بی‌همه‌چیز

  • نویسنده : امید پورمحسن
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 46

فیلمنامه‌نویسان‌: محسن قرایی، محمد داوودی

کارگردان‌: محسن قرایی

مدیر فیلم‌برداری: مرتضی هدایی

تدوین:  عماد خدابخش

طراح صحنه: امیرحسین قدسی

طراح لباس: مارال جیرانی

موسیقی: حامد ثابت

عکاس: نوشین جعفری

تهیه‌کننده: جواد نوروزبیگی

بازیگران: پرویز پرستویی (امیر عطار)، هدیه تهرانی (لیلی نظریان)، هادی حجازی‌فر (آقای جوالدوز/ دهدار)، باران کوثری (نوری)، مهتاب نصیرپور (نسرین)، پدرام شریفی (آقای سلطانی/ معلم)، بابک کریمی (دکتر ادهمی)، فرید سجادی‌حسینی (استوار دشتکی)، عیسی یوسفی‌پور (نقاش)، مهدی صباغی (اسد/ راننده)، زهیر یاری (قاسم)، لاله مرزبان (آسیه عطار)، خسرو پسیانی (فرخ)

سال ساخت: 1399

سال پخش: 1400

 

خلاصه داستان: در روستایی پیش از انقلاب، امیرخان (پرویز پرستویی) مسئول خانه انصاف و دارای اعتبار فراوانی است، او نوری (باران کوثری) را راضی می‌کند تا گاو شیردهش را به صورت صوری و نمایشی در اختیار هیئت استقبال از لیلی نظریان (هدیه تهرانی) قرار دهد. دهدار (هادی حجازی‌فر) مقدمات حضور لیلی را برای ملاقات و کمک، با ارسال نامه‌ای با امضای امیرخان و بدون اطلاع او جلب کرده است و با دکتر ادهمی (بابک کریمی) قرار می‌گذارد ماشینش را در اختیار امیرخان قرار دهد تا مشکلات گذشته‌اش با لیلی را حل کند.

پس از پی‌گیری درخواست‌های مردم و قول‌ دادن برای مرتفع ‌کردن آن‌ها، به هر خانواده نیز وعده می‌دهد مبلغ قابل ‌توجهی پول پرداخت خواهد کرد، مشروط بر این‌که یک نفر را بکشند. از گفته‌های دهدار این‌طور برمی‌آید که فرد مذکور امیرخان است که سال‌ها پیش مسبب خروج لیلی از روستا و آوارگی او شده بود.

به دنبال جنجال نوری، برای قربانی شدن گاوش، تمام تقصیرها به گردن امیرخان می‌افتد که نزد او وساطت کرده بود. وعده‌های لیلی، دیگران را نیز به تکاپو می‌اندازد تا به دنبال توجیه تغییر رفتارشان بیفتند و بهانه‌ای برای اعتراض به امیرخان به دست بیاورند، برخی از آنان نیز به گرفتن نسیه از فروشگاه امیرخان روی می‌آورند. این اتفاقات امیرخان را بر آن می‌دارد تا در دیدار با دهدار خود را به عنوان متهم به «خانه انصاف» روستا معرفی کند تا در مورد او تصمیم‌گیری شود، اما پس از رد درخواستش، به سراغ لیلی می‌رود تا مستقیماً با او صحبت کند. امیرخان در توجیه اقدام ناشایست سال‌های گذشته‌اش می‌گوید بنا به ‌دلایلی مجبور شده است دختر کدخدا را برای ازدواج انتخاب کند، اما لیلی با رد حرف‌های او جواب می‌دهد مردم به واسطه انفعال تو من را بیرون کردند و به پای کاری که انجام دادی، نایستادی.

در مسیر بازگشت به خانه، امیرخان از سوی فرد ناشناسی مورد اصابت پاره‌سنگی قرار می‌گیرد و سرش می‌شکند. این‌جاست که از همسر و دخترش می‌خواهد همان شب شهر را با قطار ترک کنند. دکتر نیز هنگام مداوای او از این موضوع مطلع می‌شود. دو مراقب همیشگی او که از سوی استوار دشتکی انتخاب شده‌اند، نمی‌گذارند امیر و خانواده‌اش سوار قطار شوند. لیلی هم بی‌کار نمی‌نشیند و با پرداخت نقدی بدهی‌های مردم و خرید تمام اقلام درون مغازه امیرخان، مجوز غارت مغازه را صادر می‌کند. وقتی معلم روستا در مقابل این حجم از دنائت قصد دارد ایستادگی کند، به تحریک استوار و دکتر، از سوی مردم طرد می‌شود و لیلی نیز به همین بهانه برای خواسته‌اش ضرب‌الاجل یک روزه تعیین می‌کند.

امیرخان که گرفتار اوضاع نابه‌سامانی شده است، به اسد راننده‌ای که برای مغازه‌اش جنس می‌آورد، وعده ازدواج با دخترش را می‌دهد تا با ماشینش او را فراری دهد، اما اسد به جای فراری دادن او، در عین ناباوری او را به مدرسه می‌برد و در یک نمایش دیگر با حضور لیلی بیش از پیش نزد همه تحقیر می‌شود و دشتکی نیز او را به زندان پاسگاه می‌برد.

درنهایت بزرگان روستا تصمیم می‌گیرند تمام اهالی را جمع کنند و از آن‌ها امضا بگیرند که هیچ اعتراضی در خصوص اعدام امیرخان ندارند و همگی موافق‌اند. با مشاهده این صحنه، لیلی موافق رها شدن امیرخان می‌شود و شرمندگی را برای دهدار و مردم می‌گذارد، اما امیرخان که آبرویی برایش نمانده است، خودش را حلق‌آویز می‌کند.

مرجع مقاله