اهمیت شخصیت و لوکیشن

گفت‌وگوی میچل بیوپری با برد اینگلزبی، پدیدآورنده سریال «مر از ایست‌تاون»

  • نویسنده : اواردرادار
  • مترجم : ارغوان اشتری
  • تعداد بازدید: 0

                                           

برد اینگلزبی با نوشتن فیلمنامه‌هایی مانند راه بازگشت و دوست ما برای خود اسم و رسم به هم زد. او نویسنده‌ای است که با شخصیت‌های خود ارتباط عمیقی برقرار می‌کند، و بارها و بارها بازیگران فوق‌العاده‌ای را مجذوب نقش‌هایی کرده که خلق کرده است. این ویژگی برای اولین مجموعه تلویزیونی او، مر از ایست‌تاون، قابل تعمیم است. اینگلزبی هفت قسمت از مجموعه کوتاه تلویزیونی شبکه اچ‌بی‌او را نوشت، که در آن بازیگرانی شامل کیت وینسلت، ایوان پیترز، جولیان نیکلسون، جین اسمارت، آنگوری رایس و گای پیرس حضور داشتند. این سریال در منطقه پنسیلوانیا، جایی که خود اینگلزبی در آن بزرگ شده است، اتفاق می‌افتد، که به دلیل استفاده چشم‌گیر از این محیط در به تصویر کشیدن نحوه واکنش مردم محلی به قتل وحشیانه یک دختر جوان، مورد ستایش قرار گرفته است. مر (وینسلت) کارآگاهی است که مسئولیت حل این پرونده را بر عهده دارد، اما او کلی مشکلات شخصی دارد که باید هم‌زمان با آن‌ها سروکله بزند. من توانستم با اینگلزبی در مورد چگونگی ساخت سریال، این‌که چرا خواست به تلویزیون برود و اهمیت محل وقوع داستان در زادگاه خودش صحبت کنم. از آن‌جا که من در ۲۰ سال گذشته در همان منطقه زندگی کرده‌ام، این گفت‌وگوی دل‌پذیری بود که در آن ما به واسطه اجتماع و روش اصیل او در ثبت ویژگی خاص این جامعه در سریال با هم انس گرفتیم.

 

شما بیش از یک دهه است که در سینما کار می‌کنید و مر از ایست‌تاون اولین مجموعه تلویزیونی‌تان است. چه انگیزه‌ای آمدن شما به تلویزیون را موجب شد؟

فیلمنامه‌هایی که من می‌نوشتم، مانند راه بازگشت و دوست ما، دیگر از جنس داستانی نیستند که در سینما ساخته می‌شوند، اما به نظر می‌رسید که چنین داستان‌هایی در تلویزیون مورد استقبال قرار می‌گیرند. وقتی در مورد مر و تصویری از این جامعه شروع به فکر کردم، نمی‌توانستم تصور کنم که داستان را در دو ساعت کامل کنم. در هفت ساعتی که به ما اختصاص داده شد، احساس می‌کردید واقعاً می‌توانید درک بیشتری از مکان داشته باشید و شخصیت‌های فرعی را به گونه‌ای کشف کنید که هرگز نمی‌توانید در سینما انجام دهید.

 

حس تعلق به مکان مؤلفه جالبی در سریال است. من در ۲۰ سال گذشته در نیوآرک، دلاور زندگی می‌کنم، که ۳۰ دقیقه از جنوب ایست‌تاون فاصله دارد.

خب، بنابراین شما این مکان و احساس این جامعه را به‌خوبی می‌شناسید.

 

دقیقاً، و این نکته بزرگی بود که من هنگام تماشای سریال با آن ارتباط برقرار کردم. چه عاملی باعث شد شما بخواهید فیلمنامه‌ای بنویسید که به طور خاص در منطقه‌ای که در آن بزرگ شده‌اید، اتفاق بیفتد؟

درواقع خنده‌دار است. من چند فیلم ساخته بودم که در ابتدا قرار بود در این قسمت از جهان رخ دهند. قرار بود راه بازگشت در هاورتون، پنسیلوانیا باشد، اما به دلیل برنامه‌ریزی بن افلک، ما مجبور شدیم لوکیشن را به ساحل غربی منتقل کرده و به جای آن در لانگ بیچ فیلم‌برداری کنیم. من فیلم مستقل کوچکی نیز با سیه‌نا میلر به نام زن آمریکایی ساختم که در آستون، پنسیلوانیا اتفاق می‌افتاد، اما اعتبار بخشودگی مالیاتی آن زمان تمام شده بود و ما مجبور شدیم در ماساچوست فیلم‌برداری کنیم. من همیشه دوست داشتم سریالی درباره شهر زادگاهم بنویسم و در زادگاهم فیلم‌برداری کنم. من در بروین بزرگ شدم، مادربزرگم  در کسل هیل بود، مادربزرگ دیگرم در اسپرینگفیلد زندگی می‌کرد، همه عمه‌ها و عموهایم در هاورتاون زندگی می‌کردند. فقط یادم می‌آید که بین همه این شهرها و این خانه‌ها به این سو و آن سو می‌رفتم و رشد کردم و گپ‌های طولانی زنان را می‌شنیدم و آرزو داشتم درباره چگونگی بزرگ شدن بنویسم. من با تحقیقات، یا حتی با پلیس‌ها بزرگ نشده‌ام، اما فیلمنامه‌ای می‌خواستم که بتواند ریتم زندگی در این شهر را ثبت کند.

 

این واقعیت که شما توانستید در منطقه فیلم‌برداری کنید، بافت اصیلی را به سریال می‌بخشد. به یاد دارم وقتی جوان‌تر بودم، اپیزودی از مجموعه پرونده‌های ایکس را دیدم که می‌گفتند این قسمت در ویلمینگتون، دلاور اتفاق افتاده است، اما به‌وضوح در جایی مانند تورنتو فیلم‌برداری شده و واقعاً احمقانه بود. در همه جا آسمان‌خراش‌های عظیمی به چشم می‌رسید.

(با خنده) در مجموع کاملاً موافقم! من مجبورم اعتبار زیاد این ویژگی سریال را به شبکه اچ‌بی‌او بدهم. وقتی ما داشتیم پروژه را شروع می‌کردیم، به آن‌ها گفتم که باید این سریال را در پنسیلوانیا در منطقه‌ای که داستان رخ می‌دهد، فیلم‌برداری کنیم و کاملاً موافق بودند. درنهایت ما در ایست‌تاون فیلم‌برداری نکردیم، بلکه از ترکیبی از منطقه‌هایی مانند درکسل هیل و استون استفاده بردیم. این شیوه همان‌طور که شما گفتید، اصالت به پروژه می‌بخشد، سپس حضور بازیگران در این محل و زندگی در آن‌جا و بودن اطراف افرادی که فکر می‌کنم کیفیت ناملموسی را  به سریال اضافه می‌کند که ناشی از جایی است که درواقع داستان آن‌جا اتفاق می‌افتد. پس واضح است که کیت و همه گروه لهجه محلی را یاد گرفتند. من فکر می‌کنم فیلم‌برداری در محل وقوع داستان سودمندی‌های فراوانی برای جان بخشیدن به شخصیت‌ها به وجود آورده است که امیدوارم مورد توجه مخاطبان قرار گیرد.

 

این لهجه مطمئناً موضوعی است که برای تماشاگران در داخل و بیرون از مردم منطقه نقطه بحث بوده است. یک لهجه خاص و بسیار جالب است، زیرا واقعاً می‌تواند لهجه از فردی به فرد دیگر در این منطقه متفاوت باشد. دوست من همیشه طرز ادای کلماتی مانند تلفن و خانه را مسخره می‌کند.

 (می‌خندد) من خوشم می‌آید. لهجه واقعاً سخت بود، زیرا لهجه بسیار عجیبی است. همسرم در استون بزرگ شده، اما او لهجه بسیار ظریفی دارد. بااین‌حال، شما در خیابان می‌روید و چند خانه پایین‌‌تر با یک زن صحبت می‌کنید و او لهجه فوق‌العاده خشنی دارد که حتی نمی‌دانید از کجا آمده است. دقیقاً مشخص کردن لهجه بسیار دشوار است و فکر می‌کنم کاری که کیت واقعاً می‌خواست انجام دهد، ساخت تصویر از مر با لهجه است. ما لهجه افراد زیادی مانند همسرم و مادرش و دیگر افراد منطقه را ضبط کردیم، زیرا می‌خواستیم در فضایی غوطه‌ور شویم که لهجه آن به اندازه کافی تأثیرگذار است، اما آن‌قدرها هم خشن نیست.

 

صحبت از مادران پیش آمد، من جین اسمارت را در این سریال بسیار دوست دارم. نکته‌ای که برایم جالب بود، این بود که چگونه او را با وسواس و پرخاش‌گری در حال بازی با تبلتش می‌بینیم. این جزئیات کوچک و ظریفی است که به‌هیچ‌وجه داستان را پیش نمی‌برد، اما واقعاً به شناخت شخصیت کمک می‌کند. آیا با آن جزئیات کوچک به شخصیت ویژگی می‌دهید؟

صددرصد. من همیشه شخصیت‌ها را به این سبک و سیاق نوشته‌ام. احساس می‌کنم ویژگی جهانی است. نحوه خلق هر شخصیتی با مجموعه‌ای از جزئیات کوچک شروع می‌شود و مانند این است که من به‌تدریج یک پنی دیگر در قلک می‌اندازم تا پس از مدتی پس‌اندازی با ارزش واقعی به دست آورم. در مورد شخصیت جین من خیلی به مادربزرگم فکر می‌کردم. او زنی از طایفه کاتولیک ایرلندی بود، خواهری با چهار برادر، و بنابراین زن بسیار سخت‌گیری بود که خانه را اداره می‌کرد. در 60 سالگی او دچار آرتریت روماتویید وحشتناکی شد که واقعاً از پا درآمد و این زن مستقل را گرفتار و به‌اجبار به افراد دیگر متکی کرد. به نوعی او را نرم‌خو کرد. من هنگام نوشتن هلن، از مادربزرگم بسیار الهام گرفتم؛ این زن که او را تماشا می‌کنید و فکر می‌کنید او نباید راحت‌ترین مادر برای بزرگ کردن فرزندانش باشد، اما اکنون به دلیل فجایع رخ‌داده در خانواده، جنبه دیگری از او نمود پیدا می‌کند. واقعاً وام‌گیری از زندگی خودم است که این شخصیت‌ها را با بیشترین جزئیات ممکن خلق کرده‌ام.

 

اولویت دادن به شخصیت ویژگی‌ای است که همیشه در فیلمنامه‌های شما برجسته بوده است. با توجه به این‌که در سریال مر از ایست‌تاون اولین بار بود که روی موضوعی به‌شدت روایت‌محور کار می‌کردید، چگونه روند ایجاد توازن میان خط داستانی قتل مرموز و شخصیت‌پردازی برای شما ایجاد شد؟

من همیشه (نوشتن را) با شخصیت شروع می‌کنم و سپس فکر می‌کنم این شخص جالب را دارم، اکنون باید بفهمم چگونه می‌توان با او قصه گفت و داستان را سرگرم‌کننده ساخت. مر از ایست‌تاون درنهایت در مورد زنی است که از نوجوانی در این شهر چنین لحظه‌های قهرمانانه داشته و از آن زمان به بعد روند زندگی او با سیر کندی با زوال روبه‌رو بوده است، اما او هنوز هم این تشویق‌ها را می‌خواهد. مر از ایست تاون داستانی در مورد چگونگی تغییر مر و چگونگی کنار آمدن با غم و اندوهی است که تجربه می‌کند. این فرایند دست‌یابی به چنین تعادلی بود و آسان نبود. لحظه‌هایی (در سریال) بود که ما آرزو می‌کردیم کاش بیشتر روی آن کار می‌کردیم و لحظه‌هایی است که‌ ای کاش کمتر روی آن کار کرده بودیم. بسیاری از سکانس‌ها در مرحله تدوین کنار هم قرار گرفتند؛ مرحله‌ای که ما همیشه سعی می‌کردیم مقیاس‌هایی را که برای پرداخت شخصیت می‌خواستیم، متعادل کنیم. پیدا کردن این تعادل اغلب به نتیجه می‌رسد، چون سعی می‌کنیم خود را جای مخاطب بگذاریم و بپرسیم که چقدر زمان می‌توانیم برای کاراکتر مر یا پرونده صرف کنیم، تا قبل از این‌که مخاطب لازم باشد دوباره به سوی آن‌ها برگردد. من تابه‌حال هیچ فیلمنامه‌ای مانند یک سریال رازآلود ننوشته بودم، بنابراین مطمئناً یک فرایند یادگیری برای مدیریت پیش‌نیازهای ژانر وجود داشت که در آن شما می‌خواستید هر قسمت را با یک داستان جالب به پایان برسانید، اما هم‌چنین می‌خواستید این کار را به روشی انجام دهید که به نظر طبیعی باشد. فقط یک‌سری افشاگری‌های عظیم تصادفی بدون روشنگری نباشد. من حتی نمی‌دانم که موفق شدیم یا خیر، اما دائم سعی می‌کردیم همه چیز را مشخص کنیم و هر قسمت را از نظر مخاطب و انتظارات آن‌ها بسنجیم.

 

این مفهوم غم و از دست دادن چیزی است که اغلب در کار شما مطرح می‌شود، خواه خارج از کوره یا راه برگشت و دوست ما باشد. آیا تمی است که به طور طبیعی به آن علاقه دارید؟

من همیشه خود را در حال نوشتن درباره چیزهایی می‌بینم که در زندگی از آن‌ها می‌ترسم. پیدایش مر از ایست‌تاون به این خاطر بود که پسر من خودش تیک‌هایی را تجربه می‌کرد، همان‌طور که می‌بینیم، نوه مر هم با آن دست به گریبان است. بنابراین ما  با چنین تیک‌هایی سروکار داشتیم و سعی می‌کردیم بیماری را تشخیص دهیم و به متخصص مغز و اعصاب  مراجعه کردیم. پسرم اکنون خوب است و او را به دست یک درمان‌گر بزرگ سپردیم، اما اندیشیدن به این مشکل و ترس از برخورد با مسائل واقعی زندگی بود که انگیزه را برای نوشتن بهم داد. شاید این روش من برای کاهش اضطراب باشد. احساس می‌کنم به طور ذاتی یک شخص مضطرب هستم، بنابراین اگر بتوانم به نحوی در موردش بنویسم، شاید بتوانم برخی از این اضطراب‌ها را از بین ببرم و به خودم نوعی تسکین یا رهایی بدهم.

 

با به پایان رسیدن این مجموعه، من فکر می‌کنم مردم تصور کنند شما از ابتدا پایان‌بندی را به عنوان یک حلقه بسته با وضوح قوی تصور کرده‌اید. بااین‌حال، با توجه به میزان عشق و توجه به سریال، اگر شبکه اچ‌بی‌او به شما مراجعه کند و بگوید که می‌خواهند فصل دوم را تولید کنند، آیا چیزی وجود دارد که شما علاقه‌مند به کشفش باشید؟

اگر چند ماه پیش این سؤال را از من می‌پرسیدید، می‌گفتم کار من با مر از ایست‌تاون تمام شد، زیرا به نظر من داستان به طرز رضایت‌بخشی کامل می‌شود. برخی از بینندگان ممکن است از برخی افشاگری‌هایی که در پایان سریال مشخص می‌شود، ناامید شوند، اما فکر نمی‌کنم کسی احساس کند که ما به پرسش‌هایی که در سریال مطرح شده، پاسخ نداده‌ایم. من همیشه مر از ایست‌تاون را به عنوان سریال تک‌فصلی تصور می‌کردم و مطمئناً وقتی کار نوشتن را تمام کردم، احساس می‌کنم به این شخصیت‌ها هر آن‌چه در توان داشتم، داده‌ام و کارم با آن‌ها تمام شده. بااین‌حال، اولین بار بود که من سریالی را تدوین می‌کردم و هنگامی که در اتاق تدوین بودم، آرام آرام احساس کردم که عشق به این افراد و این جامعه و به‌ویژه مر به من بازمی‌گردد. کیت در این سریال بسیار شگفت‌انگیز است، و قطعاً بخشی از من مترصد و در حال فکر کردن بود که اگر کیت علاقه‌مند باشد، شاید داستان دیگری با این شخصیت باشد. به قول معروف هرگز نگو هرگز.

مرجع مقاله

اواردرادا