پدر آن دیگری...

ساختار پیرنگ تحصیل در فیلمنامه «استیل‌واتر»

  • نویسنده : عباس نصرالهی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 0

سینمای هالیوود در تمام این سال‌ها تلاش ویژه‌ای داشته تا نقش خانواده در رشد و تعالی فرزندان و تأثیرات آن‌ها بر زندگی فرزندان را نمایش دهد و از طرق مختلفی سعی کرده تا چنین نقش‌هایی را بازنمایی کند. فرهنگ عامه مردم آمریکا، خصوصاً در مورد قشر متوسط و کارگر جامعه نیز تأثیر به‌سزایی روی پرداختن به چنین داستان‌هایی داشته است و علاقه فیلمنامه‌نویسان و کارگردانان را برای تمرکز روی نمایش این تأثیرات بیشتر و بیشتر نیز کرده است.

فیلم‌های جریان رایج هالیوود عموماً زمانی که قصد پرداختن به چنین داستان‌هایی را دارند، به سراغ ساختارهای کلاسیک فیلمنامه‌ای می‌روند و قهرمانانی فعال از جنس قهرمانان کلاسیک برمی‌گزینند که کمی با شرایط روز جهان وفق پیدا کرده‌اند و باورپذیری رفتار آن‌ها در مواجهه با شرایط مختلف و حاد زندگی در این روزگار، بیشتر شده است، اما درنهایت آن‌ها همان قهرمانان یکه‌ای هستند که یا اشتباه نمی‌کنند، یا اگر اشتباهی دارند، حتماً درصدد جبران آن‌ها برمی‌آیند. یکی از پرطرفدارترین پیرنگ‌ها برای نمایش وضعیت خانواده و اجتماع در سینمای هالیوود، پیرنگ تحصیل است که در آن قهرمان، پس از گذر از اتفاقات فراوان و مختلفی، دچار یک آگاهی جدید نسبت به زندگی می‌شود و مشکلات را با رسیدن به این آگاهی پشت سر می‌گذارد.

تازه‌ترین ساخته تام مک‌کارتی، که برای فیلم افشاگر (اسپات‌لایت) برنده اسکار بهترین فیلمنامه‌نویسی شده است، یکی از همین فیلم‌هاست که فیلمنامه‌اش بر پایه پیرنگ تحصیل نوشته شده است. فیلمی برآمده از سینمای جریان روز هالیوود، که دقیقاً المان‌های آن سینما را در ابعاد مختلف تماتیک و بصری درون خود جای داده و با توجه به پیشینه مک‌کارتی در فیلمنامه‌نویسی، هرچند که در اجرای فنی دچار ضعف‌های فراوانی است، اما فیلمنامه‌ای مستحکم و دقیق دارد که می‌توان روی اجزای مختلف آن تکیه و آن‌ها را بررسی کرد.

استیل‌واتر (که نام محل زندگی شخصیت اصلی فیلم است) برای پایه‌ریزی پیرنگ تحصیل خود، دو مسیر مجزا را طی می‌کند. نخست پلات اصلی فیلمنامه است که در آن، ما با فاکتورهای آشنای درام‌های اجتماعی هالیوودی مواجه می‌شویم. پدری قوی‌هیکل و اصولاً آرام و سرخورده که مشغول کار کارگری است و از همه‌ چیز زندگی، معمولی‌ترین‌های آن‌ها را دارد. بخشی از جنگ را دیده، در تحولات اقتصادی و بحران‌ها، زندگی‌اش دچار تغییرات فراوان شده و همسرش او را ترک کرده است. قهرمان آشنای این دست از فیلم‌ها، همانند بسیاری فیلم دیگر در محل کار و زندگی‌اش به ما معرفی می‌شود و آرامش پیش از توفانی که برای رسیدن به نقطه عطف اول فیلمنامه نیاز است، به ما نمایش داده می‌شود. برای قدم ‌گذاشتن در مسیر پلات اصلی، گرهی در مسیر شخصیت اصلی فیلمنامه، یعنی بیل بیکر (مت دیمون) افکنده می‌شود. او باید زندگی و خانه‌اش در استیل‌واتر را رها کند و به مارسی فرانسه برود تا پرونده نیمه‌کاره دختر زندانی‌اش را پی‌گیری کند. نقطه عطف اول فیلمنامه در ساختار کلاسیک و سه‌پرده‌ای آن این‌گونه رقم می‌خورد و آرامش نسبی ابتدایی، کاملاً بر هم زده می‌شود.

حضور بیل بیکر در فرانسه، دقیقاً مسیر پلات اصلی را برای ما مشخص می‌کند. بیل باید برای رهایی دخترش از زندان دست به هر کاری بزند. این‌جاست که تام مک‌کارتی برای افزودن تعلیق به فیلمنامه و گسترش پیرنگ در عرض، گره‌های جدیدی را سر راه قهرمانش می‌افکند. این‌که وکیل دخترش دست از کار می‌کشد و او هم‌زمان، سرنخ‌هایی برای یافتن مقصر اصلی اتفاقات می‌یابد، پلات اصلی فیلمنامه را دچار انشقاق‌هایی می‌کند که درنهایت قهرمان و البته ما را به جواب درست برسانند و البته پاسخ تعلیقات درون فیلمنامه را نیز بدهند. دومین مسیر طی‌شده در راه پی‌ریزی پیرنگ تحصیل، که از لحاظ تماتیک برای رسیدن به مفهوم اصلی این شکل از پیرنگ، مهم‌تر نیز جلوه می‌کند، حضور یک شخصیت همراه در کنار قهرمان است که عموماً موجب آگاهی بیشتر او و ایجاد حس بهتری درباره زندگی درون وجودش می‌شود. بیل بیکر با زنی جوان که مادر یک دختر خردسال است (قرینه‌سازی با زندگی خود بیل بیکر) آشنا می‌شود و او نقش مترجمش را بر عهده می‌گیرد. این آشنایی سبب‌ساز ایجاد علاقه و محبت بین آن‌ها شده و در گذر زمان (در جایی از فیلمنامه ما با یک پرش چهار ماهه زمانی مواجه می‌شویم) باعث می‌شود بیل بیکر بخواهد که مجدداً به زندگی عادی بازگردد و دخترش را نیز به زندگی بازگرداند.

در مسیر اصلی پلات فیلمنامه، با توجه به تمام فاکتورهای درونی اثر، فیلم خود را نزدیک به اثری از سینمای جنایی/هیجانی می‌بیند و در زمان‌هایی نیز سعی می‌کند کاملاً درون مسیر این جنس از فیلم‌ها قرار بگیرد و از این‌رو ما را به یاد فیلمی چون سه روز بعد ساخته پال هگیس می‌اندازد. اما شاید تنها نقطه‌ ضعف فیلمنامه که البته اشکال کوچکی هم نیست، در نزدیک ‌شدن به این دسته از فیلم‌ها و سپس مغفول‌ ماندن از پرداخت درست به آن است. یعنی فیلمنامه با توجه به انشقاقات پلات اصلی و به‌ وجود آوردن یک پلات فرعی مهم که بار زیادی از فیلمنامه برای رسیدن به مقصد نهایی را می‌کشد، نمی‌تواند به‌درستی به ایده‌های تماتیک چنین آثاری نزدیک شود و دقیقاً برخلاف فیلمی چون سه روز بعد، از به‌ وجود آوردن هیجان و تعلیق باز می‌ماند و سویه‌های عاشقانه/ ملودراماتیکش بیشتر نمایان می‌شوند. در همین نقطه است که پرده دوم فیلم دچار یک کش‌آمدگی بی‌دلیل شده و رفت و برگشت‌های قهرمان به زندان و زندگی‌ ‌کردن با خانواده جدیدش، دچار تکرار مکررات می‌شود و ما به عنوان مخاطب، هرچه منتظر رخ ‌دادن اتفاقی جدید در فیلم، یا رسیدن به پاسخ‌های مجهولات می‌شویم، ناکام خواهیم ماند و فیلمنامه بسیار دیر به سراغ گره‌گشایی می‌رود و در اصطلاحی، در پرده دوم بسیار دیر آغاز می‌شود که دلیل اصلی این اتفاق هم، کم‌ بودن مصالح داستانی در این پرده و البته فقدان ایده‌های بیشتری برای بسط و گسترش پیرنگ در دو جهت به وجود آوردن تعلیق و رسیدن به یک درام عاشقانه باثبات است.

حالا دو مسیر پررنگ و پر از اتفاق پیشِ روی پیرنگ فیلمنامه است. در مسیر اصلی و نخست، که با چاشنی بسیار قوی‌ای از جست‌وجو همراه شده، ما با قهرمان هم‌مسیر می‌شویم و به همراه او به سراغ یافتن پاسخ می‌رویم. برخوردهای قهرمان با افراد مختلف در طول مسیر این جست‌وجو، برای نجات زندگی دخترش (و البته خودش) و تلاش‌های او برای اثبات حقانیت فرزندش، او را دچار تحولات بسیاری می‌کند. اما این تحولات به‌خودی‌خود در فیلم دیده نمی‌شوند، تا این‌که خط پیرنگ فرعی یا ثانویه فیلمنامه که در آن بار ملودراماتیک و خانوادگی اثر بسیار پررنگ‌تر است، با سرعت بیشتری شروع به حرکت می‌کند و حتی در زمان‌هایی از خط اصلی پیرنگ پیشی می‌گیرد (در فیلم برای یک مدت طولانی خبری از دختر بیل و موضوع زندانی شدنش نیست و ما فقط با زندگی او در قامت مرد یک خانواده جدید مواجه می‌شویم) و به عنوان یک مکمل درست در کنار خط اصلی پیرنگ، تحولات شخصیت اصلی را نمایان‌تر می‌کند.

طبیعتاً این دو خط پیرنگ، یعنی جست‌وجوی پدر/ قهرمان برای یافتن پاسخ معمای زندانی شدن دخترش و داستان رابطه عاشقانه او با یک زن فرانسوی، که در این‌جا نیز او را عملاً صاحب خانواده و دختری جدید کرده است، باید در نقطه‌ای به یکدیگر برسند تا فیلمنامه بتواند پایان‌بندی و نتیجه‌گیری درستی داشته باشد. همانند آثار کلاسیک که قهرمان در آن، با از دست‌ دادن چیزی، چیز/چیزهای دیگری را به دست می‌آورد، در این‌جا نیز تلاقی دو خط پیرنگ فیلم با اتفاقی این‌چنین شکل می‌گیرد. بیل بیکر برای رهایی از پلیس فرانسه و آزاد کردن دخترش، خانواده جدیدش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و آن‌ها را با دروغ‌ گفتن در معرض خطر می‌گذارد و همین موضوع باعث می‌شود بیل آن‌ها را از دست بدهد. او در ازای از دست دادن چیزی مهم در زندگی‌اش، دخترش را به دست می‌آورد. یعنی پرده پایانی فیلمنامه پس از کش‌وقوس‌های فراوان یک پرده میانی طولانی و گاهی کش‌آمده، با گره‌گشایی و فرودی دراماتیک همراه می‌شود. قهرمان موفق شده در خط اصلی پیرنگ به مقصود خود برسد (دخترش را نجات دهد)، اما در خط فرعی/ ثانویه پیرنگ او دچار شکست می‌شود و خانواده تازه‌اش را از دست می‌دهد.

نکته مهم در مورد تلاقی این دو خط پیرنگ، در این است که تام مک‌کارتی هم‌چنان پایان‌بندی فیلمنامه‌اش را بر پایه خط اصلی پیرنگ، یعنی جست‌وجو و تلاش برای رهایی دختر شخصیت قهرمان فیلم بنا می‌نهد و رسیدن به پاسخ ایده‌های تماتیک و مضمونی فیلم را در دل پیرنگ فرعی جای می‌دهد. پیرنگ تحصیلی که در فیلمنامه استیل‌واتر نهفته شده، کاملاً در پیرنگ فرعی فیلم و رابطه عاشقانه بیل بیکر با خانواده جدیدش عیان می‌شود و حالا ما با قهرمانی طرف هستیم که طبق تعریف پیرنگ تحصیل، از نگاهی بدبینانه به زندگی به نگاهی خوش‌بینانه رسیده است. او از مردی سرخورده و منزوی، تبدیل به مردی خودباور و متین شده است که مشخصاً زندگی را دوست دارد و به احتمال فراوان مجدداً به سراغ خانواده جدید خود می‌رود و آن‌ها را نیز با خود همراه می‌کند. نمایش این تغییرات، جز با همگونی این دو خط پیرنگ در فیلم و محول کردن وظایفی به هر کدام از آن‌ها در راه رسیدن به منظور نهایی میسر نیست که تام مک‌کارتی مشخصاً با موفقیت و طبق اصول فیلمنامه‌نویسی به آن رسیده است.

درنهایت استیل‌واتر، فیلمی با یک فیلمنامه قابل‌ قبول است که البته در اجرای نهایی حرفی برای گفتن ندارد و در مقایسه با فیلمی چون سه روز بعد، که کاملاً از همین دسته و با همین نوع نگاه است، فیلمی ضعیف به نظر خواهد رسید، اما مطمئناً فیلمی است که روی کاغذ از روی تصویر، موفق‌تر بوده است.

مرجع مقاله