پیچیده است؛ ارتباط میان قهرمان و ضدقهرمان

  • نویسنده : مارک سِوی
  • مترجم : شاهین نعمتی
  • تعداد بازدید: 159

ضدقهرمان‌ها برای هر داستانی ضروری هستند. همه ما این را می‌دانیم. ضدقهرمان‌ها از طریق اعمال شرورانه مستقیم یا غیرمستقیم، توجه قهرمانان را جلب می‌کنند و اگر‌ چنین نباشد، قهرمانی ساخته‌ و ‌پرداخته نمی‌شود. و ضدقهرمان‌های درونی‌ (مواد مخدر، الکل، طمع، غرور و...) به‌ اندازه ضدقهرمان‌های بیرونی قدرتمند هستند؛ شاید از آن‌ها هم قدرتمند‌تر باشند. ضدقهرمان‌های درونی، پیش از شروع سیر رویداد‌ها، مانند ضدقهرمان‌های بیرونی، در موقعیت مناسب خود قرار گرفته‌اند.

من معتقدم ضدقهرمان‌ها (آنتاگونیست‌ها) کسانی هستند که در «امتحان قهرمانی» مردود شده‌اند؛ آن‌ها در رویداد‌ها یا نقاط عطف، انتخاب درستی نداشته‌اند و دیگر نتوانسته‌اند خود را بازیابی کنند. این بدین معنی است که آن‌ها با نقص‌های وحشتناک خود در دل داستان پیش می‌روند. پروتاگونیست هم به‌ همین صورت است؛ چیزی در گذشته دور، نزدیک یا سرگذشتش او را تعریف می‌کند و او ماجراها را با احساساتی صدمه‌‌دیده دنبال می‌کند.

بنابراین، گاهی‌ اوقات احتمالاً تنها تفاوت میان آنتاگونیست و پروتاگونیست این‌ است که کدامشان بیشتر می‌خواهند اهدافشان را تحقق بخشند، زیرا هر دو آن‌ها صفات و رفتارهای مشابهی دارند.

برای خلق قدرتمندترین روابط داستانی باید بدانیم در هر قهرمانی، ضدقهرمانی وجود دارد و برعکس. ضدقهرمان‌ها بازتاب قهرمان‌ها و قهرمان‌ها بازتاب ضدقهرمان‌ها هستند. این رابطه‌ای هم‌زیستانه است که دو سمت ماجرا، مانند دو ماه در آسمانی تاریک، به‌ دور یکدیگر می‌چرخند. این مفهوم جدیدی نیست؛ هزاران بار در نمایشنامه‌ها، رمان‌ها و فیلم‌ها به‌ انجام رسیده.

شکسپیر این مفهوم را بارها در نمایشنامه‌هایش استفاده کرده است. او حتی وقتی درصدد خلق ضدقهرمانانی با نقص‌های بسیار بود، با آگاهی دوچندانی از این مفهوم استفاده می‌کرد. ضدقهرمانانی که در درونشان ارواحی رنج‌کشیده را حمل می‌کردند. برای مثال؛ مکبث و ریچارد سوم.

 

من تو هستم و تو منی

این بخش از شکارچی‌ انسان (۱۹۸۶)، فیلم درخشان مایکل مان را که بر اساس رمان اژدهای سرخ تامِس هَریس ساخته شده است، در نظر بگیرید. (و همه فیلم‌های مرتبط با قاتلان زنجیره‌ای که در سال‌های اخیر از روی این کتاب ساخته شده است.)

ویل گراهام، مأمور اصلی اف‌بی‌آی، رَد هانیبال لِکتِر آدم‌خوار را زده و او را دستگیر کرده است. در این میان، گراهام زخمی شده و از اف‌بی‌آی بازنشست می‌شود، اما برای کمک به پرونده قاتل سریالی‌ای معروف به «پری دندان» به کار فراخوانده می‌شود؛ این قاتل به ‌این دلیل به چنین لقبی مشهور شده که با دندان‌های مصنوعی قربانیانش را گاز می‌گیرد.

گراهام گمان می‌کند ممکن است لِکتِر نظری درباره قاتل داشته باشد، یا شاید قاتل با او در ارتباط باشد، یا شاید هم هر دو. به ‌همین ‌خاطر به زندان فوق‌امنیتی محل نگه‌داری لِکتِر می‌رود، تا با او درباره «پری دندان» مصاحبه کند.

بده‌بستان نهایی موجود در آن صحنه جذاب، از تمامی مباحثات آن دو مرد شگفت‌انگیز‌تر است:

لِکتِر: می‌دونی چطور دستگیرم کردی ویل؟

گراهام: خداحافظ دکتر لِکتِر. می‌تونی روی شماره داخل پرونده، برام پیام بذاری.

گراهام به ‌در ضربه می‌زند و صدای باز شدن درها به‌ گوش می‌رسد.

گراهم برای خارج شدن از آن‌جا عجله دارد. دوست دارد درها با سرعت بیشتری باز شوند.

لِکتِر: می‌دونی چطور دستگیرم کردی؟

در باز شده است. گراهام تلاش مي‌کند بر میل به دانستنش فائق آید. در همان لحظه که گراهام خویشتن‌دارانه از در بیرون می‌رود، عبارات لِکتِر را می‌شنود:

لِکتِر: ویل، دلیل این‌که تونستی منو دستگیر کنی، اینه: ما شبیه همیم. می‌خوای پیداش کنی؟ خودتو پیدا کن.

در محکم روی لِکتِر بسته می‌شود.

حالا هَری کثیف را در نظر بیاورید که چطور از عدالت خشونت‌آمیز استفاده می‌کند تا اسکورپیو را دستگیر کند؛ اسکورپیو قاتل بی‌رحمی بود که گاه‌ و‌ بی‌گاه سانفرانسیسکو را در وحشت فرو می‌برد. هر دوِ آن‌ها احساس می‌کنند صلاحیت دارند تا بر اساس اراده خودشان عمل کنند. هر دوشان برای عمل کردن از نفس خود بهره می‌برند. این باعث می‌شود پلیسی مانند هَری کالاهان، به ‌اندازه همان تبه‌کاری که درصدد دستگیری‌اش است، تبه‌کارانه عمل کند.

یا حتی فیلم کلاسیک دستگیری یک دزد با بازی کری گرانت. عنوان فیلم به‌ قدر کافی گویا هست؛ گرانت، جواهردزدی بازنشسته، درصدد است تا بی‌گناهی‌اش را با ردیابی و پیدا کردن دزدی ماهر، با نام مستعار «گربه»، ثابت کند.

نه، ایده این‌که ضدقهرمان، بازتاب قهرمان است، چیز جدیدی نیست. برای تأیید این ادعا، می‌توانیم هزاران فیلم ساخته‌شده طی سالیان گذشته و خیلی از فیلم‌های جدید را مثال بزنیم.

لوسیفر، زمانی فرشته بود

در کتب مقدس، قصه لوسیفر گفته شده است. نه‌فقط در اناجیل، بلکه در تمامی کتاب‌های مقدس.

خیلی از داستان‌های اساطیری هم از لوسیفر (با اسامی مختلف) به‌ عنوان خدایی قدرتمند و خودپرست یاد کرده‌اند. خیلی از این داستان‌ها لوسیفر را «آورنده نور» معنا کرده‌اند، که شر مطلق نیست. در اناجیل مسیحی، لوسیفرِ فرشته، بر جایگاهی مورد مرحمت، در دست راست خدا نشسته بود.

لوسیفر، حداقل در آغاز، دلبند خدا بود، و پیش از آن‌که برای تصاحب سریر بهشت گردن‌کشی کند، ارزش بسیاری داشت. برای مجازات، شیطان را از بهشت راندند و به جهنم فرستادند تا در آن‌جا خدمت کند. چنین مثالی می‌تواند راهنمای ما برای فهم پیچیدگی رابطه قهرمان/ضدقهرمان باشد. هم‌چنین، خیلی از مذاهب مانند یهودیت و بودیسم چنین نمونه‌هایی از ضدقهرمان‌ یا ضدقهرمان‌ها دارند که در ابتدا مورد محبت بودند.

در عهد جدید، عیسی از سوی شیطان وسوسه می‌شود؛ شیطان تلاش می‌کند عیسی را تحریک کند تا دست به اعمال مختلفی بزند. شیطان از عیسی می‌خواهد از دایره الوهیت خودش بیرون آید و دست به گناه بزند. می‌خواهد عیسی را به ‌خودش شبیه کند. در برخی از کتب از لوسیفر به‌عنوان «پسر خدا» یاد می‌شود. آن کتاب‌ها می‌گویند شیطان بازتابی از الوهیت است.

هم‌چنین می‌شود آن بیابانی را که عیسی در آن تحت وسوسه شیطان قرار می‌گیرد، بیابانی نمادین ـ و نه عینی ـ در نظر گرفت؛ نمادِ چیزی خارج از هنجارهای اجتماعی. قطعاً ضدقهرمان در این‌جا شیطان است، اما وسوسه‌ها درونی و احتمالاً نمادین‌اند، بنابراین آن‌ها بخشی از عیسی هستند؛ کسی‌که فرزند خدا و انسان است.

دو روی یک سکه

به مرحله‌ای کمتر الوهی برگردیم؛ قصه اصلی اَبَرشرور دی‌‌سی، لِکس لوتُر، ریشه در بنیان قهرمانی به‌شدت مشهور دارد ـ سوپرمن ـ که وقتی نوجوان بود، لوتُر او را ستایش می‌کرد. داستان از این ‌قرار است که لوتُر یکی از طرفداران بزرگ سوپر‌بوی بود و آن پسر آهنین را از مرگی کریپتونایتی (ماده‌ای فرازمینی که سوپربوی(من) را از بین می‌برد) نجات می‌دهد. سوپربوی برای تشکر، آزمایشگاهی بسیار مجهز و به‌روز برای لوتُر می‌سازد.

روزی آزمایشگاه آتش می‌گیرد و سوپربوی آن را با دَمِ سردش خاموش می‌کند. اما حین فوت کردن، مواد شیمیایی را روی لِکس لوتُر می‌پاشد و موجب طاسی او می‌شود و کشفیات مهم او در زمینه حیات مصنوعی را از بین می‌برد. لوتُر سوپربوی را متهم به‌ حسادت می‌کند، قسم می‌خورد انتقام بگیرد، و اَبَرشروری که زمانی سوپر‌بوی را ستایش می‌کرد، متولد می‌شود.

نکته این است که مردان جوان داستان سوپربوی دوست بودند. آن‌ها دوست‌داشتنی بودند، بازتاب یکدیگر بودند. آدم‌های خوبی بودند، یکی از آن‌ها قدرت مافوق‌طبیعی‌اش را بد استفاده کرد و دیگری به‌ناحق او را سرزنش کرد. اگر زندگی جور دیگری پیش می‌رفت، لِکس لوتُر، به‌‌ اندازه سوپرمن، نیروی خیر می‌شد.

دکتر جکیل و آقای هاید چطور؟ یک مرد که وجوه متفاوتی از خودش بروز می‌دهد. هیچ‌کدام از وجوهش بر دیگری تسلط کامل نداشت، اما هر کدامشان لحظاتی حکم‌رانی داشتند.

نظرات روان‌شناسی درباره اید و سوپرایگو، ماجرای دکتر جکیل را به‌خوبی پوشش می‌دهند. دو وجه شخصیت ما، با یکدیگر مدام در جنگ هستند. نمادِ واقعاً انسانیِ فرشته و شیطان کوچک روی شانه‌هایمان، که هر کدام ما را به جهت‌های مختلفی هدایت می‌کنند، در ادبیات و فیلم‌های ما نمود پیدا کرده‌اند. ما چیزهایی را می‌نویسیم که به ‌طور حسی آن‌ها را درک کرده‌ایم و همه‌ می‌دانیم، خوب و بد در درون خود ماست.

هم‌پوشانی

اگر به نمودارهای وِن نگاه بیندازید، می‌توانید خیلی خوب رابطه میان قهرمان و ضدقهرمان را مشاهده کنید. هیچ ضدقهرمانی نباید کاملاً شرور باشد و هیچ قهرمانی نباید کاملاً خوب باشد.

چرا؟ زیرا هر شخصیتی برای کامل شدن، روی شخصیت مقابلش، هم تأثیر می‌گذارد و هم از او تأثیر می‌پذیرد. آن‌ها نیاز به هم‌زیستی یکدیگر دارند تا بهترین و بدترین خصوصیاتشان را آشکار کنند، زیرا آن‌ها واقعاً بهترین و بدترین نسخه یکدیگرند. آن‌ها بدون یکدیگر کامل نیستند و هیچ‌وقت به‌ عنوان اشخاص دراماتیک، به پتانسیل کامل خود دست پیدا نمی‌کنند.

ما قسمت‌های بد قهرمان را منحنی می‌نامیم. منحنی قسمتی است که ما با قهرمانمان در طول سفر داستانی‌اش همراه می‌شویم. قسمت‌های خوب ضدقهرمان را سایه‌روشن می‌نامیم. وقتی ضدقهرمان‌ها را با لایه‌های محکم پیش‌داستان تعریف می‌کنیم، شخصیتش خیلی جذاب‌تر می‌شود.

تو مرا کامل می‌کنی

همان‌طور که گفتیم، ضدقهرمان‌ها قهرمان‌ها را تعریف می‌کنند و برعکس. آن‌ها واقعاً در مفهوم ادبی داستان، به یکدیگر احتیاج دارند تا خودشان را بشناسند و سپس تعریفی از بهترین نسخه خودشان به‌ دست آورند.

ما از ضدقهرمان‌ها برای امتحان قهرمان‌ها استفاده می‌کنیم، اما گاهی اوقات این معادله برعکس است. هر کدام آن‌ها دیگری را از حاشیه امنش دور می‌کند تا دست به عملی بزند و به‌ گونه‌ای رفتار کند که معمولاً رفتار نمی‌کند.

تانوس، که شاید بتوان او را بزرگ‌ترین ضدقهرمان انتقام‌جویان دانست، در فیلم جنگ بی‌نهایت- اولین قسمت از دو قسمت فیلم انتقام‌جویان ـ‌ به‌ هدفش که همانا نابود کردن نیمی از جهان است، دست پیدا می‌کند. وقتی انتقام‌جویان در فیلم بازی نهایی، از طریق بازگشت در زمان و گرفتن سنگ‌های بی‌نهایت، راهی پیدا می‌کنند تا شرارت تانوس را دفع کنند، تانوس (در گذشته) متوجه می‌شود انتقام‌جویان می‌خواهند عمل او در آینده را خنثی کنند؛ عملی که درواقع او در مأموریتش (در آینده) با موفقیت آن را به انجام رسانده. سپس تانوس تصمیم می‌گیرد انتقام‌جویان را بیابد و نگذارد آن‌ها آینده را تغییر دهند؛ هم‌چنین تصمیم می‌گیرد نه نیمی از جهان، بلکه تمام جهان را نابود کند، زیرا نمی‌تواند اجازه دهد کسی مانند انتقام‌جویان، عمل او را خنثی کند.

به‌ عبارت دیگر، در انتقام‌جویان: جنگ بی‌نهایت، تانوس گمان می‌کند با از بین ‌بردن نیمی از جمعیت جهان ـ‌ شامل بخشی از انتقام‌جویان ـ به اوج قله موفقیت‌هایش رسیده است. اما در انتقام‌جویان: بازی نهایی، تانوس باید از طریق به‌ حد نهایت رساندن نقشه‌هایش، به «افتخارات شخصی» بیشتری دست‌ پیدا کند. انتقام‌جویان تانوس را به مرحله بالاتری از ضدقهرمان بودن سوق می‌دهند، و برای متوقف کردن تانوس، انتقام‌جویان باید با وجود امکانات کمتر، به قهرمانان بزرگ‌تری تبدیل شوند.

با این‌ شرایط، رقص نمادین قهرمان/ضدقهرمان به مرحله جدیدی وارد می‌شود.

احتمالاً یکی از به‌یاد‌ماندنی‌ترین لحظات میان پرو/آنتاگونیست‌ها در تاریخ سینما، در فیلم التهاب مایکل مان، بین پاچینو در نقش پلیس، و دنیرو در نقش جنایت‌کاری که پاچینو به‌دنبال اوست، رخ مي‌دهد. آن‌ها در رستورانی نشسته‌اند و درباره برخی چیز‌های پیش‌پا‌افتاده حرف می‌زنند تا این‌که صحبت‌هایشان جدی می‌شود و هر کدام دیگری را مطمئن می‌کنند اگر وقتش برسد، به‌ گونه‌ای درخور مشاغلشان عمل می‌کنند. این صحنه، شش دقیقه نبوغ جاری میان مردانی است که می‌دانند در نگاه دیگری «چه» هستند. این صحنه اندکی وقفه در میانه فیلمنامه و آرامش قبل از توفانی است که قرار است بین آن دو مرد رخ دهد. این صحنه نشان می‌دهد آن‌ها برای معنی دادن به ‌خودشان، به یکدیگر احتیاج دارند.

نِیل: بعد شاید من ‌و ‌تو باید بریم دنبال یه شغل دیگه، رفیق.

هانا: من کار دیگه‌ای بلد نیستم.

نِیل (او هم اعتراف می‌کند): منم همین‌طور.

هانا: تازه اون‌قدر هم دلم نمی‌خواد.

نِیل: منم همین‌طور.

مادرها و پدرهای نمایشی

خانواده بستر مناسبی برای تنش میان قهرمان و ضد‌قهرمان مهیا می‌کند که در روابط صمیمانه و خودمانی ما با اعضای خانواده‌مان، خودشان را نشان می‌دهند. جمله «تو فقط به آن‌ها که دوستشان داری، صدمه مي‌زنی» در هیچ کجا به‌ این اندازه، پرمغز نیست.

لوکی برادرخوانده ثور است. خدا بودن و شرایط رشد یکسانشان، صفات مشترکی در آن‌ها پدید آورده که به‌خصوص در فیلم به‌ آن‌ها پرداخته شده است. هَملت و عمویش، هر دو از خانواده سلطنتی هستند و نسبت خونی مستقیم با یکدیگر دارند. بلک‌پَنتِر و کیلمُنگِر پسر‌عمو هستند و عمیقاً معتقدند بهترین آینده واکاندا، متعلق به آن‌هاست.

 در فیلم مستعد شخصیت کریس اوانز، با نام فرَنک، باید از خواهرزاده مستعدش، مَری، در مقابل بلایی که بر سر مادرش نازل شد، محافظت کند. خواهر فرَنک، وقتی مَری نوزاد بود، خودکشی کرد. فشار نابغه ریاضی بودن موجب شد خواهر فرَنک خودش را بکشد. فرَنک قسم خورده که هیچ‌وقت نگذارد چنین اتفاقی برای خواهرزاده‌اش بیفتد.

فرَنک که زمانی استاد دانشگاه بوده است، به «مخفی‌گاهی» می‌رود و به ‌عنوان تعمیرکار قایق مشغول به ‌کار می‌شود و خواهر‌زاده‌اش را دور از فضای دانشگاهی بزرگ می‌کند. او نمی‌خواهد خواهرزاده‌اش با فشار مستعد بودن زندگی کند و از کودکی عادی محروم شود.

مادرِ کنترل‌کننده فرَنک چنین کاری را جنایت می‌داند. آن بچه، نوه آن زن، یک استعداد یک در میلیارد است؛ مادر فرَنک استدلال می‌کند که آن دختر به تمرینات مخصوص احتیاج دارد تا استعدادش شکوفا شود. مادر و پسر اساساً با یکدیگر درباره آینده آن بچه مخالف‌اند، و این مخالفت عمیق و آسیب‌زننده می‌شود و با از بین بردن خانواده‌شان به‌ مشکلی اساسی برای آن‌ها تبدیل می‌شود.

در فیلم نطق پادشاه، بِرتی که به پادشاه جورج ششم تبدیل شده، به‌ خاطر مشکلاتش در دوران کودکی دچار لکنت زبان وحشتناکی شده است. پدرش، شاه جورج پنجم، نسبت به هر دو پسرش بی‌اندازه خشن و منتقد بود. این خصوصیت او تأثیر متفاوتی روی پسرهایش گذاشت.

 جورج پنجم، پدر بِرتی، در تلاش برای پرورش دو پادشاه، دو پسر آسیب‌دیده پرورش داد. برادر بزرگ‌تر بِرتی پادشاه می‌شود، اما سریعاً کناره‌گیری می‌کند و بِرتی را به‌ سمت نقشی سوق می‌دهد که او آن‌ را نمی‌خواهد و برای تصدی آن آماده نشده است. لکنت زبان به ‌‌عبارتی تجلی روح پدر بِرتی، پادشاه جورج پنجم است.

عشق و نفرت رِی داناوان و برادرانش نسبت به پدرشان که هیچ‌وقت شوهر یا پدر خوبی نبود. اما با این‌ اوصاف، وقتی میکی (جان وویت) از زندان خارج می‌شود، اولین کارش کشتن کشیشی است که گمان می‌کند وقتی پسرش دستیار کشیش بود، مورد آزار و ‌اذیت او قرار گرفته است.

تأثیرات و ارتباطات میکی داناوان با جریان زندگی پسرانش، طی صدها نقطه‌عطف در طول سریال نشان داده می‌شود. وفاداری، چیزی که باعث می‌شود از کسی‌ که بلایی سر خانواده‌تان آورده است، انتقام بگیرید، مانند اخلاقیات وابسته به‌ موقعیت، که اجرای شخصی قانون را توجیه می‌کند، هم در پدر و هم در پسران دیده می‌شود.

 به رابطه پیچیده میان پدر و پسران فیلم در محدوده نزدیک نگاه کنید. شخصیت‌های شان پِن و کریس پِن زیر سایه بلند پدر جنایت‌کارشان زندگی می‌کنند. آن‌ها هم او را دوست دارند و هم از او می‌ترسند. شخصیت کریستوفر واکِن به ‌همان اندازه بد است که پسرانش در ادامه بد می‌شوند، و او آن‌ دو را با خود به دنیای تاریکش کشیده است.

سوپرانو‌ها خانواده‌ای بزه‌کار و قاتل هستند، به‌طوری‌که تونی با مادر و عمویش رقابت می‌کند تا برای رسیدن به ریاست سازمان جنایی‌شان از آن‌ها سبقت بگیرد. آن‌ها یکدیگر را به شیوه‌های مهربانانه و نامعمولی معرفی می‌کنند؛ مانند مادر قاتل، یا پسر قاتل.

 

***

این مفاهیم قدرتمندند و برای شخصیت‌های قوی و پرداخت‌شده در هر متنی کارایی دارند. درک روابط وابسته و مرتبط میان قهرمان و ضدقهرمان به کارتان بافت می‌دهد و موجب می‌شود کارتان تا سطوح غیرقابل تصوری اوج بگیرد.

یک ویژگی انتخاب کنید، آن را به دو قسمت تقسیم کنید و قهرمان و ضدقهرمانتان را در دو سوی آن شکل دهید و برای هر کدام روی بخش‌های متفاوتی تأکیدگذاری کنید.

 مانند زندگی واقعی که ما قهرمان و ضدقهرمان وجود خودمان هستیم، شخصیت‌های نمایشی هم باید این خصوصیت واقعی را نمایش دهند.

نوشته خوب از درک کردن و به‌کارگیری این الگوهای سهل و ممتنع برای خلق بنیاد شخصیت‌های غنی و کارآمد نشئت می‌گیرد.

مرجع مقاله