فراموش نمی‌­کنیم

گفت­‌وگو با آندری کونچالوفسکی درباره «رفقای عزیز»

  • نویسنده : لئوناردو گویی
  • مترجم : سهند زرشکیان
  • تعداد بازدید: 0

آندری کونچالفسکی، فیلم­ساز و فیلمنامه­نویس سرشناس روس، در آخرین فیلمش سراغ روایت یک فاجعه تاریخی رفته است. روز دوم ژوئن سال 1962 در شهر  نووچرکاسک، کارگران معترض به گرانی روزافزون قیمت‌ها و کاهش دستمزشان اعتصاب کردند. حزب حاکم اتحاد جماهیر شوروی از طریق نیروهای امنیتی (کا.گ.ب) وارد عمل شد و اعتراض کارگران را به خاک و خون کشید. این حادثه تراژیک برای ساخت فیلم رفقای عزیز، دست‌مایه کونچالفسکی و همکار فیلمنامه­نویسش، النا کیسلوا، قرار گرفت. فیلم جایزه ویژه هیئت داوران را از جشنواره ونیز دریافت کرد و نماینده روسیه در مراسم اسکار شد.

 

همکاری با یوری باگرایف، به عنوان مشاور فیلمنامه، در روند خلق فیلمنامه تا چه میزان تأثیرگذار بود؟

همکاری بسیار مؤثری بود. سال 1992 باگرایف دادستان مسئول رسیدگی به حوادث نووچرکاسک بود. او در مورد کشتار خونین نووچرکاسک من را در جریان اطلاعات و جزئیات زیادی گذاشت که قابل انتشار نیستند. از این­رو همکاری او در روند نگارش فیلمنامه بسیار باارزش بود. از او خواستم فیلمنامه نهایی را بازخوانی کند و نظرش را در مورد همه جزئیات داستان با من در میان بگذارد. تاکنون مستندها و مجموعه‌های تلویزیونی زیادی درباره کشتار نووچرکاسک ساخته شده است. باگرایف بر این باور است که در بسیاری از آثار مذکور، حقیقت ماجرا تحریف شده است. از این­رو تلاش کردیم که فیلمنامه رفقای عزیز تا جای ممکن به واقعیت نزدیک باشد.

 

رفقای عزیز مربوط به گذشته است و بااین­حال، به طرز شگفت­آوری معاصر به نظر می‌رسد. شما در طول سالیان متمادی مسائلی همچون اعتراضات کارگری و برخورد خشونت‌آمیز حکومت اتحاد جماهیر شوروی در مقابل آن­ها و اقلیت‌هایی همچون قزاق‌ها را پی­گیرانه و مسئولانه دنبال کردهاید. چرا پرده‌برداری از حقایقی از این دست از دغدغه‌های همیشگی شما بوده است؟

من اساساً نمی­توانم درباره موضوعاتی فیلم بسازم که اطلاع و شناخت کاملی از آن­ها ندارم. باید در مورد موضوعی که داستانی درباره­اش روایت می‌کنم، مطمئن باشم و این اطمینان از شناخت و آگاهی حاصل می‌شود. حال این موضوع یک انقلاب باشد، یا زندگی میکل‌آنژ، یا شکسپیر تفاوتی ایجاد نمی­کند.

 

پیرامون شخصیت­پردازی لیودا صحبت کنید. آیا خلق این شخصیت برای شما نقطه شروع روایت محسوب می‌شود؟

ایده اولیه­ای که در سر داشتیم، مربوط به اعتراضات عمومی کارگران بود که حکومت به واسطه نیروهای امنیتی به گونه­ای وحشیانه با آن مقابله کرد. بدیهی است که این موضوع می‌تواند به صدها طریق مختلف دست‌مایه ساخت فیلم‌های سینمایی قرار بگیرد. پیش­تر تجربه همکاری با یولیا ویسوتسکایا را داشتم و در ارتباط با او به این نتیجه رسیده بودم که بازیگر فوق­العاده­ای است که برای نقش­آفرینی در نقش شخصیتی که درگیر اتفاقاتی تراژیک می‌شود و به واسطه مصایبی که پشت سر می‌گذارد، تطهیر می‌شود، انتخابی ایدهآل است. بعد از این فکر بود که چگونگی روایت داستان در ذهنم شکل گرفت.

 

شخصیت لیودا در داستان دارای عقایدی تعصب­آمیز است، اما هرگز تفکرات او در مورد دوران پیش از حکمرانی خروشچف در روسیه به استهزا گرفته نمی­شود. از جمله ایمان راسخ او به استالین که او را همچون مسیح زمانه خود می‌پندارد.

مردمانی از این دست را می‌شناسم، دوستشان دارم و نمی­خواهم به هیچ طریق آن­ها را متهم جلوه دهم. آنها به نسل پدران و مادران ما تعلق دارند. در میان آن­ها کسانی بودند که حقیقتاً با انقلاب 1917 مخالف بودند. کسانی که به گارد سفید یا گروه‌های دیگر ضدانقلاب گرایش داشتند و به آن­ها پیوستند. در رفقای عزیز زندگی شخصیتی را به تصویر کشیده­ام که در اتحاد جماهیر شوروی بزرگ شده و در این محیط به ایدههایی مشخص پیرامون کمونیسم ایمان پیدا کرده است. از جمله این­که استالین که بود و چه کرد. هرگز قصد نداشته و ندارم اشخاصی را که استالین را دوست دارند، ملامت کنم. به نظرم این رویکرد، رویکردی احمقانه است. در عوض بهتر است تلاش کنیم نسبت به شخصیت‌هایی از این دست شناخت حاصل کنیم و آن­ها را درک کنیم. این­که عقاید آن­ها درست یا غلط است، ماجرایی دیگر است. می‌توانیم شخصیتی را دوست داشته باشیم، بدون این­که با عقایدش موافق باشیم. هم­چنین ممکن است نسبت به شخصیتی که از نظر اخلاقی او را قبول داریم و با تصمیماتش موافق هستیم، هیچ علاقه­ای نداشته باشیم.

 

به یاد دارید که اولین بار کی از اخبار مربوط به کشتار نووچرکاسک باخبر شدید؟

بعد از کشتار شایعاتی در اقصی نقاط کشور مطرح شده بود. در این مورد که در نووچرکاسک اتفاقاتی افتاده و گویا مأموران حکومت به کارگران معترض شلیک کرده­اند. اما کسی نمی­توانست با اطمینان این شایعات را تأیید کند. آن سال‌ها مردم می‌ترسیدند در مورد آن­چه اتفاق افتاده، با هم صحبت کنند و حکومت هم در مقابل هر نوع انتشار اخبار علیه اقداماتی که صورت داده، به­سختی واکنش نشان می‌داد. مردم مجبور بودند در ارتباط با کشتار، سند رازداری امضا کنند و بدین طریق قرار بر این بود که ماجرا به فراموشی سپرده شود.

 

رفقای عزیز را پرتره­ای از نسل والدینتان می‌دانید. در این صورت خودتان را به شخصیت سوِتکا، دختر لیودا، نزدیک می‌دانید؟

خودم را به همه شخصیت‌های داستان نزدیک می‌دانم. حتی به رئیس حزب حاکم. آن­ها را دوست دارم، چون هر کدام جذابیت‌هایی منحصر به خود دارند. تلاش می‌کنم اشتباهات همه شخصیت‌های داستان را به طریقی ببخشم. وقتی تلاش می‌کنید نسبت به شخصیت‌هایی که داستانی درباره آن­ها می‌نویسید، شناخت کسب کنید، با آن­ها احساس هم­دلی می‌کنید. زندگی نیز چنین است. می‌توانید در پی آن باشید که نسبت به یک انسان شرور شناختی عمیق کسب کنید. کار ساده­ای نیست، ولی امکان­پذیر است.

 

جالب است که به احساس هم­دلی اشاره کردید. به نظر من فیلم به دنبال آن است که مخاطب نسبت به شخصیت لیودا هم­دلی داشته باشد. وابستگی لیودا به گذشته ممکن است در آغاز مضحک به نظر برسد، ولی در پایان مخاطب نسبت به وابستگی او به گذشته احساس دیگری دارد.

لیودا در دوران حکمرانی استالین بزرگ شده و بر این باور است که اگر استالین زنده بود، هیچ­کدام از این اتفاقات رخ نمی­داد. برای من این نکته بسیار مهم است که لیودا می‌تواند ایده‌ها و ایده­آل‌های منحصر به خودش را داشته باشد و تا پایان به آن­ها وفادار باقی بماند. او بر این باور است که خروشچف و دیگران به ایده کمونیسمی که او با آن بزرگ شده، خیانت کرده­اند. لیودا نیز همچون هر شخصیت متعصب دیگری نسبت به محیط پیرامونش، دارای درکی محدود و نامنعطف است. در فیلم می‌بینیم که او شخصیت‌های دیگر را سرزش می‌کند، اما هرگز استالین را سرزنش نمی­کند. ممکن است شخصیتی متعصب در ارتباط با شناخت دنیای اطرافش محدود بیندیشد، اما این امر به­خودی­خود باعث نمی­شود که او کمتر هم­دلی­برانگیز باشد.

 

به­رغم مصایب دهشتناکی که لیودا در طول فیلم متحمل می‌شود، پایان ماجرا خوش­بینانه است. این حقیقت که او می‌تواند کماکان به آینده امیدوار باشد، پایانی خوش برای فیلم رقم می‌زند.

حق با شماست. بر این باورم که مردم به امید نیاز دارند و امید، همچون مذهب، صرفاً متکی به عقل و استدلال نیست. همه ما انسان‌ها نیاز داریم که گاهی اوقات به­رغم غیرعقلانی بودن، امید را در دل خود زنده نگه داریم. زیرا امید به انسان قدرت می‌دهد تا در مسیر پرپیچ­وخم زندگی پیش برود. به نظر من پزشکان فقط با تیغ جراحی و دارو، بیماران را درمان نمی­کنند، بلکه کلماتی که به بیماران می‌گویند نیز بذر امید را در دل آن­ها می‌کارد و بر روند شفای آن­ها تأثیر می‌گذارد. هنرمندان نیز همچون پزشکان می‌توانند به مخاطبان امید دهند. انسان‌ها نیاز دارند در مقابل مشکلات بی­پایان زندگی قدرت خویش را افزون کنند و امید، برای تحقق این هدف معجزه می‌کند. بدین خاطر پایان داستان رفقای خوب را چنین رقم زدم.

منبع: www.mubi.com

 

 

مرجع مقاله