نافرجامی تلاشِ قهرمانِ ناکارآمد

تحلیل شخصیت در فیلم «گورکن»

  • نویسنده : امید پورمحسن
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 100

گورکن مطابق پیرنگ نجات الگوبندی شده است و موضوع اغلب فیلمنامه‌هایی که بر اساس این الگو شکل می‌گیرند، آدم‌ربایی است. از این نکته نیز نباید غافل شویم که پیرنگ نجات یک پیرنگ فیزیکی است و با درک ساختار آن، بیشتر پیرنگی ماجرامحور است تا این‌که به ظرافت‌های روان‌شناسانه شخصیت دامن بزند. این شکل از داستان به سرزندگی سه شخصیت اصلی آن- پروتاگونیست، آنتاگونیست و قربانی- در دل مناسبات درام بستگی دارد و هر کدام از آن‌ها عملکرد منحصربه‌فرد خود را در ساختار این پیرنگ بر عهده دارند و البته تأکید بیشتر روی ضلع سوم مثلث شخصیتی، یعنی آنتاگونیست است. یقیناً آنتاگونیست در مقایسه با قهرمان/ پروتاگونیست اهمیت کمتری دارد، چون این قهرمان است که باید دست به جست‌وجو بزند و بار اصلی درام روی شانه‌های او سنگینی می‌کند و دیگر این‌که ما قهرمان و کنش‌های او را دنبال می‌کنیم و با او همراه می‌شویم و عمدتاً با آنتاگونیست احساس هم‌دلی نمی‌کنیم. اما در فیلمنامه گورکن عملاً آنتاگونیستی دیده نمی‌شود و همه چیز در سایه ابهام است. ضمن آن‌که شخصیت قربانی و انگیزه‌هایش نیز به‌درستی معرفی نمی‌شود و تنها در انتهای فیلمنامه است که با تمهید تصادفی حلال مشکلات/ Deus Ex Machina شاهد گره‌گشایی از ماجرای آدم‌ربایی می‌شویم و پی می‌بریم این دو شخصیت در یکدیگر ادغام شده‌اند. در بطن ماجرا نیز قهرمان به نیروی محوری فیلم تبدیل می‌شود و دور از اغراق نیست اگر بگوییم که فیلمنامه‌نویس، پیرنگ ماجرامحورش را تبدیل به پیرنگی شخصیت‌محور کرده است. بدون شک سوده (ویشکا آسایش) در نقش قهرمان قصه است که در محوریت درام جای می‌گیرد و در تمام کشمکش‌های فیلمنامه حضوری از او وجود دارد. کشمکش‌هایی که در نتیجه جست‌وجو و تلاش‌های قهرمان/ سوده برای بازگرداندن قربانی/ ماتیار است.

با توجه به این‌که در نگارش فیلمنامه گورکن، نویسنده از فرمول‌های امتحان پس‌داده استفاده نکرده است، از این منظر نیز می‌توانیم به فیلمنامه‌نویس خرده بگیریم که چرا در ایده‌اش مطابق فرمول‌های پیرنگ نجات رفتار نکرده و سه شخصیت اصلی را در دل مناسبات و گفت‌وگوهای درون فیلمنامه جای نداده و تنها با تمرکز بر شخصیت قهرمان، ماجراهای درام را روایت کرده است. باید پذیرفت این ایراد مهم در جای خود قابل بحث و نقد است و از لحاظ ساختاری می‌توانیم آن را بررسی کنیم، ولی با توجه به این‌که شخصیت اصلی به شکلی محوری‌ در دل داستان جای گرفته است، لازم دیدیم در این مطلب از رویکرد شخصیت نگاهی به فیلمنامه بیندازیم.

شخصیت بنیان اساسی درون یک فیلمنامه و سنگ اصلی تکیه‌گاه آن است. این شخصیت مقتدر است که رویداد را تعیین می‌کند و نقش فعالی در فیلمنامه بازی می‌کند. پس برای این‌که متوجه شویم چه چیزی یک شخصیت خوب را می‌سازد، لازم است درک کنیم که یک شخصیت باید دارای چه خصایلی باشد و شخصیت‌پردازی روی او به چه شکلی صورت بپذیرد. بهترین داستان، داستانی است که نه‌تنها عمق شخصیت را می‌کاود، بلکه این سرشت عمیق را طی روایت در جهت مثبت یا منفی پیش می‌برد. بنابراین با برشمردن چهار ویژگی اساسی که در ساختن و بنا کردن شخصیت‌ها نقشی کلیدی بازی می‌کنند، سعی می‌کنیم به تطبیق قهرمان گورکن با آن عناصر و ویژگی‌ها بپردازیم.

1. شخصیت دارای نیاز نمایشی نیرومند و مشخصی است.

2. شخصیت دارای یک نقطه‌نظر فردی (Point of view) و مشخص است.

3. شخصیت دارای یک طرز فکر (Attitude) مشخص است.

4. شخصیت می‌تواند دست‌خوش همان فرایند واقعی تغییر و دگرگونی همه انسان‌های دیگر شود.

مهم‌ترین مسئله در بنا کردن شخصیت، شناخت نیاز و خواست‌های فردی اوست و نیاز نمایشی همان چیزی است که شخصیت اصلی را در خط داستانی به پیش می‌راند و به هدف، مأموریت و انگیزه‌اش در پیش بردن ماجراهای داستان شکل مناسبی می‌دهد. نیاز سوده در این فیلمنامه به‌روشنی قابل ردیابی است و تلاش او برای تهیه پول درخواستیِ آدم‌ربایان در جهت نجات فرزندش محرز است. این نیاز همچون موتوری در تمام طول داستان- به سوده- در جلو بردن خط داستانی فیلمنامه نیرو می‌دهد. اصلاً به خاطر همین نیاز است که حاضر می‌شود از دوستانش درخواست کمک کند، پس از سال‌ها در برابر پدرش (رضا بهبودی) حاضر شود و اصطلاحاً خودش را کوچک کند، علی‌رغم درک رفتارهای متظاهرانه خاله‌اش (گوهر خیراندیش) به دیدار او برود و درنهایت نیز از اصول خود تخطی کند و از همسر سابقش تقاضای پول کند.

عنصر دیگری که شخصیت را نیرومند می‌سازد، «نقطه‌نظر» است که شیوه نگرش، نظرات یا دنیای شخصیت را شکل می‌دهد و آن چیزی است که در ذهن، اندیشه، حس، عواطف، خاطرات و زندگی روزانه او جای می‌گیرد. نقطه ‌نظر عموماً از تجربیات شخصی فرد به دست می‌آید و یک نظام اعتقادی فردی و مشخص است. در فیلمنامه گورکن، نقطه ‌نظر شخصیت اصلی بر این اصول استوار است که می‌تواند مستقل از دیگران به زندگی‌اش بپردازد. این موضوع در اشتغال او و شیرینی‌پزی خانگی‌اش در خانه جلب توجه می‌کند. علی‌رغم این‌که خاله‌اش مجری اخبار تلویزیون است، هیچ رغبتی به تماشای برنامه‌های او ندارد و خاله را فردی دورو می‌داند و با تکان ‌دادن سر و تغییر کانال تلویزیون در زمان پخش برنامه‌های او به این موضوع واکنش نشان می‌دهد. ضمن آن‌که در مقابل تبریک عید قربان به همسایه سکوت می‌کند و نکاتی از این دست که به نقطه ‌نظر شخصیت دامن می‌زند.

سومین عنصری که شخصیت قوی و نیرومندی را می‌سازد، طرز فکر، نگرش یا عقیده اوست. شیوه‌ای که شخص عمل و احساس می‌کند روشن‌گر عقیده اوست. تفاوت عقیده با نقطه ‌نظر در این است که عقیده یک تصمیم آگاهانه است، از این‌رو می‌توان آن را یک داوری بین خوب و بد دانست. همین عقیده است که در ابتدا او را برای درخواست از پدر، خاله یا همسر سابقش مردد می‌کند و درنهایت مجبور می‌شود از آن‌ها هم برای نجات فرزندش یاری بطلبد. عقیده‌ای که به نظر می‌رسد حتی با وجود قرار گرفتن در شرایط بحرانی هم قابل تغییر نبود و تحت تأثیر کنش دوستانش به واکنش تبدیل می‌شود.

عنصر چهارم که شخصیت قوی را می‌سازد، تغییر یا دگرگونی است. این‌که آیا شخصیت شما طی فیلمنامه تغییر می‌کند، بسیار مهم است و اگر چنین است، تغییر انجام‌شده چیست؟ می‌توانید طیف تغییر عاطفی شخصیت قهرمان را از آغاز تا پایان داستان دنبال کنید یا خیر؟ در گورکن ما شاهد تحول شخصیتی قهرمان نیستیم و از این منظر یکی از ایرادات پرداخت شخصیتی را شاهدیم. به عنوان مثال، سوده ابتدای فیلم فردی است که قصد دارد با شخصی به نام روزبه (مهدی حسینی‌نیا) وصلت کند و هم اوست که در انتهای فیلم هم در تلاش برای بازیابی اطلاعات حذف‌شده دوربین پسرش(!) برای روزبه تلاش می‌کند تا اجرای موسیقی‌اش را برای سفارت ارسال کند، یا با یکدیگر لاتاری ثبت‌نام کنند. بنابراین قصد او تکرار همان مسیری است که در ابتدای فیلم داشته است و این تداوم رفتار در پایان‌بندی، آن را یکنواخت و کسل‌کننده می‌کند.

علاوه بر تمام عناصر فوق، بیان این نکته نیز ضروری است که شخصیت اصلی باید کنش‌مند و فعال باشد، به این معنی که او باید باعث وقوع رویدادها شود، نه این‌که بگذارد رویدادها بر او حادث شوند. اگر شخصیت گاهی به حوادث و رویدادها واکنش نشان دهد، مسئله چندان مهمی نیست. ولی اگر همیشه این کار را انجام دهد، به صورت شخصیتی کنش‌پذیر و ضعیف درمی‌آید و به‌زودی جذابیت نمایشی‌اش را از دست می‌دهد. سینما یعنی رفتار و کنش، و همین کنش است که شخصیت را پربار می‌کند. کنش کاری است که کاراکتر انجام می‌دهد و شخصیتِ او را شکل می‌دهد. آن‌چه قهرمان می‌گوید و بر زبان می‌آورد، مربوط به کنش نیست و شخصیت با کنش و اعمالش است که شناخته می‌شود. این ایراد نیز به شخصیت سوده وارد است. او در بسیاری از رویدادهای فیلم نقش کنش‌پذیری را بر عهده دارد. به طور مثال، در مقابل تمام آزمون‌هایی که در مسیر تهیه نیازش با آن‌ها مواجه می‌شود، هیچ کنش قهرمانانه‌ای از او شاهد نیستیم، بلافاصله نظر صاحب‌خانه را در عدم پرداخت پول ودیعه خانه می‌پذیرد، در مقابل پدرش که گویا ظلمی نابخشودنی بر او و خانواده‌اش داشته و باعث مرگ برادرش شده، اعتراض مناسبی انجام نمی‌دهد، در مواجهه با خاله‌اش تلاش درخوری نمی‌کند و این دوستش افرا است که موضوع آدم‌ربایی ماتیار را با همسر سابقش مهندس جنابی (حسن معجونی) در میان می‌گذارد و درنهایت پدر ماتیار است که تصمیم می‌گیرد با فروش منزلش پول لازم را تهیه کند. ضمن آن‌که اصلاً انگیزه‌های قهرمان پذیرفتنی و قابل دفاع نیست که چرا این موضوع را از همان ابتدا با پلیس مطرح نمی‌کند، یا مادرش را در جریان امور قرار نمی‌دهد.

مسئله مهم دیگری که در شخصیت‌پردازی باید مورد نگاه دقیق‌تری از سوی نویسنده قرار گیرد، شغل شخصیت‌‌های درون درام است. در یک الگوی مناسب از نگارش فیلمنامه، هنگامی که روی شغل شخصیت‌ها تأکید می‌شود، لازم است این عنصر کارکرد مناسبی در پیوند با سایر مؤلفه‌ها داشته باشد. بدین معنا که یا باعث گشودن یا افکندن گره‌های مقطعی در مسیر داستان شود، یا لااقل این‌که به پیشبرد قصه کمک کند. ولی در این فیلمنامه عملاً شغل شیرینی‌پزی قهرمان با هیچ‌یک از موارد مذکور تلاقی پیدا نمی‌کند، مضاف بر آن‌که شغل سایر شخصیت‌های قصه نیز تفاوتی از لحاظ کارکردی در فیلمنامه ایجاد نمی‌کند. شاید بتوانیم متوجه این نکته شویم که روزبه موزیسین تصویر شده است تا تلاشش برای ثبت‌نام لاتاری و خروج از کشور، اعتراضی به فرار هنرمندان باشد، یا شغل خاله که مجری بخش خبری تلویزیون انتخاب شده است، از وجه کنایی بهره ببرد، ولی نباید از این نکته غافل شویم که شغل روزبه و خاله بیش از هر چیز کارکردی فرامتنی دارند و باعث غنای متن فیلمنامه نمی‌شوند، چراکه در کارکرد درام نقش مؤثری ندارند.
ایراد دیگری که به فیلمنامه گورکن وارد است، از یکی از نگره‌‌های هنری جیمز به نام نگره روشن‌گری شخصیت نشئت می‌گیرد. او می‌گوید که اگر شخصیت را مرکز دایره بدانیم و سایر شخصیت‌هایی را که با او رابطه متقابل دارند

 و او را احاطه کرده‌اند، دوایر بیرونی آن قلمداد کنیم، در آن صورت هر گاه شخصیتی از محیط بیرونی دایره با شخصیت اصلی رابطه متقابل داشته باشد، سایرین می‌توانند جنبه‌های مختلف شخصیت را روشن و آشکار سازند. با توجه به این موضوع و از تقابل شخصیتی قهرمان با شخصیت‌های فرعی، می‌توانیم به این نتیجه برسیم که به غیر از کنش‌پذیری سوده، هیچ گونه تجلی شخصیتی را در او نمی‌بینیم. قهرمان داستان شخصیتی از پیش باخته و شکست‌خورده است و حتی از فرصتی که به واسطه بحران مهیا شده است، استفاده نمی‌کند و به تعبیری آن را می‌سوزاند. او تلاش مناسبی برای تغییر رفتار و تحول شخصیتش انجام نمی‌دهد و طبعاً نمی‌تواند هم‌دلی مخاطب را برانگیزد و با انجام اعمالی در حد یک قهرمان واقعی، شخصیت خود را ارتقا بخشد. در این سفر به‌ظاهر قهرمانانه او، شاهد هیچ‌گونه تلاشی از جانب سوده برای متقاعد کردن دیگران نیستیم و خودش هم تمایلی برای کنشی درخور یک قهرمان درام ندارد. همه این ایرادات در بستار و نقطه اوج بیشتر متجلی و منعکس هستند. وقتی سوده متوجه می‌شود که ماتیار تمام این نقشه‌ها را کشیده بود و هم‌زمان گروگان‌گیر و گروگان بوده است، باز هم رفتاری را که زیبنده یک قهرمان باشد، از او نمی‌بینیم و تنها واکنشی همراه با استیصال از خود بروز می‌دهد. شاید بتوانیم این‌گونه نتیجه بگیریم که همین رفتار ناشی از یک شخصیت ضعیف است که تثبیت‌کننده حالت ابتدایی و انتهایی یکسان اوست. به بیانی در این درام از تحول شخصیت خبری نیست؛ سوده‌ پایان چیزی جز سوده آغاز نیست.

مرجع مقاله