گری‌شان عمل می‌کنند. آیا این چیزی است که در اینستاگرام می‌بینیم؟

ترامپ تلاش کرد مردم را متقاعد کند الکساندرا اوکازیو کورتز رهبر حزب دموکرات بود، در‌حالی‌که او هنوز برای یک دوره‌ کامل در کنگره حضور نداشت، و از این قبیل چیزها. نظرات من درباره‌ این مسائل بعد از انتخابات تغییر خواهد کرد، ولی در حال حاضر فقط به یک نکته اهمیت می‌دهم. شما فقط باید یک کار انجام دهید، یا همان‌گونه که تام هیدن در فیلم می‌گوید، اهمیتی ندارد که گزینه‌ دوم در لیست چیست.

 

بازیگران زیادی در فیلم حضور دارند. آیا هدایت این تعداد بازیگر دشوار بود، یا گروه بازیگران کار را برایتان ساده‌تر کردند؟

صادقانه بگویم، وقتی صبح سر کار می‌آمدم، حس می‌کردم کلیدهای یک ماشین مسابقه‌ فرمول یک را در دست دارم و همه‌ کاری که باید انجام می‌دادید، این بود که آن ماشین را کنار دیوار قرار ندهید تا این افراد مسابقه را برنده شوند.

 

و آن نقش‌آفرینی معرکه‌ مارک ریلاینس...

هیچ بازیگری مثل او نمی‌شناسم. واقعاً نمی‌شناسم. اما در عین حال هنرپیشه‌ دیگری مثل جرمی استرانگ را هم نمی‌شناسم که درضمن از من درخواست کرد گاز اشک‌آور واقعی به او بپاشم. هیچ‌یک از ما هیچ‌گاه تأثیر گاز اشک‌آور واقعی روی تظاهرکنند‌گان آن بیرون را که برای پاشیده شدن آن داوطلب نمی‌‌شوند، یا برای آن پول نمی‌گیرند، دست‌کم نمی‌گیریم، اما این فقط مثالی بود از این‌که جرمی تا چه حد در کار غوطه‌ور شده است. اکثر افسران پلیس شیکاگو که در فیلم می‌بینیم، مأموران واقعی پلیس خارج از خدمت هستند و قبل از این‌که سکانس‌های شورش و اعتراض را فیلم‌‌برداری کنیم، جرمی یکی از آن‌ها را مجبور می‌کرد با خشونت با او رفتار کند، او را بگیرد و روی زمین بیندازد و واقعاً با او بدرفتاری کند. او می‌خواست قبل از این‌که صحنه را بازی کند، یک افسر پلیس به او تسلط پیدا کند. یک وضعیت بغرنج هم در بیرون از مقر پلیس وجود دارد. تظاهرکننده‌ها به رهبری اَبی و جری می‌آیند تا تد هیدن را از زندان بیرون بیاورند و با جوخه‌ افسران پلیس که سلاح‌های بلند در دست دارند، مواجه می‌شوند. این یک صحنه‌ رویارویی است و جرمی و ساشا حدوداً 30 ثانیه قبل از این‌که بگویم «اکشن»، متلک گفتن به پلیس‌ها را شروع می‌کنند و حرف‌های رکیکی به آن‌ها می‌گویند. مجبور بودم به سمت سیاهی‌لشکرها بروم و بگویم: «متوجه هستین که اون بورات و اون یکی کندال روی در فیلم جانشینی است؟ اون‌ها منظوری ندارن و فقط دارن دور برمی‌دارن و می‌خوان شما هم دور بردارین و برای صحنه آماده بشین.» (با خنده) از این می‌ترسم که روزی جرمی مجبور باشد صحنه‌ای را بازی کند که در آن یک چاقو در سینه‌‌اش فرو رفته. چون از مدیر صحنه درخواست می‌کند چاقویی را در سینه‌اش فرو کند.

 

بازی یحیی عبدول متین در نقش بابی سیل نیز به همین اندازه مهم به نظر می‌رسد و بازتاب مسیری است که این کشور به سمت آن می‌رود. چه چیزی در او وجود داشت که او را انتخاب کردید؟

یحیی بازیگر خارق‌العاده‌ای است. ما چیزهای زیادی از او خواهیم دید. او در کنار جرمی یک جایزه‌ امی کسب کرد. نکته‌ای که بیشتر از هر چیز دیگری در یحیی من را تحت تأثیر قرار می‌داد، این بود که وقتی بی‌حرکت است، تا چه حد قدرتمند و باصلابت جلوه می‌کند. من می‌دانستم که این مسئله تا چه اندازه قرار است مهم باشد، چون قرار بود لحظاتی در فیلم وجود داشته باشد که دادگاه به بابی می‌گفت بنشیند و خفه شود و به این ترتیب، حقوق او را که در متمم‌های چهارم، پنجم و ششم قانون اساسی قید شده است، نقض می‌کرد. یک روز مجبور بودیم دو صحنه را فیلم‌برداری کنیم. یکی که در آن وکلا در زندان نزد بابی می‌آیند تا به او بگویند فرد همپتون (کلوین هریسون جونیور) مورد اصابت گلوله قرار گرفته است و در صحنه‌ دوم از یحیی در همان مکان با پابند و دهان‌بند فیلم‌برداری می‌کردیم. به عنوان یک تصادف و هم‌زمانی تلخ در برنامه‌ زمان‌بندی، ‌آن روز پنجاهمین سالگرد تیر خوردن و کشته شدن فرد همپتون بود. طی صحنه‌ پابند زدن بعد از چند برداشت نزد یحیی می‌رفتم و فقط می‌گفتم: «خوبی؟ حالت کاملاً خوبه؟» و او همیشه جواب می‌داد: «آره، بیا یه برداشت دیگه بگیریم، می‌تونم این کارو انجام بدم، بیا یه برداشت دیگه بگیریم، ادامه بده.» در ‌بین برداشت‌های دادگاه وقتی همه‌ آدم‌های دیگر مشغول وقت‌گذرانی و پرسه زدن هستند، یحیی که به‌هیچ‌وجه ضداجتماع نیست، خیلی آرام خودش را از گروه جدا می‌کند. بابی در فیلم با آن‌ها نیست. او با دیگران چرت‌و‌پرت نمی‌گوید. بنابراین یحیی خودش را جدا می‌کند و سپس شبی که اولین صحنه‌ او را فیلم‌برداری می‌کردیم- وقتی مشغول جمع‌و‌جور کردن چیزهایش است و بلیت هواپیما، چمدان سفر و خوراکی‌هایش را برمی‌دارد و متقاعد می‌شود چهار ساعت تا شیکاگو برود و سخن‌رانی کند- یحیی ظاهر شد و سیاهی‌لشکرها، سایر بازیگران و من را به خنده انداخت. این اولین صحنه در فیلم است که او آزاد است. این اولین صحنه در فیلم است که می‌تواند روی پای خودش بایستد. این اولین صحنه در فیلم است که او در بازداشت، ‌دست‌بسته و دهان‌بسته نیست. اگر 10 بار دیگر هم با یحیی کار کنم، کافی نخواهد بود.

 

 

 

* Sabermetrics کاربرد تحلیل‌های آماری در رکوردهای بیسبال، خصوصاً برای ارزیابی و مقایسه‌ عملکرد بازیکن‌ها. م

* یک کمیک استریپ از کارتونیست آمریکایی، گری ترودو، که وقایع‌نگاری زندگی و ماجراهای کاراکترهایی با سنین مختلف را که به حرفه‌ها و پس‌زمینه‌های متفاوت تعلق دارند، بیان می‌کند و از رئیس‌جمهور ایالات متحده تا کاراکتر کوچک مایکل دونزبری را در بر می‌گیرد که طی چند دهه از یک دانشجوی کالج تا سطح یک شهروند ارشد ارتقا پیدا کرده است.

* دیالوگ لئوناردو دی کاپریو در نقش جک داوسون در تایتانیک. م

* Green New Deal. یک برنامه محرک اقتصادی پیشنهادشده در ایالات متحده که هدف آن رسیدگی و ارائه راه‌حل برای نابرابری اقتصادی و تغییر اقلیم است. نام آن به نیو دیل اشاره دارد. نیو دیل تلفیقی از اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و پروژه‌های فواید عامه بود که رئیس‌جمهور فرانکلین روزولت در پاسخ به بحران اقتصادی بزرگ آمریکا اجرا کرد. حامیان نیو دیل سبز از ترکیبی از رویکرد اقتصادی روزولت و ایده‌های مدرنی چون انرژی تجدیدپذیر و بهینگی منابع دفاع می‌کنند. ویکی پدیا

مرجع مقاله