معرفي فیلم‌های بخش مسابقه (سودای سیمرغ) سی‌و‌نهمین جشنواره فیلم فجر

  • نویسنده : جمشید خاوری
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 4616

 

 

اَبلَق

فیلمنامه‌نویسان: نرگس آبیار، پریسا کرزیان

کارگردان: نرگس آبیار

مدیر ‌فیلم‌برداری: سامان لطفیان

صدابردار: طاهر پیشوایی

تدوین: حمید نجفی‌راد

طراح صحنه و لباس: محمدرضا شجاعی

طراح گریم: ایمان امیدواری

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

عکاس: طاها آبیار

تهیه‌کننده: محمدحسین قاسمی

بازیگران: بهرام رادان، الناز شاکردوست، هوتن شکیبا، مهران احمدی، گلاره عباسی، گیتی معینی، شادی کرم‌رودی، امین میری، سیاوش حکمت شعار، علی نفیسی، الهه اذکاری، شیماء ملکیان، علی روزبهانی، سارا اردلان

خلاصه داستان

این فیلم سرگذشت زنی را در حاشیه شهر روایت می‌کند که با همسر و فرزندش زندگی می‌کند، اما ماجرایی زندگی آن‌ها را دست‌خوش تغییر و تحول می‌کند.

***

بی‌همه‌چیز

فیلمنامه‌نویسان: محسن قرایی، محمد داودی

کارگردان: محسن قرایی

مدیر فیلم‌برداری: مرتضی هدایی

صدابردار: امین میرشکاری

تدوین: عماد خدابخش

طراح صحنه: امیرحسین قدسی

طراح لباس: مارال جیرانی

طراح گریم: محمود دهقانی

موسیقی: حامد ثابت

عکاس: نوشین جعفری

مجری طرح: مهدی بدرلو

‌تهیه‌کننده: جواد نوروزبیگی

بازیگران: پرویز پرستویی، هدیه تهرانی، ‌‌‌هادی حجازی‌فر، باران کوثری، مهتاب نصیرپور، پدرام شریفی، بابک کریمی، فرید سجادی حسینی، لاله مرزبان، زهیر یاری، عیسی یوسفی‌پور، خسرو پسیانی، مهدی صباغی

خلاصه داستان

ندارد

یادداشت ‌فیلمنامه‌نویس/ محمد داودی

بی‌همه‌چیز. [هَ م َ / م] (ص مرکب) (از: بی + همه + چیز) (در تداول عامه ) بی همه چی. که هیچ چیز ندارد از سجایا و محاسن اخلاقی. که فاقد سجایای اخلاقی است. که هیچگونه از اخلاق حسنه در او نیست. ‌‌آن‌که هیچ صفت از صفات خوب ندارد. فاقد همه صفات خوب. فاقد صفات حسنه. دور از اخلاق نیک. که عهد و زنهار و دوستی نداند. سخت بداخلاق. (یادداشت مؤلف). || (ق مرکب) بی همه چیز می‌گویم ؛ (کنایه از) بی فکری دیگر پنهان کرده از شما. (یادداشت مولف). || بی‌قصد استهزاء و یا اضراری. (یادداشت مولف). || بی‌شوخی. (یادداشت مولف).

سکانس برگزیده

روز - خارجی - مقابلِ در خانه نوری

نوری درحالی‌که به زمین و زمان بد می‌گوید از طویله بیرون ‌‌می‌زند و ‌‌‌می‌رود به سمتِ در.

نوری: آقا والا بِلا نميشه، چند بار ديگه بايست بگم شماها دست از سر ما بردارین؟ از صبح پاشنه درِ این خرابه رو از جا درآوردین... من گاومو نمیدم... اصن کی گفته تو پاشی بیای ‌‌‌این‌جا.

نوری در را باز ‌‌‌می‌کند. استوار دشتکی (58 ساله) پشت در ایستاده.

استوار: عليك سلام. (به سمتی اشاره ‌‌‌می‌کند) رئیس اومده ببینه شما رو.

امیر عطار (53 ساله) ‌‌‌درحالی‌که با گروهبان صحبت ‌‌‌می‌کرده، به سمتِ در می‌آید.

نوری: (متعجب، کمی روسریاش را جلو ‌‌‌می‌کشد) سلام امیرخان! این ورا...

امیر: گفتم خودم بیام بلکه رویِ ما رو دیگه زمین نندازی!

نوری: به خدا از همین ‌‌‌می‌ترسیدم، میدونستم آخر شما رو وَر میدارن میارن، امیرخان رو حرف شما حرف نمیارم، ولی اين حيوون عين بچه‌ منه، نميتونم بِدم گردنشو بيخ تا بيخ بِبُرن.

امیر: حق با شماست، میدونم چی میگی، ولی اینم ببین رسمِ مهموننوازي نيست جلو پای مهمون خون نريزيم. بحثِ آبرویِ روستاست.

***

تک‌‌تیرانداز

فیلمنامه‌نویسان: رضا خمسه، بهنام علیزاده

کارگردان: علی غفاری

مدیر فیلمبرداری: سعید براتی

صدابردار: شهرام متولی‌باشی

تدوین: حسن ایوبی

مدیر طراحی صحنه و لباس: عباس بلوندی

طراح گریم: محسن ملکی

موسیقی: احسان بیرق‌دار

عکاس: آرش شاه‌محمدی

تهیه‌کننده: ابراهیم اصغری

بازیگران: کامبیز دیرباز‌، علیرضا کمالی، امیررضا دلاوری، عبدالرضا نصاری، حسین شریفی، اسماعیل خلج، انوش معظمی، عبدالحلیم تقلبی، مالک محمد آبادی، یاسین مسعودی، رضا علی‌مرادی

خلاصه داستان

شهید «زرین» ‌تک‌تیراندازی ایرانی که سه‌هزار شلیک موفق داشته است و ویژگی‌اش نسبت به ‌تک‌تیرانداز‌های جهان این است که بیش از این‌که به شلیک‌های موفقش افتخار کرده باشد، به انسان‌هایی که به آن‌ها شلیک نکرده است، می‌بالد. این فیلم برشی از زندگی این شهید را روایت می‌کند.

یادداشت فیلمنامه‌نویس/ رضا خمسه

داستان ‌تک‌تیرانداز بُرشی از زندگی شهید عبدالرسول زرین است. مردی ساده و گمنام، شهید زرین با شروع جنگِ تحمیلی سلاحِ به دست می‌گیرد و بزرگ‌ترین کابوس فرماندهان بعثی می‌شود، صدام شخصاً برای سرش جایزه تعیین می‌کند، ولی هیچ هماوردی برای شکارش وجود ندارد.

مدتها طول کشید تا این شهید از زیر سایه سنگینِ خاطراتِ جنگ هویدا شود. فرزند شهید با جمع کردن خاطرات پدر نقش پررنگی در آشکار شدن هویت شهید زرین داشته است. انجمن دفاع مقدس برای بهتر دیده شدنِ زوایای حماسی این شهید تصمیم گرفت فیلمی سینمایی تهیه و تولید کند.

من بعد از تحقیق و نگارشی که بهنام علیزاده از زندگی شهید ارائه داده بود، افتخار حضور در پروژه را پیدا کردم. آقای علیزاده زوایای زیادی از زندگی شهید زرین به دست آورده بود که طبعاً در قالب فیلم سینمایی نمیشد تمام آن‌ها را گنجاند. بعد از هم‌فکری با آقای اصغری به عنوان تهیه‌کننده و آقای غفاری کارگردانِ اثر، تصمیم گرفتیم از جذابیت‌های سینمای اکشن غافل نشویم، در عین حال بتوانیم برشی از شخصیتِ جذابِ شهید را روایت کنیم.

دشوارترین بخشِ نگارش اتفاقی بود که در واقعیت رخ داده بود. تابه‌حال هیچ فیلمی با مضمون ‌تک‌تیراندازی ساخته نشده است که قهرمان هم‌زمان با بیش از ۱۰ ‌تک‌تیرانداز مبارزه کرده باشد. من و آقای علیزاده باید این حقیقت را در متن میگنجاندیم و در عین حال واقعیتِ حماسی برای مخاطب قابل قبول جلوه کند.

داشتن قهرمان به معنای کلاسیک آن برای یک نویسنده می‌تواند یک موهبت باشد، در عین حال این قهرمان اگر درست با ساختار درام هم‌خوانی نداشته باشد، می‌تواند به کابوسی برای نویسنده تبدیل شود. در تمام طول نگارش آقای غفاری هم‌گام ما پیش می‌آمدند و سعی داشتیم از مسیر ذهنی ایشان فاصله نگیریم. من و بهنام علیزاده همه تلاش خود را کردیم تا فیلمنامه برایِ جهانِ نسلی که از جنگ خاطره تجربی ندارد، جذاب و مفید باشد. امیدوارم از پسِ این کار برآمده باشیم.

یادداشت فیلمنامه‌نویس/ بهنام علیزاده

پای سفره حرف‌های هر نویسنده‌ای در سینمای ایران بنشینید و حرف و حدیثتان به جنگ بکشد، محال است با انبوه داستان‌های جنگیِ نوشته‌نشده مواجه نشوید. داستان‌هایی، درام‌هایی، تراژدی‌هایی، قهرمان‌هایی که ‌هالیوود هزاری هم پیانیست و فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان بسازد، از هر کدامش ما در تاریخِ دست‌کم ۲۰۰ سال معاصرمان نمونه‌های زیادی داریم که هرگز نوشته نشدند و اگر هم شدند، فیلم نشدند و اگر هم فیلم شدند، فیلمش فیلم نبود. با چهارتا تانک قراضه و قایق سوراخ و هلی‌کوپتر اجاره‌ای که نمی‌شود جنگ ساخت. نمی‌شود جنگ روایت کرد. نمی‌شود جنگ نشان داد.

حالا وسط این نداری و ناامیدی، یکهو می‌فهمی یک زمانی در این مملکت یک لباس فروش ساده، تفنگ دست گرفت و ‌تک‌تیرانداز شد و به روایت‌های متواتر هفتصد یا سه‌هزار نفر از دشمن را در نبردهای ‌تک‌تیراندازی از پا انداخت. بعد با خودت می‌گویی بی‌خیالِ هر چی عملیات و تانک و جت و بمباران. این دیگر ‌تک‌تیرانداز است. این دیگر کاری ندارد. این را دیگر می‌شود همین‌جا توی همین ایران وسط این همه بی‌امکاناتی، وسط این همه لاف گزاف ساخت و شاید... شاید... خوب هم ساخت. این را ‌که خوب ساخته شده یا نشده، تماشاگر ‌می‌گوید و بعد تاریخ.

یادداشت فیلمنامه‌نویس/ علی غفاری

چقدر غریب است سینمای دفاع مقدس ما و چقدر غریب‌ترند قهرمانان دفاع مقدس.

ستارگانی که سال‌هاست بر تارک تاریخ درخشان سرزمینمان سوسو می‌زنند و توجه ما را به خود جلب می‌کنند. غمگینم از این‌که هر چه جلوتر می‌رویم، گرد و غبار روزمرگی کمتر اجازه می‌دهد درخشش حضور آنان را ببینیم. چراغ سینمای قهرمان‌محور ما سال‌هاست رو به افول است و مدت‌ها بود در پی فرصتی بودم تا بتوانم نگاهی متفاوت به انسان‌هایی داشته باشم که هر کدامشان می‌توانند الگویی برای نسل بعدی ما باشند. نسلی که قطعاً از ما مطالبه خواهند داشت که چرا به این قهرمانان نپرداختید؟ همان‌گونه که اکنون نیز سؤال می‌شود که با گذشت حدود ۳۵ سال از پایان جنگ چرا سینمای کشور هنوز به شهدایی نظیر شهید همت، باکری، زین‌الدین، کاظمی و بسیاری دیگر از این عزیزان نپرداخته است؟

سردار شهید عبدالرسول زرین ‌تک‌تیرانداز بی‌همتای سال‌های مقاومت است که تلاش کردیم برشی هر چند کوتاه از تأثیر وجودش در جنگ تحمیلی را به نمایش بگذاریم. ‌تک‌تیراندازی که شهرت جهانی دارد و نسل امروز ما از آن بی‌خبر است. امیدوارم شرمنده نباشیم.

سکانس برگزیده

قرارگاه مرکزی بصره / اتاق جنگ روز داخلی

عکسِ پرسنلی منعم با دستگاه پخش اسلاید به صورت تار (فلو) روی دیوار افتاده، بعد از چند بار فوکوس‌کشی، عکس واضح می‌شود. صدای عصبانی تیمسار روی عکس منعم شنیده می‌شود.

صدای تیمسار (عصبانی): شنیدید؟ اقدام عاجل و فوری، این ‌تک‌تیرانداز باعث شده تمام زحماتی که برای اون منطقه کشیدم، زیر سؤال بره... همین امروز باید فکری به حال این آدم بکنیم.

تیمسار خمیس در تاریک روشنای اتاق جنگ قدم می‌زند و روبه‌روی پرده‌ای که تصویر منعم روی آن افتاده، می‌ایستد. دود سیگار برگش آرام به هوا ‌می‌رود. تصویر بعدی عکس جسد منعم است که روی پرده می‌افتد. تیمسار عصبانی برمی‌گردد، جمعی از افسران و نظامیان دره بالا دور میزی گرد هم نشسته‌اند و نگران به تیمسار نگاه می‌کنند. تیمسار قدم می‌زند و افراد دور میز را زیر نظر دارد. سرهنگ راشد مات به پرده نگاه می‌کند، تیمسار زیرچشمی مراقب اوست، راشد دستکش‌های چرمی به دست دارد و دست چپش و دست راستش بی‌اختیار از خشم مچاله می‌شود.

تیمسار: سرهنگ منعم یکی از بهترین افرادی بود که داشتم... فرمانده یکی از مهم‌ترین قرارگاههای ما توی منطقه بود... تیرانداز ایرانی دو بار بهش شلیک کرده... یکی به قلب، بعدی هم (نگاهی به داغی که روی پیشانی جسد است، می‌کند) به پیشانی سرهنگ اصابت کرده بود.

یکی از افسران عکسی را از لای پرونده خود بیرون می‌کشد و روی میز می‌گذارد.

افسر1: این مشکل با ‌تک‌تیرانداز حل می‌شه... (اشاره به عکس) سروان راغب بهترین ‌تک‌تیرانداز ماست، اگه مایل باشید، باهاش تماس می‌گیرم.

تیمسار نگاه عاقل اندر سفیهی به افسر پیشنهاددهنده می‌کند.

تیمسار: راغب توی تابوتش برگشت به تکریت.

با اشاره تیمسار عکس جسد سروان راغب نمایش داده می‌شود. همه افسران متعجب به تیمسار نگاه می‌کنند. راشد مبهوت به عکس راغب چشم دوخته است.

***

تی تی

فیلمنامه‌نویسان: ارسلان امیری، آیدا پناهنده

کارگردان و ‌تهیه‌کننده: آیدا پناهنده

مدیر فیلم‌برداری: فرشاد محمدی

صدابردار: وحید مقدسی

تدوین: عماد خدابخش، ارسلان امیری

طراح صحنه و لباس: امیر اثباتی

طراح گریم: عباس عباسی

موسیقی: علیرضا افکاری

عکاس: امید صالحی

مجری طرح: حامد پروین‌خسروی

بازیگران: الناز شاکردوست، هوتن شکیبا، پارسا پیروزفر، امیر حامد، سودابه جعفرزاده‌، مهدی فریضه، هیلدا کردبچه، رضا عموزاد، زینب شعبانی

خلاصه داستان

یک استاد فیزیک برای اثبات فرضیه‌اش در مورد پایان جهان، به کمک زنی به نام «تی‌تی» نیاز دارد.

سکانس برگزیده

شب- بیمارستان- اتاق ابراهیم

ابراهیم روی تختش نشسته. چشم‌بند سیاهی بر صورت دارد، در حال خودش است و متوجه آمدن تی تی ‌‌نمی‌شود. تی ­تی نزدیک تخت ابراهیم ‌‌می‌شود و به کاغذ بزرگ روی میز نگاه ‌‌‌می‌کند که پر از فرمول‌‌ها و اعداد و منحنی‌‌های عجیب و غریب است.

تی تی (کنجکاو): «آقا جان اینا که می‌نویسی چیه؟»

ابراهیم از شنیدن صدایی ناآشنا به خودش می‌آید و چشمبند را پایین ‌‌‌می‌کشد.

ابراهیم (با تعجب به تی تی نگاه ‌‌‌می‌کند): «بله؟!»

تی تی (سمج): «چیه اینا؟»

ابراهیم چند ‌‌‌لحظه‌ای با تعجب به تی تی نگاه ‌‌‌می‌کند. دارد سعی ‌‌‌می‌کند به خاطر بیاورد این زن کیست و این وقت شب در اتاق او چه ‌‌‌می‌خواهد.

ابراهیم: «شما؟»

تی تی: «شنبهسراییام دیگه، خدمات!»

ابراهیم (با دقت به تی تی نگاه ‌‌‌می‌کند و ناگهان او را به یاد ‌‌می‌آورد): «آه... یه چیزیه مربوط به... آسمون...»

تی تی دبه کوچک آب را روی نوشته‌‌های ابراهیم می‌گذارد. ابراهیم وحشت ‌‌‌می‌کند.

ابراهیم: « ‌‌‌این‌جا نذارین لطفاً!»

تی تی سریع دبه را برمی‌دارد.

تی تی (اشاره به دبّه): «اینم یه چیزیه مربوط به بهترین چشمه آب معدنی دنیا... بدون عوارض، مُسهِل، تصفیهکننده خون، بهترین دوای هر درد و مریضی، مولوکولارَم می‌کُشه.»

ابراهیم (با تعجب به تی تی نگاه ‌‌‌می‌کند):«کدوم مولکول‌ها رو؟»

تی تی (انگار چیز بی اهمیتی باشد): «مولوکول دیگه...»

ابراهیم:«ممنون، ولی من مولکول‌‌هامو یه چند روزی لازم دارم.»

تی تی می‌خندد و دبه را می‌گذارد کنار تخت.

تی تی: «دبه‌ای ۳۰ تومن، بار اولم مجانیه.»

ابراهیم بیتفاوت چشمبندش را ‌‌می‌زند.

تی تی: «خدافظ.» (‌‌‌می‌خواهد از اتاق بیرون برود)

ابراهیم (به تی تی): «خانوم! لطفاً اون سبد گل هم با خودتون ببرین...»

تی تی به سبد بزرگ گل‌‌های رُز سفید نگاه ‌‌‌می‌کند.  

تی تی (باورش ‌‌نمی‌شود): «من؟!»

ابراهیم: «بله...بوش یه کم...»

تی تی (متعجب): «آقا بذارین باشه. من گل واسه چیمه؟»

ابراهیم (میفهمد تی تی منظور او را اشتباه فهمیده؛ بهانه‌ای پیدا ‌‌‌می‌کند): «واسه تشکر!»

تی تی (خجالت‌زده): «وظیفه‌م بوده آقاااا.»

ابراهیم (از ‌‌‌این‌که تی تی تمرکزش را به هم می‌ریزد،‌‌‌ شاکی است): «بردارین تعارف نکنین.»

تی تی سبد بزرگ گل را برمیدارد و بو ‌‌‌می‌کند و در همین حال متوجه پاهای لاک‌زده ابراهیم ‌‌می‌شود و دوباره می‌آید کنار تخت.

تی تی: «می‌خواین از داروخانه آسیتون بگیرم لاکاتونو پاک کنین؟»

ابراهیم (سردر ‌‌‌نمی‌آورد؛ دوباره چشم‌بند را برمی‌دارد): «لاک چیه؟»

تی تی به پاهای او اشاره ‌‌‌می‌کند.

ابراهیم: «نه، می‌خوام نگهشون دارم، ممنون.» (گوشه چشم چپش را می‌خاراند.)

تی تی:«خوشی میاد براتون آقا ابراهیم. چشم چپ که بِخاره، بعدش خوشی میاد.»

ابراهیم: «چی؟!»

تی تی: «کولی‌ها می‌گن. ولی اگه چشم راست بخاره، غصه میاد.»

ابراهیم (حوصله دری وری‌‌های تی تی را ندارد؛ دوباره چشم‌بندش را ‌‌می‌زند؛ بیتفاوت): «باشه.»

تی تی (با لبخندی پر از سپاس‌گزاری): «تی دست درد نکنه (به گیلکی) خدافظ.»

تی تی با سبد بزرگ گل از اتاق خارج ‌‌می‌شود. ابراهیم دوباره ‌‌‌می‌رود توی فکر.

***

خط فرضی

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: فرنوش صمدی

مشاور کارگردان: مانی حقیقی

مدیر ‌فیلم‌برداری: مسعود سلامی

‌صدابردار: امیر نوبخت

تدوین: میثم مولایی

طراح صحنه: سیامک کاری‌نژاد

طراح لباس: سارا خالدی

طراح گریم: مهرداد میرکیانی

موسیقی: پیمان یزدانیان

عکاس: حبیب مجیدی

مجری طرح: ماهان حیدری

‌تهیه‌کننده: علی مصفا

بازیگران سحر دولتشاهی، پژمان جمشیدی، حسن پورشیرازی، آزیتا حاجیان، امیررضا رنجبران، صدف عسگری، محمد حیدری، آیلین جاهد

خلاصه داستان

سارا به همراه همسرش حامد و دختر خردسالشان به یک عروسی در شمال ایران دعوت شده‌اند، اما حامد به دلیل مشکلات کاری نمی‌تواند به این سفر برود و این سرآغاز اتفاقی است که زندگی سارا را دگرگون می‌کند.

یادداشت ‌فیلمنامه‌نویس

وقتی احساس کردم که کم‌کم آمادگی ساخت فیلم اولم رو دارم، به نوشتن یک سه‌گانه درباره دروغ، راز، پنهان‌کاری و ساید افکت‌‌های اون روی زندگی ‌‌‌آدم‌ها فکر ‌‌‌می‌کردم. کانسپتی که در تمام ‌‌‌فیلم‌های کوتاهم بهش پرداخته بودم و برای خودم بسیار مسئله مهمی است. من هم مثل خیلی از ‌‌‌فیلم‌سازان ‌‌‌همیشه گوشه ذهنم طرح‌‌ها و ایده‌هایی دارم که فکر ‌می‌کنم می‌تونه برای ساخت یک فیلم جالب باشه. برخی از اون ایده‌‌ها رو به صورت یک سیناپس روی کاغذ آوردم، ولی برایم راضی‌کننده نبودند. اما تنها قصه‌ای که در بین اون‌ها منو رها ‌نمی‌کرد، ایده خط فرضی بود. هسته اصلی فیلمنامه از یک داستان واقعی که برای یکی از دوستان من چند سال پیش اتفاق افتاده بود، الهام گرفته شده است. هرچه بیشتر در نوشتن پیش می‌رفتم، بیشتر باور ‌‌‌می‌کردم که این همان اپیزد اول سه‌گانه من خواهد بود. قصه‌ای که به‌شدت خودم رو تحت تأثیر قرار می‌داد، قطعاً می‌تونست به قلب بیننده دست پیدا کنه. در طول نوشتن فیلمنامه سعی کردم چیزهایی رو تغییر بدم تا کمی سینمایی‌تر بشه.

از ابتدا خودم هم فکر ‌‌‌می‌کردم که این فیلمنامه تراژیک بسیار سنگین است و تماشاگر با دیدن فیلم دچار کاتارسیس ‌‌می‌شود، چون با هر بار بازنویسی یکی از سکانس‌‌های مهم فیلم (برای اسپویلد نشدن قصه فیلم، اشاره مستقیم نمی‌کنم) به قدری حال خودم بد ‌‌‌می‌شد و گریه ‌‌‌می‌کردم که یک روز کارم رو متوقف ‌‌‌می‌کردم و دوباره از روز بعد شروع به نوشتن ‌‌‌می‌کردم. نکته‌ای که در طول نوشتن و ساختن این فیلم برایم مهم بود و برایش تلاش کردم، قرار ندادن خودم به عنوان نویسنده در جایگاه قضاوت بود و همراه کردن بیننده به عنوان بخشی از قصه بود به این معنی که بیننده احساس هم‌ذات‌پنداری بیشتر با قصه و شخصیت‌‌ها رو پیدا کند و در طول تماشای فیلم هر کدام از آن‌ها با توجه به تجربیات زیستی و فرهنگی‌شان به قضاوت کردن و تصمیم گرفتن درباره شخصیت‌‌ها و پیشبرد قصه در درون خودشان انجام دهند. زیراکه باور دارم ما ‌‌‌انسان‌ها در شرایط مشابه دیگران وقتی قرار ‌‌‌می‌گیریم، رفتارهای دیگه‌ای و شاید عجیبی از خودمون نشون می‌دیم، چون ما با فرهنگ‌‌ها، باورها و‌‌... متفاوتی بزرگ شده‌ایم پس اخلاقیات برای ما معناهای متفاوتی دارد.

تقریبا دو سال روی طرح اصلی و فیلمنامه کار کردم و بیش از ۱۰ بار بازنویسی شد. اصولاً خیلی عادت ندارم که به تعداد زیادی از اطرافیانم فیلمنامه بدم بخونن. اما ‌‌‌همیشه چند نفر حرفه‌ای در سینما و چند نفر خارج از این حرفه طرح و فیلمنامه رو می‌خونند تا فیدبک بگیرم و اون‌ها در قدم‌‌های اولیه بزرگ‌ترین کمک‌‌ها هستند.

یک ماه قبل از ساخت با تدوینگرم دوباره مروری بر کلیت فیلمنامه انجام دادیم و سکانس‌هایی رو که قطعاً بعد از فیلم‌برداری حذف ‌‌‌می‌کردیم، پیش از این کار انجام دادیم که خب این کار واقعاً به من کمک کرد و ممنونم از ایشون.

دوست دارم از یک خاطره جالب و چالش در رابطه با همین تغییر فیلمنامه در این کار برایتان بگویم. در زمان نوشتن فیلمنامه از یکی از سکانس‌‌های بسیار مهم فیلم به بعد خیلی دوست داشتم برف ببینیم و همه جا سرد و سفید شود، اما از آن‌جایی که برف یکی از سخت‌ترین‌‌ها و پرهزینه‌ترین‌‌ها برای ‌‌‌فیلم‌سازی در ایران است، به طور کل برف را حذف کردم. در زمان بازدید لوکیشن من به دنبال جنگل‌‌های راش بودم که در مازندران پیدایشان کردیم، اما متوجه شدیم که آن جنگل‌ها در فصل زمستان ‌‌‌همیشه برف سنگینی دارد و کار در آن‌جا غیرممکن بود. ‌‌درنهایت به جنگل امن‌تری در گیلان رفتیم که هر ۱۵ سال یک بار برف می‌بارد و همه چیز برای گروه راحت‌تر بود. سکانس عروسی را فیلم‌برداری کردیم و سکانس‌‌های قبل از عروسی را که ورود به جنگل و شمال بود، قرار شد روزهای آخر فیلم‌برداری کنیم. فردا روز موعود بود و قرار بود سکانس‌‌های مهم و سخت فیلم را فیلم‌برداری کنیم؛ همان‌هایی که دوست داشتم در برف باشند. شب به هتل برگشتیم، هوا کمی عجیب سرد شد. نیمه‌‌های شب از خواب بیدار شدم و پرده را کنار زدم و با دیدن سفیدی زمین و برف زیبایی که می‌بارید، از خوشحالی شوکه شدم. انگار کائنات هم دلشان ‌‌‌می‌خواست سکانس‌‌های مهمم را در برف فیلم‌برداری کنم. هم خوشحال بودم، هم مستأصل که با سکانس‌‌های قبل از عروسی چه باید کرد. ‌‌درنهایت کار برای چند روز متوقف شد و بی‌سابقه‌ترین برف 15 سال گیلان بارید. مجبور شدم سکانس‌‌ها را کمی تغییر بدهم، بعضی‌‌ها رو حذف و بعضی‌‌ها رو داخلی کردم، چالش بسیار سخت و جالبی بود، اما ارزشش را داشت.

سکانس برگزیده

خارجی/ داخلی خیابان/ ماشین روز

سارا، حامد و رها سوار ماشین هستند. ماشین آن‌ها به نزدیکی فرودگاه ‌‌‌می‌رسد. سارا رانندگی ‌‌‌می‌کند. رها در حال آواز خواندن است.

رها: مادر موشه عاقل بود، زن باهوش کامل بود، یه نگاهی کرد به خرگوش، گفت به بچه موش.

حامد برای رها دست ‌‌می‌زند. سارا و رها می‌خندند.

حامد: آفرین دخترم.

ناگهان یک موتور جلوی ماشین می‌پیچد.

حامد: ااا... حواست کجاست...

سارا روی ترمز ‌‌می‌زند. همه چیز تحت کنترل اوست.

سارا: چرا داد می‌زنی. دیدمش.

حامد: با این مدل رانندگی ‌‌‌می‌خواستی بری توی جاده؟

سارا: تقصیر من نبود. اون پرید جلوی ماشین.

حامد با دست اشاره ‌‌‌می‌کند که در گوشه‌ای بایستد تا او از ماشین پیاده شود.

حامد: همینجا پیاده می‌شم.

سارا ماشین را متوقف ‌‌‌می‌کند.

سارا: حامد اذیت نکن دیگه ما بریم شمال، بابا بچه گناه داره.

حامد: (با صدای بلند و عصبی) وای سارا بسه دیگه دیوونه‌ام کردی.

رها کمی ترسیده است. سارا کمی به حامد نگاه ‌‌‌می‌کند، بعد با ناراحتی رویش را از او برمی‌گرداند و به ‌‌‌روبه‌رو نگاه ‌‌‌می‌کند. حامد هم کمی ساکت می‌ماند. بعد در ماشین را باز ‌‌‌می‌کند و پیاده ‌‌می‌شود. در عقب جایی را که رها نشسته، باز ‌‌‌می‌کند. او را می‌بوسد.

سارا: حامد.

حامد (با سردی رو به سارا): گفتم نه... صندوق رو بزن‌‌... خداحافظ.

سارا اما جواب ‌‌‌نمی‌دهد. حامد در عقب را می‌بندد و به سمت پشت ماشین ‌‌‌می‌رود و چمدان کوچکش را از صندوق ‌‌‌برمی‌دارد و در صندوق را می‌بندد و به سمت در ورودی فرودگاه ‌‌‌می‌رود. سارا و رها به هم نگاه ‌‌می‌کنند، سارا لبخند تلخی به رها ‌‌می‌زند. سارا ماشین را راه می‌اندازد و حرکت ‌‌‌می‌کند.

***

رمانتیسم عباد و طوبا

‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: کاوه صباغ‌زاده

اقتباسی آزاد از کتاب سیر عشق اثر آلن دوباتن

مدیر فیلم‌برداری: شهرام نجاریان

صدابردار: ساسان نخعی

تدوین: پگاه احمدی

طراح گریم: محسن دارسنج

طراح صحنه: محمدرضا میرزامحمدی

طراح لباس: آرام موسوی

موسیقی: پیام آزادی

عکاس: نادر بهرامی

‌‌تهیه‌کننده: مهدی صباغ زاده

بازیگران: حسام محمودی، الناز حبیبی، علی انصاریان، مرتضی علی عباس میرزایی، سانیا رمضانی، ستایش تارانی، سام ولی پور

خلاصه داستان

وقتی سرنوشت برای اولین بار عماد و طوبا رو ‌‌‌روبه‌روی هم قرار داد، هردو خوب می‌دونستند که عشق بیشتر یک مهارته تا هیجان و تپش قلب و خارش پوست.

یادداشت ‌‌فیلمنامه‌نویس

همه چیز از یک آگهی شروع شد. آگهی صفحه اینستاگرام نشر چترنگ با تیتر «به‌زودی در کتاب‌فروشی‌‌ها» و با عکسی از پشت جلد کتاب سیر عشق اثر آلن دوباتن. خلاصه داستانی که در پشت جلد آمده بود، بلافاصله جذبم کرد. اشتباه نکنم حوالی پایان سال بود که کتاب منتشر شد. وقتی کتاب را از کتاب‌فروشی رود در خیابان کریم‌خان خریدم. در طول مسیر به سمت خانه مدام ورقش می‌زدم و صفحاتش را پراکنده ‌‌‌می‌خواندم. طرح جلد زیبایش و قطع و وزن مناسب کتاب مرا به خودش جذب کرده بود و البته قصه و سبک نگارش ساده و دوست‌داشتنی‌اش. تا صبح فردا خواندنش را تمام کردم و شک نداشتم که باید ‌‌‌فیلمنامه‌ای از آن اقتباس کنم. گذاشتم چند روزی بگذرد تا مطمئن شوم که از روی هیجان تصمیم نگرفته‌ام. یک هفته بعد دوباره کتاب را خواندم و شب عید بود که به همه اطرافیان مخصوصاً دوستان متأهلم خواندنش را پیشنهاد ‌‌‌می‌دادم.

 اکثر دوستانی که کتاب را ‌‌‌می‌خواندند و از قصدم برای اقتباس از آن خبردار ‌‌‌می‌شدند، توصیه می‌کردند که این کار را نکنم و می‌گفتند شدنی نیست. آن موقع بود که ذات لج‌بازم عکسش را به من تلقین ‌‌‌می‌کرد. در تعطیلات عید بود که برای بار سوم و این‌بار دقیق‌تر کتاب را خواندم و شروع کردم به خط کشیدن زیر بعضی از جملات و یادداشت‌هایی برداشتم.

فکر اقتباس از کتابی نیمه‌داستانی از آلن دوباتن واقعاً هیجان‌انگیز بود. باید به نگاه او نزدیک‌تر ‌‌‌می‌شدم. پس تمام ‌‌‌کتاب‌هایش را چه آن‌هایی که قبلاً خوانده بودم و چه آن‌هایی که هنوز نخوانده بودم، ظرف یکی دو هفته با ولع زیرورو کردم. ایده و فضای اصلی فیلمنامه در ذهنم شکل گرفته بود و می‌دانستم قرار است یک عاشقانه فانتزی باشد. دوست داشتم موزیکال را هم به ژانر فیلمنامه اضافه کنم. به‌طوری‌که کاراکترها دیالوگهایشان را با آواز ادا کنند، ولی همین ایده شد پاشنه آشیل کارم.

 دو ماه بعد در باتلاق موزیکال گیر افتاده بودم و ‌‌‌فیلمنامه‌ای صد و خرده‌ای صفحه‌ای در دست داشتم که دوستش نداشتم. ماه بعد به حذف بخش‌های موزیکال گذشت و تصمیم گرفتم یک راوی به فیلم اضافه کنم. انگار که خود دوباتن مواردی را روی فیلم به بیننده توضیح ‌‌‌می‌دهد. چیزهایی را که نمی‌شد به تصویر کشید. این ایده کمک بزرگی بود و به دادم رسید. خود کتاب لحظات تلخ و ناامیدکننده زیادی داشت که اکثر آن‌ها را حذف یا تلطیف کردم.

داشتم به یک کمدی رمانتیک می‌رسیدم و لحظات تلخ زیادی نیاز نداشتم. دلم ‌‌‌می‌خواست برعکس ایتالیاایتالیا که ظاهری شاد و باطنی بسیار تلخ داشت، این یکی از هر جهت شاد و خوشحال و خوش‌بین باشد. قرار بود ‌‌‌فیلمنامه‌ای باشد درباره همه زندگی یک زوج. از آغاز تا پایان.

از آن‌جایی که به جزئیات علاقه دارم، داشتم همه این زندگی را لحظه به لحظه روی کاغذ ‌‌می‌آوردم و به صفحه ۲۰۰ که رسیدم، احساس کردم دارم یک مینی‌سریال می‌نویسم. باز به بی‌راهه رفته بودم. به تصویر کشیدن همه زندگی با جزئیاتش در ۹۰ دقیقه ممکن نبود. به بن‌بست رسیده بودم و داشتم مطمئن ‌‌‌می‌شدم که دوستانم خیر و صلاحم را می‌خواستند که می‌گفتند شدنی نیست!

یک ماه دیگر هم گذشت و تابستان آمد. اجازه دادم ذهنم کمی هوا بخورد و فکر تازه‌ای به سرم خطور کرد. باید مثل خود دوباتن برخی جاها این زندگی را از دور می‌دیدم و با نزدیک نشدن به جزئیات اجازه ‌‌‌می‌دادم زمان در داستانم سریع‌تر جلو برود. باید بخشی از داستان را در لانگ‌شات نشان ‌‌‌می‌دادم و هر از گاهی برای نشان دادن لحظات مهم و نقاط عطف به این زندگی نزدیک ‌‌‌می‌شدم و باز دوباره عقب می‌کشیدم و اجازه ‌‌‌می‌دادم زمان بگذرد. باید این روند را مدام تکرار ‌‌‌می‌کردم و از راوی بیشتر استفاده ‌‌‌می‌کردم. او با گفتن چند جمله ‌‌‌می‌توانست جاهای خالی را پر کند و به من اجازه دهد فقط در موارد مورد نیاز به کاراکترها و زندگی‌شان نزدیک شوم.

 قالب فانتزی را کمی پررنگ‌تر کردم و این کمک بزرگی بود برای فاصله گرفتن از نگاه واقع‌گرایانه. ایده اصلی را از کتاب دوباتن گرفته بودم و دیگر نیازی نبود به آن پای‌بند باقی بمانم و دیگر خالق این دنیا خودم بودم. پس باید نگاه و طرز فکر خودم و البته قواعد ژانر را بیشتر از منبع اقتباس به فیلمنامه تزریق ‌‌‌می‌کردم. ‌‌درنهایت به ‌‌‌فیلمنامه‌ای ۴۵ صفحه‌ای رسیدم و پس از چکش‌کاری نهایی شد رمانتیسم عماد و طوبا. برعکس ایتالیاایتالیا که ‌‌‌فیلمنامه‌ای بود پر از جزئیات، این یکی پر بود از کلیات و باید جزئیات را در اجرا و سر صحنه در‌‌می‌آوردم. این بود ماجرای نگارش رمانتیسم عماد و طوبا. بقیه‌اش همان داستان‌های تکراری پیدا کردن سرمایه‌گذار و ‌‌تهیه‌کننده و اخذ مجوزهای لازم است که گفتن ندارد.

و این می‌ماند که مردم و منتقدین فیلم را ببینند و نظر بدهند و بفهمم کجاها را درست رفته‌ام و کجاها را غلط و تجربه شود برای ‌‌‌فیلم‌های بعدی.                         

سکانس برگزیده

خارجی روز پارک آب و آتش

عماد و طوبا دوان دوان از رصدخانه بیرون می‌آیند‌‌. مأمور به دنبال آن‌هاست‌‌. به‌سرعت فرار کرده و سر پیچی خود را پشت ستونی در سایه پنهان ‌‌می‌کنند. مأمور به‌سرعت از کنارشان ‌‌‌می‌گذرد‌‌. هر دو نفس‌زنان به خنده می‌افتند. شانه به شانه و چشم در چشم.

طوبا (نفس‌زنان): انگار دارم بال درمیارم...

عماد (با لبخند): منم...

با گونه‌‌های برافروخته و ذوق لبخند پهنی ‌‌‌می‌زنند. عماد متوجه مأمور ‌‌می‌شود که آن‌ها را دیده و به سویشان می‌آید‌‌. هر دو از پشت ستون بیرون ‌‌‌می‌زنند و به سوی پل آب و آتش ‌‌‌می‌دوند‌‌. مأمور به دنبالشان ‌‌‌می‌رود‌‌. عماد و طوبا روی پل از میان مردم به‌سرعت می‌گذرند‌‌. از ‌‌‌روبه‌رویشان مأمور دیگری به طرفشان می‌آید‌‌. عماد و طوبا ‌‌‌همان‌طور ‌‌‌می‌دوند، به هم نگاه ‌‌می‌کنند و می‌خندند‌‌. به سرعتشان اضافه ‌‌می‌کنند و با آخرین توان خود ‌‌‌می‌دوند‌‌. ناگهان دو بال سفید بزرگ از پشت لباس‌‌هایشان بیرون ‌‌می‌زند‌‌. چند قدم دیگر و به‌سرعت از جا کنده ‌‌‌می‌شوند‌‌. عابرین از ترس اصابت به بال‌های بزرگ آن‌ها روی زمین می‌نشینند و پناه ‌‌‌می‌گیرند‌‌‌. عماد و طوبا بال‌زنان بالا می‌روند، پل را دور ‌‌‌می‌زنند و به‌سرعت از بالای سر مأموری که دنبالشان بود، می‌گذرند. مأمور پخش زمین ‌‌می‌شود‌‌. روی بزرگراه پرواز ‌‌می‌کنند، اوج می‌گیرند و از روی تپه‌‌ها و درختان پاییزی می‌گذرند.

 بالاتر و بالاتر می‌روند. بر فراز شهر، پرهای سفیدشان، زیر نور آفتاب، با شکوه بال ‌‌‌می‌زنند‌‌. طوبا فریادی از سر ذوق ‌‌می‌زند. صدایش در بلندای آسمان گم ‌‌می‌شود.

***

روزی روزگاری آبادان

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: حمیدرضا آذرنگ

مدیر ‌فیلم‌برداری: مسعود سلامی

صدابردار: بابک بنی اردلان

تدوین: سپیده عبدالوهاب

طراح صحنه و لباس: سهیل دانش اشراقی

طراح گریم: عبدالله اسکندری

موسیقی: حسام ناصری

عکاس: سارا ایوانی

تهیه کنندگان : عبدالله اسکندری‌، علی اوجی

بازیگران: فاطمه معتمدآریا، محسن تنابنده، الهام شفیعی، هیراد آذرنگ، سهیل جمالی، امیرحسین ابراهیمی

خلاصه داستان

خانواده پنج نفری مصیب چرخیده در آخرین روز سال مشغول خرید شب عید هستند، اما به دلیل حال بد مصیب که ناشی از گرفتاری‌اش به مواد مخدر است، کشمکشی میان آن‌ها درمی‌گیرد و در اوج تلاش خیری، مادر خانواده، برای به آرامش رساندن خانواده به‌ناگاه اتفاقی غیرمنتظره همه آن‌ها را غافل‌گیر می‌کند.

***

روشن

‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: سیدروح الله حجازی

مدیر ‌فیلم‌برداری: مرتضی نجفی

صدابردار: رشید دانشمند

تدوین: میثم مولایی

طراح صحنه: سهیل دانش اشراقی

طراح لباس: ثنا نوروزبیگی

طراح گریم: ایمان امیدواری

موسیقی: بامداد افشار

عکاس: آزاده امیرخان

تهیه‌کنندگان: جواد نوروزبیگی، سیدروح الله حجازی

بازیگران: رضا عطاران، سیامک انصاری، سارا بهرامی، مهدی حسینی نیا، مسعود میرطاهری، محمد ولی‌زادگان، ابراهیم عزیزی، علی رحیمی، امیرکیوان معصومی، هدیه آذیدهاک، محمد نیکبخت

خلاصه داستان

روشن، مرد ميان‌سالِ عشق بازيگرى، نمى‌تواند خانه ثبت‌نامی‌اش را بگيرد و در آستانه فروپاشى همه چيز، تصميم مى‌گيرد نقشش را بازى كند.

یادداشت ‌فیلمنامه‌نویس

تجربه‌‌های متفاوت را دوست دارم و هراسی در این زمینه ندارم. از طراحی و مشورت در فیلمنامه‌هایی چون زندگی خصوصی آقا و خانم میم و زندگی مشترک آقای محمودی و بانو گرفته تا نگارش فیلمنامه‌هایی چون مرگ ماهی، کت واک (که اجازه ساخت پیدا نکرد) و اتاق تاریک.

تجربه و تلاش برای رسیدن به فرم برایم اهمیت دارد. حتی اگر یک بار اتفاق بیفتد. اما در این بین نگارش فیلمنامه روشن سخت‌ترین تجربه‌ام محسوب ‌‌می‌شود. ایده‌ای که با دوستان مختلفی روی طرح‌‌های مختلفش کار کردم و ‌‌درنهایت به این نتیجه رسیدم که خودم باید قلم در دست بگیرم. روشن تازه‌ترین تجربه‌ام نه‌فقط در ساخت که در نگارش بود. تازه به جهت خودِ شخصیتِ روشن. روشن فیلم شخصیت است. روشن قهرمانی منفعل دارد در جهانی که همه چیز دارد پیش ‌‌‌می‌رود و کسی منتظر کسی نمی‌ماند. روشن قهرمان امروز ماست. روشن خودِ خودِ ماییم.

به قول حافظ: شهر خالی‌ست ز عشاق، بوَد کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند

سکانس برگزیده

شب داخلی دست‌شویی

روشن به‌سرعت به سر و صورتش آب می‌پاشد. گویی ‌‌‌می‌خواهد از خوابی که در آن است، بیدار شود. آینه زنگ‌زده، تاریک است و شبح صورت روشن در آن به چشم می‌خورد. حالش خیلی بد است. با دستش به لامپ کوچک بالای روشویی ‌‌می‌زند. حالا شروع به خاراندن شانه راستش ‌‌‌می‌کند. گیج و منگ ‌‌‌می‌رود و بر روی توالت فرنگی ‌‌‌می‌نشیند. ‌‌‌نمی‌داند چه کند. انگار دارد می‌میرد. لَختی ‌‌‌می‌گذرد. چشمانش سرخ شده، شیلنگ توالت را باز کرده و ناگهان سرش را زیر آن ‌‌‌می‌گیرد. انگار زمان کُند ‌‌‌می‌گذرد. انگار همه چیز در تاریکی است. روشن حالا خودش را در آینه می‌بیند. چراغ کوچک بالای روشویی روشن شده، برای ‌‌‌لحظه‌ای می‌ماند. به آینه می‌نگرد. گویی خودش را نمی‌شناسد. ناگهان متوجه لکه خونی شده که بر همان شانه راستش از زیر پیراهنش پس داده است. دستش را به طرف لکه خون برده و آن را لمس ‌‌‌می‌کند. ‌‌‌نمی‌داند این خون واقعی است یا خیالش است.

***

زالاوا

‌‌فیلمنامه‌نویسان: ارسلان امیری، تهمینه بهرام، آیدا پناهنده

کارگردان: ارسلان امیری

مشاورکارگردان: آیدا پناهنده

مدیر‌‌‌ فیلم‌برداری‌: محمد رسولی

صدابردار: رشید دانشمند

تدوین‌: عماد خدابخش

طراح صحنه و لباس: محمد حسین کرمی

طراح‌ گریم: عباس عباسی

موسیقی: مازیار یونسی

عکاس: محمد بدرلو

مجری ‌طرح: مهدی بدرلو

تهیه‌کنندگان: روح الله و سمیرا برادری

بازیگران: نوید پورفرج، پوریا رحیمی‌سام، هدی زین‌العابدین، باسط رضایی، شاهو رستمی، فریدون حامدی، صالح کریمی، زاهد زندی

خلاصه داستان

اهالی زالاوا ادعا می‌کنند جن به روستایشان زده است. استوار برای بررسی مسئله عازم زالاوا ‌‌می‌شود و آمردن را که ادعا می‌کند جن را گرفته است، به چالش می‌کشد.

یادداشت فیلمنامه‌نویس (ارسلان امیری)

پدرم را تشویق کرده بودم، حالا که بازنشسته شده و وقت کافی دارد شروع کند به نوشتن خاطراتش.

در یکی از یادداشت‌‌هایش درباره ماجرای یکی از اجدادمان به نام بابازاله متنی نوشته بود. داستان را که به صورت شفاهی برایم تعریف کرد، احساسی در من برانگیخت. قبلا هم این ماجرا را از زبان پدربزرگ و عمه و عموها به صورت جسته گریخته شنیده بودم. این تکثر و تکرار داستانی چنین عجیب باعث کنجکاوی‌ام شد.

این روایت شفاهی چیزی شبیه قصه‌های پریان بود ‌‌درباره پدربزرگ پدربزرگم که جنی را اسیر کرده و جن به خانواده‌اش خدمت می‌کرده است. همسر بابازاله هم احتمالا به رابطه‌ جن با شوهرش حسادت می‌کرده و سنجاقی را که بابازاله به لباس جن زده تا او را اسیر کند، باز می‌کند. جن هم برای ‌‌‌همیشه می‌رود.

خود داستان یک طرف، شیوه روایت پدرم که بسیار باورپذیر آن را تعریف می‌کرد، باعث شد وسوسه شوم و این ماجرا و حس و حال را تبدیل به فیلمنامه‌ای برای ساخت اولین فیلم بلندم کنم.

طرح اولیه‌ای نوشتم و به‌تدریج داستان را تغییر دادم. با هومان فاضل روی نسخه‌ اولیه‌ ‌‌‌فیلمنامه کار کردیم و دو، سه سالی هم هر زمان فرصت می‌شد، همراه با آیدا پناهنده و تهمینه بهرام، نسخه‌های متعددی از ‌‌‌فیلمنامه را به نگارش درآوردیم و یکی دو سال بعدترش هم بالاخره شرایط ساخت فیلم مهیا شد و نسخه‌ نهایی را نوشتیم.

اکنون ‌‌‌فیلمنامه چیزی از ماجرای بابازاله را ندارد جز روستا، سنجاق و نام زالاوا. همان احساس، سؤالات و کلیدواژه‌هایی را در ذهنم تداعی می‌‌کند که هنگام شنیدن قصه از زبان اقوامم داشتم. البته کمی ترسناک‌تر!

سکانس برگزیده

نیمه‌‌شب- روستا- خانه ‌سپاه بهداشت

استوار از کوچه‌ای داخل کوچه‌ دیگر می‌‌پیچد که مشرف به خانه سپاه بهداشت است. با دیدن چیزی ناگهان می‌‌ایستد و در تاریکی کوچه پنهان می‌شود. ملیحه درآستانه‌ در ایستاده است و با دو نفر از اهالی که از شکار برگشته‌‌اند، خوش‌وبش می‌کند و شیشه‌ آزمایش ادرار را می‌دهد دست ملیحه و می‌روند. پس از دور شدن آن‌ها ملیحه نگاهی به اطراف می‌اندازد و می‌خواهد داخل شود که استوار نور چراغ‌قوه را روی صورت او می‌‌اندازد. ملیحه متوجه استوار ‌‌می‌شود. استوار آرام به سمت خانه ‌‌‌می‌رود. ملیحه به حضور استوار در این وقت شب مشکوک می‌‌شود.

ملیحه: چیزی شده؟

استوار (خون‌سرد): می‌گن یه آلی، جنی، چیزی تو ده پیدا شده...

ملیحه: آل که زن حامله رو می‌گیره، این وقت شب این چه شوخی‌ایه؟

استوار (با احساس): نگرانت شدم.

ملیحه: چرا؟

استوار: آمردان فرار کرده.

ملیحه خنده‌اش ‌‌‌می‌گیرد.

ملیحه: واقعاً؟

استوار: خوشحالی؟

ملیحه (از سر بدجنسی): هم آره، هم نه. خوشحالم، چون سرت خورد به سنگ!

استوار: خب چرا ناراحتی؟

ملیحه (با مهربانی و هم‌دلی): چون سرت خورد به سنگ!

استوار: خانم دکتر معده‌‌ام درد می‌کنه، برای یه استوار تنهای معلق از خدمت دوایی چیزی نداری‌‌‌؟

ملیحه سری به نشانه تأیید تکان می‌دهد و برمی‌گردد و داخل خانه بهداشت می‌شود. استوار بعد از داخل شدن ملیحه، ‌‌‌جست‌وجوگرانه به چپ و راست و پشت‌ سرش چراغ قوه می‌اندازد و داخل خانه بهداشت می‌شود و در را مي‌بندد.

***

ستاره بازی

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: ‌هاتف علیمردانی

مدیر فیلمبرداری: معین مطلبی

تدوین: امیر ادیب‌پرور

صدابردار: کامبیز فراهانی

مدیر هنری: مجید میرفخرایی

طراح گریم: رکسانا رضوی

موسیقی: بامداد افشار

عکاس: مسعود پاکدل

تهیه‌کننده: علی سرتیپی

بازیگران: فرهاد اصلانی، ملیسا ذاکری، مارشال منش، جنا ویلرهوگز، هستی جوادی، مایکل مدسن، علی مصفا، شبنم مقدمی

خلاصه داستان

صداهایی که صبا برای روان‌پزشکش ارسال می‌کند، پرده از رازهای زندگی او برمی‌دارد

سکانس برگزیده

داخلی - روز - بیمارستان

صبا روی تخت بیمارستان دراز کشیده است و پرستارها او را برای عمل آماده می‌کنند. محمود و راحله کنار او ایستاده‌اند و راحله نمی‌تواند گریه‌اش را کنترل کند.

محمود (آرام به صبا): پایرت‌ها یه نیوزی گفتند بهت‌ بگم

صبا: چی؟

محمود: از فردا چند روز همه جا تاریک می‌شه.

صبا: نمی‌خوام تاریک بشه.

محمود: ما تمرین کردیم با چشمان بسته چطوری نینجا باشیم. کنار هم کلی خوش می‌گذرونیم. تاریکی خیلی باحال‌تره. می‌شه قصه خوند، بازی کرد...

صبا: اسلیپ اُوِر هم می‌شه؟ می‌شه با کایلا اسلیپ اور کنم؟ (اسلیپ اُوِر یعنی خوابیدن بچه‌ها در خانه هم)

صبا: ‌آی لاو اسلیپ اور. دوست دارم همه‌ جا شب باشه.

پدر او را در آغوش می‌گیرد.

محمود: من کیم؟

صبا: بابامو داداشم و بست بادیم!

محمود صبا را می‌بوسد. پرستارها تخت صبا را به سمت اتاق عمل می‌برند. راحله از شدت گریه نمی‌تواند جلو بیاید. محمود به او اشاره می‌کند اما راحله دور می‌شود. محمود با لبخند دخترش را بدرقه می‌کند. صبا تا لحظه آخر پدر را نگاه می‌کند.

***

شیشلیک

فیلمنامه‌نویس: امیرمهدی ژوله

کارگردان: محمدحسین مهدویان

مدیر فیلمبرداری:‌ هادی بهروز

صدابردار: ‌هادی ساعت محکم

تدوین: سجاد پهلوان‌زاده

طراح صحنه: بهزاد جعفری تاری، محمدحسین کرمی

طراح گریم: شهرام خلج

موسیقی: حبیب خزایی‌فر

عکاس: مجید طالبی

تهیه‌کننده: محمدرضا منصوری

 بازیگران: رضا عطاران، پژمان جمشیدی، ژاله صامتی، وحید‌ رهبانی، عباس جمشیدی‌فر، مه‌لقا باقری، جمشید ‌هاشم‌پور

خلاصه داستان

دو رفیق قدیمی به دور از چشم زن و بچه‌شان دست به کاری می‌زنند که کل محله را به هم می‌ریزد...

***

گیج‌گاه

فیلمنامه‌نویسان: ارسلان امیری، عادل تبریزی

بر اساس ایده‌ای از عادل تبریزی

کارگردان: عادل تبریزی

مشاور کارگردان‌: علی مصفا

مدیر ‌‌فیلم‌برداری‌: کوهیار کلاری

صدابردار‌: سعید بجنوردی

تدوین‌: عماد خدابخش، حنیف سروری

طراح صحنه‌: مرتضی شریف‌پناهی

طراح لباس‌: حدیث حسنوند

طراح گریم‌: امید گل‌زاده

موسیقی‌: پیام آزادی

عکاس‌: نوشین جعفری

تهیه‌کنندگان‌: ولی‌الله مدنی، حنیف سروری

بازیگران: جمشید‌ هاشم‌پور، حامد بهداد، باران کوثری، سروش صحت، بهرنگ علوی، امیرحسین رستمی، فرهاد آییش، نادر سلیمانی، بیژن بنفشه‌خواه، سیاوش چراغی‌پور، رضا صفایی‌پور، حسن رضایی

خلاصه داستان

مهتاب به همراه پسر ۱۰ ساله‌اش زندگی ‌‌‌می‌کند. آشنایی آن‌ها با حسن خشنود مسیر زندگی‌شان را عوض ‌‌‌می‌کند...

یادداشت ‌‌فیلمنامه‌نویس

برای ساخت اولین فیلم سینمایی چند ایده در سرم بود. اما یک ایده در قلبم بود و برایم تلنگر داشت. من و ارسلان امیری سفری به ۲۵ سال پیش کردیم. در کوچه و خیابان‌‌های ۲۵ سال پیش راهی شدیم، قدم زدیم، خندیدیم و اشک ریختیم، اما دلمان برای ۲۵ سال بعدمان هرگز تنگ نشد...

حالی بود و روزگاری! سینما در خوشی و ناخوشی همه مردم (دکتر، مهندس، پلیس،کارگر، معلم، نانوا و...) جایگاه مهمی داشت. هر ‌‌‌آن‌چه نبود، در سینما بود. بعد از تماشای فیلم، همه قهرمان زندگی‌شان می‌شدند.

حال باید در گیج‌گاه کسی قهرمان زندگی‌اش شود. فیلمنامه تمام شد و گفتم: گیج‌گاه نوستالژیک نیست؛ حالی است که دیگر نیست!

سکانس برگزیده

داخلی ـ روز ـ مطب دکتر

دکتری ۷۰ ساله با روپوش سفید و مرتب به گلدان‌هایی که پشت میزش روی طاقچه گذاشته، با پارچ شیشه‌ای آب ‌‌‌می‌دهد. عکسی از بوعلی سینا بر دیوار خودنمایی ‌‌‌می‌کند.

مهتاب با روپوش پرستاری پشت پاراوان در حال باز کردن آنژیوکت پیرزن بدحالی است. او از روی دفترچه‌ای

اسامی چند فیلم را ‌‌‌می‌خواند. پیرزن هم ناله ‌‌‌می‌کند.

مهتاب: عقاب‌ها، افعی، مجازات، ردپای گرگ‌، گروگان، ترن، عقرب، پادزهر، دیوانه‌وار، کانی‌مانگا، قهرمان، گل‌ها و گلوله‌‌ها... همین‌ها بود دیگه؟

دکتر: پرواز از اردوگاه هم اضافه کن، اونم فیلم خوبیه!

مهتاب: دکتر بروس ‌لی هم خوبه؟ آمیتا پاچان؟ جکی جان؟

دکتر: هر قهرمانی که پاش روی زمین وصله، خوبه!

***

مامان

فیلمنامه‌نویس: آرش انیسی

کارگردان: آرش انیسی

مشاور کارگردان: خسرو معصومی

مدیر فیلم‌برداری: فرید طهماسبی

صدابردار: سیدوحید رضویان

تدوین: آرش انیسی

طراح صحنه: پوریا اخوان

طراح لباس: صدف صالح ایزدخواست

طراح گریم: محسن دارسنج

موسیقی: میلاد موحدی

عکاس: بهنوش منصوری

مجری طرح: مهدی برزگر

تهیه‌کننده: مجید برزگر

محصول: مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و رسانه باران خیال

بازیگران: رویا افشار، امیر نوروزی، عرفان ابراهیمی، امیر شمس، شقایق شوریان، اسماعیل شفیعی، ندا اسدی، پونه پارسایی، مرتضی علی عباس میرزایی، سمیرا خلیلی، ثریا حقانی، اصغر نوعی، محمودرضا فردوسی

خلاصه داستان

«مامان» که با وجود جدایی از شوهرش برای خواهر و برادرهای او هنوز همان «نانسی» دختر آبادانیِ باکلاس و دوست‌داشتنی است، برای پسرهایش یک پیرزن بداخلاق و غرغرو است که با تاکسی خود مسافر جابه‌جا می‌کند و در ظاهر بزرگ‌ترین مانع خوش‌بختی آن‌ها در زندگی است، اما...

یادداشت فیلمنامه‌نویس

شاید یکی از مهم‌ترین سؤالات برای تماشاگران فیلم‌ها در صورتی که فیلم توجه آن‌ها را جلب کند، از کجا آمدن داستان فیلم باشد. مامان برای من برخلاف بیشتر فیلمنامه‌هایی که نوشته‌ام، جدا از نسبتش با جهان و تجربیات شخصی یا اتکای آن به ایده‌ای خاص، نتیجه حسی است که در مواجهه هرباره با فیلم مادر علی حاتمی طی سال‌ها، و بارها و بارها دیدن این فیلم در من شکل می‌گرفت. با این‌که فیلم را دوست داشتم، اما هر بار از دوری کاراکتر مادر نمایش داده‌شده در این فیلم با تمام مادرانی که می‌شناختم، متعجب می‌شدم و پاسخی که بر آن می‌یافتم، استعاری بودن آن بود.

مادر در فیلم علی حاتمی بهانه‌ای است برای بیان حرفی دیگر و دستاویزی برای نمایش جهانی که پیشنهاد فیلم‌سازش است. من دوست داشتم مادری را نمایش دهم که هدف از نمایش آن خودش باشد. یک کاراکتر واقعی؛ مامان. از این‌رو فیلمنامه مامان خوانش دیگر من از مفهوم «مادر» است و روند نوشتن آن با یادداشت‌هایی شروع شد که طی چندین سال در ارتباط با این فیلم، مفهوم مادر و نسبت آن‌ها با جهان خود می‌نوشتم. ایده‌هایی که بیشتر از آن‌که به صحنه‌های یک فیلم شباهت داشته باشد، واسازی کلمه مادر بود که کم‌کم گرد کلمه مامان هویت پیدا می‌کرد.

از نظر من با نگاه به دو فیلم مادر و مامان به‌راحتی می‌توان به تغییر جامعه ایران در فاصله ساخت این دو فیلم پی برد. اتفاقی که می‌توانم از آن به عنوان ایده محوری فیلمنامه نام ببرم؛ رودررویی اسطوره و واقعیت.

سکانس برگزیده

خارجی - جاده - ظهر

ماشین پیمان از دور نزدیک شده و رد می‌شود.

پیمان پشت فرمان است. احمد و فریدون عقب نشسته‌اند. مامان تند تند میوه پوست می‌گیرد. هم خودش می‌خورد، هم به بقیه می‌دهد.

مامان: وحید پسر عمه صدیقه رو دیدی؟ نیم وجبی واسه خودش دو تا بچه داره! سه سال از احمد کوچیک‌تره...! فریدون که تکلیفش معلومه، گذاشته تو کمد خیال همه رو راحت کرده، شما دو تا نمی‌دونم مشکلتون چیه... احمد بگیر.

مامان نصف سیبی را که پوست کنده، به دهان گرفته و نصف دیگرش را به سمت احمد می‌گیرد.

احمد: نمی‌خوام.

مامان: بخور سیبه... بگیر.

احمد که می‌داند چاره‌ای ندارد، سیب را از مامان می‌گیرد.

پیمان: اتفاقاً چند وقت بود یه چیزی بگم می‌خواستم.

مامان (دست از پوست کندن می‌کشد): نیلوفر حامله است؟!

پیمان: نه.

مامان: ‌ها؟

پیمان: ولی من و نیلوفر داشتیم فکر می‌کردیم که دیگه وقتشه ما هم بچه‌دار بشیم.

مامان: آره مامان، من که چند ساله دارم بهتون می‌گم، دیگه کم‌کم داشتم فکر می‌کردم نیلوفر یه مشکلی داره!

پیمان: مشکل که هست ،ولی از نیلوفر نیست.

مامان: تو بچه‌ت نمی‌شه!

پیمان: نه مامان... بالاخره خرج و مخارج داره... پول شیر و پوشک و بیمارستان و دوا دکتر رو...

مامان: شما دست به کار شید مامان جان، من خودم کمکتون می‌کنم، نگران نباش پسرم!

پیمان: فقط که اون نیستش که...‍! دو روز دیگه بچه بزرگ می‌شه هزار جور توقع از آدم داره!

مامان: یعنی این همه آدم بچه دارن، هیچ کدومشون مشکل ندارن؟

پیمان: اگه یه فکری می‌کردی، برای اون زمین می‌کردی... هم ما خونه‌مونو بزرگ‌تر می‌کردیم هم احمد دست زهره رو می‌گرفت، می‌رفت سر خونه زندگی خودش.

احمد: الکی پای من و زهره رو وسط نکش‌، ما هیچ مشکلی نداریم. داریم هم به خودمون مربوطه!

مامان از لحظه شنیدن اسم زمین خشکش زده و یک لحظه هم نگاهش را از پیمان نگرفته است.

پیمان: احمد نه، فریدون!  تا کی ‌می‌خواد همین‌جور عزب عقلی بمونه، دیگه داره ۴۰ سالش می‌شه!

فریدون با این‌که از عزب عقلی خوانده شدن خوشحال نیست، اما اعتراضی هم نمی‌کند.

مامان: ماشینو می‌فروشم می‌دم خونه‌تو عوض کن. دیگه هم اسم اون زمینو نمیاری!

مامان دوباره مشغول پوست کندن پرتقال می‌شود. پیمان در گفتن حرفی که می‌خواهد بزند، تردید دارد.

پیمان: بابا مرد! نباید نوه‌هاشو می‌دید؟!  خود شما...! تا کی می‌خوای با حسرت به نوه‌های مردم نگاه کنی؟!

زمین رو می‌فروشی مامان اوضاع همه‌مون...

مامان: اگه یه بار دیگه اسم اون زمین رو بیاری‌ها...

مامان پرتقال را کف ماشین انداخته و لای در را باز می‌‌کند و مستقیم به پیمان زل می‌زند.

پیمان: بیا... شروع شد...! شروع شد!

احمد: پیمان می‌شه ادامه ندی؟

پیمان: هی می‌گه امسال رشد می‌کنه، سال دیگه رشد می‌کنه!

مامان: یه کلمه دیگه بگی، به خدا خودمو می‌ندازم بیرون.

فریدون: چی کار می‌کنی... مامان.

احمد: مامان... مامان چی کار می‌کنی؟

پیمان: ول کن احمد! اول می‌گه بشه ۳۰ میلیون، سه تا ۱۰ تومن می‌دم سه تاتون.

فریدون: چی کار می‌‌کنی مامان... عه... درو ببند... پیمان!

احمد: پیمان بس کن دیگه.

پیمان: بعد گفتی نفری ۵۰ تومن... به خدا ۱۰۰ تومن الان گیر هر کدوممون بیاد.

مامان: به خدا خودمو می‌ندازم بیرون.

پیمان: به اندازه ۱۰ تومن چهار سال پیش کار نمی‌کنه!

فریدون: درو بگیر.

احمد: پیمان!

فریدون: بگیر درو.

مامان: خودم رو می‌ندازم بیرون.

احمد سعی دارد در را ببندد. مامان در را ول نمی‌کند. پیمان آرام کنار می‌گیرد.

***

مصلحت

فیلمنامه‌نویس: حسین دارابی

بازنویسی فیلمنامه: احسان ثقفی، احمد حیدریان

کارگردان: حسین دارابی

مدیر فیلم‌برداری: روزبه رایگا

صدابردار: امیر عاشق حسینی

تدوین: سیاوش کردجان

طراح صحنه و لباس: بهزاد جعفری طادی

طراح گریم: شهرام خلج

موسیقی: فردین خلعتبری

عکاس: امید صالحی

مجری طرح: کامران حجازی

تهیه‌کننده: محمدرضا شفاه (تولیدشده در باشگاه فیلم سوره )

بازیگران: فرهاد قائمیان‌، وحید رهبانی، نازنین فراهانی‌، مهدی حسین‌نیا‌، مجید نوروزی، سهی بانو ذوالقدر، مهدی فریضه، علی دلپیشه

خلاصه داستان

وقتی پای آبرو تو و انقلاب وسط باشه، قدرت لاپوشونی هم دست خودت باشه، با چهارتا پرونده‌سازی خطر از بیخ گوشت رفته! مگه ‌این‌که اینجا یه نفر بویی ببره و بخواد جلو بازی کثیف تو وایسه! اون وقت تو وظیفه‌ت دوتا می‌شه! حفظ آبرو، حذف رقیب، مصلحت نظام هم در همینه.

یادداشت فیلمنامه‌نویس

فیلمنامه مصلحت نظام تقدیر من برای ورود به سینما بود. بعد از سه چهار فیلمنامه که تا مرز تولید رفت و خواست خدا بر نشدنشان بود، در روزهای ابهام و ناامیدی از آینده، طرح مصلحت نظام از سوی دوستی به من هدیه شد. هدیه‌ای که آن‌قدر برکت داشت تا این‌بار موانع یک سال نگارش و پیش‌تولید و تولید و پس‌تولید را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارد و روی پرده عینیت پیدا کند. به امید آن‌که امانت‌دار خوبی برای این هدیه ارزشمند بوده باشم، به انتظار آخرین و مهم‌ترین بخش پروژه که نگاه هوشمند مخاطبان است، نشسته‌م.

سکانس برگزیده

داخلی روز - دادگاه

یکی از دادگاه‌های مهم اوایل انقلاب را شاهد هستیم، چند دوربین تلویزیونی دادگاه را ‌فیلم‌برداری ‌می‌کنند. افراد زیادی در جلسه حاضرند، قاضی در حال به چالش کشیدن متهم است.

قاسمی به نیروی کمیته کارتش را نشان می‌دهد و وارد صحن علنی دادگاه ‌می‌شود. از میان جمعیت انبوه می‌گذرد و به سمت نماینده دادستان در این پرونده که لشگری است، ‌می‌رود. دیالوگ‌های قاضی و متهم را به صورت آمبیانس و فضاساز می‌شنویم.

 قاضی: شما مواردی که نماینده محترم دادستانی جناب لشگری عرض کردن رو نمی‌پذیرید؟

متهم: نخیر...

قاضی: دست‌خط و نامه شما به اکبر گودرزی تو این ترور هست، چیو تکذیب می‌کنی؟ اینجوری نمی‌شه که وقت دادگاه رو شما همش می‌گیری؟

لشگری در حرف قاضی دخالت می‌کند.

لشگری: آقای قاضی طبق قانون ایشون حق دارن از خودشون دفاع کنن، وظیفه دادگاه هم بررسی ادله ایشونه.

قاضی که از تذکر لشگری کفری شده، رو به متهم می‌کند

قاضی: ادله‌تون رو بفرمایید، چه تکذیبیه‌ای دارید؟

متهم شروع به صحبت می‌کند. قاسمی سمت لشگری که پشت میز نشسته، خم ‌می‌شود.

قاسمی (در گوش لشگری): حاج‌آقا کار فوری دارم..

لشگری از خواسته قاسمی جا می‌خورد!

لشگری (آرام): الان!!!

قاسمی: واجبه حاج‌آقا.

ادامه.... داخلی - روز - دادگاه

لشگری صندلی‌اش را ترک کرده است، متهم در حال بیان ادله‌اش برای قاضی است، لشگری و قاسمی در خلوتی پشت صحن علنی با هم گفت‌وگو ‌می‌کنند.

لشگری: کِی تموم کرده؟

قاسمی: دیشب...

لشگری (با تأمل): کسی هم مطلعه؟

قاسمی: فعلاً هیچ‌کس.

لشگری دستی بر ریش‌هایش می‌کشد، وضعیت بحرانی‌تر از تصوراتش شده، نفس عمیقی می‌کشد.

قاسمی: تکلیف چیه حاج‌آقا؟

لشگری: تکلیف رو حاج‌آقا مشکاتیان مشخص کردن، به مصلحت نظام عمل می‌کنیم!

***

منصور

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: سیاوش سرمدی

مشاور کارگردان: علیرضا داودنژاد

مدیر فیلمبرداری: مجید گرجیان

صدابردار: بهمن اردلان

تدوین: سیاوش سرمدی

طراح صحنه: بابک کریمی طاری

طراح گریم: شهرام خلج

موسیقی: علیرضا کهن‌دیری

مجری طرح: مهدی مطهر

تهیه‌کننده: جلیل شعبانی

محصول: سازمان هنری رسانه‌ای اوج

بازیگران: محسن قصابیان، علیرضا زمانی‌نسب، حمیدرضا نعیمی، مهدی کوشکی، لیندا کیانی

خلاصه داستان

سال‌های پایانی جنگ است. ایران درگیر کمبود تسلیحات نظامی است. سرتیپ منصور ستاری بر یک پروژه مهم کار می‌کند...

سکانس برگزیده

روز خارجی سوله فنی نیرو هوایی

یک پاترول به سوله نزدیک می‌شود که متعلق به نیروی هوایی نیست. داخل پاترول به غیر از راننده یک نفر لباس شخصی نماینده دادستان نظامی - و دو سرباز نشستهاند. در چند متری سوله سه نفر نیروی حفاظت، پاترول را متوقف می‌کنند و اجازه نمی‌دهند نزدیک‌تر شود. سرپرست گروه حفاظت از سوله، یک استوار نیرو هوایی است.

استوار: با کی کار دارید؟

نماینده دادستان: استوار! هر کی اینجا هست رو بگو بیاد بیرون. ما از دادستانی اومدیم برای پلمپ سوله.

نماینده دادستان حکمی را به دست استوار می‌دهد. او نگاهی می‌اندازد و آن را به دادستان پس می‌دهد.

استوار: دور بزن برو آقا. امکانش نیست.

نماینده دادستان: این حکم قضاییه.

استوار: هر چی ‌می‌خواد باشه. من دستور دارم هیچ‌کس رو راه ندم.

نماینده دادستان: تو بی‌خود می‌کنی جلوی حکم قضایی رو بگیری.

استوار اسلحه‌اش را بالا می‌آورد و روی پیشانی نماینده دادستان می‌گذارد.

استوار: من از تیمسار ستاری دستور دارم هر کی به سوله نزدیک شد رو بزنم.

نماینده دادستان: چرا می‌خوای خودتو بدبخت کنی؟ همین روزهاس که ستاری بره خونه‌شون. اون وقت ما می‌مونیم و تو. (اتیکت روی لباسش را می‌خواند) استوار احمد کلانی...

استوار هم‌چنان اسلحه را نگه داشته، اما چیزی نمی‌گوید و مشخص است که دچار تردید شده.

در ادامه...

صفدری و ثنایی به همراه بقیه نیروها و کارمندان اوج بیرون ایستاده‌اند. نماینده دادستان با کمک دو سرباز همراهش در بزرگ سوله را می‌بندد. وسایل سیم و سرب را بیرون می‌آورد و در را پلمپ می‌کند.

در همین حین ستاری و غلام‌پور می‌رسند. شریفی و محافظان ستاری با ماشین دیگری می‌آیند. ستاری از ماشین پیاده می‌شود و خودش را به جلوی در می‌رساند. نیروهایی که بیرون ایستاده‌اند، کنار می‌روند تا راه برایش باز شود. نماینده دادستان در حال چسباندن حکم پلمپ بر روی دو لنگه در است.

ستاری: بازش کن.

نماینده دادستان: نمی‌شه. حکم قضاییه.

ستاری میل‌گردی را که همان کنار افتاده، برمی‌دارد و زیر سیم و سرب می‌اندازد و آن را از جا می‌کند.

دو سرباز مسلح پشت سر نماینده دادستان می‌آیند و انگار می‌خواهند از او حمایت کنند.

ستاری (رو به محافظانش): این دو تا رو خلع سلاح کنین.

محافظان ستاری می‌آیند و اسلحه سربازها را می‌گیرند.

نماینده دادستان: تیمسار من اینو کامل گزارش می‌کنم. برای خودتون بهتره مانع کار من نشید.

ستاری نگاهی به اطراف می‌اندازد. چند کانتینر خالی آن‌جاست.

ستاری (رو به محافظانش): بگیرید اینا رو بندازید تو کانتینر. (رو به صفدری) بگو یه دستگاه جوش بیارن... در کارنتینر رو جوش بدید ببرید بندازید تو بیابون‌های قم.

محافظ‌ها و نگهبان‌های سوله آن‌ها را می‌گیرند و به سمت کانتینرها می‌کشند.

سرباز 1: آقا ما رو چرا؟ ما که کاری نکردیم.

آنها را به داخل کانتینر می‌اندازند و می‌خواهند در را به‌زور ببندد. سربازها التماس می‌کنند. نماینده دادستان کوتاه می‌آید.

نماینده دادستان: ول کنید... باشه می‌ریم.

ستاری با دست به محافظانش علامت می‌دهد که رهایشان کنند. آن‌ها بیرون می‌آیند و به طرف ماشین می‌روند.

سرباز: تیمسار، ببخشید. می‌گید اسلحه ما رو بدن؟

ستاری: خشابش رو در بیار بده بهش.

محافظ ستاری خشاب اسلحه‌ها را درمی‌آورد و بدنه را بدون خشاب به سربازها می‌دهد.

ستاری (رو به سرپرست تیم حفاظت سوله): خاک بر سرت با این حفاظت کردنت. برو اسلحه‌ت رو تحویل بده، خودت رو به بازرسی معرفی کن.

استوار: تیمسار به خدا حکم قضایی داشت.

ستاری به حرف او گوش نمی‌دهد.

ستاری (رو به مهندس‌ها و کارکنان): آقایون من از همه‌تون عذر می‌خوام. یه ناهماهنگی بوده. خواهش می‌کنم بفرمایید سر کارتون.

پاترول نماینده دادستان دور می‌زند و با سرعت زیاد دور می‌شود.

***

یدو

‌‌فیلمنامه‌نویسان‌: مهین عباس‌زاده‌، مهدی جعفری

(با نگاهی به داستان کوتاه «زخم شیر» نوشته صمد طاهری)

کارگردان‌: مهدی جعفری

مدیر ‌‌فیلم‌برداری‌: مرتضی نجفی

صدابردار‌: رشید دانشمند

تدوین‌: میثم مولایی

طراح صحنه و لباس‌: آیدین ظریف

طراح گریم: عباس عباسی

مجری طرح: علی درخشنده

‌تهیه‌کننده‌: محمدرضا مصباح

‌بازیگران: ستاره پسیانی، میلاد صویلاوی، محمد مهدی آلبوعلی، ریحانه آریامنش، اکبر اودود، سعید آلبوعبادی، عبدالحلیم تقلبی، رضا نوری، حسین پوریده

خلاصه داستان‌

شهر در محاصره دشمن است‌‌. خانه‌‌ها از سکنه خالی شده و گاوهای سرگردان در کوچه‌‌های شهر دربه‌در به دنبال کسی هستند تا شیر آن‌ها را بدوشد. شب‌‌ها با کابوس سوراخ شدن سقف خانه با یک خمپاره شصت عراقی می‌خوابیم و هر روز در میان گرد و غبارِ انفجارِ گلوله‌‌های واقعیِ خمپاره به دنبال جای ترکش روی بدنمان می‌گردیم‌‌. اگر روزی هوس فلافل یا یک وعده غذای گرم کنیم، باید برای قرض گرفتن سیلندر گاز به سراغ همسایه برویم. البته آن‌ها در خانه نیستند و ننه گفته هر چه را که قرض ‌‌‌می‌گیریم، روی در خانه‌شان بنویسیم‌‌. خیلی‌‌ها همان روزهای اول جنگ از شهر رفته‌اند و من نمی‌دانم ما هنوز برای چه مانده‌ایم‌‌‌؟!

یادداشت ‌فیلمنامه‌نویس/ مهدی جعفری

جنگ چیزی جز مرگ و ترس از مرگ با خود به همراه ندارد، اما این قاعده طبیعت است که در سخت‌ترین و کشنده‌ترین شرایط هم آدمی مجبور است به زندگی بیندیشد و نه مرگ‌‌. این میل مفرط حیات که در میان کودکان و نوجوانان سهم بیشتری دارد، صحنه‌‌های زیبایی را در دل جنگ‌‌ها و محدودیت‌‌ها رقم ‌‌می‌زند‌‌. اما ‌‌‌آن‌چه در این میان بیشتر از هر چیز دیگری کم و کوتاه ‌‌می‌شود، فاصله کودکی تا بزرگ‌سالی است‌‌.

سکانس برگزیده

۱۷. اتاق‌‌ - داخلی - دیروقت ِ شب

حالا اتاق نیمه‌روشن با یک شمع در سکوت فرو رفته است‌‌. گاهی برقِ رعدی در آسمان آن‌جا را روشن‌تر ‌‌‌می‌کند‌‌. صدای برخورد باران با ظرف‌‌های رنگارنگ در حیاط‌، آهنگ گوش‌نوازی را ایجاد کرده است‌‌. هر کس در جای خود دراز کشیده که بخوابد، اما پیداست هنوز هیچ‌کس خوابش نبرده است. به‌خصوص خیجو که با چشمان ترسیده به سقف اتاق زل زده است‌‌.

 ننه بسته کوچک دعای حِرز خود را دور سر بچه‌‌ها و حنا می‌چرخاند‌‌. ذکری زیر لب می‌گوید و بسته را روی تاقچه بالای سرشان می‌گذارد‌‌. ناگهان صدای بلندِ غرش رعدی خیجو را از ترس در جای خود می‌نشاند‌‌.

خیجو‌: ننه بامب زدن.

ننه‌: بخواب ننه بامب کجا بود؟... آسمون قرمبه ن‌‌...

ننه هم دراز ‌‌‌می‌کشد که بخوابد‌‌.

یدو‌: یادش به‌خیر‌‌... روز اول جنگ که فرودگایه زدن همه فکر ‌‌‌می‌کردن آسمون قرمبه ن‌‌...

(یدو غلتی در جایش ‌‌می‌زند )‌‌... الکی الکی شیش ماه شد لامصب.

ننه ‌‌‌همان‌طور که جایش را آماده خواب ‌‌‌می‌کند، به یدو می‌گوید:

ننه‌: فردا رفتی احمدآباد یه کم نفت هم پیدا کن یدو.

یدو‌ (با صدای خواب آلوده): نفت کجا بود تو ‌ای حرصات؟!‌‌...

اصغر هم که هنوز خوابش نبرده، با صدای خواب‌آلود می‌پرسد.

اصغر‌: یدو!..

یدو‌:‌‌ها؟!...

اصغر‌: نفت از کجا میاد تو پالایشگاه آبادان؟

یدو‌: از مچ سلیمون... یادت رفت پارسال سیزده به‌در با عامو اکبر کجا بندری می‌رقصیدی‌‌‌؟

اصغر‌: ‌‌ها همو لوله‌‌ها کنار آتیشا اهواز‌‌...خو‌ای لوله‌‌ها که می‌رسن آبادان دم پالایشگاه حتماً یه شیرفلکه‌ای والفی چیزی دارن... ندارن؟

ننه‌: آخرِ شبی دنبال والفِ نف می‌گردی‌‌...بگیر بخواب بچه.

اصغر‌: خو اگه شیرشه پیدا کنیم، یه چهار لیتری ازش برمی‌داریم.

یدو‌: حالا یه بار تو عمرمون یه گاو مفت پیدا کردیم‌ ‌ها.

سکوتی کوتاه حکم‌فرما ‌‌می‌شود. صدای بلند رعدی دیگر و سپس دوباره خیجو که به سقف زل زده است با ترس مادرش را صدا ‌‌می‌زند.

خیجو‌: ننه!

ننه‌: ‌‌ها‌‌‌؟

خیجو‌: مو می‌ترسوم بخوابوم بامب زدن سقف بیا رو سرمون.

ننه‌: نمیاد ننه.... پنبه‌‌هاته بذار تو گوشِت بگیر بخواب. می‌خوام ‌ای شمعِ خاموش کنوم آب شد.

یدو‌: نترس دَده شب‌هایی که بارون میاد، جنگ تعطیله‌‌...

اصغر‌: اگه عملیات نباشه‌‌...

ننه‌: او سقِ سیاهتو ببند کپتو بذار اغصرو‌‌... تو هم چشاتو ببند چارقل بخون بخواب خیجو‌‌.

نترسین تا وقتی ‌ای حِرص بالا سرمونه طورمون ‌‌‌نمی‌شه.

یدو‌: حرص نه حرز ننه‌‌... اسمش دعای حرز.

ننه‌: حالا هر چی‌‌...تا حرصِمونه در نیاوردین بگیرین بخوابین‌‌... دیگه هیشکی حرف نزنه... هر کی حرف بزنه خره!

سکوتی حکم‌فرما ‌‌می‌شود‌‌. حالا صدای بلبل مونس سکوت اتاق را می‌شکند و اصغرو در جایش ریز می‌خندد‌‌. ننه به او نهیب ‌‌می‌زند‌‌.

اصغر‌: ننه اگه یه کم لالایی بخونی هم ‌ای خیجو زودتر خوابش می‌بره هم ‌ای بلبل مونس.

خیجو‌: ‌‌ها ننه بخون‌‌...

ننه‌: ذلیل بشی تو اغصرو چیز یاد‌ای بچه ندی.

ننه پس از مکثی با صدایی محزون لالایی زیبایی را با لهجه جنوبی برای بچه‌‌هایش ‌‌‌می‌خواند‌‌.

ما هم آرام و ناغافل پا به رویای یدو می‌گذاریم‌‌...

مرجع مقاله