ریچارد شخصیتی پیچیده و تأثیرگذار

گفت‌و‌گو با زک بیلین، فیلمنامه‌نویس «شاه ریچارد»

  • نویسنده : پل کلین
  • مترجم : سودابه نیکدان
  • تعداد بازدید: 63

به نظر می‌رسد فصل جوایز امسال یک رقابت غیرقابل پیش‌بینی باشد، چراکه هنوز هیچ نام برتر و مشخصی در بیشتر رشته‌های اصلی به چشم نمی‌خورد. اما برای ویل اسمیت، با درام زندگی‌نامه‌ای جدیدش به نام شاه ریچارد می‌توانیم منتظر موفقیتی در خور تحسین باشیم. داستان درباره این است که چگونه ریچارد ویلیامز (با بازی ویل اسمیت)، دو دختر جوان خود، ونوس و سرنا ویلیامز، را به بهترین تنیسورهای تمام دوران تبدیل کرد. زک بیلین نویسنده فیلمنامه شاه ریچارد است. بیلین اعتراف می‌کند که اطلاعات فراوانی درباره خواهران ویلیامز و آگاهی کمی نسبت به پدرشان ریچارد داشت. تیم وایت، تهیه‌کننده، تمایل داشت داستان خواهران ویلیامز از دریچه نگاه ریچارد روایت شود. زیلین می‌گوید: «کلیت کارنامه سرنا و ونوس ویلیامز به نظرم مناسب فیلمنامه نبود. دیدن به قدرت رسیدن آن‌ها در تنیس به لحاظ دراماتیک قدرتی نداشت.» زیلین با تکیه به تجربه زیست خانواده ویلیامز و برنامه‌هایی که ریچارد برای دخترانش ریخته بود، به داستان بهتری رسید. ناملایمات و نامحتمل بودن کار خواهران ویلیامز ریسک دراماتیک و سختی بیشتری داشت. سپس ریچارد به نیروی محرکه داستان این خانواده تبدیل شد و منطقی بود که او قهرمان داستان باشد. در ادامه مصاحبه زک بیلین فیلمنامه‌نویس را می‌خوانید که درباره فیلم و چگونگی به تصویر کشیدن زندگی این دو اسطوره بر پرده نقره‌ای صحبت می‌کند.

 

شاه ریچارد اولین کار شما به عنوان فیلمنامه‌نویس است و در حال حاضر در فهرست جوایز مهم از آن صحبت می‌شود. حتماً به عنوان فیلمنامه اول احساس خوبی دارد. آیا از نقدها شگفت‌زده شده‌اید؟

من از نقدهای فیلم تعجب نمی‌کنم. ما نسبتاً مطمئن بودیم که ری [کارگردان رینالدو مارکوس گرین] فیلم فوق‌العاده‌ای ساخته است. مطمئناً تحسین‌های فیلمنامه بسیار غافل‌گیرکننده است، اما من سعی می‌کنم در حال حاضر آن‌ها را خیلی جدی نگیرم.

قبل از شاه ریچارد فیلمنامه‌های زیادی نوشته بودم که به این شکل مورد توجه قرار نگرفت، یا به نمایش عمومی نرسید. بنابراین، برای رسیدن به چنین توجهی، خیلی پیش از این‌که بخواهم بنویسم، می‌دانستم که شاه ریچارد واقعاً خاص است، و زمانی که درباره داستان تحقیق می‌کردم، می‌دانستم فیلمنامه داستان قدرتمندی دارد و مخاطب با آن ارتباط برقرار می‌کند. می‌دانستم که این فیلم منحصربه‌فرد است، تمام اتفاقات پیرامون آن، از همراه شدن ویل [اسمیت، ستاره فیلم و تهیه‌کننده]، حضور ری گرین برای کارگردانی، تا اولین بار نشستن پشت میز برای خواندن فیلمنامه، همه لحظات لذت‌بخشی بودند.

 

ریچارد ویلیامز شخصیتی است که بسیاری از مردم ممکن است او را بشناسند، اما لزوماً چیزی از عمق شخصیت او نمی‌دانند. شما به عنوان یک نویسنده چگونه فیلمنامه‌ای درباره شخصی نوشتید که در سایه یک رویداد مهم قرار گرفته است؟

ریچارد یک کاراکتر به تمام معنا تأثیرگذار، پیچیده، کاریزماتیک و خیره‌کننده است. از زمانی که یک طرفدار تنیس بودم و با تماشای بازی ونوس و سرنا بزرگ شدم، ریچارد را در حاشیه می‌شناختم. او را در جایگاه‌ها می‌دیدم که اغلب تابلوهایی را در دست می‌گیرد که روی آن نوشته شده: «بهت گفته بودم.» بنابراین، من داستان ریچارد را دقیقاً همان‌طور که افراد دیگر از برنامه‌های اسپرتس سنتر یا اسپرتس ایلاستریتد معرفی می‌کردند، می‌شناختم. تصور من این بود که یک شخصیت جنجالی است، یا حداقل همان دیدگاهی را داشتم که هر کسی معمولاً نسبت به یک پدر معمولی با فرزند ورزشکار دارد؛ یک مربی سرسخت، پرحاشیه و سخت‌گیر.

چیزی که وقتی شروع به تحقیق کردم، از فهمیدن آن متعجب شدم، این بود که ریچارد یک چهره عمومی داشت که از بسیاری جهات حساب‌شده بود. اما زمانی که در خلوت یا در زمین با خانواده‌اش بود، واقعاً مهربان، دل‌گرم‌کننده و دوست‌داشتنی جلوه می‌کرد. نقطه مقابل چیزی بود که از آن مربی سخت‌گیر انتظار داشتم. فکر می‌کردم دیدن فردی با انبوهی از ویژگی‌های شخصیتی یا به‌شدت متغیر برای مخاطبان واقعاً تحسین‌برانگیز باشد.

 

در پایان تیتراژ فیلم می‌بینیم که خواهران ویلیامز به عنوان تهیه‌کننده اجرایی نقش داشته‌اند، این یک نقش عملی است؟ آیا آن‌ها بر فیلمنامه نظارت می‌کنند و بله و نه می‌گویند، یا کم‌وبیش تنها رضایت می‌دهند که فیلم ساخته شود؟

بیشتر دومی. من برای دو تهیه‌کننده، یعنی تیم و ترور وایت، فیلمنامه را نوشتم و ما حق هیچ تماسی با خانواده نداشتیم. بنابراین، فیلمنامه‌ای که ویل خواند، به طور مستقل و بدون دخالت خانواده ویلیامز نوشته شده بود. اما همه ما به دو دلیل می‌دانستیم که خواستار همکاری با خانواده هستیم.

اول این‌که جنبه‌هایی از تحقیق وجود داشت که هرگز نمی‌توانستم آن‌ها را فقط با خواندن کتاب و تماشای ویدیوهای آن‌ها به‌درستی انجام دهم. من با افرادی که زندگی این دو خواهر را تحت تأثیر قرار داده بودند، مصاحبه‌های زیادی انجام دادم، بنابراین با اطرافیانشان صحبت کرده بودم، نه با خود خانواده. می‌دانستیم که می‌خواهیم این فیلم یک درام خانوادگی واقعی و صمیمی باشد.

می‌خواستیم بفهمیم زندگی ونوس و سرنا، نه‌فقط در زمین، بلکه هر روز صبح سوار بر ون با پنج خواهر دیگر چگونه بود. آیا بچه‌ها خسته و بداخلاق بودند، یا مردم آن‌ها را مسخره می‌کردند؟ چه حسی داشتند؟ می‌خواستم فرصتی برای یک نشست و مصاحبه داشته باشم.

بنابراین اصلاحاتی روی فیلمنامه انجام دادم. زمانی که آن را در مقابل خانواده قرار دادیم، احساس کردم خیلی چیزها به داستان اضافه شده است. این‌طور نبود که بنشینیم و آن‌ها بگویند: «لطفاً این را در فیلمنامه قرار ندهید.» این ما بودیم که داستان‌های بیشتری را درخواست می‌کردیم تا بتوانیم آن‌ها را در فیلمنامه جای دهیم و همه چیز را دقیق ببینیم.

 بعد با ایشا پرایس مصاحبه کردیم، که یکی از خواهران ونوس و سرنا است، و یک وکیل هم است و هم‌چنین با آن‌ها وقت بیشتری می‌گذراند. او هر روز سر صحنه حاضر می‌شد. ایشا مانند مشاور واقعی ما بود، همه چیز از نشان دادن به دمی [سینگلتون، بازیگر نقش سرنا] و سانیه [سیدنی، بازیگر نقش ونوس] که چگونه راکت را در دست بگیرند، تا همکاری با طراح تولید برای نشان دادن جای درست تخت‌ها و وسایل اتاق با همراهی او بود. ونوس و سرنا فقط درباره فیلمنامه با ما صحبت می‌کردند.

نتیجه مکالمات ما با سرنا و ونوس، صحنه‌ای بود که ریچارد به بچه‌ها کارتون سیندرلا را نشان می‌داد. یعنی زمانی که ریچارد پس از برنده شدن ونوس در یک تورنمنت از رفتار او ناامید می‌شود، هر دو خواهر را به تماشای سیندرلا می‌نشاند و سپس از آن‌ها می‌خواهد که آن‌چه را که از تماشای یک انیمیشن کودکانه یاد گرفته‌اند، توضیح دهند.

آن نوع تربیت غیرمتعارف فرزندان چیزی بود که ونوس به طور خاص به ما گفت و به نوعی صحنه شگفت‌انگیزی بود. تمام این نکات برای نوشتن فیلمنامه برایم بسیار مفید بود.

 

این صحنه‌ای است که در سالنی که در آن حضور داشتم، مردم به‌شدت به آن خندیدند. به نظر خیلی خنده‌دار می‌رسید.

من آن را با تماشاگران دیدم و تماشای واکنش آن‌ها به این صحنه خیلی جالب بود.

 

داستان در مورد دو خواهر ویلیامز و چگونگی تبدیل شدن آن‌ها به دو تن از بزرگ‌ترین ورزشکاران معاصر است. چگونه بین این حقیقت که مردم می‌دانند حق با ریچارد است که می‌گفت «آن‌ها به موفقیت دست خواهند یافت» تعادل برقرار کردید؟

مشکل بود، اما می‌دانستم که می‌خواهیم به سمت یک نتیجه غیرمنتظره پیش برویم. در مورد نخستین مسابقه حرفه‌ای ونوس خواندم، و به نوعی به این نتیجه رسیدم که می‌خواهم فیلم در این‌جا به پایان برسد. هیچ‌یک از فیلم‌سازان دوست نداشتند ونوس و سرنا را در ویمبلدون ببینند. برای من هم شبیه یک فیلم نبود. می‌خواستم روی لحظه‌ای از زندگی آن‌ها تمرکز کنم که این رویای غیرمحتمل یا قرار بود خراب شود و بسوزد، یا این دو نفر آن را محقق می‌کردند. بنابراین سعی کردیم به قصه‌پردازی متوسل شویم.

آن تورنمنت ریسک بزرگی برای خانواده داشت، چون ریچارد آن‌ها را از تنیس نوجوانان کنار گذاشته بود، و در تمام آن سال‌ها یک مسابقه هم بازی نکرده بودند. تمام اهداف و آرزوهای مالی آن‌ها به نحوه عملکرد ونوس گره خورده بود که سرانجام از سایه بازی نکردن بیرون آمد و در کانون توجه آن مسابقه قرار گرفت.

چیزی که من احساس کردم، این بود: بله، مردم می‌دانند که خواهران ویلیامز به تنیس‌بازان و کارآفرینان بسیار موفقی تبدیل می‌شوند و بسیاری چیزهای دیگر، اما خوش‌بختانه مردم دقیقاً از جزئیات چگونگی طی شدن این روند اطلاعی نداشتند. آن‌ها نمی‌دانند نتیجه آن تورنمنت چه بود، بنابراین ما به روشی تعلیق‌آمیز و در عین حال صادقانه به آن می‌رسیم.

 

لحظه‌ای در فیلم وجود دارد که در آن خانواده ویلیامز شاهد ضرب و شتم رادنی کینگ در تلویزیون هستند، که نشان می‌دهد ورود دو دختر سیاه‌پوست از یک منطقه فقیر به یک ورزش مختص سفیدپوست‌ها چقدر سخت خواهد بود. آیا برای تولید مهم بود که داستانی از موفقیت سیاهان، علی‌رغم رنج آن‌ها تعریف شود؟

فکر می‌کنم همین‌طور باشد. همه عوامل فیلم درک کردند که داستان واقعاً خاص در مورد یک خانواده سیاه‌پوست است که به چیزی باورنکردنی دست پیدا می‌کنند. دوباره، وقتی با ونوس و سرنا درباره زندگی در کامپتون و آن مناطق صحبت می‌کردیم، آن‌ها تأکید کردند که زندگی در آن محله سخت است، چیزهای زیادی وجود دارد که زندگی را سخت می‌کند. اما چیزهای زیادی نیز وجود داشت که به زندگی آن‌ها در خانه پویایی می‌بخشید.

مهم این بود که نشان دهیم سختی‌هایی در راه موفقیت‌های زندگی آن‌ها وجود دارد که باید بر آن‌ها غلبه کنند، اما این بدان معنا نیست که هر روز مورد ظلم واقع می‌شوند. یک مکان بزرگ روشن و دوست‌داشتنی بود که خانواده ساخته بودند. برای گروه مهم بود که این نکته را نشان دهد.

 

درنهایت، با نگاهی به صفحه IMDb شما، گفته می‌شود که پروژه بعدی‌تان «کرید 3» (Creed III) خواهد بود که با توجه به این‌که این فیلم پایانی به سبک راکی دارد، عجیب است. آیا چیزی هست که بتوانید در مورد سومین فیلم کرید به ما بگویید؟

خب، اول از این‌که قرار است بخشی از این کار باشم، بسیار هیجان‌زده هستم. مایکل [بی. جردن] کارگردانی آن را بر عهده دارد و فکر می‌کنم او یک داستان بسیار شخصی را برای فیلم آورده است. نمی‌توانم چیز زیادی در مورد آن بگویم، زیرا آن‌ها در شرف فیلم‌برداری هستند، غیر از این‌که داستان واقعاً قدرتمندی است. یک فیلم مستقل است، جدا از داستان‌های پیشین کرید است. صحنه‌های عظیم بوکس دارد که واقعاً هیجان‌انگیز خواهد بود، اما سفری که آدونیس می‌پیماید، بسیار مفصل است و می‌تواند به‌تنهایی به عنوان یک فیلم عالی و مستقل قد علم کند.

 

منبع:  filmhounds

 

مرجع مقاله