یک کیف دستی پر از تأثیرات مختلف

مصاحبه با دیوید ای.کلی، کارگردان سریال «نٌه غریبه کامل»

  • نویسنده : سِیجا رنکین
  • مترجم : اردوان وزیری
  • تعداد بازدید: 0

خواننده‌های کتاب لیان موریارتی بعد از تماشای سریالی که از کتاب اقتباس شده، متوجه خواهند شد که تیم سازنده نٌه غریبه کامل از آزادی‌ و اختیارات خلاقانه‌شان بهره برده‌اند و چیزهایی مثل برنامه «پنج روز سکوت باشکوه» را از اثر اصلی حذف کرده‌اند. اما مشخص‌ترین تغییر درباره مواد مخدر رخ داده است. در رمان، مرشد ماشا (نیکول کیدمن) و همکاران او بدون اطلاع مهمان‌ها مقدار اندکی مواد مخدر به آن‌ها می‌دهند و زمانی که گروه دوباره با طی این پروتوکل موافقت می‌کنند، آن‌ها را درون اتاق مدیتیشن استراحت‌گاه زندانی و مجبورشان می‌کنند یک نوع شبیه‌سازی با عنوان مجازات مرگ انجام دهند که طی آن راجع‌ به زندگی‌شان با دیگران حرف می‌زنند. خیلی جالب است! (در نسخه تصویری دیوید ای.کلی، این مواد مخدر به نام و بر اساس هدف زندگی ماشا به خورد آن‌ها داده می‌شود؛ بازگرداندن مرده‌ها به زندگی از طریق توهمات.) در گفت‌و‌گوی پیشِ رو، جاناتان لوین کارگردان (50/50، شب قبل، لانگ‌شات) درباره تغییرات سریال نسبت به کتاب، معنای پایان‌بندی و این‌که همکاری‌های قبلی او با سث روگن چگونه بر صحنه‌های سیر و سفر هپروتی نٌه غریبه کامل تأثیر گذاشته است، صحبت می‌کند.

 

وقتی کتاب را خواندید، اولین المان‌هایی که برای ساخت نسخه تصویری توجه شما را جلب کردند، چه چیزهایی بودند؟ بعد از خواندن کتاب، آیا بلافاصله چیزی به نظرتان رسید که می‌خواستید تغییر بدهید؟

خب، من نگران بخشی بودم که ماشا همه آن‌ها را در یک اتاق زندانی می‌کرد (با خنده). اگرچه ما نسخه‌ای از این صحنه را به دلیل این‌که در کتاب نوشته شده بود، به شکل یک اشاره در سریال گنجاندیم، ولی با لحنی که در نظر گرفته بودیم، سازگار و هماهنگ نبود. ما می‌خواستیم ماشا یک مسیر قوسی را طی کند که کاملاً معقول و منطقی هم نبود، اما به دیگران اجازه می‌داد او را درک کنند. او در کتاب بیشتر یک آنتاگونیست است و من فکر می‌کنم قصدمان این بود که در ابتدا او را به صورت یک آنتاگونیست معرفی کنیم، اما بعداً آن را وارونه کنیم و ورق را برگردانیم. در عین حال عناصر کوچکی هم وجود داشت که من متوجهشان شدم، مثل افکار تمام کاراکترها که خواندنشان شگفت‌انگیز بود، اما دراماتیزه کردن‌ آن‌ها برای نمایش به شکل تصویر دشوارتر می‌نمود.

 

حدس می‌زنم درست از همان ابتدای کار صحنه‌های انزوا و عزلت‌نشینی را که در سکوت می‌گذرند، کنار گذاشتید.

من اصرار داشتم که ما باید یک اپیزود کاملاً صامت می‌ساختیم، چون عاشق این بخش از کتاب شده بودم. و تلاشمان را کردیم، ولی جواب نداد! در همان اوایل کتاب آن‌ها یک روز را در سکوت می‌گذرانند، ولی ما کاراکترها را به اندازه کافی نمی‌شناختیم که آن را در یک اپیزود مستقل جای دهیم تا جواب دهد.

 

شما به صحنه آتش‌سوزی ساختگی که در طرح داستانی کتاب یک نقطه اوج عمده به شمار می‌رود، اشاره کردید و گفتید که با اهداف اولیه‌تان که برای لحن سریال در نظر داشتید، سازگار نبود. آن اهداف چه بودند؟

من همیشه می‌دانستم که لحن سریال منطقی اما سرگرم‌کننده، و در عین حال هراسناک ولی دراماتیک خواهد بود و به همین شکل پیش خواهد رفت. من به نوعی آدمی هستم که تلاش می‌کند بین چندین لحن دیوانه‌وار تعادل برقرار کند و اغلب نیز همین کار را می‌کنم، مثل کارهایی که در گذشته در 50/50 یا بدن‌های گرم انجام دادم. من از یک کیف دستی که پٌر از تأثیرات مختلف است، بهره می‌گیرم و همین است که به شکل ناخودآگاه لحن نهایی را خلق می‌کنم. برای فراهم کردن مقدمات ساخت نٌه غریبه کامل فیلم‌های زیادی تماشا کردم؛ آثاری مثل نیمه تابستان، ملانکولی، برو بیرون، نرگس سیاه. این سریال برای من به یک معجون و آمیزه‌ همه‌پسند بدل شد که مسائل بسیار جدی را مورد بررسی قرار می‌داد، اما آن را با روکش آب‌نباتی به مخاطب عرضه می‌کرد.

 

شما در فیلم‌هایی مثل شب قبل و لانگ‌شات صحنه‌های مهم و قابل توجهی از سِیر و سفر آدم‌هایی که مواد مخدر مصرف کرده‌اند، به نمایش گذاشته بودید و حالا نیز این سریال اساساً یک سفر طولانی از همین نوع به شمار می‌رود. روش شما برای فیلم‌برداری از چنین مضامینی چگونه تغییر یافته است؟

آرزو می‌کنم می‌توانستم به عقب برگردم و تمام آن صحنه‌های از این دست را که در شب قبل وجود دارد، دوباره بگیرم، چون حس می‌کنم درنهایت به اندازه کافی در این زمینه ممارست کرده‌ام. بدیهی است که در گذشته آن صحنه‌ها بیشتر به سمت تأثیر کمیک گرایش داشتند. می‌خواهم اشاره کنم نزدیک‌ترین صحنه‌ به آن در نٌه غریبه کامل جایی است که در اپیزود ششم بابی (کاناویل) قبل از این‌که وارد استخر ‌شود، می‌گوید: «نمی‌تونم این تخت پادشاهی رو ترک کنم.» از نظر من این صحنه به دلیل این تفکر و استعاره کمیک که وقتی شما مواد مخدر مصرف می‌کنید، حتی ساده‌ترین کارها هم به‌شدت چالش‌برانگیز می‌شوند، واقعاً طنین درستی ایجاد می‌کند. ولی فکر می‌کنم چیزی که یاد گرفته‌ام، این است که شما صحنه را تا جایی که امکان دارد، به شکل تجربی تصویربرداری می‌کنید یعنی انجام آن بدون کات که شما را در فضای حسی و چیزی که در سر فردی که چنین سفری را تجربه می‌کند، می‌گذرد، قرار می‌دهد. واضح است که سث روگن در شب قبل دقیقاً همان کاری را که نیکول کیدمن در این سریال انجام می‌دهد، نمی‌کند، اما قواعد و قوانین مشابه زیادی وجود دارد. دلیل این‌که سث روگن هر کاری را به شکل فوق‌العاده‌ای انجام می‌دهد، این است که بامزه و منطقی است. شاید کمی از بحث اصلی دور شویم، ولی باید اشاره کنم ما 50/50 را با هم کار کرده بودیم و سر صحنه شب قبل من اوقات بسیار خوبی را سپری کردم، چون تفریح و لذت زیادی جریان داشت، اما خود او واقعاً کارش را جدی گرفته بود. او می‌گفت: «هی مرد، ‌این کار سختیه.» شرایط فیزیکی حاکم بر این صحنه‌ها خیلی دشوار است و من برای انجام آن به‌شدت از او سپاس‌گزارم.

 

یک تفاوت عمده بین صحنه‌های سفر هپروتی سث روگن و صحنه‌های نٌه غریبه کامل در ویژگی‌های بصری آن‌هاست.

بله، من می‌خواستم یک نوع کمال و زیبایی در حس‌وحال و ظاهر صحنه‌ها آشکار باشد و دیده شود. من قصد داشتم نشان دهم وقتی شما بیرون نشسته‌اید و در حال طی یک سفر هپروتی هستید، چشم‌هایتان چه حالتی دارد. تصور می‌کنم حالا 10 هزار ساعت تصویر از چنین سیر و سفرهایی دارم.

 

آیا شخصاً به اپیزود خاصی علاقه دارید؟

خب، فیلم‌برداری اپیزود سوم از همه راحت‌تر بود، چون وقتی همه متوجه می‌شوند در این مکانی که قرار است آرامش‌بخش باشد، واقعاً چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است، حقیقتاً بامزه و سرگرم‌کننده بود. و اپیزود پنجم را به ‌واسطه صحنه‌های صمیمی بین لارس (لوک اوانز) و زوئی (گریس ون پاتن) و مهمانی تولد زوئی به‌ خاطر فیلم‌برداری از مایکل شنون که دو ترانه مختلف را می‌خواند، دوست دارم.

 

آیا آواز خواندن مایکل در فیلمنامه نوشته شده بود، یا بداهه بود؟

نوشته شده بود. خیلی بانمک است، دیوید الان بیشتر به خاطر دروغ‌های کوچک بزرگ شناخته شده و مشهور است، اما از نظر من این سریال چیزهای مشترک زیادی با Ally McBeal دارد. آواز خواندن آدم‌ها در پایان هر اپیزود آن سریال را بسیار دوست داشتم.

 

پایان کتاب با سریال متفاوت است، به‌ویژه تا آن‌جا که زندگی همه شخصیت‌ها به سرانجام می‌رسد. آیا قصد داشتید سریال را با یک نتیجه‌گیری شاد به اتمام برسانید؟

تصور می‌کنم برای اکثر این آدم‌ها سریال با خوبی و خوشی تمام می‌شود، این‌طور نیست؟ من اصرار داشتم بیشتر آن‌ها این تجربه را به‌خوبی از سر بگذرانند. اگرچه فکر نمی‌کنم برای ماشا این‌گونه باشد. لااقل چنین به نظر می‌رسد، زیرا مثل کتاب، او به زندان نمی‌رود، اما درنهایت در زندانی گرفتار می‌شود که به دست خودش ساخته شده است. این طنز و طعنه کل سریال است؛ آیا واقعاً می‌خواهی در یک واقعیت ساختگی که آسان‌تر و ساده‌تر است، زندگی کنی؟ اما در مورد سایر شخصیت‌ها، حقیقتاً دلم می‌خواست خوب و خوشحال باشند.

 

حالا که صحبت بقیه کاراکترها به میان آمد، باید درباره کارمل (رجینا هال) سؤال کنم. می‌دانم که بحث‌هایی وجود دارد که آیا او واقعاً تعقیب‌کننده ماشا/ کسی که قصد داشته او را به قتل برساند بوده، یا این فقط یک توهم است. بنابراین همین‌جا موضوع را روشن کنید.

خب بله، او واقعاً کارول بود. احتمال سردرگم شدن مخاطب نکته‌ای بود که ما وقتی مشغول ساخت اپیزود هفتم بودیم، درباره‌اش حرف زدیم، ولی تلاش کردیم در شروع اپیزود نهایی آن را کاملاً روشن کنیم. ما می‌دانستیم که مخاطبان در فاصله بین اپیزود هفتم و هشتم درباره این‌که آیا نمای کارمل به عنوان قاتل واقعی بود، بحث خواهند کرد. حدس می‌زنم اگر به توییتر مراجعه کنم، متوجه خواهم شد که آیا این به اندازه کافی روشن بوده یا نه، که البته مسلماً نباید این کار را بکنم.

 

منبع: اینترتینمنت ویکلی

مرجع مقاله