شکست اما پیروزی!

تحلیل شخصیت فیلم «مرد پرنده‌ای» بر اساس اسطوره یونانی ایکاروس

  • نویسنده : معطر موذنی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 79

مرد پرنده‌ای (Birdman)، فیلمی در ژانر کمدی سیاه به کارگردانی، تهیه‌کنندگی و نویسندگی الخاندرو گونزالس ایناریتو است که در ۱۷ اکتبر ۲۰۱۴ منتشر شد. بازیگرانی همچون مایکل کیتون، ادوارد نورتون، اما استون و نایومی واتس در فیلم به ایفای نقش پرداخته‌اند. از افتخارات این فیلم می‌توان به برنده اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش مرد، بهترین فیلمنامه اصلی، بهترین فیلم‌برداری و دریافت جوایز بسیار در گولدن گلوب و بفتا اشاره کرد.

آن‌چه این کمدی سیاه را به فیلمی شاخص تبدیل کرده، شیوه روایت‌پردازیِ برهه‌ای از زندگی یک بازیگرِ ازمدافتاده فیلم‌های ابرقهرمانی مرد پرنده‌ای و تلاشش برای کسب شهرت و موفقیت دوباره است. روایتی که بر پایه اسطوره‌ای از یونان باستان پی‌ریزی شده: ایکاروس (Icarus) بی توجه به هشدارهای پدر، در پرواز با بال‌های مومی‌اش بیش از حد اوج می‌گیرد و با نزدیک شدن به خورشید، موم بال‌ها ذوب می‌شوند و او در دریا سقوط می‌کند و کشته می‌شود. این اسطوره الهام‌بخش معمایی به نام ایکاروس شد. «هر آن‌چه شما در آن بهترین هستید، می‌تواند روزی عامل نابودی‌تان شود. موفقیت‌ها می‌توانند باعث غرور و اعتمادبه‌نفس بیش از حد، سهل‌انگاری و دنبال کردن بی‌چون‌وچرای یک روش خاص در انجام کارها شوند...» (دکامی،1391)

اما به نظر می‌رسد ایناریتو این شکست محتوم را برای ایکاروسِ قصه خود نپذیرفته و بر باقی‌مانده بنای داستانی کهنه این اسطوره، خشت‌های جدید قرار داده و روایتی نو از این اسطوره خلق کرده است. ایناریتو تصمیم می‌گیرد در این فیلم عمیق‌تر به مفهوم ضمیر انسان بپردازد و به این نتیجه می‌رسد که شاید شخصیت یک هنرپیشه که خود را در جهان امروز، اسطوره‌ای رو به افول می‌داند، بهترین گزینه باشد.

ریگن تامسون (با بازی مایکل کیتون) بازیگر فیلم‌های مرد پرنده‌ای در دهه 90، اکنون پس از گذشت 20 سال تبدیل به یک خاطره، آن هم در ذهن نسل قدیم شده و تأسف‌بار این‌که او را نه با نام اصلی‌اش که با نام کاراکتر مرد پرنده‌ای می‌شناسند و نسل جدید هم که اصلاً او را نمی‌شناسند. ریگن در تلاش است تا با اقتباس نمایشنامه‌ای از ریموند کارور، نویسنده‌ای که ریگن را وقتی نوجوان بوده، روی صحنه تئاتر مدرسه تشویق کرده و در او شهامت و انگیزه بازیگر شدن را به وجود آورده، شهرت سال‌های جوانی‌اش را دوباره زنده کند و نامش بدرخشد. نکته جالب این‌که کاراکتر مرد پرنده‌ای هم‌چنان در درونش بیدار است و همواره با سرکوفت‌ها و تکه‌پرانی‌هایش ریگن را می‌آزارد، زیرا ضمیر مرد پرنده‌ای که به‌شدت مغرور و خودخواه است، از شرایط فعلی ریگن راضی نیست و دوست دارد از چاهی که در آن فرو رفته، بالا بیاید و دوباره بال بگشاید و اوج بگیرد و به سوی خورشید پرواز کند. اما چون با مقاومت ریگن که از این شخصیت فراری است، مواجه می‌شود، درگیری شدیدی را در درون او شکل داده و باعث آزار روان او می‌شود.

 متأسفانه ریگن به خاطر غرور و خودخواهی و تعصب‌ورزی روی حرفه‌اش، باعث نابودی ازدواجش شده و زنی را که هم‌چنان دوستش دارد، از دست داده است. او که عشق را با تحسین اشتباه گرفته و سابقه درخشانی از هنر خود نیز به جا نگذاشته و اسم و رسمش بیشتر در نشریات زرد مطرح بوده تا در نشریات معتبر هنری، حتی حاضر نیست خود را با واقعیات روز تطبیق دهد و با دنیای دیجیتال آشنا و در آن فعال شود. رابطه‌اش با دخترش سم (با بازی اما استون) نیز شکست خورده و در برقراری رابطه با او که از نسلی زاده دنیای مجازی است، ناتوان است. برای همین، ایکاروسِ سرگردانِ قصه ایناریتو که در گذشته‌اش باقی مانده و هم‌چنان از روش‌های سنتی و قدیمی استفاده می‌کند، برای نجات خویش از گمنامی که برای او مرگ تدریجی به حساب می‌آید، به تئاتر روی می‌آورد و برای موفقیت نمایشش دست به هر کاری می‌زند. درواقع این نمایش آخرین تقلای او برای سقوط نکردن در دریای فراموشی و آخرین امید او برای پرواز و اوج‌گیری دوباره است.

اما با ورود بازیگر جایگزین نمایش، مایک شاینر (با بازی ادوارد نورتون)، همه چیز از حالت تعادل خارج می‌شود. اتفاقات ناخوشایندی می‌افتد که تقریباً عامل همه‌شان مایک شاینر است و همین باعث می‌شود نمایش ریگن کم‌کم مضحکه دنیای مجازی شود. مایک شاینر مدام این واقعیت تلخ را به ریگن یادآوری می‌کند که تو آن‌طور که باید و شاید، مشهور نیستی، یا حداقل این‌که آن شهرت گذشته را نداری. مایک شاینر آینه‌ای است که ریگن هر روز با دیدن او به یاد می‌آورد که جوانی و شهرت ازدست‌رفته‌اش دیگر بر نخواهد گشت. دخترش نیز هر روز با القای این‌که تو فراموش‌ شده‌ای و دیگر جایگاهی در دنیای امروز نداری، احساسات او را جریحه‌دار می‌کند. جالب این‌که حتی داستان نمایشی که ریگن انتخاب کرده، درباره شکست و افول مردی است که بازتابی از هستی واقعی او را به نمایش می‌گذارد.

اما ایناریتو سعی دارد قاب کلیشه سقوط اسطوره‌ای را در هم بشکند و نشان دهد در دنیای پست‌مدرن امروز، آن‌چه اهمیت دارد، بر سر زبان بودن است، حتی اگر این شهرت مجازی از راهی به دست آید که باعث تحقیر و نابودی فرد شود. هرچقدر نام ریگن در جهان مجازی قدرتمندتر می‌شود، او از درون ضعیف‌تر شده و می‌پذیرد که هرگز در اجرای نمایش و جلب نظر منتقدان، ازجمله مهم‌ترینشان، تبیتا دیکنسون (با بازی لیندزی دانکن)، موفق نخواهد شد و او اکنون تنها عامل سرگرمی و تفریح مردم در دنیای مجازی شده. احساس شکست او را متواضع می‌کند و همین احساس است که باعث می‌شود به دخترش، سم، نزدیک‌تر شود و اعتراف کند که پدر خوبی برای او نبوده است. آن‌چه ریگن را به پذیرش هرچه بیشتر شکست وادار می‌کند، بدشانسی او در اجرای آخرین پیش‌نمایش است که باعث برهنگی‌اش در خیابان‌های شلوغ نیویورک و انگشت‌نما شدنش در رسانه‌ها می‌شود. ضربه کاری به او وقتی است که نقاد مهم تئاتر برادوی، دیکنسون، با نفرت به او می‌گوید که با نوشتن بدترین نقد ممکن، نمایش و درنتیجه زندگی‌اش را نابود خواهد کرد. این‌جاست که ریگن دیگر با ضمیر سرکوفت‌زننده و سرزنش‌گر درونش مبارزه نمی‌کند و می‌پذیرد که او کسی جز همان مرد پرنده‌ای ازمدافتاده نیست. برای همین دست از تلاش برمی‌دارد و به این ترتیب، ایکاروسِ قصه ایناریتو دچار تحول می‌شود. پیش از سوختن، قصد می‌کند به روش خودش اوضاع را درست کند، اما نه در جهت ارضای غرور و اوج گرفتن دوباره، بلکه با پذیرش شکست و پایان دادن به زندگی خود؛ یعنی سقوطی تعمدانه و قبول کردن سرنوشتی که در هر دوره‌ای منجر به سقوطش می‌شود. او این‌بار آگاهانه به سوی نابودی می‌رود و ترجیح می‌دهد بال‌هایش را باز کند و تا آخرین لحظه به سوی خورشید پرواز کند، آن قدر که بال و پرش بسوزد و...

اشاره شد که پذیرش شکست او را متواضع می‌کند، برای همین به اشتباهاتش نسبت به همسر سابقش اعتراف می‌کند و سپس در اولین شب اجرای اصلی نمایش که بازتابی از احوال درون اوست، به جای هفت‌تیر قلابی از یک هفت‌تیر واقعی استفاده می‌کند و به زندگی خود پایان می‌دهد. اما سرنوشت، روی دیگری به ایکاروس که حال بخشی از جهان پست‌مدرن شده، نشان می‌دهد، به این ترتیب که ریگن زنده می‌ماند و با مرد پرنده‌ای وجود خود به هماهنگی و تعادل می‌رسد. بینی منقارمانند جدیدش (قبلی را در شلیک به صورت خود از دست داده!) خبر از یکی شدن با مرد پرنده‌ای می‌دهد. دیکنسون نقد مثبتی درباره او و نمایشش می‌نویسد، همسر سابقش همراهی‌اش می‌کند و دوباره محبوبیت و شهرت ازدست‌رفته‌اش را به شکلی جدید در میان مردم باز می‌یابد و درمی‌یابد که بیشتر از آن‌که نیاز به بازیابی شهرت و غرور ازدست‌رفته‌اش را داشته باشد، نیاز به ایجاد روابط مؤثر با افراد نزدیک زندگی‌اش به‌خصوص سم داشته است.

فصل تازه‌ای در روابط و زندگی‌اش آغاز می‌شود و ایکاروس با شکلی نو پا به جهان امروزی می‌گذارد و پرواز تازه‌ای را آغاز می‌کند. اکنون مردم نام ریگن تامسون را بیش از مرد پرنده‌ای ستایش می‌کنند. او به هدف خود رسیده، اما با روش لج‌بازانه و عجیب و غریب خودش... ریگن راه و روش جدید ارتباط با جهان امروز را پذیرفته و بخشی از دنیای مجازی‌ای شده که اسطوره‌های جدید را خلق می‌کند و پس از مدتی آن‌ها را به فراموشی می‌سپارد. فعال شدنش در دنیای مجازی باعث می‌شود بتواند با دخترش، سم، نیز ارتباط مؤثری برقرار کند، چراکه سم غیر از جهان مجازی را درک نمی‌کند. او پدر را به عنوان اسطوره جدید دنیای مجازی می‌پذیرد و به او خوشامد می‌گوید و برای هرچه بیشتر شناخته شدن اسطوره پدرش به اعضای این دنیای نوین تلاش می‌کند.

اسطوره ایکاروسِ پست‌مدرنِ ایناریتو، ققنوسی است که گذشته خود را رها کرده و پس از خودسوزی، دوباره از خاکسترهایش متولد می‌شود و به پرواز در می‌آید و مسیر جدیدی را در پیش می‌گیرد. اما آیا ممکن است در این مسیر نو، مرد پرنده‌ای باز هم آن‌قدر مجذوب اوج گرفتن شود که خطر سقوط را فراموش کند؟ به‌هرحال، مسیر جدیدی که ایناریتو برای اسطوره یونانی قدیمی باز کرده و کلیشه مرگ لج‌بازانه پایان کمدی‌های سیاه را تغییر داده، قابل تأمل و تقدیر است.

 

 

منابع

دکامی، الف. (24 تیر 1391). معمای ایکاروس، برگرفته از لینک:

                                                                               https://b2n.ir/moamayeicarus

بابایی،ح. (5 آبان 1395). ایناریتو چگونه فیلمنامه Birdman را نوشت. برگرفته از لینک:

https://cinemaclass.ir/0000Qw

 

مرجع مقاله