وقتی به آن چهره ساکت، شکسته و پرچین و چروک، چشمان نافذ و پلکهای ورمکرده در پشت عینک تیره و دستمالی بستهشده بر پیشانی یا دور سر نگاه میکنیم، با فیلمساز یاغی و تکافتادهای مواجه میشویم که انگار از وسط بیابانهای وسترن با همان خشونت بدوی کابویها به دنیای معاصر و مدرنی پا گذاشته است که هیچ درکی از مناسبات و اقتضائات آن ندارد و اختلافات و درگیریهای مدامش با تهیهکنندهها، دعواها و کتککاریهایش سر صحنه و جدالها و طلاقهایش در روابط عاشقانه و زندگی زناشوییاش، نوعی واکنشی لجوجانه در برابر جهانی به نظر میرسد که او خود را متعلق به آن نمیدانست، اما حاضر هم نبود در برابر آن تسلیم شود و خودش را با آن تطبیق دهد. پکینپا در گفتوگو با دن یورگین میگوید که رگ و ریشه وسترن دارد و اجدادش وسترنر بوده و خودش در چراگاه به دنیا آمده و بزرگ شده، اما آن روزها دیگر تمام شده و حالا او از سرزمین خود رانده است و کاملاً احساس بیریشه بودن میکند، و گویی وسترنهایش تلاشی برای بازگشت به گذشتهای است که پایان یافته و به همین دلیل همواره حسی از اندوه و حسرت و افسوس در وسترنهای او جریان دارد و وداعی غمخوارانه و مرثیهوار با مردان سرسخت و تکافتادهای به نظر میرسند که در دنیای جدید جایی ندارند. به قول خودش هر کدام از شخصیتهایش رونوشتی از او هستند و بهترین توصیف از او را داستین هافمن ارائه میکند که میگوید: «من سام را مردی خارج از دوره زمانی خویش میبینم؛ یک هفتتیرکش در عصری که داریم به ماه پرواز میکنیم.»
پس میتوان تم اصلی وسترنهای او را چنین دانست: مردان تنها و سازشناپذیری که در دوران جدید همچنان میخواهند با همان روش قدیمیشان زندگی کنند و میدانند که دورانشان به سر آمده است و تلاش دیوانهوارشان برای دوام آوردن در برابر دنیای مدرنی که به آنها تحمیل میشود، فایدهای ندارد، اما راه دیگری پیش روی خود نمیبینند و تنها انتخابشان همین است که تا انتهای این راه بیسرانجام بروند و بر اصول خود پافشاری نشان دهند و با زمانه نامراد دربیفتند و برای مدت کوتاهی زوال و نابودیشان را به تأخیر بیندازند تا حداقل اگر نمیتوانند به شیوه دلخواه خود زندگی کنند، به روش مطلوب خود بمیرند. پکینپا آنها را اینچنین توصیف میکند: «آنها مردانی هستند که میدانند دیگر سرزمینی برای بقا ندارند، اما کمر خم نمیکنند و به زانو نمیافتند و تا آخرین نفس به بازی ادامه میدهند.» خودش نیز به همان مردان به آخر خط رسیده آثارش میماند که دست به هر کاری میزد تا در روزگاری که دوستش نداشت، دوام بیاورد و تا آخرین نفس برای ساختن فیلمهایی به سبک خودش با تهیهکنندهها و استودیوها جنگید و همچون قانونستیزی سرکش در برابر هالیوود ایستاد. لابد به همین دلیل بود که زودتر از موعد پیر شد و همانطور که ویلیام موری توصیفش میکرد، چهرهاش به پیرمردی میماند که نبردهای زیادی را پشت سر گذاشته و در بعضی از آنها شکست خورده است. درنهایت نیز وقتی دید نمیتواند از پس زمانه ناسازگار برآید، آگاهانه در مسیر تخریب خود گام برداشت و به قول پالین کیل، عزمش را جزم کرد تا واقعاً خودش را نابود کند.
در وسترنهای پکینپا همان پیرنگ آشنا در وسترنهای کلاسیک را میبینیم که کابوی ازیادرفتهای میکوشد با انجام مأموریت دشواری دوباره به دوران اوج خود بازگردد، اما دیگر مجالی برای بازگشت به گذشته وجود ندارد و زمانه عوض شده و راه و رسم دنیا تغییر کرده است و شخصیت نمیتواند آخرین کار مهم زندگیاش را به نتیجه برساند و جز مرگ چیزی به دست نمیآورد. در واقع شخصیتهای پکینپا نه میتوانند به دوران گذشته برگردند و نه میتوانند با زمان حال کنار بیایند و همانطور که کوین جی هیز بهدرستی میگوید: «دنیای او به شکلی ناپایدار در مرز بین تمدن جدید و قدیم در نوسان است و همیشه با خطر سقوط روبهروست.» شخصیتهای او میدانند که چیزی را از دست دادهاند که دیگر توان به دست آوردن آن را ندارند و بر پوچی و بیثمری تلاششان آگاهاند و ناامیدانه دست به کاری ناممکن میزنند تا شاید گذشته را تکرار کنند و دوباره خود را سربلند ببینند، اما چیزی جز مرگ نصیبشان نمیشود. شاید بتوان جمله جان فورد در دره من چه سرسبز بود را چکیده وسترنهای پیکن پا دانست. «چیزی از این سرزمین رفته است که دیگر بازنمیگردد.» و همه تقلای جانکاه شخصیتها برای بازگرداندن همان ارزشهای گمشده است. این همان رویکردی است که پکینپا در مواجهه با ژانر وسترن در پیش میگیرد و با آگاهی از افول وسترن در جهت تجدید حیات و احیای آن میکوشد، اما وسترنهایش بیش از هر چیزی نابودی اسطورههای غرب کهن را به نمایش میگذارد و مرگ این ژانر را تداعی میکند و به مرثیههایی در سوگ وسترن بدل میشوند و مدام به ما یادآوری میکنند که با آخرین نمونههای وسترن سروکار داریم و در حال بدرقه واپسین بازماندگان از قهرمانهایی هستیم که هنوز پایبندی به اصول فردی برایشان اهمیت داشت.
در وسترنهای پکینپا قطببندی خیر و شر که در وسترنهای کلاسیک رایج بود، از بین رفته است و مرزی میان قهرمان و ضدقهرمان وجود ندارد. او جهان منحط و فروپاشیدهای را به تصویر میکشد که دیگر ارزشی در آن باقی نمانده است که بخواهد تفاوت میان آدم بد و خوب را تعیین کند. همین دوریگزینی و سرپیچی او از ایدئولوژی آمریکایی حاکم بر وسترنهای کلاسیک بود که فیلمهایش را به اسنادی تکاندهنده پیرامون اتفاقات اجتماعی و سیاسی دوران خود بدل کرد که روح زمانهاش را بازتاب میداد. در دورانی که رویای هالیوودی با وقایعی همچون ترور کندی، رسوایی نیکسون، جنگ ویتنام و... فرو پاشیده بود و چیزی از آن میهنپرستی و وطندوستی آمریکایی به جا نمانده بود، شخصیتهای پکینپا دیگر هدف مقدسی برای مبارزه کردن نداشتند و تنها قصدشان این بود که ارزشهای فردیشان را حفظ کنند و عوض نشوند و در برابر تغییرات زمانه دوام بیاورند و همرنگ جماعت میانمایهای که احاطهشان کردهاند، نشوند. به همین دلیل آنچه انجام میدهند، آنقدر پوچ و بیهوده است که هیچ دستاوردی برایشان ندارد و کنشهایشان نوعی دهانکجی به ارزشهای مقدس اما توخالی و پوشالی آمریکایی است. با چنین رویکردی پکینپا قهرمانسازیهای وسترنهای کلاسیک را به سخره میگیرد که چطور جانشان را برای رسیدن به هدفی بزرگ اما دروغین به خطر میانداختند. پکینپا هیچ ابایی ندارد از اینکه نشان دهد که نمایش شکوه و قدرت سرزمین آمریکا در وسترنهای دیگر تا چه حدی فریبکارانه و دروغپردازانه بوده است.
ایرج کریمی در مقالهاش پیرامون سینمای پکینپا از عبارت «شخصیت دادن به زخم» از سوی پیکن پا سخن میگوید و بیان میکند که او چطور درک تازهای از درد را ارائه میدهد. در فیلمهای پکینپا مردن هرگز بهآسانی رخ نمیدهد که عادت کرده بودیم در وسترنهای کلاسیک ببینیم و به معنای واقعی شاهد جان کندن آدمی در فیلمهای او هستیم. استفاده از تمهید اسلوموشن در هنگام تیر خوردن و زخم برداشتن و مردن فقط یک عنصر زیباییشناسی در سبک بصری فیلمهایش به حساب نمیآید، بلکه کارکردی روایی در جهت تشخصبخشی به مرگ پیدا میکند و مرگ را نیز همچون زندگی امری کشدار و طولانی و طاقتفرسا و جانکاه نشان میدهد. شخصیتهای پکینپا هنگام مردن همان رنجی را میکشند که در وقت زیستن تحمل کردهاند و مرگ به اندازه زندگی سخت و دشوار به نظر میرسد. هاوارد هاکس با دیدن اسلوموشنهای مرگ در فیلمهای پکینپا از روی تمسخر گفته بود: «تا آقای پکینپا بخواهد یک نفر را بکشد، ما یک قطار جنازه روی زمین ردیف کردهایم.» و از همین جمله طعنهآمیز میتوان تفاوت مرگ در وسترنهای کلاسیک و وسترنهای بازنگرانه را درک کرد. در وسترنهای کلاسیک آدمها چنان میمیرند که انگار از ابتدا زنده نبودند و در وقت مرگشان هیچ چیزی حس نمیکنند و مردنشان عادی به نظر میرسد، اما در وسترنهای پکینپا آدمها گوشت و پوست و خون دارند و درد و رنج را تا عمق جان حس میکنند و مرگ هیبتی مهیب و دردناک دارد. آن فوران خونی که پکینپا مخاطبش را در آن غرق میکند و قطرات آن را به سر و صورت تماشاگرش میپاشد، به قصد القای دردی واقعی است که آدمها از خشونت نسبت به هم بر تن و جان خویش حس میکنند و پکینپا خشونتی را از هر نوع زرقوبرقی پاک میکند و جنبههای نمایشی آن را میزداید و به شکل بیپروا و عریانی نشان میدهد که انسانها چنین بیرحمانه یکدیگر را میدرند و نابود میکنند. حق با اوست که میگوید: «اغلب مردم نمیدانند که سوراخ گلوله در بدن انسان چه شکلی است.» و خودش تماشاگر را به درون آن مغاک ترسناکی میکشاند که به واسطه گلوله به مثابه خشونت بشری در تن انسان گشوده میشود.
وقتی در وسترن خودش در نقش تابوتسازی ظاهر میشود که محل مخفی شدن بیلی را به پت لو میدهد و باعث مرگ او میشود، در دل یک طنز برشتیوار با روند اسطورهزدایی او از قهرمانهای وسترن کلاسیک روبهرو میشویم. از اینرو فیلمهایش از یک سو اسطوره وسترن را از هم میپاشند و از سوی دیگر، برای آن مرثیهسرایی میکنند و از این جهت پکینپا به کسی میماند که میداند نمیتواند جلوی مرگ عزیزش را بگیرد و با دست خود، او را خلاص میکند تا حداقل مرگ باشکوه و باوقاری را برایش رقم بزند. در واقع او تنها راه زنده ماندن ژانر رو به افول وسترن را در خودویرانگری آن میداند. همچون شخصیتهای به انتها رسیدهاش که با خشونت علیه خود میکوشند در زمانهای که به آن تعلق ندارند، دوام بیاورند و از پا نیفتند. پکینپا برای ساختن و زنده نگه داشتن وسترن دست به تخریب و از بین بردن آن میزد و درحالیکه تیشه به ریشه آن میزد، اما میکوشید تا جلوی خشک شدن این درخت کهنسال اما تکیده را بگیرد و از آن شاخهای تازه برویاند. از اینرو تنها راه حیات وسترن را در عصیان علیه خود ژانر میدید تا با قانونشکنی و هنجارستیزیاش در دل ژانر، به خلق قواعد و هنجارهای جدیدی دست بزند و آن را از نو تعریف کند و پشت آن فیلمساز یاغی و ناسازگار و خشن، مرد تنها و درکناشدهای پنهان بود که با خشونتی که علیه خود و دیگری به کار میبرد، میکوشید از خودش در برابر آنچه به او تحمیل میشد، محافظت کند و تسلیم نشود و لابد به همین دلیل است که فیلمهایش جانپناهی هستند برای همه آنهایی که نمیخواهند در روزگار میانمایگی از اصول شخصیشان دست بردارند و با جهان حقیر پیرامونشان سازش و مصالحه کنند. آن تصویر محاصره شدن چند عقرب در میان انبوه مورچگان فقط مابهازایی برای پایک و گروهش نیست، بلکه مصداقی برای همه آنهایی است که نمیخواهند با ماپاچهها معامله کنند و در برابر هریگنها تسلیم شوند.
منابع:
کتاب گفتوگو با سم پکینپا، کوین جی هیز، ترجمه حسین کربلایی طاهر، انتشارات ققنوس
مقاله «شخصیت دادن به زخم»، نوشته ایرج کریمی، منتشرشده در مجله فیلم، شماره 346