چه چیزی یک شخصیت را به‌یادماندنی می­کند؟

  • نویسنده : مایکل لی سیمپسون
  • مترجم : آزاده باقری
  • تعداد بازدید: 83

پری سفید در هوا شناور است و در آسمان بعدازظهر بالا می­رود. هنگام افتادن، همان­طور که در میان ابرها تکان تکان می­خورد، عبارت «پارامونت پیکچرز تقدیم می­کند» به همراه عناوین ابتدایی محو و کم‌رنگ می‌شوند «به تهیه­کنندگی استیو تیش و وندی فینرمن» «فیلمی از رابرت زیمکس» و پر به سفر خود ادامه می­دهد، با نسیم دور می­شود، معلق بر فراز خیابان­های شلوغ ساوانای جورجیا. پر از این هم بیشتر پیش می­رود و درست قبل از این­که روی کفش نایکی گل­آلودی فرود بیاید، روی شانه مردی کشیده می­شود و چرخی بالای کاپوت ماشینی می­زند. دستی به سمت پایین روانه می­شود و آن را برمی­دارد، در این­جا با چهره یک اسطوره فیلم روبه­رو می­شویم­، گرچه هنوز او را نمی­شناسیم. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته، او فارست گامپ است و مثل تمام شخصیت­های ماندگار و تحسین­برانگیز، داستانی برای گفتن دارد.

کارلا کتنر[1]، نویسنده- تهیه­کننده می­گوید: «دو چیز من را به سمت یک شخصیت جذب می­کند؛ اول­، من عاشق یک آدم ریسک­پذیر خوب هستم. من دوست دارم شخصیت­های داستانی­ام بی­درنگ درگیر مشکلات شوند. دوم این­که من طرفدار دیالوگ هوشمندانه­ام.»

کتنر ادامه می­دهد: «باز هم احتمالاً تحقق این امر یک آرزوست، زیرا در زندگی واقعی گفتن حرف درست به روش درست در لحظه­ درست بسیار سخت است. یک شخصیت ریسک­پذیر و کسی را که هوشمندانه سخن می­گوید، با بازیگری ترکیب کنید که می­تواند آن­چه را این شخصیت­ها می­گویند، بفهمد. به نظر من اتفاق افتادن چنین امری به اندازه­ رخ دادن سحر و جادو از واقعیت دور است.

کارول کیرشنر[2]، کارگردان برنامه استعدادیابی مجری «دبلیو.جی.ای»[3] و برنامه نویسندگان متنوع در شبکه سی.بی.اس و هم­چنین نویسنده برنامه «نقشه بازی هالیوود: چگونه می­توان در فیلم، تلویزیون یا سرگرمی‌های دیجیتال شغلی پیدا کرد»[4]، بیش از پنج‌هزار فیلمنامه را در طول زندگی خود خوانده است. «شخصیت­هایی که عاشق آن­ها می­شوم، چندبعدی­اند و به نوعی مرا شگفت­زده می­کنند. آن­ها ممکن است آن نوع شخصیت را دارا باشند که من قبلاً دیده­ام، اما با پیچ و تاب تازه­ای نوشته شده­اند. برای مثال، یک بچه درس‌خوان دبیرستانی که مخفیانه مطالبی تحریک­آمیز در وبلاگ­ها می­نویسد. یک وکیل درخشان که شخصیت یک قمارباز معتاد به مواد مخدر را برای ما به شکلی زنانه می­کند، اما هنوز هم به نوعی دوست­داشتنی است. و البته این نکته که یک شخصیت لازم نیست دوست­داشتنی باشد. آن­ها فقط باید به نوعی قانع­کننده باشند تا من تا سرحد مرگ بخواهم بدانم که قدم بعدی­شان چیست.»

اطلاعات مربوط به گذشته یک شخصیت گاهی به روش­های ظریفی بیان می­شوند. در فیلمنامه فارست گامپ نوشته اریک راث، قبل از این­که هنکس بگوید: «سلام. اسم من فارست است. فارست گامپ»، وسایل درون چمدانی که او باز می­کند، نشان داده شده­اند: یک جعبه شکلات، لباس­های مربوط به دوره­های مختلف زمانی، یک راکت پینگ‌پنگ و یک کتاب «جورج کنجکاو». ما داستانی را می­بینیم که خود از داستان­های زیادی در یک فضای کوچک ساخته شده است. هرگز حدس نمی­زنید که این مرد بی­ادعا یک قهرمان جنگ، قهرمان پینگ‌پنگ جهان، سهام‌دار شرکت اپل، افشاگر واترگیت، بنیان‌گذار شرکت میگوی بابا گامپ و یکی از اعضای کلیدی در تاریخ جهان است که ارزش 49 میلیارد دلاری دارد.

دن مک للن[5]، نویسنده سریال علمی-تخیلی گم‌شده­ در فضا متعلق به شبکه نت‌فلیکس، می­گوید: «آن­ها از محدود شدن به ایده­های پیش­فرضی نویسنده در مورد پیرنگ خودداری می­کنند. شخصیت آن­ها و نقایص خود شخصیت، ایشان را از راهی که نویسنده در ذهن داشته است، دور می­کند. این خوب است. در حالت ایده‌آل، شما همیشه می­خواهید ویژگی­های ذاتی یک شخصیت، بتواند داستان را تغییر دهد و این به شما کمک می­کند تا از کلیشه پرهیز کنید... این درواقع پاداش ایجاد شخصیت­های کاملاً ساخته­ و­ پرداخته است؛ داستان.»

راس کتز[6]، تهیه­کننده نامزد اسکار و برنده گلدن گلوب از شرکت سویی جنریس پیکچرز[7]، می‌گوید: «من می­خواهم اصالت را ببینم و احساس کنم.» او زمانی که کار خود را با فیلم سگ­های انباری آغاز کرد، در حال تقلا بود و این قبل از تولید آثار درخشانی نظیر حقه، ماری آنتوانت، در اتاق خواب، گمشده در ترجمه، شام من با هرو، به مخاطره ­انداختن (که کوین بیکن برای آن برنده گلدن گلوب شد)، بزرگ‌سالان مبتدی (رز بایرن) و درام عاشقانه نیکلاس اسپارک، انتخاب بوده است.

«من افراد به­هم­ریخته را دوست دارم و آن موقع بیشتر مورد تحسین من­اند که از جایگاهی صادقانه نگاشته شده باشند، صرف نظر از ژانر فیلم. سال­ها طول می­کشد تا فیلم­ها ساخته شوند و یک تن انرژی عاطفی صرف آن­ها می­شود. من ژانرهای زیادی را دوست دارم، اما چیزی را قبول نمی­کنم مگر این­که اشتیاق زیادی به آن داشته باشم. من یک آزمایش لیتموس[8] واقعاً ساده دارم؛ از خودم می­پرسم: «اگر این کار را نکنی، بی‌خوابی به سراغت می­آید؟» و «وقتی پیر شدم، آیا با حسرت و پشیمانی به آینه عقب نگاه می­کنم؛ پشیمانی­ای از این جنس که چرا برای انجام این کار نجنگیدم؟»

ریچارد پاتر[9] تهیه­کننده می­گوید: «در اوایل کار من آن‌قدر خوش­شانس بودم که می­توانستم فیلمنامه­های افرادی مانند کوئنتین تارانتینو و اسکات روزنبرگ را موقعی که تحویل گرفته می­شدند، بخوانم.» او اضافه می­کند: «شخصیت­های آن فیلمنامه­ها در متنِ دنیایی که نویسندگان خلق کرده بودند، واقعی و باورپذیر بودند. بااین‌حال، در دنیای واقعی، این شخصیت­ها مضحک­اند. شخصیت­ها باید احساس کنند واقعاً در دنیای فیلمنامه زندگی می­کنند. من به عنوان یک نویسنده، همیشه قوانین مشخصی برای شخصیت­های خودم داشتم که آن­ها را برای متن­هایی که می­خوانم نیز اعمال می­کنم. مدتی این جمله را روی کاغذ یادداشت بالای مانیتور کامپیوترم داشتم: «آیا واقعی است؟ آیا عادلانه است؟»

«یک شخصیت خوب­نوشته­شده و خوب­به­بازی­درآمده، هنگام خواندن یک فیلمنامه یا تماشای یک فیلم یا نمایش تلویزیونی، برای من همه چیز است.» این جمله از دیوید استاین[10]، دبیر ادبی با سابقه، تهیه­کننده و شریک قبلی سی.ای.ای و رئیس ویکد کرو[11] است؛ کسی که فیلمنامه­نویسان زیر را معرفی کرده است: کاسپین تردول-اوون (فراتر از مرزها، جزیره)، کن کافمن (گاوچران‌های فضایی، گم‌شده)، وینسنت نگو (هنکاک) و ری گیدئون و بروس ایوانز (کنار من بمان، استارمن(آدم فضاییآقای بروکس).

با نگاهی به شخصیت­های پیچیده، به‌ویژه میلیاردر رنجورِ وسواسی، هوارد هیوز[12] در فیلم هوانورد مارتین اسکورسیزی، می­توان گفت استاین در کار خود مشتریان قدرتمندی را به دست آورده است؛ پیش‌گامانی مانند الیور استون، مایکل مان، تیلور هاکفورد و جان لوگان، فیلم­هایی مثل هر یک‌شنبه کذایی، مرکز تجارت جهانی، تاریخ مجهول آمریکا، نفوذی و قوی سیاه. «آن­چه مرا به خود جلب می­کند، اصالت، حاشیه و مرز، یک گذشته و یک حال حاضر است که شخصیت با آن دست‌وپنجه نرم می­کند و هم­چنین آینده­ای برای رسیدن به آن. من به عمق آن شخصیت و ویژگی­هایی علاقه­مند می­شوم که بتوانم با آن­ها ارتباط بگیرم، به ایشان مشتاق باشم و سعی کنم به آن­ها متصل شوم.»

این لیست طولانی است. فقط تعداد انگشت­شماری را می­­آورم؛ چارلز فاستر کین، نورمن بیتس، جیمز باند، ایندیانا جونز، تایلر دردن، هانیبال لکتر. اما همه آن­ها انسان نیستند، یا حتی شبه‌انسان نیستند: ترمیناتور (نابودگر). امپایر مقاله­ای با عنوان «100 شخصیت برتر فیلم­ها» منتشر کرد. شماره 90 «هل»[13] بود از 2001: ادیسه فضایی، او هم‌چنین شماره 13 در لیست بزرگ‌ترین شرورهای AFI نیز بود. سیارک کوچک، یک دایره شیشه­ای با یک نقطه قرمز، با صدای یک‌نواخت رایانه­ای صحبت می­کند. حضور او، شاید حتی با اشاره‌ای کوچک به شر، بیش از صفات کسل­کننده او حس می­شود.

شرلی كلارك[14]، رئیس شركت مجموعه اچ و تهیه­كننده (کلاورفیلد، شکوه صبح و فیلم اکشن تکان(Jolt ) با بازی کیت بکینسیل) می­گوید: «من فیلمی دارم [سیه­پر (پرنده سیاه)، اکران‌شده در 18/9/2020] که این فیلم در یک مهمانی شام به من ارائه شده بود.» من کنار فیلمنامه­نویس نشسته بودم و داشتیم در مورد شغل او صحبت می­کردیم و او از من خواست اقتباسی را که از یک فیلم دانمارکی با عنوان قلب خاموش انجام داده است، بخوانم. من در ابتدا مردد بودم... چراکه این فیلم در مورد اتانازی بود. موضوع مطمئناً سختی است، اما وقتی نسخه آمریکایی­شده او را خواندم، فهمیدم که می­خواهم این فیلم را تهیه کنم.

شخصیت­ها بسیار غنی، مضامین زیبا و نوشتارش بسیار جذاب و گیرا بود. من بلافاصله آن را برای راجر میشل ارسال کردم. از زمانی که شکوه صبح را در سال 2009 با هم ساختیم، سالی یک ­بار برای او فیلمنامه می­فرستادم؛ بعد از آن یک دهه طول کشید تا پروژه دیگری را با هم انجام دهیم. هنگامی که راجر حضور پیدا کرد، بلافاصله منبع تأمین­کننده مالی را پیدا کردیم و سپس آن‌قدر خوش­شانس بودیم که کیت وینسلت را برای بازی در نقش بزرگ‌ترین دختر به گروه ملحق کنیم... به‌سرعت سوزان ساراندون، سام نیل، میا واسیکوفسکا و رین ویلسون به دنبال او به جمع بازیگران پیوستند. من به فیلم بسیار افتخار می­کنم و برای مردم هیجان‌زده­ام که زودتر این فیلم را ببینند.»

مارک پرز، نویسنده فیلمنامه­های فیلم­های پذیرفته و شبِ بازی، می­گوید: «من کتاب­های زیادی می­خوانم و این امر نوعی احساس جادویی را دارد که شما را تحت تأثیر قرار می­دهد. وقتی درگیر کتابی می­شوید که نباید همه چیز جالب باشد. من متوقف می­شوم و باز ادامه می­دهم: «چرا من این­جا گیر کرده­ام؟» این داستانی در مورد یک فروشنده دستگاه کپی است که از زندگی خود متنفر است؛ بنابراین، من فکر می­کنم فقط به موارد زیر برمی­گردد: همه آدم­ها داستانی برای تعریف ­کردن دارند... اگر با صداقت گفته شود، از طریق منشور غیرشفاف بشریت.»

یک فیلم با توجه به دوره زمانی و مجموعه­ای از چیزهای مرتبط به آن، بارها و بارها، حتی قبل از این­که کسی به آن معرفی شود، کار خود را آغاز می­کند. این امر به منظور ایجاد جهانی است که در آن شخصیت‌ها زندگی می­کنند، راه می­روند و حرف می­زنند.

 

رندی مایزوس[15]، فیلمنامه­نویس و نویسنده کتاب مرگ فرانسیس استیونز، می­گوید: «هنگامی که من در حال تماشای یک فیلمم، در ابتدای کار یا در همان چند دقیقه اول به دنبال یک قلاب می­گردم. لازم نیست که این قلاب یک انفجار اتومبیل باشد، اما برای جلب توجه من باید اتفاق جالبی بیفتد. به عنوان مثال، در شب‌های عیاشی، فیلم مورد علاقه من، فیلم با خیمه­شب­بازی در یک سالن سینما آغاز می­شود و بلافاصله متوجه می­شویم که در سال 1977 هستیم.»

بیشتر اوقات، بازیگران یا بازیگرانی که یک بازی به‌یادماندنی ارائه می­دهند، آن را از آن خود می­کنند. دنیل دی لوییس، حتی با نقش سرمایه­دار مهم نفتی، دانیل پلین ویو، در فیلم خون به پا خواهد شد، متد اکتینگ* را برای هر نقشی تمرین می­کند. کریستین بیل در نقش ترور رزنیک در فیلم ماشین­کار، با رژیم قهوه، ماهی تن و یک سیب در روز، وزن خود را به 110 پوند رساند (چیزی حدود 50 کیلوگرم). افسانه­ها حاکی از آن است که جوکر، هیث لجر را به جنون کشاند و در 28 سالگی او را کشت. خوب یا بد، آن­ها ریسک می­کنند و به سمت روح شخصیت شیرجه می­زنند.

جف گومز، مدیرعامل استارلایت رانر، که در زمینه فیلم­های پرفروشی از جمله آواتار، هالو، دزدان دریایی کاراییب، سحر و جادو: گردهمایی، مردان سیاه­پوش و مرد عنکبوتی با شخصیت­های پرزرق‌وبرق و ستاره­ای کار کرده است، توضیح می­دهد: «آن­چه برای من واقعاً مهم است، این است که آن­ها جلوه­گر یک صدای اصیل هستند. من می­خواهم شخصیت­هایی را ببینم كه فقط می­توانستند از جانب این نویسنده به دست آیند، زیرا او تجربه زندگی خاصی داشته، یا در معرض برخی از جنبه­های جهان قرار گرفته است كه تعداد اندكی از انسان­های دیگر با آن­ها روبه­رو شده­اند، یا حتی آن را تصور كرده­ا­­ند. من کمتر به «گونه­ها» علاقه­مندم، حتی اگر سرگرم­کننده باشند. اگر در حال تلاش برای ادغام رنگ پوست شخصیت­ها، یا دیگر خصوصیات متنوع هستید، باید بگویم خود را اذیت نکنید. این کار را به گروه انتخاب بازیگران بسپارید.»

 ثاک نووین[16] آفریننده وب‌سایتی در مورد فیلمنامه[17] و نویسنده همکار در د دیلی بیست[18] و بنیان‌گذار استارت وید ایت هالیوود[19] می­گوید: «شخصیت­های زنی که دارای نقصان­اند و خودشان شخصیت اصلی هستند و نقش دوست‌دختر یا همسر فردی را ندارند، من را جذب می­کنند. آن­ها باید به اندازه کافی مرتبط باشند تا بتوانم بیش از یک ساعت دنبالشان کنم. آن­ها می­توانند معمولی باشند تا زمانی که تجربه‌های غیرمعمولی را پشت سر بگذارند، یا کارهای غیرمعمولی انجام دهند.»

اریت بندوری[20]، بنیان‌گذار سرویس نوشتن و مربی‌گری «د پیچ اسمیت»[21]، ارزش شخصیت­های پیچیده را تشخیص داد و آن­ها را در داستان­سرایی­های خود بزرگ کرد. او اکنون با یک فیلم علمی- تخیلیِ در حال ساخت در شرکت امبلین اینترتینمنت[22] و یک تریلر در مرحله پیش­تولید با اس.تی.اکس فیلمز[23] به ما می‌گوید: «اگر مخاطرات پیش روی شخصیت­ها، از آغاز کار بسیار ترسناک و واضح باشد، حتی اگر یک شخصیتِ پر از نقصان داشته باشیم، بازهم می­تواند در عین حال اصیل و باورپذیر ظاهر شود.»

در طول حضور کوتاه در آی.سی.ام[24]، استاین خودش به کندوکاو در نویسندگی پرداخت و فیلمنامه­ای کمدی با عنوان کارناوال را نوشت، که از سوی استون ویلج پروداکشن[25] نیز انتخاب شده است. او ادامه می­دهد: «برای بازار بنویسید، اما هم‌چنین بر شخصیت­های غنی­ای تمرکز کنید که می­توانند چندین فصل تلویزیون را پر کنند، یا مردم را مجبور کنند به محض بازگشایی سینپلکس­ها همگی به آن­جا بروند!»

 

 

[1] Carla Kettner

[2] Carole Kirschner

[3] WGA Showrunner Training Program

[4] Hollywood Game Plan: How to Land a Job in Film, TV or Digital Entertainment

[5] Dan McLellan

[6] Ross Katz

[7] Sui Generis Pictures

[8] litmus test

[9] Richard Potter

[10] David Styne

[11] Wicked Curve

[12] Howard Hughes

[13] HAL 

[14] Sherryl Clark

[15] Randy Maizuss

[16] Thuc Nguyen

[17] TheBitchListScreenplays.com.

[18] The Daily Beast

[19] StartWith8Hollywood

[20] Oritte Bendory

[21] The Pitchsmith

[22] Amblin Entertainment

[23] STX Films.

[24] ICM

[25] Stone Village Productions

مرجع مقاله