با شیوه داستان‌گویی‌ام شخصیت‌هایم را می‌سازم

گفت‌وگو با رابرت ماچویان درباره فیلم «کشتن دو عاشق»

  • نویسنده : استیون پروکاپی
  • مترجم : تکتم نوبخت
  • تعداد بازدید: 0

رابرت ماچویان پس از سال‌ها فیلم‌سازی مشترک با همکارش رودریگو اوجدا بِک در فیلم‌های خدا بچه را بیامرزد و وقتی می‌دود تصمیم گرفت سرانجام اولین فیلم انفرادی خود را بسازد. کشتن دو عاشق علاوه بر این، اولین فیلمی است که خودش هم آن را نوشته و هم کارگردانی کرده است. در این فیلم کلین کرافورد در نقش مردی ظاهر می‌شود به نام دیوید که در شهر بوتا زندگی می‌کند، در دوران جدایی موقت با همسرش نیکی (سپیده معافی) به سر می‌برد و با ناامیدی سعی در حفظ خانواده‌اش دارد. خانواده او شامل یک دختر بزرگ است و سه پسر جوان‌تر که درواقع هر سه آن‌ها پسران واقعی کارگردان، رابرت ماچونیان، هستند. درحالی‌که نیکی و دیوید با هم توافق کرده‌اند که در این جدایی موقت مشکلی برای ورود آدم جدید به زندگی هر دوی آن‌ها وجود نخواهد داشت، دیوید وقتی پی به رابطه نیکی با مردی به نام دِرِک می‌برد، شوکه می‌شود. تا اندازه‌ای که فیلم با تصویر مبهوت و ساکت او در بالای سر آن‌ها که خواب هستند، درحالی‌که اسلحه‌ای در دست دارد، شروع می‌شود. کشتن دو عاشق یکی از فیلم‌های مطرح در جشنواره ساندنس بود که هم‌دردی تماشاگران با شخصیت محوری با توجه به نحوه شروع داستان، که درست در اولین صحنه فیلم با یک موقعیت هولناک مواجه می‌شدند، تا حدی غیرممکن به نظر می‌رسید. با تمام ویژگی‌های شخصیتی که فیلم درباره دیوید می‌گوید، کمی بعدتر آشنا می‌شویم. او پدر و شوهر خوبی است و هم‌چنین آدمی منطقی است. حتی در آخر فیلم که مجبور است با دِرک رودررو شود و آن سکانس تک برداشت خارق‌العاده، به عنوان نقطه آخر فروپاشی دیوید، خلق می‌شود. بیشتر فیلم در نماهای بلند و پیوسته گرفته شده و فضاسازی صوتی ناخوشایندی آن را همراهی می‌کند که عمدتاً شامل صدای در هم کوبیدن در‌های ماشین و صداهایی مثل به هم ساییدن دو فلز است که پس‌زمینه‌ای ریتمیک و تقریباً موسیقایی را به فضای فیلم می‌دهند که اگرچه هیچ امتیاز واقعی به عنوان موسیقی برای فیلم ندارد، اما به مخاطب تجربه‌ای عمیق از رنجِ درونی شخصیت اصلی خود و کنش‌هایش می‌دهد.

 

 

اول از همه می‌خواستم بگویم که من و برادرم از طرفداران استندآپ کمدین بزرگ، میچ هدبرگ، هستیم که نقل قول‌های او در کشتن دو عاشق فضای مشترک میان دیوید و پسرانش را می‌سازد. این ایده از کجا آمد؟

ایده اصلی از فیلمی می‌آید که قبلاً من و همکارم رودریگو ساختیم، یعنی خدا بچه را بیامرزد. قصد ما این بود که این مؤلفه را در فیلممان داشته باشیم، اما موفق نشدیم. در این فیلم گراهام، یکی از پسران من، نقش پسربچه‌ای را بازی می‌کند که می‌خواهد استندآپ کمدین شود. به بازار و میان مردم می‌رود، کلاهش را روی زمین می‌گذارد و شوخی‌های میچ هدبرگ را اجرا می‌کند. درواقع تمام کارهای روزمره او مربوط به شوخی‌های میچ هدبرگ است و آن‌هایی که در کشتن دو عاشق می‌شنوید نیز بخشی از آن‌هاست. استفاده از این نقل قول‌ها یکی از عناصر داستانی فوق‌العاده جذاب برای من بود، اما ما این را نتوانستیم در آن فیلم پیاده کنیم. بنابراین وقتی شروع به نوشتن فیلمنامه کشتن دو عاشق کردم، با خودم گفتم من باید به هر نحوی شده، این ایده را پیاده کنم و راهی پیدا کنم که جوک‌های میچ هدبرگ را در تاروپود عناصر داستانی‌ام قرار دهم. من عاشق شوخی‌های او هستم.

این نقل قول‌ها یکی از مواردی است که لحن فیلم را که درواقع بسیار تلخ و تراژیک است، تا اندازه‌ای شوخ‌طبعانه می‌کند. سکانس افتتاحیه فیلم یکی از بهترین سکانس‌هایی است که من در تمام عمرم دیده‌ام، یا حداقل یکی از بهترین سکانس‌ها با برداشت بلند. هیچ دیالوگی وجود ندارد. هیچ حرفی زده نمی‌شود. اما در پایان آن با گفتن این جمله در ذهنمان که «چه جهنمی دارد اتفاق می‌افتد؟» به درک کاملاً درستی از آن‌چه در ذهن دیوید می‌گذرد، می‌رسیم؛ به درک آن کارهایی که او واقعاً قادر به انجام دادن آن‌هاست. دیوید کمی دیوانه است، اما بسیار منطقی و مهربان است. ما هم‌چنین از طریق این افتتاحیه عجیب به یک تصویر از رابطه این زوج، دیوید و نیکی، می‌رسیم. همه این‌ها در همان شروع فیلم اتفاق می‌افتد و این روشی ویژه و متمایز برای گفتن یک داستان است. درباره نوشتن ساختار روایت آغازین برایمان بگویید و درباره نحوه طراحی آن برای انتقال این حس‌ها.

 همیشه می‌دانستم که می‌خواهم داستان فیلمم را با یک بحران جدی آغاز کنم. و این هم در عنوان فیلم اتفاق می‌افتد، هم در نحوه شروع داستان. اما یکی از سؤالاتی که در حین نوشتن فیلمنامه ذهنم را مشغول کرده بود، این بود که آیا می‌توانم داستانی را به این شکل شروع کنم، درحالی‌که در پایان به مردی می‌رسیم که فقط یکی از بدترین چیزهای دنیا را تجربه کرده؟ گاهی اوقات دست‌یابی به تفاوت‌های ظریف کار دشواری بود، چراکه این امر مربوط به از دست دادن کسی است که دیوانه‌وار عاشقش شده‌اید و یک زندگی را با او ساخته‌اید. بنابراین نمی‌توانید تعیین کنید که قرار است چه واکنشی داشته باشید. این یک واکنش احساسی و آنی است و هیچ تجربه دیگری وجود ندارد که بتوان با آن مقایسه‌اش کرد. من واقعاً می‌خواستم به آن حس جنون برسم و هم می‌خواستم به نوعی آن را کنار بگذارم. به همین خاطر است که ما در اول راه با این ترس و واکنش غیرمعمول دیوید مواجه می‌شویم و بعد او را می‌بینیم که می‌دود، به سراغ پدرش می‌رود و با مهربانی با او رفتار می‌کند. شما این پویایی در شخصیت دیوید را در همین صحنه‌های بدون دیالوگ اولیه فیلم حس می‌کنید. چیزی که ما امیدوار بودیم مخاطب به درک آن از طریق این صحنه برسد، آگاهی از این امر بود که به قصه مردی وارد می‌شود که نه سیاه است و نه سفید. مطلق نیست. پیچیده است و تمام جنبه‌های متناقض انسانی را در شخصیت او می‌شود دید.

جالب است که این را می‌گویید، درحالی‌که فکر می‌کنم اکثر فیلم‌ها با این نگاه مقابله می‌کنند. این تفاوت‌های ظریف را نمی‌خواهند. شخصیت‌ها یا سیاه هستند یا سفید. پس درنتیجه شما دیوید را شبیه یکی از ما ساخته‌اید، با تمام ویژگی‌های انسانی، و شخصیت او را از این طریق ملموس کرده‌اید. دیوید مجموعه‌ای از تناقض‌هاست. گاهی اوقات می‌خواهد مردم را بکشد- گرچه این کار را نمی‌کند- در عین این‌که پدری عالی، پسری عالی و شوهری عالی هم است.

فکر می‌کنم در این نحوه داستان‌گویی یک ارزش واقعی نهفته است. شخصی به من گفت: «کاری که شما می‌کنید، این است؛ یک داستان کوتاه، یک برش کوتاه از زندگی و یک موقعیت کوتاه که طرح آن را در یک فیلم بلند پیاده می‌کنید.» گاهی اوقات که من روی پروژه‌ها کار می‌کنم، اتفاق افتاده از من چیز بیشتری می‌خواهند که فکر می‌کنم فقط می‌تواند در یک سریال بگنجد. منظورم درباره پیچیدگی‌های داستانی است. اما واقعیت این است که داستان‌های کوتاه و تک‌خطی می‌توانند بسیار قدرتمند باشند و البته اگر این کار را انجام دادید، باید خیلی سنجیده عمل کنید. انتخاب یک داستان کوتاه در مقایسه با طرح‌های دیگر که جنبه‌های دیگر داستان‌گویی را دارد، واقعاً سخت‌تر است. اما فکر می‌کنم با همه این سختی‌ها در تمرکز روی خصایص انسانی ارزش‌های زیادی وجود دارد. در تاریخ سینما فیلم‌هایی را دیدیم که این ارزش‌ها در سایه داستان‌گویی کم‌رنگ می‌شود. مثلاً جان‌سخت را در نظر بگیرید. درست است که بسیار سرگرم‌کننده است، اما درواقع ویژگی‌های انسانی بروس ویلیس است که همیشه ما را به سمت خود جذب می‌کند. هرچند فکر می‌کنم این امر را در روند داستان متوجه نمی‌شویم. درواقع به طریقی که این داستان‌ها گفته می‌شود، این خصایص انسانی را در درجه دوم اهمیت قرار می‌دهند. حتی برای قرار دادن یک شخصیت در دنیای ابرقهرمانی یا تخیلی سؤال من همیشه این است که چطور می‌توانیم او را تبدیل به شخصیتی باورپذیر و رئالیستی کنیم؟ اگر به بتمن نگاه کنید، باید تعجب کنید که چرا با جرایم دولتی مبارزه نمی‌کند؟ یا مثلاً این‌که چرا او برای پرسه زدن در خیابان‌ها مزاحمت ایجاد می‌کند؟ او فقط باید یک وکیل شرکتی باشد که به دنبال شرکت‌های بزرگ برود و دست فاسدان اقتصادی را رو کند! این داستان ما خواهد بود. بتمن واقعاً مجبور نیست به کسی مشت بزند. (می‌خندد)

علاوه بر این‌که این یک داستان کوتاه است، شما خیلی زودتر و قبل گفتن همان داستان هم، در عنوان فیلم، آن را لو می‌دهید؛ کشتن دو عاشق! چرا چنین عنوانی به فیلم دادید؟ این کار را عمداً و برای گمراه‌ کردن مخاطب انجام دادید؟

بله! (می‌خندد) از طرف دیگر، فکر می‌کنم این عنوان به مخاطب کمک می‌کند تا آماده وارد شدن به جهان داستان شود. اما از جنبه دیگر، همان‌طور که اشاره کردید، جنبه ابهام‌گونه و گمراه‌کنندگی هم دارد. در جامعه فرهنگی امروزه ما کلمات را به گونه‌ای به کار می‌بریم که اهمیت استفاده از آن‌ها را نادیده می‌گیرد. مثلاً به کسی می‌گویید «می‌خواهم تو را بکشم» یا مثلاً «تو یک نژادپرستی» در صورتی که نژادپرست نیست و نمی‌دانیم دقیقاً نژادپرستی و به کار بردن این کلمه چه بار معنایی‌ای دارد. من با خودم فکر کردم که آیا می‌توانم از این امر، ابهام در بار معنایی عبارت‌ها، در عنوان فیلمم استفاده کنم؟ این‌که قادرم آن را با چنین مفهوم مبهمی بارگذاری کنم، درحالی‌که در مورد خطر پایان دادن به دو رابطه متفاوت صحبت می‌کنیم. این دو عاشق دیوید و نیکی هستند، یا نیکی و دِرِک؟ رابطه کدام‌یک از آن‌ها در معرض نابودی و خطر پایان است؟  

همان‌طور که صحبت کردیم، کشتن دو عاشق با یک صحنه تکان‌دهنده که دیوید بالای سر همسر و معشوقش با اسلحه ایستاده است، شروع می‌شود. از اول قصد داشتید با این روند شروع کنید، یا در حین نوشتن فیلمنامه به آن رسیدید؟

 همان‌طور که گفتم، من از همان ابتدا این قصد را داشتم که داستانم را با یک موقعیت بحرانی شروع کنم. البته باید بگویم که درواقع من مراحل فیلمنامه‌نویسی را از میانه آن شروع کردم و بعد به اول رفتم. در ابتدا، این صحنه آغازین خیلی کوتاه بود. اما با گسترش طرح در طول داستان و در حین پوشش دادن جنبه‌های مختلف روایت، دوباره به آن رسیدم و چون می‌دانستم که می‌خواهم فیلمم را از همین نقطه آغاز کنم، بیشتر درباره آن فکر کردم تا بهترین پرداخت را داشته باشد. و علت این امر این بود که مخاطب با درک مخاطرات و بحرانی که شخصیت فیلم قرار است با آن‌ها دست‌وپنجه نرم کند، بهتر می‌تواند او را بشناسد. چون من با یک فیلم داستان‌گو به سراغ مخاطب نرفتم. فیلم من قبل از هر چیزی تکیه بر شخصیت اصلی‌ام داشت. اما با نوشتن اولین پیش‌نویس فیلمنامه، و خواندن آن از سوی عوامل فیلم وضعیت بامزه شد. خیلی از کسانی که فیلمنامه را خواندند، توصیه می‌کردند که ما آن را حذف کنیم و از سکانسی که دیوید سوار ماشین وانت خود می‌شود و دِرک را می‌بیند که در حال خارج شدن از خانه نیکی است، شروع کنیم. مثلاً می‌گفتند: «نه! این کار را نکن! تو باید شروع داستانت را از دو صحنه بعد از این شروع کنی.» و خب خوش‌بختانه کلین سرمایه‌گذار بود و به آن‌ها می‌گفت: «اجازه دهید فقط تاس‌ها را بچرخانیم و شانس خود را امتحان کنیم. بیایید کمی خطر کنیم.» و من هم گفتم: «بله، بیاید همین کار را کنیم!» چون فکر می‌کردم خیلی تأثیر‌گذار است. اعتراف می‌کنم که بازخوردها در این مورد در ساندنس هم بسیار رضایت‌بخش بود. وقتی دیوید اسلحه را بیرون می‌آورد، مخاطب همراه او نفسش به شماره می‌افتاد و ما می‌دانستیم که آن‌ها همراه فیلم شده‌اند و به همان مسیری می‌روند که داستان سعی داشت آن‌ها را ببرد. پس بله، فکر می‌کنم خیلی تأثیرگذار بود.

ایده اصلی کشتن دو عاشق از کجا آمد؟

ایده اصلی از زندگی واقعی دوستانم و پایان ازدواج‌های آن‌ها گرفته شد؛ راه‌های عجیب و غریبی برای پایان دادن به یک ازدواج که حتی به ذهن آدم هم نمی‌رسد و هم‌چنین عملکرد غیرعادی طرفین. یادم می‌آید در حین نوشتن فیلمنامه با یکی از دوستانم تماس تلفنی داشتم که به من هر چیزی را که در ازدواج آن‌ها رخ داده بود و سلسله این کشمکش‌ها را با تمام جزئیات تعریف می‌کرد. به شکلی که اگر یک هفته از او چیزی نمی‌شنیدم، به او زنگ می‌زدم و می‌گفتم: «چه خبر؟» و او می‌گفت: «ما این مسئله را حل کردیم.» و من می‌گفتم: «چی؟! حالا من باید چه کار کنم؟» این منبع الهام خارجی برای من واقعاً چالش‌برانگیز بود؛ چراکه من فقط یک طرف داستان را می‌شنیدم. فقط از جانب او می‌شنوم و دقیقاً نمی‌فهمم آن‌ها چطور با چالش‌هایشان کنار می‌آیند. برای من این موضوع خیلی جالب و پیچیده بود و باعث می‌شد من بخواهم آن را کشف کنم و کنجکاو باشم. من وقتی شروع به نوشتم فیلمنامه کردم، می‌دانستم که اصلاً قصد ندارم یک فیلمنامه درباره طلاق بنویسم. قصدم این بود فیلمی درباره تلاش برای دوباره ساختن فضای بین دو نفر باشد که واقعاً همدیگر را دوست دارند، اما اتفاقاتی غیرقابل پیش‌بینی بین آن‌ها رخ می‌دهد.

موقع تماشای فیلم احساس می‌کردم بعضی دیالوگ‌ها بداهه است و احتمال می‌دادم تمام آن بر اساس همان چیزی نیست که در فیلمنامه نوشته شده. همین‌طور بود؟

بله، در اکثر موارد البته بازیگران به فیلمنامه پای‌بند بودند. به عنوان مثال، در مورد پسرانم. خب پسران من در این فیلم بازی می‌کنند و ما قبلاً با هم کار کرده‌ایم. آن‌ها می‌دانند دیالوگ چیست و مهم‌ترین چیزی برای بازی حضور تمام‌عیار در همان لحظه است. بازیگران دیگر کلین و سپیده معافی و کریس کوی هم می‌دانستند که برداشت‌های طولانی داریم. بنابراین با این‌که روی فیلمنامه تمرکز زیادی داشتند، اما می‌دانستند  اگر هر اتفاقی رخ ‌دهد و خطی فراموش ‌شود، مهم‌ترین چیز حضور ذهن آن‌ها در صحنه است و در آن برداشتی است که قرار نیست ۴۰ بار گرفته شود. بنابراین وقتی نوبت گفت‌وگوی آن‌ها می‌رسید، مجبور بودند به نوعی واکنش دهند، چون نمی‌توانستند بگویند: «متأسفم خط را فراموش کردم.» و من کات بدهم. مثلاً وقتی که چهار دقیقه برای یک برداشت طولانی زمان لازم بود، به آن‌ها می‌گفتم: «بهترین کار ممکن را انجام دهید، هرکاری، اما من قطع نخواهم کرد.» چراکه فشار زیادی روی آن‌ها بود. درکل باید بگویم سیالیت در دیالوگ‌ها وجود داشت، اما در بیشتر موارد از فیلمنامه تبعیت کردیم.

شما از زمان ساختن کشتن دو عاشق یک فیلم دیگر با کلین کرافورد ساخته‌اید. بنابراین شما دو نفر در حال حاضر یک رابطه کاری دائمی دارید. این همکاری چه چیزهایی برای شما دارد و چطور نتیجه‌اش این‌قدر خوب است؟

ساختن فیلم یک پروژه چالش‌برانگیز است، اما در شرایط حال حاضر چالش‌برانگیزتر است. من در شرایط فقر بزرگ شدم و اغلب می‌دیدم که پول برای من مهم‌ترین چیز و مشکل همیشگی‌ام بود. بنابراین می‌دانم که معنی درخواست پول از کسی برای ساختن چیزی چه معنایی دارد، و این‌که امید و انرژی و انگیزه کار با کلین چه معنی دارد. من و او قبل از شروع کار از خودمان می‌پرسیم آیا می‌توانیم منابع مالی را جذب کنیم، یا نه. با کشتن دو عاشق کلین توانست سرمایه‌های مالی زیادی را برای ساخت فیلم جذب کند و من هم تجهیزات فیلم‌برداری و عوامل را فراهم کردم و نتیجه شد این فیلمی که می‌بینید. علاوه بر این، ارزش کار دوباره با یک بازیگر این است که به شناخت کاملی از استعدادها و توانایی‌های او می‌رسید و می‌دانم که فرصت‌های بیشتری برای بیان این نوع داستان‌ها با وجود او دارم. من به دنیا نیامدم تا پنج‌میلیون دلار برای ایده‌ای که نمی‌دانم کار می‌کند یا نه و با بازیگری که نمی‌دانم همراه من است یا نه، هدر کنم. برای من این یک رویکرد مخاطره‌آمیز، خصوصاً در شیوه روایت بود که می‌خواستم با آن ثابت کنم قادرم داستان‌هایی را تعریف کنم که مخاطب به آن‌ها خیلی علاقه‌مند خواهد شد. و شاید بتوانیم یک دریچه تازه برای حضور این نوع داستان‌گویی در سینما باز کنیم که پیش‌زمینه لازم برای گفتن داستان‌هایی تازه شود. صادقانه بگویم. من برمی‌گردم به گذشته و خودِ 12 ساله‌ام را می‌بینم و از خودم می‌پرسم: «به عنوان یک آدم 12 ساله فیلم‌ها را چگونه محک می‌زدی؟» و بعد به عنوان مثال، یک فیلم مثل قهرمانان ناشناخته با بازی جان تورتورو را به خاطر می‌آورم و بعد به خودم می‌گویم: «حق با تو بود! این یک فیلم خوب است. تو آن را در سالن سینما ندیدی. هیچ‌کس در مورد آن چیزی به تو نگفت. بااین‌حال، یک انتخاب هوشمندانه انجام دادی.» در رویاهایم به عنوان یک فیلم‌ساز امیدوارم یک بچه 12 ساله، ۲۰ سال دیگر فیلم من را به خاطر بیاورد و تحت تأثیر شیوه داستان‌گویی و ساخت آن قرار گیرد.

 

به عنوان سؤال آخر، فیلم کشتن دو عاشق در ابعاد 3:4 فیلم‌برداری شده است و این یک ویژگی خیلی شاخص به شمار می‌رود. علت این انتخاب چه بود؟

 هدف اصلی بیان لحن و بار احساسی فیلم بود. من و فیلم‌بردارم در ابتدا که در مورد فیلم صحبت کردیم، نسبت ابعاد را روی 1:1.66 تنظیم کردیم؛ درواقع همان چیزی که من می‌خواستم. این نسبت ابعادی مورد علاقه من است. اما در حین فیلم‌برداری از صحنه‌های دیوید، مخصوصاً صحنه‌هایی که در ماشین گرفته می‌شود، درنهایت به 3:4 رسیدیم، چون همه چیز را جز چهره دیوید کات می‌کرد. جوری که شما مجبور می‌شوید آشفتگی حسی در چهره او را تجربه کنید و من می‌خواستم از طریق واکنش‌های احساسی بازیگرم روایتی را تعریف کنم که در آن شخصیت‌پردازی حرف اول را می‌زند.

 

منبع: slashfilm.com

مرجع مقاله