واکاوی جنایت در یک لوکیشن

گفت‌وگوی استیون مک اینتاش با سازندگان سریال «جنایی: انگلستان»

  • نویسنده : استیون مک اینتاش
  • مترجم : تکتم نوبخت
  • تعداد بازدید: 69

به شکل غیرمتعارفی در سریال جنایی: انگلستان نت‌فلیکس هیچ‌گونه تعقیب و گریز، تیراندازی، انفجار، آدم‌ربایی، یا کنش‌های خشونت‌آمیز مطابق آن چیزی که ذاتی این‌گونه درام‌هاست، وجود ندارد. یا دست‌کم روی صفحه نمایش دیده نمی‌شود. تمام وقایع این سریال تقریباً در یک اتاق بازجویی در دفتر پلیس اتفاق می‌افتد؛ جایی که مظنونین مورد بازجویی قرار می‌گیرند و بازپرس‌ها باید مجرم بودن یا بی‌گناه بودن آن‌ها را تشخیص دهند. بدون به تصویر کشیدن جزئیات مورد نظر در مورد یک جنایت، پیش‌فرض‌ها و ایده‌های ما به عنوان مخاطب صرفاً بر اساس آن‌چه در این اتاق اتفاق می‌افتد و آن‌چه مظنونین می‌گویند و هم‌چنین عملکرد آن‌ها در پاسخ‌گویی به سؤالات و درکل واکنش آن‌ها به بازجویی شکل می‌گیرد. علاوه بر اتاق بازجویی که لوکیشن اصلی این سریال است، تنها دو مکان دیگر وجود دارد؛ اتاق نظارت که در مجاورت اتاق بازجویی و مشرف به آن است، جایی که کارآگاهان دیگر می‌توانند از طریق یک دیوار شیشه‌ای تمام آن‌چه را در اتاق بازجویی رخ می‌دهد، ببینند و بشنوند، و محوطه بیرون این دو اتاق که آن‌ها می‌توانند ساعت‌های استراحت خود را در آن‌جا بگذرانند، با هم گفت‌وگوهای شخصی داشته باشند و قهوه بخورند.

جورج کی، نویسنده و کارگردان اصلی این سریال، درباره این محدودیت مکانی می‌گوید: «به خاطر محدودیت لوکیشنی که وجود داشت، ما خیلی هیجان‌زده بودیم، چراکه من اساساً معتقدم در هر نوع درام به بیش از سه اتاق نیاز ندارید. در این سریال ما یک اتاق اصلی، یک اتاق نظارت در مجاورت آن و یک فضای سوم داشتیم. فضای سوم را به عنوان یک محیط غیررسمی قلمداد کردیم؛ جایی که شخصیت‌ها در آن در مورد هر چیزی صحبت می‌کنند؛ گاهی زندگی شخصی‌شان و گاهی درباره متهمی که در اتاق بازجویی است. فضای سوم درواقع یک اتاق تنفس است. من همیشه این احساس را داشتم که هرگز نیاز به یافتن فضای دیگری برای گفتن داستان‌های این سریال ندارم. بنابراین ما فقط شخصیت‌ها و موقعیت‌ها را به جای تغییر دادن لوکیشن، پیچیده و چندبعدی می‌کنیم و بعد از آن تمام تمرکزمان را بر بازی با موقعیت‌ها و بازی با شخصیت‌ها گذاشتیم.»

 مجموعه‌های تلوزیونی اغلب از پس‌زمینه‌های گوناگونی به عنوان روشی برای جلب توجه و درنتیجه تمرکز بینندگان خود استفاده می‌کنند. مثلاً بخش اعظم درام سیاسی بال غربی در راهروهای بی‌روح و تاریک کاخ سفید ساخته شد و به خاطر صحنه‌هایی که به اصطلاح به صحنه‌های walk and talk (راه رفتن و صحبت کردن) معروف است، شناخته می‌شود. جایی که دیالوگ‌های کلیدی بین شخصیت‌ها در هنگام قدم زدن در راهروهای کاخ سفید شکل می‌گیرد و موقعیت‌های مهم ساخته می‌شوند. در این سریال زمینه‌های شلوغ و پر از جزئیات درواقع به تماشاگران کمک می‌کند در صحنه‌هایی که گاهی شخصیت‌ها درباره عناصر کسل‌کننده قوانین دولتی حرف می‌زنند، با تمرکز بر محیط به نوعی مشغول شوند و چشم از صفحه نمایش برندارند. اما وقتی خط داستانی خود را به یک مکان واحد محدود می‌کنید و همه درام در آن یک مکان به وقوع می‌پیوندد، کارگردان و نویسنده با تاکتیک‌های کنترل‌شده و محدودتری برای فضاسازی مواجه هستند.

کاترین کلی، بازیگری که نقش یکی از کارآگاهان را در این سریال بازی می‌کند، ایده محدود شدن در یک لوکیشن را «رهایی‌بخش» می‌خواند. او می‌گوید: «در این سبک از فیلم‌سازی مسئولیت زیادی بر عهده بازیگران است، چراکه هیچ حرکت و کنشی از آن‌ها از نگاه تماشاگران پنهان نمی‌ماند و او فرصتی برای آزمون و خطا ندارد. چون هیچ‌گونه نمایشی از قتل و جنایت وجود ندارد، یا تعقیب و گریز، یا هر چیزی شبیه این. بازیگر در کانون توجه قرار دارد. من از این موضوع لذت می‌بردم و احساس خوبی داشتم. همان‌طور که حدس می‌زنم یک ورزشکار وقتی که برای محک زدن خود به زمین بازی می‌رود، این حس را دارد. شما سال‌ها و سال‌ها در حال تمرین کردن هستید و حال نوبت شماست که وارد میدان شوید. بازیگر در این نوع فیلم‌سازی حرف اول را می‌زند و مهارت‌های بازیگری او قرار است بیشتر از همیشه به نمایش در آید.» او در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: «در مورد محدود بودن لوکیشن فیلم‌برداری من واقعاً احساس رهایی داشتم. از تغییر لباس راحت شده بودم و وسواس‌هایی از قبیل این‌که موهای من در چه وضعیت است و این‌که گریمورها در هر لحظه به سراغم بیایند. همه دردسرهایی که در لوکیشن‌های متغیر هست. در این کار اما وضعیت به این شکل بود که کارگردان به ما می‌گفت همه خوب هستید و بعد ما یک ساعت به همان شکل سر جایمان می‌نشستیم.»

سازندگان این سریال بر این باورند که محدودیت مکان برای آن‌ها مزیت‌های دیگری هم داشت. لوکیشن ثابت این سریال دلیلی شد که فیلم‌برداری و درنتیجه تولید این سریال با سرعت بیشتری نسبت به حالت عادی که برای ساخت و تولید یک مجموعه تلوزیونی لازم است، پیش برود. جیم فیلد اسمیت، کارگردان و نویسنده دیگر سریال، می‌گوید: «بخشی از لذت ما در مراحل تولید این سریال، که قبلاً تجربه روی کارهایی را که مراحل تولید طولانی و لوکیشن‌های زیادی داشتند، کسب کرده بودیم، این بود که می‌دانستیم قرار است راه دیگری را امتحان کنیم. حالا قرار نیست ما ساعت‌های زیادی را در لوکیشن‌های مختلف با دستورهای صحنه برای بازیگران و طراحی حرکات آن‌ها و چیدن میزانسن‌ها سپری کنیم. ما فقط قرار است بر کوچک‌ترین جزئیات فوکوس کنیم. کار سختی بود، اما مزیت‌هایی هم داشت. مراحل تولید فیلم زمان کمتری را صرف کرد و ما مجبور نبودیم مدام دوربین‌ها و عوامل را از نقطه‌ای به نقطه دیگر ببریم، و این سرعت عمل ما را بالا برد.»

به شکلی کاملاً اتفاقی آخرین اپیزود سریال خط وظیفه از سری جدید، از آن‌جایی که عمدتاً در یک اتاق بازجویی می‌گذشت، دارای پیش‌فرض‌هایی از این قبیل بود. یعنی محدودیت مکان و درامی در یک اتاق. اما جورج کی و اسمیت می‌گویند ما مشخصاً تحت تأثیر فیلم‌های دیگری که وقایع داستان در یک مکان واحد رخ می‌دهد، نبودیم و سعی کردیم آن‌ها را در نظر نگیریم. جورج کی اشاره می‌کند: «ما با چالش‌های خلاقانه زیادی مواجه بودیم. این چالش‌ها گاهی مثل یک تله هستند و فقط می‌خواهید بدانید که آیا می‌توانید از پس آن‌ها بربیایید یا نه. بنابراین ما از این فیلم‌ها و سریال‌های تک لوکیشن باخبر بودیم، اما قصد نداشتیم با این پیش‌فرض‌ها به سراغ کار خود برویم. برنامه ما این بود: بیایید و فقط خودمان را با این شرایط مواجه کنیم. و نتیجه کاری شد که می‌بینید. من فکر می‌کنیم تا اندازه‌ای موفق بودیم.»

 اسمیت در این‌باره معتقد است: «یکی از چالش‌هایی که ما داشتیم، دقت بیش از حد ما روی چگونه دراماتیزه کردن جزئیات و اکسسوار صحنه بود. چون می‌دانستیم به خاطر قالبی که برای سریال در نظر گرفتیم، بینندگان مجبور خواهند شد به کمترین جزئیات توجه کنند.» بر اساس گفته اسمیت به یکی از این ریزه‌کاری‌ها اشاره می‌کنیم. به عنوان مثال، در اپیزود اول بخش مهمی از تنش در طرح داستان در مورد این است که آیا شخصیت تنت که پلیس‌ها در حال بازجویی از او هستند و هیچ حرفی جز «نظری ندارم» نمی‌زند، خودکاری را که روی میز است، برمی‌دارد یا نه. این‌که آیا او با شنیدن حرف‌های بازجویان کنترل خود را از دست می‌دهد یا نه و برداشتن آن خودکار می‌تواند نشانه‌ای باشد برای این‌که او دروغ می‌گوید، یا نه. اسمیت ادامه می‌دهد: «وقتی که در اتاق بازجویی هستید، تقریباً در آن‌جا گیر افتاده‌اید. من از نظر تصویربرداری و قاب‌بندی‌ها قصد داشتم این حس را القا کنم که شما در یک مکان گرفتار شده‌اید. می‌خواستم یک موقعیت را عینی و ملموس کنم. موقعیتی که در واقعیت هم رخ می‌دهد. وقتی با کسی در یک اتاق خالی و با حداقل وسایل نشسته‌اید و او درست روبه‌روی شما روی صندلی نشسته است و صحبت می‌کند، منطقاً ما فقط به او خیره می‌شویم و چیز دیگری نمی‌بینیم. قاب درواقع کاملاً قفل شده است.» جورج کی بیان می‌کند: «در نتیجه این اتفاق بیننده شروع می‌کند به وارسی جزئیات و فقط هر آن‌چه را در آن قاب است، می‌بیند. مثل کوچک‌ترین اکت چهره بازیگرها و کلی چیز دیگر قرار نیست که حواس او را پرت کند. همان‌طور که چیزی قرار نیست حواس متهم و بازپرس‌ها را پرت کند. این دقیقاً شبیه تجربه‌ای است که شخصیت‌ها دارند و ما باید این حس را به تماشاگرها هم القا می‌کردیم. به این ترتیب، مخاطب متمرکز می‌شود، چون این همان نمایشی است که شما هم مثل دو طرف پشت میز، در حال تماشا کردن آن هستید و می‌دانید که از شما به عنوان مخاطب خواسته شده که همین کار را بکنید؛ متمرکز شوید و فقط به جزئیات قاب توجه کنید.»

جورج کی و اسمیت، سازندگان سریال جنایی (چهار مجموعه مجزا در چهار کشور مختلف: انگلستان، فرانسه، آلمان و اسپانیا) کسانی بودند که برای اولین بار سریالی جنایی را با محوریت یک سؤال ساختند؛ «آیا او مجرم است یا نه؟» در این طرح تنها چیزی که اهمیت دارد، همین است و قرار نیست از رخ دادن یک جنایت چیز بیشتری بدانیم. جورج کی اشاره می‌کند که: «ما درواقع از همان پیش‌فرض قدیمی دراماتیک در درام‌های جنایی بهره بردیم. اما کار ما فقط الهام از درام‌های جنایی برای ساخت این سریال و بازی با این سؤال قدیمی نبود. کار ما خلق داستان‌هایی بود که در آن کارآگاهان مجبور می‌شدند با مفاهیمی چون «اخلاق» مواجه شوند و احساسات خود را مورد بازبینی قرار دهند. فقط تلاش و درایت آن‌ها برای دقیق انجام دادن کاری که به آن‌ها به عنوان یک بازپرس محول شده، اهمیت ندارد.» فصل دوم این سریال از منظر پرداختن به این مؤلفه‌ها یک تحول به شمار می‌آید. جورج کی درباره فصل دوم که با فاصله یک سال از فصل اول ساخته شد، می‌گوید: «ما تمایل نداشتیم فقط به مضمون گناه‌کار و بی‌گناه بودن، سفید یا سیاه بودن مطلق بپردازیم. فصل دوم بیشتر با این ایده طرح‌ریزی شد که حتی اگر این آدم متهم شناخته شود، آیا ما به نتیجه مطلوبی رسیدیم؟ یا مسائلی مثل این‌که فقط به این دلیل که چیزی از نظر قانونی درست است، بدین معنی است که از نظر اخلاقی هم درست است؟» اسمیت اشاره می‌کند: «لذت کار ما در این است که تماشاگران به نوعی تبدیل به هیئت منصفه می‌شوند. این اتفاق در فصل دوم چشم‌گیرتر می‌شود. آن‌ها همیشه میان حدس‌هایی از گناه‌کار بودن و بی‌گناهی شخص مدنظر در رفت‌وآمدند، اما حالا مجبور می‌شوند علاوه بر این از زاویه دیگری به متهم‌ها و روان‌شناسی جنایت نگاه کنند.»

فصل دوم این سریال در چهار قسمت و مانند فصل اول در سکانس افتتاحیه با بازجوها و مظنونین شروع می‌شود. از زنی (سوفی اوکوندو) که در ابتدا به عنوان یک شاهد در اتاق بازجویی در اپیزود اول مورد بازجویی قرار می‌گیرد، تا مردی (کیت هرینگتون) که متهم به تجاوز است. سه نفر از این چهار شخصیت در پایان به جنایت‌های خود اعتراف می‌کنند، اما یک نفر تبرئه می‌شود. این اتفاق در فصل اول این سریال رخ نداده بود و مظنونین همگی متهم اصلی پرونده بودند و درنهایت تمام اپیزودها به اعتراف گرفتن از آن‌ها ختم می‌شد. اما در فصل دوم اتفاق دیگری رخ می‌دهد. شخصیت کیت هرینگتون تنها کسی است که به نظر می‌رسد جنایتی مرتکب نشده و بی‌گناه است. این اپیزود برخلاف مسئله «کشف واقعیت» ایده‌ای دیگر را مطرح می‌کند. جورج کی در این‌باره می‌گوید: «در مورد شخصیت هرینگتون، اسمیت آن را «کهن‌الگویی» می‌نامد که بینندگان بریتانیایی ما علیه آن «تعصب ذاتی» خواهند داشت. درواقع به خاطر مضمونی که ما انتخاب کردیم، یعنی اتهام تجاوز، همیشه حساسیت‌هایی به‌خصوص در حال حاضر مطرح است. اما حتی اگر مخاطبان بریتانیایی ما از این ایده که این اپیزود با توسل بر اخلاقیات قصد دارد روی آن دست بگذارد، خوششان نیاید، من فکر می‌کنم این یک واقعیتی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. بازگشت به زندگی عادی فرد بی‌گناهی که به دروغ متهم به تجاوز می‌شود، واقعاً کار سختی است و این چیزهایی است که ناخودآگاه مسئله اخلاق را مطرح می‌کند.»

 هم‌چنین علاوه بر این، جورج کی و اسمیت در ساختن اپیزود کیت هرینگتون یکی از اولین چیزهایی که قصد داشتند به آن بپردازند، این بود که تا چه اندازه شواهد و مدارک فیزیکی در انگلستان در مورد پرونده‌های مربوط به تجاوز اهمیت دارد. در قوانین قضایی این کشور شواهد و مدارک فیزیکی نمی‌تواند به‌تنهایی تأییدی بر تجاوز باشند. جورج کی می‌گوید: «من این موضوع را بسیار جذاب دیدم، چراکه این امر بازپرس را در یک موقعیت خطیر قرار می‌دهد که هم می‌تواند به این شواهد اتکا نکند و آن‌ها را نادیده بگیرد و هم از طرفی اگر آن‌ها را نادیده بگیرد، در معرض این خطر است که نتواند به‌درستی به پرونده و اتهام تجاوز رسیدگی کند و درنهایت یک قربانی را نادیده می‌گیرد. تمام جاه‌طلبی ما درباره این اپیزود، نوشتن و گفتن درباره این موارد در سیستم پلیس انگلستان بود. و من فکر می‌کنم این موضوع احتمالاً در سایر کشورها در پرونده‌های مربوط به تجاوز صدق می‌کند. تشخیص این‌که این اتهام واقعی است یا نه، بدون داشتن مدارک کافی کار پیچیده‌ای است.»

یکی از دیگر مواردی که این سریال را در مرکز توجه قرار می‌دهد، تأکید بر ارتباطی است که بین دو شخصیت به عنوان دو نماینده از جامعه که کاملاً در نقطه مقابل هم هستند، شکل می‌گیرد؛ یعنی بازجوها و مظنونین. اسمیت می‌گوید: «تحقیقات در مورد رویکرد پلیس در انگلستان نشان می‌دهد که احتیاط اولویت دارد. پلیس بریتانیا باید بسیار دقیق عمل کند تا پرونده‌ای را بسازد. به همین خاطر رفتار با مظنون در مرحله اول مانند یک مشتری و به عنوان فردی است که با او همکاری می‌کنند تا بهترین پرونده ممکن را بسازد تا بتواند به دادگاه مراجعه کند. سیستم قضایی در انگلستان به گونه‌ای تنظیم شده است که پلیس وظیفه دارد آموزش‌های خیلی زیادی را بگیرد که این آموزش‌ها و تمرین‌ها باید بتواند منجر به یافتن یک تکنیک برای مصاحبه و بازجویی غیرخصمانه شود و ما دقیقاً سعی داریم این را درام خود پیاده کنیم.»

تا حدی به همین دلیل است که در ابتدای اپیزود هرینگتون آن‌چه را که می‌بینیم، اساساً یک مونولوگ است. او نه‌تنها روایت وقایع شب تجاوز را شرح می‌دهد، بلکه در پایان بازجویی هم‌زمان با رفع اتهامش اعتراض می‌کند و بازپرس‌ها به حرف‌هایش گوش می‌دهند و جورج کی می‌گوید: «این همان‌جایی است که پلیس‌ها علاوه بر این‌که برای حقوق مظنون ارزش قائل‌اند، به مسئله اخلاق هم فکر می‌کنند؛ یک آدم بی‌گناه که مورد اتهام تجاوز قرار گرفته و نگران خانواده‌اش، دوستانش و کسانی است که باور نمی‌کنند که او بی‌گناه است. حتی اگر کاملاً از او رفع اتهام شود، او نمی‌تواند به موقعیت قبلی خود بازگردد. بازجوها علاوه بر دادن فرصت‌های زیادی به گفتن داستان‌های او در ابتدای بازجویی، در انتهای بازجویی هم به حرف‌های او گوش می‌دهند.»

این همان چیزی است که باعث می‌شود در طول سریال جنایی: انگلستان در بخش‌هایی از هر اپیزود شاهد یک تک‌گویی از جانب مظنونین باشیم. اسمیت درباره حقوق مظنونین در سیستم پلیس انگلستان و بهره بردن آن‌ها از این عنصر برای خلق یک موقعیت دراماتیک می‌گوید: «دقیقاً همین امر باعث می‌شود در اپیزود اول شخصیت اوکوندو حرف‌هایی بزند که او را متهم کند. یعنی آزادی و دادن حقوق قانونی به مظنونان. در ابتدا کارآگاه زن جوان را می‌بینیم که در حال مصاحبه با اوست. به دلیل آزادی‌ای که به او برای حرف زدن از درونیات و احساسات خودش درباره شوهر قاتلش داده می‌شود، ناخودآگاه در بین داستانش به مواردی اشاره می‌کند در مورد نحوه کشتن مقتول که کاملاً محرمانه است. کارآگاه جوانی که در اتاق بازجویی است، متوجه لغزش او نمی‌شود. اما یکی دیگر از اعضای پلیس که در حال تماشای این بازجویی در اتاق نظارت و از پشت شیشه‌هاست، این را کشف می‌کند. با ادامه مصاحبه همه از زاویه جدید به پرونده نگاه می‌کنند. کسی که به عنوان شاهد دعوت شده، حالا متهم است و سپس سؤالات تازه‌ای برای بازجویی طرح می‌کنند.» جورج کی ادامه می‌دهد: «این زنان و مردان کارآگاه ابرقهرمان نیستند. شخصیت‌هایی که ما می‌خواستیم نشان دهیم فقط افرادی مثل من یا شما هستند. بعضی از آن‌ها عملکرد فوق‌العاده‌ای دارند، اما همه آن‌ها این‌طور نیستند. خیلی از آن‌ها می‌خواهند بهترین کار را انجام دهند، اما قرار نیست همیشه بدانند که چگونه باید بهترین کار را انجام داد. چیزی که جورج در اوایل به من گفت، این بود: «بیا قبل هر چیز فکر کنیم چه کسانی در دو طرف میز بازجویی هستند. این‌ها چه کسانی هستند؟ چه کسی تحت بازجویی و چه کسی بازپرس است؟ ما می‌خواستیم در نسخه نمایشی به تکنیک‌ها و چهره واقعی پلیس کشور وفادار باشیم.»

جورج کی ادامه می‌دهد: «ما در فصل دوم به‌خصوص قصد داشتیم به نقص‌ها و احتمالات خطا در شخصیت‌های کارآگاه اشاره کنیم. این‌که امکان اشتباه در شناسایی متهم یا حداقل ناامیدی از خودشان را بتوانیم به مخاطبمان در مواردی القا کنیم. آن‌ها قرار نیست موجودات بی‌نقصی باشند و گاهی اشتباهات غیرقابل جبرانی انجام می‌دهند. همان‌طور که در اپیزود اول فصل دوم می‌بینیم که متهم به قتل به عنوان شاهد برای قتل شوهرش احضار شده. درحالی‌که خودش قاتل و شوهر بی‌گناهش متهم شناخته شده است.» با توجه به ایده‌ای که سازندگان این سریال در مورد ناکامی مطرح کردند، می‌توان به سکانس‌هایی اشاره کرد که یک کارآگاه جوان که به‌تازگی و به عنوان کارآموز وارد بخش پلیس بازجویی شده، در ساعت‌های استراحت خود سعی می‌کند یک کاغذ مچاله‌شده را از فاصله دور به سطل زباله بیندازد. او هر بار موفق نمی‌شود و درنهایت از این کار دست می‌کشد. جورج کی در این‌باره می‌گوید: «همه چیز یک آشفتگی بزرگ است. گاهی هیچ کامیابی‌ای وجود ندارد، حتی اگر آن‌ها کار خود را درست انجام دهند. این روی دیگر قضیه است. موضوع فقط درباره به نتیجه نرسیدن‌ها نیست. آن‌ها حتی گاهی که متهم را شناسایی می‌کنند، هم‌چنان در یک وضعیت آشفته هستند. این امر به خاطر ماهیت جنایت است که رخ می‌دهد. هیچ چیز خوشایندی در جنایت وجود ندارد.»

مرجع مقاله

منبع: BBC – Variety