درخشش دو روایت

مطالعه‌ تطبیقی رمان و فیلمنامه‌ «بازمانده روز»

  • نویسنده : پیام رنجبران
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 0

1

کازوئو ایشی‌گورو سال 1954 در شهر ناگازاکی ژاپن و در خانواده‌ای ژاپنی متولد شده است. سپس شش سالگی همراه آن‌ها به انگلستان مهاجرت می‌کند. آن‌جا با فرهنگ و تحصیلات انگلیسی بزرگ شده و از این‌رو آثارش را به‌رغم دانستن زبان ژاپنی به انگلیسی می‌نویسد. بازمانده روز سومین رمانش است که موجب شهرت یک‌باره‌‌اش شد، هر چند پیش از این آثارش جوایز ادبی معتبری را به خود اختصاص داده بود. او هم‌چنین سال 2017 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. تاکنون دو بار از رمان‌هایش اقتباس سینمایی صورت گرفته است. هرگز ترکم مکن و نیز رمان بازمانده روز و گویا از آخرین رمانش کلارا و خورشید هم فیلمی در حال اقتباس است. اما آن‌چه در وهله نخست درباره ایشی‌گورو می‌توان گفت- یا حداقل از منظر این نگارنده چنین است- پیوند نام او با فرانتس کافکا است. راستی که ایشی‌گورو از فرزندان شایسته فرانتس کافکا در داستان‌نویسی است. او نویسنده‌‌ای کاملاً مستقل است، اما تأثیر فراوانی از آثار این نویسنده مجارستانی گرفته است، به‌ویژه در فضای حاکم بر آثارش، اتمسفر وهم‌آلود و کابوس‌گونه برخی‌شان، پیچیدگی‌ مفاهیم، نیز در عادی جلوه دادن امر غیرعادی و باورپذیر ساختن امر غیرمنطقی. کمابیش در تمام داستان‌هایش، ردپای فرانتس کافکا دیده می‌شود و تأثیراتی که ایشی‌گورو از او گرفته است که برای نمونه در رمان تسلی‌ناپذیر این اثرگذاری در فضاسازی وهم‌آلود، اسرارآمیز و رویا‌گونش به اوج خود می‌رسد.

اما در این میان رمان بازمانده روز گویی تافته جدابافته‌ای است. اثری که در نگاه نخست بس شوخ و شاد به نظر می‌رسد، روایتش خطی پیش می‌رود و هیچ حادثه عجیبی هم در آن رخ نمی‌دهد. نه هیچ‌کس متولد شده تا در آینده از اعضای بدنش برای پیوند استفاده کنند (هرگز ترکم مکن)، نه زمان طی‌شده بین دو طبقه ساختمان در آسانسور گویی ساعت‌ها به طول می‌انجامد (تسلی‌ناپذیر) و نه مرز واقعیت و خیال به هم می‌آمیزد (وقتی یتیم بودیم). اما با کمی مداقه بیشتر، کمی پیش‌روی در داستان، یک‌باره آن نکته هولناک روایت نمایان می‌شود و برقراری ارتباطش به شکل قرینه اما در جهت معکوس با آثار کافکا؛ بدین صورت که اگر در اغلب آثار کافکا، شخصیت‌های داستان در موقعیت‌های بغرنجی گیر می‌افتادند، وامی‌ماندند و درمانده می‌شدند، اما برای نجات از شرایط موجود تلاش می‌کردند. آن‌ها سؤال می‌پرسیدند، به تکاپو می‌افتادند، خود را به آب و آتش می‌زدند تا شاید مفری برای رهایی بیابند. اما در رمان بازمانده روز ما شاهد شخصیتی هستیم برخلاف این‌‌ها. وضعیتی هولناک‌تر. کاراکتری که کاملاً خودخواسته در چهارچوب‌ و قواعدی سر می‌کند که بر زندگی‌اش حاکم است و به بندش کشانیده؛ آن‌چنان‌که هیچ از جهان پیرامونش نمی‌بیند و جالب این‌که با تمام وجود می‌کوشد در معیارهای معین بدرخشد و به کمال مطلوب برسد که همانا دست یافتن به جایگاه پیش‌خدمت‌ اعظم یا باتلر بزرگ است! مقامی که می‌باید به تأیید آقایان و خانم‌های ارباب برسد و نشانه‌هایی دارد ازجمله سرسپردگی و عدم پرسش‌گری از چند و چون آن‌چه هست و می‌گذرد که این، جزو درون‌مایه و لایه‌های زیرین اصلی رمان است که در ادامه گفته خواهد شد چگونه بر ساختار داستان، شیوه شکل‌گیری‌ و نحوه نقل آن تأثیر می‌گذارد.

اما ماجرا از این قرار است: استیونز که بیش از 30 سال در سرای دارلینگتن پیش‌خدمت بوده، بعد از مرگ اربابش، لرد دارلینگتن، و آغاز به کار نزد ارباب جدیدش، آقای فارادی، تاجری آمریکایی، راهی سفری شش روزه می‌شود، چون بعد از سال‌ها نامه‌ای از میس کنتن دریافت می‌کند؛ همکار سابقش که مدت‌ها دوشادوش هم در سرای دارلینگتن کار کرده‌اند. میس کنتن بعد از ازدواج، کار در سرای دارلینگتن را رها کرده است و حالا در نامه می‌گوید که از همسرش جدا شده. استیونز در طول سفرش به شرح خاطرات گذشته‌اش می‌پردازد. وقایعی که بعد از جنگ جهانی اول رخ داده است؛ ارتباط لرد با نازی‌ها و تلاش برای آشتی دادن دولت‌های انگلیس و آلمان با هم، روی دادن جنگ بزرگ دوم و سپس طرد شدن لرد پس از پایان جنگ و متهم شدن او به همکاری با نازی‌های آلمان و ریختن آبرویش. اما استیونز حالا امیدوار است میس کنتن را برای بازگشت به سرای دارلینگتن و کار در آن‌جا ترغیب کند. در این رهگذر ما درمی‌یابیم که استیونز و میس کنتن در گذشته به یکدیگر علاقه‌مند بوده‌اند، اما استیونز هیچ‌گاه آن را به زبان نیاورده است. درنهایت هم میس کنتن که صاحب نوه هم شده، به سرا بازنمی‌گردد و حالا استیونز به گذشته‌ای می‌نگرد که از سر گذرانده است. و این مرور گذشته اشاره‌ به عنوان رمان دارد که در فیلم اقتباس‌شده از آن نیز دارای اهمیت است.

عنوان رمان بازمانده روز تعبیرهای مختلفی دارد؛ بقایای روز. آن‌چه باید بگذرد تا تمام روز گذشته باشد و شب فرا رسد و به نقل از کاراکتری در داستان، اینک می‌باید شب را دریافت و از آن لذت برد. اما این عنوان تعبیر دیگری دارد که به گفته زنده‌‌یاد نجف دریابندری، مترجم اثر (که ترجمه این رمان جزو نقاط درخشان ترجمه‌‌های رمان به فارسی است)، به «بقایای شخصی» اشاره دارد، یا «چیزی که از میان رفته و فقط جسد یا ویرانه‌ای از او بر جا مانده است». که در این معنا، می‌تواند شرح و دلالتی هم باشد بر زندگی استیونز. بازمانده روز زمانی است در زندگی‌ که آدمی به پشت سر می‌نگرد. حالا بیشتر آن گذشته است. خاطراتی به‌جامانده و ردپای روزگار سپری‌شده بر رگ و ریشه روان‌ انسان حک‌شده، رفتنی‌ها رفته‌اند و تصمیم‌ها گرفته شده. گرچه هم‌چنان برای رسیدگی به برخی قطعه‌های جامانده از زندگی می‌کوشیم و می‌آزماییم، اما خوب می‌دانیم مرتبه‌های آخر است و دیگر فرصتی برای جبران یا اصرار وجود ندارد. جایی از زندگی‌ که آن سؤال اساسی سراغمان می‌آید. آیا زندگی را انجام داده‌ایم؟ آیا آن‌چه پشت سر نهادیم، همان بود که می‌خواستیم؟ این پرسشی است که دقیقاً سراغ استیونز می‌رود که حالا در انتهای روایتش روی سکویی رو به دریا نشسته و حین صحبت با غریبه‌ای صورتش اشک‌آلود می‌شود. این رمان هم‌چنین درباره قدر دانستن اوقات زندگی است و لحظه‌هایی که سپری می‌کنیم.

اما روایت بازمانده روز از زبان اول شخص تعریف می‌شود و راوی‌اش استیونز است که «راوی غیرقابل اعتماد» یا «راوی نامطمئن» است. راوی نامطمئنی که خودش هم می‌گوید حالا که درست فکر می‌کنم، می‌بینم مطالب آن سال‌ها در خاطرم مغشوش شده است. (ص 257) (البته صفت‌هایی چون غیرقابل اعتماد درباره استیونز بی‌انصافی است، چون از قضا او فردی بسیار مطمئن و قابل اعتماد است.) اما آن‌چه موجب می‌شود استیونز یک «راوی غیرقابل اعتماد» باشد، به همان دلیل است که در سطرهای پیش بدان اشاره کردم. یعنی نهایت وفاداری و درواقع سرسپردگی در خدمت‌گزاری به ارباب خود! پیش‌خدمت معتمدی که به طرز بیمارگونه‌ای به کارش و رسیدن به مراحل کمال در این حرفه دل بسته که در خدمت به اربابش خلاصه شده. ولی یکی از واژگان کلیدی که در این‌باره بارها در رمان به کار می‌رود و بدان رجوع می‌شود و درباره معانی‌اش بحث می‌شود، واژه «تشخص» است، که ازجمله «کیفیت حاضر به خدمت بودن و در عین حال غایب از نظر» بودن است. البته مهم‌ترین ویژگیِ لازمه «تشخص» از منظر استیونز وفاداری است (ص 245)، که این وفاداری بر نگاه استیونز به عنوان راوی داستان و نحوه روایتش از گذشته تأثیر فراوان می‌گذارد. دلیل این‌که او تمام وقایع را بی‌کم‌وکاست در اختیار ما نمی‌گذارد- نیز تا جای ممکن به تحلیلشان اقدام نمی‌کند، چراکه خلاف تشخص است (ص 244)- همین حس وفاداری به ارباب سابقش است، و طوری این منش رازداری و وفاداری در او ذاتی شده که حتی وقتی در انتهای رمان که گویی متوجه خطاهای خود می‌شود، نمی‌تواند خط مشی دیگری برگزیند. هم‌چنین این تلاش برای حفظ تشخص، بر سایر روابط استیونز تأثیر می‌گذارد، ازجمله با میس کنتن که به سرکوب احساساتش منجر می‌شود، اما او هم‌چنان معتقد است «پیش‌خد‌مت خوب آن است که کاملاً و تماماً در نقش خود جا افتاده باشد» و «برای این پیش‌خدمت که به تشخص و حیثیت خود اهمیت می‌دهد، فقط و فقط یک وضع وجود دارد که در آن می‌تواند از نقش خود بیرون بیاید، و آن تنهایی مطلق است». (ص 210) از این‌رو ما می‌بایست از لابه‌لای حرف‌های استیونز به چند و چون وقایع پی ببریم و برای مثال، دریابیم که آیا اربابش به‌راستی نازی بوده است؟ یا بر اساس ساده‌لوحی که از قضا این مورد بیشتر درباره‌اش صدق می‌کند، فریب خورده است. و این‌جا درست نقطه‌ای است که نویسنده رمان، ایشی‌گورو هم (که جاهایی در بیان مطالب به‌‌ طور نامحسوس دخالت دارد) از کاراکتر مخلوقش فاصله می‌گیرد و اجازه می‌دهد که او داستان را بدین شیوه پیش ببرد، که همین امر بر جذابیت و گیرایی رمان افزوده و البته منجر به کنجکاوی، معما و پرسش می‌شود و بدین شکل خواننده به‌ طور ناخودآگاه و ناگزیر در متن شرکت می‌کند. اما از دیگر عناصری که در گیرایی رمان نقش به‌سزایی دارد، علاوه بر بن‌مایه شوخ‌ و طنز مؤثرش، شکلی از کنایه‌ دراماتیک است. یعنی ما به نحوی شاهد گیر افتادن استیونز هستیم؛ در پوسته‌ و لایه ضخیمی از سرکوب، انکار و تبعیت کورکورانه که بر حسب شیوه‌ای که برای زندگی خود پیش گرفته، در آن محبوس است و موجب نابینایی‌ فکری‌اش شده؛ به گونه‌ای که جز محیط اطرافش هیچ از جهان بیرون درنمی‌یابد.

داستان بازمانده روز به‌سادگی برگزار می‌شود و سرراست پیش می‌رود، اما حاوی پیچیدگی‌های درونی فراوانی است و هر چه جلوتر می‌رویم، لایه‌ها و حلقه‌های معنایی زیرین و مختلف ضمنی‌اش روی می‌نماید، تا جایی که اثر می‌تواند از جوانب مختلف مورد برداشت‌ و خوانش‌های متعدد قرار بگیرد. از این‌رو اقتباس از چنین روایتی توجه بیشتری می‌طلبد.

2

روث پرور جابوالا در مقام فیلمنامه‌نویس و جیمز آیوری در جایگاه کارگردان سال 1993 فیلمی با همین عنوان از رمان اقتباس کرده‌اند؛ اقتباسی به مثابه حفاری برای استخراج رگه‌های طلایی داستان! بدین منظور نخستین تمهیدی که اقتباس‌گر به کار گرفته، ساده‌سازی داستان اولیه بوده است. او برای نقل روایتش ابتدای امر تمام شاخ و برگ‌هایی را چیده که برای داستانش اضافه می‌بوده‌اند و بیم آن می‌رفته که به پراکندگی معنا و آشفتگی منجر شود. از این‌رو توجهش بر دو شخصیت اصلی داستان، یعنی استیونز و میس کنتن متمرکز شده و کاوش روابط میان این دو، یعنی رگه اصلی روایت. گرچه این اقتباس کاملاً وفادارانه است و داستان تنها با اندکی تغییر در جزئیات، همان است که در رمان خوانده‌ایم و هم‌چنین سیر روایت به همان شکل. بدین منظور اقتبا‌س‌گر برای تعریف روایتش از شگرد «قاب‌بندی» بهره برده است. قاب‌بندی بدین معنا که داستان در زمان حال آغاز می‌شود، سپس به گذشته می‌رویم که بیشتر داستان آن‌جا می‌گذرد و مجدد برای حل‌وفصل قضایا به زمان اکنون بازمی‌گردیم. اما استفاده از این شگرد در وهله نخست ممکن است به قول لیندا سیگر مستعمل و کهنه به نظر برسد، ولی چنان‌چه قرار است رابطه‌ای بنیادی و قوی میان زمان گذشته و حال برقرار شود و همین‌طور گاهی در جهت برساخت حس دل‌تنگی و نوستالژیک، تمهید بسیار مناسبی است، به‌ویژه برای این داستان، چون ما با روایت مردی روبه‌رو هستیم که به رویدادهای گذشته‌اش با احساس خسران و نگاهی حسرت‌‌بار می‌نگرد. مردی که در حسرت روزگار گذشته است، فرصت ازدست‌‌رفته و البته اشتباه‌هایی که انجام داده، اما حالا می‌خواهد چنان‌چه ممکن باشد، حداقل در برخی موارد آن‌ها را جبران کند. به همین سبب می‌باید ارتباطی محکم میان زمان گذشته و حال در فیلم برقرار می‌شده، جلوی چشم تماشاگر به نمایش درمی‌آمده که چه بسا بهترین شیوه برای ایجاد این رابطه و انتقال احساسات، منوط به استفاده از شگرد قاب‌بندی بوده که مؤثر افتاده. استوینز نامه‌ای از میس کنتن دریافت می‌کند و داستان با صدای روی تصویر آغاز می‌شود، و ظرف حدود پنج دقیقه ما به وسط ماجرا پرتاب می‌شویم. هم‌چنین این‌جا به نام رمان، یعنی بازمانده روز برمی‌گردیم که همان نقطه‌ای است در زندگی که به پشت سر می‌نگریم و این‌که آیا قدردان لحظه‌های سپری‌شده بوده‌ایم یا خیر؛ یعنی جایی که هم‌اینک استیونز ایستاده است.

در گام بعدی، برای اقتباس و نقل این داستان طی زمان محدود دو ساعت، آن‌چه دشوار به نظر می‌رسد و امکان دارد روایت جهت‌های مختلف به خود بگیرد و در پی‌اش به پراکندگی مضمون دچار شود، حضور راوی غیرقابل اعتمادِ رمان است. از این‌رو اقتباس‌گر آن را کنار گذاشته است. هیچ نشانه‌ای نیست مبنی بر این‌که وقایع فیلم تحریف‌شده به نمایش در‌آمده‌اند. نیز بیشتر داستان از منظر استیونز تعریف می‌شود و البته با همکاری میس کنتن در برخی صحنه‌ها که شاهد چرخش‌‌‌هایی هستیم برای ایجاد تعلیق دراماتیک و رمانتیک و البته در بعضی صحنه‌های کوتاه زاویه‌دید دو کاراکتر اصلی داستان با راوی دانای کل نیز ترکیب می‌شود، اما هر اتفاقی می‌افتد، در جهت پیشبرد داستان است، شخصیت‌پردازی و مورد مداقه‌ قرار دادن روابط این دو.

اما آن‌چه در این اقتباس به‌راستی جزو نقاط درخشان محسوب می‌شود، نحوه فشرده‌سازی داستان در راستای ایجاز است. وگرنه دیالوگ‌ها همگی به جز معدودی همان است که در رمان گفته می‌شود و همین‌طور رویدادهای اتفاق‌افتاده، اما این رویدادها، یعنی وقایع اصلی رمان، به نحوی از آن برچیده شده‌اند، در برخی موارد تغییر شکل پیدا‌ کرده‌اند و سپس کنار هم قرار گرفته‌اند که به تنش و کشمکش میان دو شخصیت اصلی بیفزاید، خطوط رابطه عاطفی‌شان ترسیم شود، جوهر‌ه داستان منعکس شود و درنهایت به انتقال احساسات و عواطف به مخاطب بینجامد و درگیری‌اش با اثر. از این‌رو اقتبا‌س‌گر با منبع اصلی به نفع داستان خویش کاملاً بی‌رحمانه رفتار کرده است؛ موضعی که یک اقتباس موفق همیشه می‌باید به خود بگیرد. بدین‌ منظور صحنه‌هایی به داستان افزوده- البته صحنه‌هایی که ریشه در وقایع رمان دارد- و قابل تحسین این‌که از هیچ جرح و تعدیلی پرهیز نکرده است. کما این‌که در رمان صفحه‌های فراوان اما گیرایی به بحث درباره معنای «تشخص» می‌گذرد و این‌که پیش‌خدمت بزرگ چیست یا کیست. که این بخش‌ها در اقتباس کنار گذاشته شده و صرفاً برخی با جابه‌جایی‌‌های مناسب به انشعاب‌هایی فرعی اما کارا پیرامون پیرنگ کانونی فیلم و فراز و نشیب روابط دو کاراکتر اصلی مبدل شده‌اند. برای نمونه صحنه‌ای که پدر استیونز حین صرف شام، ماجرای آن پیش‌خدمت صاحبِ «تشخص» در هندوستان را تعریف می‌کند که وقتی با ببری زیر میز غذاخوری منزل مواجه می‌شود، بدون آن‌که اسباب نگرانی ارباب فراهم شود، قضیه را فیصله می‌دهد. یا در رمان بخشی وجود دارد که خاله میس کنتن فوت شده است. استیونز که هیچ‌گاه احساسات خود را به زبان نمی‌آورد، درمی‌یابد در این موقعیت خاص حتی یک تسلیت خشک و خالی هم به میس نگفته است. مدام با خودش کلنجار می‌رود و عاقبت تصمیم می‌گیرد این کار را انجام دهد، اما درست در لحظه‌ای که با میس کنتن مواجه می‌شود، به جای تسلیت و ابراز هم‌دلی یک‌باره‌ به مسائل منزل می‌پردازد و شروع به ایرادگیری در نحوه‌ اداره امور می‌کند، که موقعیت بس بامزه‌ای است. صحنه‌‌ای که شاید وجودش در فیلم به‌شدت تأثیرگذار می‌بود، اما اقتباس‌گر خیلی ساده وقتی دریافته می‌تواند این صحنه را به نحو دیگری به کار ببرد، یعنی وقتی که میس کنتن خبر ازدواجش را به استیونز می‌دهد، کوتاهی نکرده است. حال اگر بامزه هم نشد، چه باک، چون به شکل دیگری موجب واکنش مخاطب می‌شود، شاید هم بیشتر. به دیگر سخن، به جای خنده گرفتن، حرص مخاطب را درمی‌آورد، که البته این حرص برگرفته از حرصی است که استیونز در رمان به خواننده‌اش به اشکال مختلف می‌دهد. اما در این اقتباس، در حالت کلی هم آن رگه‌های طنزی دیده نمی‌شود که در رمان است و قضیه بیشتر به صورت جدی برگزار می‌شود. ولی آن‌چه بیشتر به دیده می‌آید، تبحر و نحوه شایسته این اقتباس است.

اما از دیگر تغییرهای شایان ذکری که در اقتباس روی داده، این‌که در رمان، کسی که صاحب جدید سرای دارلینگتن می‌شود، تاجری آمریکایی است، اما در فیلم این صاحب جدید همان آقای لوییس، نماینده پارلمان ایالات متحده، است که در جریان کنفرانس‌هایی که در سرا برگزار می‌شد، نسبت به موضع‌گیری در مقابل نازی‌های آلمان‌‌ هشدار می‌دهد و هم‌چنین تمامی نمایندگان اروپا را افرادی آماتور در امر سیاست می‌خواند، که این تغییر در حالت کلی تفسیر تأثیرگذارتری به دست می‌دهد. همین‌طور وقتی پدر استیونز برای او شرح رابطه ناموفق با همسرش یعنی مادر استیونز را می‌دهد که این بخش در رمان نیست و به نوعی «پیش‌داستان» زندگی استیونز محسوب شده که در فیلم گنجانده شده در جهت به تعادل رساندن دلیل رفتارهای او در این فرصت محدود و درک بیشتر او از سوی مخاطب. گویی استیونز «خاطره تلخی» از روابط عاطفی در ناخودآگاه خود داشته باشد که می‌تواند توضیح‌دهنده عدم ارتباط موفق با میس کنتن، گریز از او و ناتوانی در ابراز احساساتش باشد.

بعید می‌دانم رمان بازمانده روز بعد از مطالعه به دست فراموشی سپرده شود. این رمان از آن سنخ آثاری است که برای همیشه در خاطر خواننده باقی می‌ماند. به‌ویژه کاراکترهای اصلی‌اش که در مرکز آن استیونز، هیچ‌گاه از ذهن محو نمی‌شود. چنین آثاری وقتی مورد اقتباس سینمایی قرار می‌گیرند، بسیار کنجکاوی‌برانگیزند. تماشاگری که رمان را خوانده باشد، هنگامی که سراغ فیلم می‌آید، ذهنش مدام به دنبال کاراکترهای محبوبش می‌گردد و آن‌ها را با نمونه ادبی‌شان قیاس می‌کند. گرچه اقتباس‌گر از این لحاظ هم هیچ دِینی به عهده‌اش نیست و برای بهبود داستانش می‌تواند هر بلایی به سر شخصیت‌های داستان اولیه بیاورد. گرچه در مورد داستان‌هایی که شخصیت‌هایشان طرفداران دوآتشه دارند، این کار می‌باید با نهایت احتیاط، ظرافت و مهارت اتفاق بیفتد. ولی در حالت کلی از نکاتی که موجب می‌شود شخصیت‌های داستانِ اقتباس‌شده مانند منبع اولیه‌شان تأثیرگذار باشند و تماشای آن‌ها برای مخاطبش خوشایند باشد، نحوه اجرای آن نقش از سوی بازیگران است. در مورد فیلم بازمانده روز، به‌راستی بازی خانم اما تامپسون حیرت‌انگیز است. ترکیب آن حالت بی‌گناهی و بی‌پناهی در عین حال جنگندگی‌اش که در رمان نیز چنین است، یا وقتی گذر فاصله‌‌های زمانی 20 ساله را بازی می‌کند، تو گویی اختلاف این فاصله زمانی و تأثیرش بر رفتار فیزیکی فرد را سانت به سانت اندازه گرفته باشد، در نوع خودش یک کلاس بازیگری محسوب می‌شود. اما اگر اجازه داشته باشم درباره نقش‌آفرینی آقای آنتونی هاپکینز اظهار نظر کنم، هر چند این نقش را نیز فراموش‌ناشدنی اجرا می‌کنند، اما به گمانم برای این نقش چهره و رفتارشان بیش از اندازه باهوش، نافذ و خطرناک به نظر می‌ر‌سد. کما این‌که در رمان، ما بخشی داریم که پیش‌خدمت برای خشنودی ارباب حتی مانند میمون در معرض نمایش قرار می‌گیرد (ص 56)، که البته این صحنه در فیلم به همان سؤال و جوابی خلاصه می‌شود که از استیونز درباره امور بین‌الملل پرسیده می‌شود و او از پاسخ درمی‌ماند و این قضیه در رمان هم هست. اما واقعیتش را بخواهید، آن‌چنان نقش هانیبال لکتر از سوی آقای هاپکینز، در ذهنم نقش بسته که هر لحظه احساس می‌کردم که در صحنه بعدی ممکن است آن مهمان ناپدید و در جایی به پا آویزان شود، یا مغزش جلوی چشمانش در حال خورده شدن باشد. گرچه اقتباس‌گر هم با ظرافت در شخصیت‌پردازی استیونز دست برده و بی‌آن‌که به جوهره کاراکتر صدمه‌ای وارد شود، از آن حالت کاریکاتورگونه‌ خارجش کرده است.

رمان بازمانده روز جزو نقاط درخشان کارنامه آقای ایشی‌گورو است و شاید تاکنون درخشان‌ترین آن‌ها؛ داستانی که ارزش خوانده شدن دارد. به همین منوال اثری که از آن اقتباس شده است، درحالی‌که به منبع اولیه وفادار بوده، اما داستانی جذاب، زنده و مستقل به دست می‌دهد. هر دوی این آثار درواقع یک داستان هستند، اما یکی در مدیوم ادبیات به آن‌چه می‌خواسته دست پیدا می‌کند و دیگری در مدیوم سینما به شیوه خود می‌‌درخشد.

مرجع مقاله