آفرینشِ تعلیق پشت درهای بسته اتاق شیشه­ای!

درباره شیوه ایجاد تعلیق در مینی­سریال «جنایی: انگلستان»

  • نویسنده : حسین ارومیه‌چی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 63

 

 

 

 

جنایی: انگلستان مینی­سریالی است با ساختار موش و گربه‌ای که تماماً در یک اتاق بازجویی می‌گذرد و در هر قسمت کشمکش میان کارآگاهان زبده و متهمان برای حل پرونده‌ها را به نمایش می‌گذارد. سریال که به سه زبان فرانسه، اسپانیایی و آلمانی هر کدام در قسمت نیز تولید شده، به ‌جای تمرکز بر حواشی و خرده‌داستان‌های مختلف، سؤال و جواب را هسته مرکزی سریال قرار داده و در هر اپیزود سعی دارد با نزدیک شدن به شخصیت‌ها در هر دو طرف بدون آن‌که جانب هیچ‌یک را بگیرد، با استفاده از ظرفیت‌های جرایم شکل‌گرفته تعلیق بیافریند. این مجموعه را می‌توان از منظر شخصیت‌پردازی و شیوه انتقال تعلیق به مخاطب مورد بررسی قرار داد.

در اپیزود نخست سریال ادگار، شخصیت دکتری صورت­سنگی است که در برابر همه اتهامات کارآگاهان  عبارت «نظری ندارم» را بر زبان می‌آورد و باعث کلافگی بازجویان و مخاطب می‌شود. تعلیق اما دقیقاً از جایی شروع می‌شود که کارآگاه دافی در پرونده دکتر به موردی برمی‌خورد و تلاش می‌کند اقرار دروغین او را برملا کند. فاصله‌ای که از بیرون آمدن تونی مایرسکاو از اتاق شروع ‌شده و تا تنفس دوباره و تسلط پیدا کردنش بر جزئیات کشف‌شده ادامه پیدا می‌کند. حالا مخاطب بی‌صبرانه در پی آن است تا طرف درست ماجرا بایستد. جایی که نه سکوت و اقرار دیرهنگام دکتر وجدانش را تحریک کند، نه کشفیات تازه و حاکی از اعتمادبه‌نفس کارآگاهان او را به باور غلط بیندازد. تلاش سازندگان و به‌خصوص نویسندگان جنایی: انگلستان  بر آن است تا مرز میان قضاوت و گمان‌های معمول سریال­های جنایی با زیرژانر پلیسی به کمترین حد ممکن خود برسد. تعلیق‌ها در کوتاه‌ترین زمان ممکن شکل بگیرد و بی‌آن‌که مخاطب وارد ماجرای مورد نظر شود، کاملاً درگیر فضای درونی میان مجرمان و بازجویان شود. چنین فرمی از اجرا از این نظر قابل ‌توجه است که دیگر چیزی به نام دنیای شخصی کاراکترها معنایی ندارد؛ حریمی که معمولاً در فیلم‌های جنایی کارآگاهی می‌شناسیم و طی آن متهمان و پلیس‌ها به‌ عنوان پروتاگونیست و آنتاگونیستِ درام در لحظاتی با نشان دادن نیات و تصمیم‌های شخصی‌شان مخاطب را وارد دنیای خود کرده و او را با خود همراه می‌کردند. او را وادار به هم‌ذات پنداری می‌کردند، یا به او حق انتخاب می‌دادند.

در این سریال همه اتفاقات در اتاق شیشه‌ای و اتاق نظارت می‌افتد. دروغ‌ها در این اتاق گفته می‌شود و رازها در همین اتاق فاش می‌شوند. به‌ عبارت ‌دیگر سازندگان با انتخاب یک موقعیت از روند کلاسیکِ این ‌گونه، فضای دلهره و تعلیق را با جزئیات بیشتری نسبت به نمونه‌های مشابه به معرض دید تماشاگر می‌گذارند. در یکی دیگر از نمونه‌های خوب این مجموعه، جایی در قسمت دوم، دختر مجرم وقتی متوجه می‌شود چاره‌ای جز اعتراف به خطایش که همان مسموم کردن نامزد خواهرش است، ندارد، در همان ابتدا با اقرار به گناه خیال بیننده را راحت می‌کند و از طرفی نیز باعث شک بازجویان می‌شود. چیزی به نام حس زنانگی که در دو بازجوی زن این جلسه برانگیخته می‌شود و بر اساس شم پلیسی‌شان واقعیت را از میان حرف‌های بی‌ربط متهم بیرون می‌کشند. همین امر باعث می‌شود یک بازجویی ساده برای یک جرم ساده تبدیل به جلسه‌ای پیچیده شود. ماجرای خیانت به میان آید و بازجو با نزدیک شدن به متهم او را وادار به اعتراف به حقیقت ماجرا کند. چنین اجرایی اگرچه در نگاه اول ساده و بی‌تکلف به نظر می‌رسد، اما اگر به جزئیات دیالوگ‌ها و نحوه برگرداندن قصه از سوی کارآگاهان توجه کنیم، متوجه ظرافت کار نویسندگان خواهیم شد؛ کاشت و برداشتی که در فاصله‌ای چند دقیقه‌ای به بار می‌نشیند و حاصل آن در نتیجه نهاییِ کار بازجویان دیده می‌شود، هر چند باعث بی‌اعتمادی متهم شود و این احساس به او دست دهد که کارآگاه زن با سوءاستفاده از احساسات زنانه مشترکشان او را فریب داده تا باعث شود خواهرش را لو بدهد. همین امر باعث می‌شود در طول زمان 40 و چند دقیقه­ای هر قسمت شخصیت ساخته شود و اصول اولیه و ویژگی‌های مهمش برای مخاطب مشخص گردد. بی‌آن‌که چیزی از گذشته آن‌ها بداند، یا وارد فضای روزمره و جزئیات خشونت‌بار جنایتشان شود. چشمان او همانند دوربین‌های چرخان اتاق بازجویی مدام به کلمات و نگاه شخصیت‌هاست. آن‌چه می‌گویند و آن‌چه درنهایت به آن می‌رسند، تنها دستاوردهای مخاطب از این مجموعه خواهد بود. چیزی شبیه نمونه‌های آموزشی برای یادگیری کارآگاهان آماتور در ادارات پلیس که استفاده مناسب از درام را به بهترین شکل نشان می‌دهد.

در قسمت پایانی فصل نخست سریال با شخصیتی روبه‌رو هستیم که همچون قسمت نخست علاقه‌ای به صحبت کردن ندارد و حرف کشیدن از او برای کارآگاهان چیزی کمتر از شکستن شاخ غول نیست، چراکه ظاهراً دریافت اطلاعات از او برابر است با نجات جان چند 10 نفر پناه‌جو که مشخص نیست تاکنون چه بلایی بر سرشان آمده است. این قسمت با تمرین نمایشی دافی مقابل دیگر کارآگاهان آغاز می‌شود؛ همان شخصیتی که درنهایت با زیرکیِ وکیلِ متهم به دلیل مصرف الکل حین انجام‌ وظیفه کارش را از دست می‌دهد. نویسندگان برای تنوع و تغییر فضا میان متهمان و بازجویان با افزودن خرده‌داستانی به قصه سعی کردند تا شیمی میان افراد آن‌ طرف میز و پشت شیشه‌ها را تقویت کنند. تا در دام دوقطبی مثبت و منفی متهم بد و پلیس خوب گرفتار نشوند. مسئله‌ای که اتفاقاً با نتیجه‌ای مثبت همراه است و دافی با استفاده از همین نقطه‌ضعف بعد از تنفسی کوتاه سعی می‌کند به متهم که یک راننده کامیون است، نزدیک شود. او با مظلوم‌نمایی و تقصیرکار جلوه دادن خود سعی می‌کند هم‌راستا با شخصیت متهم حرکت کرده و ترسی را که در جانش افتاده، دوچندان کند. در همین قسمت‌هاست که سریال تا حد یک تریلر روان‌شناسانه نیز پیش می‌رود و با استفاده از فن روان‌کاوی و کار کردن با روان متهمان کیفیت مجموعه را یک پله بالاتر می‌برد و به این وسیله تبحر و مهارت کارآگاهان در حل هر پرونده‌ای را به نمایش می‌گذارد. در این ‌بین اما نکته‌ای که به شکلی ضعیف به آن پرداخته ‌شده، روابط میان کارآگاهان به‌خصوص در دو مورد، رابطه مبهم شخصیت تونی و ناتالی و معرفی شخصیت کایل است. به نظر می‌رسد نویسندگان صرفاً برای دوری از یک‌نواخت بودن و افزودن بار درام مجموعه این رابطه را در دل مجموعه و به‌خصوص در انتهای هر قسمت گنجانده‌اند. بدون آن‌که تمرکز خاصی روی آن داشته باشند، یا هدف خاصی را دنبال کنند. یا در مورد دوم کایل طوری معرفی می‌شود که ظاهراً دیگران چندان دل خوشی از او ندارند، اما خیلی زود این مسئله فراموش می‌شود.

با شروع فصل دوم با پرونده‌های متنوع‌تری روبه‌رو می‌شویم که این مهم در جزئیات شخصیت‌ها نیز نمود پیدا می‌کند. برای نمونه در قسمت نخست این فصل شاهد بازجویی زنانه دیگری هستیم که متهم (در این‌جا شاهد) بی‌آن‌که متوجه باشد، به جزئیاتی از قتل‌ها اشاره می‌کند که علی‌القاعده فقط قاتل از آن‌ها مطلع است. تعلیق در آن‌جا در همان ابتدا و در فاصله‌ای خیلی کوتاه رخ می‌دهد، چراکه تماشاگر از همان ابتدا متوجه می‌شود جولیا صرفاً یک شاهد معمولی نیست. ونسای بازجو بی‌آن‌که متوجه باشد، بازجویی را ادامه می‌دهد و همین باعث پیشرفت تحقیقات کارآگاهان به‌خصوص کایل می‌شود. تمرکز نویسندگان بر سرنخ‌ها و مشارکت همه اعضای گروه در رمزگشایی پرونده‌ها فرمی از روایت را شکل می‌دهد که درنهایت مخاطب به‌ صورت ناخودآگاه در جایگاه کارآگاه پیروز قرار می‌گیرد. حتی اگر در نمونه‌ای متفاوت‌تر در قسمت دوم همین فصل متهم به مجرم تبدیل نشود و این کارآگاهان باشند که غائله را می‌بازند. اگر تعلیق را به تعریف هیچکاک انتظار برای وقوع رخدادی در نظر بگیریم که فقط مخاطب از آن مطلع است، قسمت نخست فصل دوم را می‌توان نمونه موفق این تعریف دانست. در این قسمت مخاطب در کنار کارآگاهان قرار است با علم بر جزئیاتی که شاهد ناخواسته بر زبان آورده، او را در چشم به‌هم‌زدنی به مجرم تبدیل کنند. حتی اگر قرار باشد با شنیدن حقایق ثبت‌شده در دوربین‌ها دست به انکار بزند و در لحظه داستان‌های تازه‌ای را تعریف کند. دیگر نکته بارز این مجموعه قهرمان‌سازی کارآگاه‌ها در هر قسمت است، به‌طوری‌که با هر بار رفت ‌و برگشت میان اتاق نظارت و اتاق بازجویی قهرمان کسی خواهد بود که داستان خود را به بهترین شکل به ‌طرف مقابل منتقل کند. خواه متهم باشد، خواه کارآگاه. در این نمونه ونسا بی‌شک قهرمانی است بی‌بدیل. اوست که با تکیه‌ بر تجربه شخصی و تحقیق پیرامون جزئیات پرونده جولیا را وادار به اعتراف می‌کند و این بازی موش و گربه را به نفع خودش برمی‌گرداند. اگر در درام‌های جنایی- کارآگاهیِ معمول، قهرمان پس از کش‌وقوس‌های فراوان با یافتن سرنخی شرلوک­هُلمزوار به حل‌وفصل پرونده‌ها می‌پردازد، در این‌جا سرنخ‌ها از خلال همین گفت‌وگوها میان دو طرف میز کشف می‌شوند. به عبارتی هر قسمت از مجموعه شروعی است از جرمی که شکل‌ گرفته و شنیدن روایت‌های متفاوتِ دو طرف مخاطب را به پی‌گیری مجدانه آن ترغیب می‌کند. قهرمان اصلی طی همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرد و رقابت میان کیفیت روایت‌هاست.

نویسندگان مجموعه با طراحی اتاق شیشه‌ای به ‌عنوان ظرفی که قرار است سره را از ناسره تشخیص دهد، بستری را فراهم کرده‌اند که قصه هر پرونده بدون آن‌که الکن بماند، یا برای مخاطب گنگ به نظر برسد، با نوسان میان دو طرف درگیر حل‌وفصل شوند. قسمت سوم و چهارم همین فصل به ترتیب از دیگر نمونه‌های موفق این طراحی هستند. قسمت‌هایی که در آن‌ها شخصیت‌ها یا از همان ابتدا در کنار کارآگاهان می‌ایستند و مخاطب را وادار به کنکاش می‌کنند، یا حدس و گمان‌های او را به‌تدریج از واقعیت به‌ دروغ تبدیل می‌کنند. شخصیت‌های دنیل و کونال اگرچه در پی به دام انداختن بازجویان تا حدی با موفقیت روبه‌رو می‌شوند، اما در انتها این بازجویان هستند که به کمک درک درست موقعیت و وضعیت روانی متهمان به آن‌ها رودست می‌زنند. ضربه نهایی و غافل‌گیری دیگر عنصر مهمی است که سازندگان این مجموعه دست به تکرار آن در قسمت‌های مختلف زده‌اند. فرمولی که درنهایت باعث می‌شود با یک مینی‌سریال نسبتاً موفق طرف باشیم که تعلیق و غافل‌گیری را در هفت پرونده مختلف یک‌جا به کار می‌گیرد. در قسمت‌هایی کم‌رنگ‌تر و در قسمت‌هایی پررنگ‌تر.

مرجع مقاله