اقتباس به مثابه نبرد

مطالعه تطبیقی رمان و فیلمنامه «تل‌ماسه»

  • نویسنده : پیام رنجبران
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 138

1

«آقای هربرت عزیز، این کار من احتمالاً بزرگ‌ترین اشتباه قرن خواهد بود، ولی...» وقتی بیستمین ناشری که از انتشار رمان تل‌ماسه سر باز زد و در پاسخ به فرانک هربرت نویسنده آن چنین نوشت، حدسش درست از آب درآمد، او اشتباه بزرگی مرتکب شده بود. چون این رمان که پژوهش و نگارش آن شش سال به طول انجامیده بود، وقتی از سوی یک ناشر خرده‌پا به چاپ رسید که کتابچه‌های تعمیرات خودرو منتشر می‌کرد، خیلی زود نظر موافق کارشناسان و منتقدان را به خود جلب کرد! کمی زمان برد، اما چندی بعد این رمان طرفداران فراوانی پیدا کرد، شهرتی افسانه‌ای به هم زد، به پرفروش‌ترین رمان علمی- تخیلی تمام اعصار مبدل شد و حتی کار به جایی رسید که شدت علاقه و تعصب طرفداران دوآتشه‌‌اش منجر به این گمان شد که هربرت در پی تشکیل یک فرقه و مکتب فکری است که این‌بار با مداخله و مخالفت او که همیشه از حواشی دوری می‌کرد، قضیه پایان یافت. هربرت آثار دیگری هم نوشته است، اما تل‌ماسه هیچ‌گاه در طول عمرش رهایش نکرد و با ادامه‌های آن که مجموعه‌ای شش جلدی‌ است، رنگ‌وبوی دیگری به آثار علمی- تخیلی بخشید. قضیه‌ای که با داستان‌های ژول ورن و اچ.جی.ولز آغاز شده بود، پیش‌تر به فرانکشتاین مری شلی و حتی قبل‌تر ریشه‌هایش از منظری به بهشت گم‌شده جان میلتون برمی‌گشت، در سال 1965 با انتشار تل‌ماسه شکل دیگری به ‌خود گرفت. داستان‌های علمی- تخیلی اینک روی پای خود ایستاده بودند و در مقابل نگاه آنانی که این ژانر را جدی نمی‌گرفتند، در ادبیات جهان حرفی برای گفتن داشتند. پُل آتریدیز آن قهرمان نام‌دار ملقب به «پُل مؤدِب»، «اُصل»، «کویساتز هدراخ» کسی که می‌تواند در یک زمان در چند مکان حاضر باشد، «لسان‌الغیب» صدای ناطق از جهان خارج، گام به عرصه ادبیات نهاده بود. دوک لیتو پدر او و حاکم کالادان سیاره زادگاهش، لیدی جسیکا مادرش با تعلیمات مکتب و تشکیلات چندهزارساله بنه‌جسریت، با ذکری که در لحظه‌های بحرانی مدام زیر لب زمزمه می‌کند: «نباید بترسم؛ ترس قاتل ذهن است، ترس مرگ خردی است که به ویرانی تام و تمام می‌انجامد...»، دکتر یوئی که هیچ‌کس گمان نمی‌کرد خائن باشد، حتی طفیر حوات رایمند دوک، دانکن آیداهو شمشیرزن تمام‌عیار، گرنی هالک خنیاگری که با ظرافت دل‌انگیزی بالسیت می‌نوازد و اشعار جان‌سوزی می‌خواند، اما در میدان نبرد آن‌چنان می‌جنگد که در تمام کهکشان‌ها انگشت‌شمارند آنانی که نامش را نشنیده باشند، امپراتور شدام چهارم، شاهدخت آیرولان دخترش که بر هر فصل نوشته‌های پرمغزش درباره پل مؤدب و اخبار و روایاتی که به کوشش او گردآوری شده، ظاهری واقع‌‌‌‌گرا و تاریخ‌نگارانه به داستان می‌بخشد، بارون ولادیمیر هارکونن بدجنس و بدطینت رئیس خاندان هارکونن‌ها، فیض‌روثا و ربان جانشین و برادرزاده‌هایش که مانند خودش خبیث‌اند، ساردوکارها لشکریان سرسپرده امپراتوری که شرایط زادبومشان به گونه‌ای است که موجب تلف شدن شش نفر از هر 13 نفر آن‌ها پیش از رسیدن به سن 11 ‌سالگی می‌شود، اما باقی‌مانده به جنگ‌جویانی بی‌رحم و فرابشری مبدل می‌شوند‌ و سرشاخ شدن با آن‌ها کار هرکسی نیست، فورمن‌ها (حره‌مردان) سلحشور با آیین و قواعد خودشان که برآمده از شرایط دشوار زیست‌محیطی سیاره برهوت آراکیس است و به آب سوگند می‌خورند، دکتر کاینز بوم‌شناس سیاره‌ای و دخترش چانی و ده‌ها شخصیت ریز و درشت دیگر، و آراکیس سیاره گنج که به‌ خاطر اسپایس (ادویه حیات‌بخش که تمام ساکنان سیارات و اتحادیه فضایی برای برانگیختن قوه شهود و پیش‌گویی لازم در جهت هدایت سفینه‌هاشان در فضای بی‌کران بدان نیازمندند) در مرکز توجه است، اما تا چشم کار می‌کند، بیابان است و بیابان و توفان‌های صحرایی و کرم‌ماسه‌های غول‌پیکر و شنزار و تل‌ماسه. باری، تل‌ماسه رمانی که حین خواندن آن دانه‌های ریز شن زیر دندان می‌آید و بعد از اتمام آن قدر و منزلت یک لیوان آب دانسته می‌شود، رمانی که نویسنده‌اش رابرت هربرت طوری خود را وقف آن کرده است که این اثر ماندگار بماند و البته چنین هم شده؛ تل‌ماسه رمانی است برای تمام دوران.

اما وقتی مجدد رمان تل‌ماسه را در ذهن مرور می‌کنم، از خودم می‌پرسم آیا شخصیت‌پردازی‌های داستان همان است که باید باشد؟ آیا نیاز نبود شخصیت‌های پیچیده‌تری آفریده می‌شد؟ برای مثال، کاراکتر پل آتریدیز قهرمان داستان چطور؟ حتی با توجه به این‌که اساساً در داستان‌های علمی-تخیلی کمتر به شخصیت‌پردازی تمرکز می‌شود. ولی وقتی این کاراکترها را در پیکره‌ کلی داستان می‌نگریم، به پاسخ دیگری می‌رسیم؛ تل‌ماسه رمانی است که در آن همه چیز به‌اندازه است، تمام شخصیت‌های آن در راستای هدف داستان طراحی شده‌اند و واژه‌ کلیدی برای توصیف ساختار آن «انسجام» است. برشت در خصوص بازیگری گفته‌ای دارد که جان تروبی درباره شخصیت‌پردازی بدان صحه می‌گذارد و این‌جا به کارمان می‌آید: «هر بازیگر باید در خدمت کنش نمایش باشد... وقتی بازیگر خودش را در ارتباط با کل نمایش ببیند، مشاهده خواهد کرد که شخصیت‌پردازی زیاد نه‌تنها در تضاد با نیازهای نمایش است، بلکه می‌تواند... درواقع به ضرر او تمام شود و از جذابیت حضورش بکاهد.» (آناتومی داستان، ص 55، محمد گذرآبادی)

واقع این‌که داستان تل‌ماسه برای بیان حرفش و آن‌چه در سر دارد، با دقت شگفت‌انگیزی روی لبه تیغ راه می‌رود، اندکی افراط به گنگ شدن داستان و دافعه می‌انجامد و کم‌کاری موجب پیش‌پاافتادگی و ابتذال روایت می‌شود و درنهایت آن‌چه هربرت به دست می‌دهد، داستانی چندلایه است که مضامین مختلفی را نشانه می‌رود و می‌تواند مورد خوانش‌های متعددی قرار بگیرد. پس با داستانی مواجهیم که در کمال سادگی حاوی پیچیدگی‌های مختص به خود‌ است، از این لحاظ کاراکترهای داستان به‌ویژه شخصیت‌های اصلی آن هم بدون ذره‌ای زیاده‌روی و تظاهر در پرداختشان، شخصیت‌هایی چندلایه و پیچیده‌اند، اما «فقط به اندازه کافی!»

تعریف داستان علمی-تخیلی و تعیین مشخصه‌های آن و تمایزش با سایر ژانرهای ادبی اغلب محل مناقشه است، اما از نکات شایان ذکر این‌که: «اگرچه بسیاری از مردم داستان‌های علمی- تخیلی را چیزی مربوط به آینده می‌دانند، اما واقعیت امر این است که اکثر داستان‌های علمی- تخیلی بیشتر به گذشته نظر دارند، به این‌که چیزها پیش‌تر چطور بوده‌اند.» (علمی- تخیلی، آدام رابرتز، ص 62، برادران‌رزاز) و «داستان علمی- تخیلی تجسم آینده نیست، بلکه داستانی است در مورد وضعیت کنونی بشر و حتی مهم‌تر از آن، درباره گذشته‌ای که به این وضعیت انجامیده است. داستان علمی- تخیلی به نحوی غیرشهودی تاریخ‌نگارانه است. یعنی شیوه‌ای است نمادین برای ثبت تاریخ. (همان، ص 66)

این گفته در خصوص بسیاری از داستان‌های عملی- تخیلی صادق است. البته وقتی آدام رابرتز کتابش را در سال 2000 منتشر کرده است، قابلیت پیش‌بینی داستان‌های علمی- تخیلی از آینده بشر را به پرسش می‌کشاند و آن‌ را رد می‌کند. او به ژول ورن اعتراض دارد که پیش‌بینی‌اش در خصوص چگونگی سفر انسان به کره ماه نادرست بوده است! اگر فضانوردان با گلوله‌ توپ به سمت ماه شلیک می‌شدند، حتماً موجب مرگشان می‌شده است! دیدگاهی که در کل عجیب می‌نماید، چراکه چنین انتظاری هم از ژول ورن نمی‌رفته است. جان تروبی هم قائل شدن ویژگی پیش‌بینی وقایع آینده برای داستان‌های علمی‌- تخیلی را نادرست می‌داند و می‌گوید: «مغالطه این‌جاست که فکر کنیم داستان‌هایی که در آینده می‌گذرند، درباره آینده هستند، این تفکر اشتباه است. داستان را در آینده قرار می‌دهیم تا عینک دیگری در اختیار مخاطب بگذاریم، زمان حال را جدا و فشرده می‌‌کنیم تا آن را بهتر درک کنیم.» (آناتومی داستان، ص 170، گذرآبادی)

با این‌همه، با پیشرفت‌های حیرت‌انگیز علم و فناوری در همین دو دهه اخیر و رنگ واقعیت به خود گرفتن بسیاری از ایده‌ها و همانندهای آن‌ها که پیش‌تر در داستان‌های علمی- تخیلی بدان‌ پرداخته شده و می‌شود، بعید نیست تعریف‌های این ژانر نیز دست‌خوش تغییراتی شود. از این‌رو در حالت کلی می‌توان گفت داستان‌هایی علمی‌- تخیلی‌اند که با بازخوانی و بازنگری گذشته انسان با محوریت «نووم‌»ها وضعیت‌ «کنونی»اش را تحلیل و توصیف می‌کنند و به آینده نسل بشر هم می‌نگرند، گرچه این کفه ترازو در داستان‌های مختلف می‌تواند در سمت‌وسویی سنگین‌تر باشد و هم‌چنین وجه تمثیلی و استعاری بسیاری از داستان‌ها نباید نادیده گرفته شود. اما «نووم» وجه تمایز اصلی مابین داستان‌های علمی- تخیلی با سایر ژانرهاست. نووم‌ها را خوانندگان و بینندگان داستان‌ها و فیلم‌های علمی- تخیلی می‌شناسند؛ ماشین‌های زمان، سفرهای فضایی، روبات‌های پیشرفته، بیگانگان، سلاح‌های لیزری، دریچه‌ به جهان‌های موازی، الگوهای عجیب و غریب و اصلاحات و شبیه‌سازی‌های ژنتیکی و مواردی از این دست. نووم‌های داستان‌های علمی-تخیلی نباید ماوراطبیعی باشند، آن‌ها «بر مبحثی از احتمالات که معمولاً علم یا فناوری است، استوارند و تصویری که از تفاوت تبیین می‌کنند، مادی است نه تحلیلی و مفهومی». (علمی- تخیلی، ص 20) اما این بازآفرینی گذشته می‌تواند پاسخی باشد بر این‌که برای مثال چرا فرانک هربرت در رمان تل‌ماسه که در هزاران سال بعد می‌گذرد، بنا به قراردادهای وضع‌شده داستانی‌اش جنگ‌هایی ترتیب می‌دهد که بیشتر به سبک جنگ‌های قرون وسطی است و از این‌ ارجاعات و یادآوری‌ها چه مقصودی دارد و در مرتبه بعد وقتی در داستانش مسائل اقلیمی را مطرح می‌کند، چگونه به آینده انسان در کره زمین چشم دوخته و بحران‌هایی که در صورت جدی نگرفتن مسائل زیست‌محیطی ممکن است برایش پیش بیاید. با تمام این تفاسیر، چه داستان‌های علمی‌- تخیلی خاصیت پیش‌بینی از وضعیت انسان در آینده را داشته باشند یا نه، آن‌چه هنوز سبب می‌شود نوشته‌های ژول ورن جذاب و خواندنی باشند، یا رمان تل‌ماسه محبوبیتش را نزد خوانندگان حفظ کرده باشد، فقط آن است که به بحث ما مرتبط می‌شود، یعنی شیوه داستان‌گویی و استفاده بهینه از عناصر و ارکان و قواعد چندهزار ساله‌‌ آن.   

ماجرای رمان از این قرار است: 80 سال بود که خاندان هارکونن، دشمن خونی خاندان آتریدیز، سیاره آراکیس را در اختیار داشتند و به استخراج اسپایس (ملغما)، ادویه حیات‌بخش، می‌پرداختند. حال بنا به حکم امپراتور شدام چهارم، حق کنترل و استخراج اسپایس از سیاره آراکیس به خاندان آتریدیز واگذار می‌شود. بدین وسیله، امپراتور که از قدرت روزافزون این خاندان به هراس افتاده است، با ساخت و پاخت کردن با خاندان هارکونن قصد دارد آتریدیزها را از صحنه روزگار محو کند، بی‌آن‌که دیگر خاندان‌ها در جریان واقعه قرار بگیرند، وگرنه در کهکشان آشوب و بلوا به پا می‌شود. خاندان هارکونن می‌خواهد همه تقصیرها را به گردن بگیرد، به ‌شرطی که اداره آراکیس مجدد به آن‌ها واگذار شود. پُل آتریدیز فرزند دوک لیتو، بزرگِ خاندان آتریدیز، به همراه آن‌ها از سیاره زادگاهش کالادان به آراکیس می‌رود. دکتر یوئی پزشک خاندان آتریدیز بدان‌ها خیانت می‌کند. دوک لیتو کشته می‌شود و تمام ارتشش طی حملات سنگین هارکونن‌ها با همکاری ساردوکارها، سربازان سرسپرده امپراتوری، از هم می‌پاشد. حالا پل آتریدیز به همراه مادرش لیدی جسیکا به بیابان پناه می‌برند، یعنی محل اسکان و اختفای فورمن‌ها (حره‌مردان)، جنگ‌جویان دلاور صحرا. پل آتریدیز به یاری حره‌مردان که در انتظار منجی وعده داده‌شده در روایاتشان بوده‌اند و نشانه‌های آن با پل جور درمی‌آید، به رهبری او علیه هارکونن‌ها و امپراتوری به پا می‌خیزند...

گمان می‌کنم حدس زدن پایان این ماجرا کار سختی نباشد. روی‌هم‌رفته این ویژگی‌ تمام داستان‌های بزرگ است که حتی اگر پایان آن را بدانیم، حتی اگر کمابیش در جریان حال و روز کاراکترهای آن قرار گرفته باشیم، اما مجدد به سراغشان می‌رویم و با اشتیاق آن‌ها را می‌خوانیم. بینوایان، برادران کارامازوف، جنایت و مکافات، جن‌زدگان، جان شیفته، سفر به انتهای شب، کیفر آتش، هملت و... آثاری هستند که از مطالعه آن‌ها هم‌چنان شگفت‌زده می‌شویم. باری، اصلاً برای ما اهمیت ندارد پیش‌تر در جریان این داستان‌ها قرار گرفته‌ایم، ما می‌خواهیم بدانیم «چگونه» آن اتفاقات روی داده است. ما این جمله رمان به گوشمان رسیده: «کارامازوف‌ها رذل‌اند، اما همگی فیلسوف.» ولی می‌خواهیم بدانیم چطور چنین چیزی شکل گرفته است؟ این خاصیت تمام داستان‌های بزرگ است، به‌ویژه اگر پای یک قهرمان هم در میان باشد.

«هم جنگاور بود و هم عارف‌مسلک، هم فرشته‌خو و هم دیو‌سیرت، هم معصوم و هم مکار، هم جوانمرد و هم سنگ‌دل، از خدایان فروتر بود و از انسان‌ها فراتر، انگیزه‌‌های (پل) مؤدِب را با پیمانه‌های معمولی نمی‌توان سنجید.» (تل‌ماسه، ص 744، مهیار فروتن‌فر) این‌ مشخصات پُل قهرمان داستان تل‌ماسه است؛ مجموعه‌ای از خصایص غالباً متضاد که از او شخصیتی چندبُعدی می‌سازد، و قهرمانی که علیه ظلم و بیداد برمی‌خیزد و کدام خواننده‌ای است که پیروزی‌ و سربلندی‌اش را نخواهد؟ پیش‌تر هم درباره‌اش خوانده‌ایم. «پل... به مهمانانی که دسته‌دسته در اطراف ایستاده بودند، نگریست... با دیدن آن چهره‌های گرم صحبت به یک‌باره از آنان متنفر شد؛ از آن نقاب‌های بی‌ارزش که بنا بود افکار متعفن صاحبانشان را زیر خود پنهان کنند... از آن هیاهوی بی‌معنی که خاموشی گوش‌خراش درون هر سینه را در خود خفه می‌کرد.» (ص 217) این‌ها ویژگی‌هایی است که موجب می‌شود قهرمان این داستان نزد خواننده‌اش گرامی باشد و با او هم‌دلی کند. قهرمان‌ها درواقع انرژی‌ فشرده‌شده‌ای هستند که طی داستان آزاد می‌شوند و خوانندگان این رهایی را دوست می‌دارند. اما هیچ قهرمانی به‌درستی شکل نمی‌گیرد، مگر در شبکه شخصیت‌های داستان درست جا گرفته باشد. این جای‌گیری هدفمند از تبادل و تعامل و تقابل و قیاس با سایر شخصیت‌های داستان به دست می‌آید. چنان‌چه آن شخصیت‌ها به سلامت و تناسب پرداخت نشده باشند، عملاً قهرمانی هم در کار نخواهد بود. اگر شخصیت‌های منفی و در کل نیروهایی که علیه قهرمان‌ داستان‌اند، پرقدرت نباشند، کشمکشی جانانه نخواهیم داشت، و در پی‌اش توان بالقوه قهرمان به منصه ظهور نمی‌رسد. تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف و آرزویش کارایی لازم و معنایی نخواهد داشت.

روایت تل‌ماسه از الگوی کلاسیک یا شاه‌پیرنگ پیروی می‌کند. رویدادی زندگی فرد را از حالت طبیعی و متعادل خارج می‌کند. او می‌کوشد زندگی‌اش را به نظم دوباره بازگرداند؛ در امتدادی از زمان خطی در شبکه‌ای از روابط علت و معلولی با تمرکز بر موضوع روایت در جهان داستانی با واقعیت پایدار، مبارزه و کشمکش با نیروهای مخالف که بیشتر نمود بیرونی دارند. او یا موفق می‌شود یا نه، گرچه شکست هم برای شخصیت خیر داستان جلوه‌ای است از پیروزی و درک عمیقی به دست می‌دهد. اما حد فاصل مابین لحظه‌ای که زندگی قهرمان داستان از حالت نرمال خارج می‌‌شود، تا زمانی که او به موفقیت برسد، در چنین داستان‌هایی دارای اهمیت به‌سزایی است که چنان‌چه آن بخش‌ها و موانع به صورت ارگانیک در پیرنگ داستان شکل بگیرند، یعنی بر اساس ضرورت و نیاز داستان، غالباً آن اثر به تأثیرگذاری لازم می‌رسد. همان‌طور که داستان پیش می‌رود و گسترش می‌یابد، شخصیت قهرمان شکل می‌گیرد و همان‌طور که شخصیت قهرمان داستان در راستای هدفش شکل می‌گیرد، داستان در همان سو گسترش پیدا می‌کند؛ رابطه‌ای جداناشدنی، آن‌چه در رمان تل‌ماسه با همکاری سایر کاراکترهای داستان، ازجمله آدم‌ بدهای درست و حسابی، منفور و بدطینت روایت به‌خوبی شکل می‌گیرد. شخصیت مرکزی داستان که در ابتدا دچار نقصان است و نسبت به خود و نیروهای درونی‌اش بی‌خبر و نامطمئن، به مرور طی این حوادث و موانع برآمده از نیاز داستان به رهبری کاریزماتیک مبدل می‌شود که تمام سلحشوران صحرا، ازجمله گروهی تکاور جان‌برکف که فدایکین نامیده می‌شوند، در راستای اهداف او شمشیر می‌‌زنند. داستان شکل می‌گیرد و صدها صفحه مجذوبمان می‌کند و بی‌آن‌که از تک‌وتا بیفتد، خواننده هیچ خواسته‌ای به جز پیروزی آنان ندارد، چراکه تقابل بنیادی خیر و شر و مبارزه برای احقاق حقوق پایمال‌شده آدمیان عمری به قامت سلسله انسان دارد.

عنصر غالب بر رمان تل‌ماسه برای پیوند زدن خواننده به داستان «کنایه دراماتیک» است. ما اغلب تا نیمه‌های پایانی اطلاعات بیشتری نسبت به شخصیت‌های خیر داستان در اختیار داریم. دسیسه پشت دسیسه علیه آن‌ها شکل می‌گیرد و حتی بارون ولادیمیر نابه‌کار هم بدان اشاره می‌کند: «خوب گوش کن فیض. دقت کن که چطور نقشه‌ها در دل هم چیده شده‌اند.» (ص 44) گاه از پیروزی‌های شخصیت‌های مثبت و افزایش توانمندی‌شان در داستان خرسند می‌شویم، وقتی بر این توطئه‌ها غلبه می‌کنند، اما دیری نمی‌پاید و دوباره و به همان نسبت نیروهای شر داستان هم توان بیشتری می‌یابند، عوامل دیگری علیه کاراکترهای مثبت وارد عمل می‌شود، ضربه‌ها مهلک‌تر می‌شود و بدین واسطه تنش و هیجان و کشمکش و تعلیق در داستان تثبیت شده یا روند صعودی به‌ خود می‌گیرد، که این مهم رابطه مستقیمی با نحوه پخش اطلاعات در این رمان دارد.

از سوی دیگر، رابرت هربرت با خلق شبکه‌‌ای از نمادها طیف وسیعی از خوانندگان را با داستان درگیر می‌کند. به دیگر سخن، این شبکه‌ به‌هم‌پیوسته‌ از نمادها که به کل داستان، ساختار و کنش‌ها و شخصیت‌ها پیوند زده شده است، برای خوانندگان بسیاری با هر مرام و مسلک و دیدگاه‌های متفاوت نسبت به جهان پیرامونشان چیزی در چنته دارد، برای مثال، تلفیق و ترکیب سیال بسیاری از باورها و عقاید و آیین‌ها؛ برچیدن عناصری از آن باور و ترکیبش با آیین عبادی دیگر و سپس تنیدنش در تاروپود داستان (مثلاً فردی که افکارش نزدیکی فراوانی به آیین مسیحیت دارد، اما ریشه و نحوه مراقبه و مکاشفاتش به مکتب ذن می‌رسد). بدین وسیله، گاه آن‌چه در داستان می‌گذرد، آن‌چنان به باوری نقب می‌زند که منجر به «فاصله‌گذاری» می‌شود. خواننده لحظه‌ای دچار مکث، فاصله از داستان و بازخوانی مجدد و رجوع به دانسته‌هایش و بازشناسی می‌شود که درنهایت هدف از این فاصله‌گذاری، برجسته‌سازی و ارجاع به عنصر واقعیت و جهان واقعی، شناخت و بیان مضمون داستان از سوی نویسنده است.

2

دنی ویلنوو در جایگاه کارگردان و با همکاری جان اسپیتز و اریک راث در مسند فیلمنامه‌نویس از رمان تل‌ماسه فیلمی با همین عنوان در سال 2021 اقتباس کرده‌ است. از گروه فیلمنامه‌نویسان با عنوان اقتباس‌گر یا فیلمنامه‌نویس در ادامه متن نام می‌برم. اما آن‌چه در وهله نخست در خصوص این اقتباس قابل توجه است و می‌باید مدنظر داشت، این است ‌که فیلمنامه‌نویس از همان ابتدا آن‌چه می‌نوشته، برای نمایش در پرده بزرگ سینما بوده است. او با توجه به این‌که آن‌چه به دست می‌دهد، قرار است بر پرده سینما به نمایش درآید، به نوشتن پرداخته است. از این‌رو فیلم تل‌ماسه جزو آن طیف آثاری است که تجربه تماشای آن بر پرده سینما و تأثیری که بر تماشاگر می‌گذارد، نسبت به مانیتورهای کوچک متفاوت است. اساساً در فیلم‌های علمی- تخیلی جلوه‌های ویژه و اعجاز تکنیکی و نووم‌ها و ابزار و ادوات به‌کاررفته در این آثار جزو کاراکترها و شخصیت‌پردازی داستان محسوب می‌شوند. بسیاری از تماشاگران در بادی امر برای تماشای همین جلوه‌های ویژه به سراغ این فیلم‌ها می‌آیند. آن‌ها می‌خواهند از تماشای این ابزار و ادوات و جلوه‌های ویژه که به‌خصوص بر پرده سینما جلوه دیگری به‌ خود می‌گیرد، شگفت‌زده شوند و چنان‌چه فیلمی از این منظر موفق باشد و نظر مخاطبانش را جلب کند، نیمی از مسیر موفقیت را پیشاپیش طی کرده است. آن‌قدر تعداد فیلم‌هایی که از این منظر دارای اهمیت‌اند، زیاد است که ذکر مثال را دشوار می‌کند. اما به خاطرمان بیاید تماشای جاودانه‌های جهان علمی‌- تخیلی مانند ماتریکس، نابودگر، غارتگر... و تجربه نخستمان از مشاهده‌شان و آن‌چه حالا به‌ یادمان مانده است. اما دنی ویلنوو پیش‌تر با بلید رانر 2049 و از آن مهم‌تر ورود- که این فیلم علاوه بر شکل و شمایل جالب ‌توجهش همانند اسلاف برجسته خود در ژانر علمی‌- تخیلی به‌شدت اندیشه‌ورز هم بوده- جایگاهش را در این ژانر تثبیت کرده است. اقتباس او از رمان تل‌ماسه با توجه به ملزومات این ژانر بیش از همه تکیه بر فضاسازی داشته که می‌توان گفت در این مهم کاملاً موفق بوده است؛ فضاسازی و ترکیب‌بندی برآمده از کارگردان و فیلمنامه‌نویسی که حالا می‌توان گفت در این خصوص صاحب نظرگاهی است.

اما در مرحله بعد به شیوه داستان‌‌پردازی می‌رسیم. آن‌چه موجب می‌شود یک اثر تأثیرگذرا باشد و ماندگار بماند. آن‌چه وجه تمایز اصلی است میان آثاری که برایمان جاودان مانده‌اند با هزاران اثری که شاید از منظر جلوه‌های ویژه هم حرفی برای گفتن داشته‌اند، اما درنهایت به ورطه فراموشی غلتیده‌اند. وجه تمایز میان آثاری چون ماتریکس و نابودگر... با دیگر آثار فراموش‌شده‌ای که در این ژانر ساخته شده‌اند. از این‌رو به منبع این فیلم برای اقتباس بازمی‌‌گردیم. واقع این‌که رمان تل‌ماسه با توجه به هاله‌ افسانه‌ای که گرد آن را فراگرفته و هم‌چنین تجربه ناکام دیگر کارگردان‌های مطرح همچون دیوید لینچ کار را برای اقتباس بسیار دشوار کرده است. وقتی فیلمنامه‌نویس و کارگردانی برای اقتباس به سراغ این اثر می‌آید، وارد مهلکه‌ای شده است، چراکه به نظر می‌رسد علاوه بر تلاش برای جلب رضایت عموم علاقه‌مندان، طرفداران این رمان به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ آن‌هایی که مشتاقانه می‌خواهند شخصیت‌های محبوبشان را بر پرده سینما ببینند و دسته دیگر آن‌هایی که تل‌ماسه برایشان آن‌چنان جایگاه والا و خدشه‌ناپذیری دارد که پیشاپیش تصمیمشان را گرفته‌اند مبنی بر این‌که هیچ کارگردانی قادر به اقتباس از این اثر نیست و حتی این ‌کار را به نوعی اهانت به داستان محبوبشان قلمداد می‌کنند. از این‌رو وقتی کارگردان و فیلمنامه‌نویسی به سراغ اقتباس از این اثر می‌آید، ریسک فراوانی می‌کند که با در نظر گرفتن قضایای سرمایه‌گذاری،‌‌ شکست در این پروژه می‌تواند پایانی چندساله باشد بر کارنامه حرفه‌ای او.

اما واقعیت این‌که رمان تل‌ماسه پتانسیل فراوانی برای اقتباس دارد. تمام سیر داستان و پیچ‌وخم‌ وکشمکش‌های آن حاوی نمود بیرونی هستند، بیشتر رویدادها و کنش‌های آن خاصیت نمایشی دارند و کم پیش می‌آید مانند فصل مربوط به مهمانی در سیاره آراکیس داستان شکل ساکنی به ‌خود بگیرد. گرچه از قضا همان بخش هم حاوی تنش و کشمکش زیرپوستی است که قابلیت به تصویر کشانیدن دارد؛ داستان مدام حرکت می‌کند و حتی جدال‌های درونی قهرمان داستان با خود و دیالوگ‌هایی که زیرلب با خود زمزمه می‌کند، اغلب حاوی کنش‌‌‌‌‌‌‌های نمایشی است که می‌توان برایشان معادل‌های تصویری ساخت. ولی از سوی دیگر، مشکل برای اقتباس درست همین موارد ذکرشده است؛ این‌که اقتباس‌گر چطور می‌تواند جوهره این روایت را که به تمامی این کنش‌ها مرتبط است، طی داستانش به تصویر بکشاند؛ فرصتی که رمان‌نویس در صفحه‌های فراوانی برای جلب هم‌ذات‌پنداری مخاطب با اثر و شخصیت‌های آن داشته است و ترسیم اندیشه و دیدگاه و بیان مضمونش. چطور اقتباس‌گر می‌تواند این داستان را فشرده سازد. اثری که شاید بیشتر به‌ کار سریال بیاید، چراکه مدام با صحنه‌هایی مواجه می‌شویم که برای اقتباس‌گر سخت است از کنار آن‌ها گذشتن. سخت است وسوسه نشود که به نحوی آن‌ها را در داستان خود نگنجاند. این است که به یاد تلاش آلخاندرو خودروفسکی برای اقتباس از این اثر می‌افتیم، داستانی که 15 ساعت به‌ طول بینجامد؛ اقتباسی جاه‌طلبانه. روشن بگویم انگار فقط تلفیقی از جنون و نبوغ می‌تواند از پس چنین روایتی برآید. پس آن‌چه برای فیلمنامه‌نویس حین مواجهه با رمان تل‌ماسه روی می‌دهد، نبردی واقعی است؛ نبرد با محدودیت زمان.

برای این منظور اقتباس‌گر عصاره بسیاری از فصل‌های رمان را استخراج کرده است و به نمایش درآورده. این‌طور می‌شود گفت که این بخش‌ها به نوعی چلانده شده‌اند و آن‌چه به دست آمده، در چیدمان قطعات فیلمنامه منظور شده است؛ البته با در نظر گرفتن این‌که تمام این‌ها کمابیش نیم بیشتری از رمان تل‌ماسه‌اند، و همین نیمه رمان حاوی ماجراهای فراوانی است. با این‌همه، اقتباس‌گر چکیده‌ای از رویدادهای رمان را برچیده و در فیلمنامه خود گنجانده و در برخی موارد ترفندهایی که به ‌کار برده است، بسیار قابل ستایش است. فیلم همان‌طور که انتظار آن می‌رفت، با حادثه‌ای آغاز می‌شود و صدای روی تصویر و نماهایی از چانی، دختر صحرا. در مراحل بعدی فیلمنامه‌نویس برای خلاصه کردن داستان صحنه‌هایی از رمان را به هم آمیخته، طوری که صحنه‌ جدیدی برای فیلم خلق شده، ازجمله وقتی که حاملان پیغام امپراتوری مبنی بر واگذاری مالکیت سیاره آراکیس به خاندان آتریدیس به کالادان می‌آیند، که در رمان نیست، اما صحنه‌ای است باشکوه در راستای معرفی شخصیت‌های داستان. یا هنگامی که دوک لیتو می‌خواهد مطمئن شود که آیا لیدی جسیکا برای همیشه از جان پل مراقبت خواهد کرد، که بستر این تردید در رمان صفحه‌های زیادی را به خود اختصاص می‌دهد. چراکه لیدی جسیکا در رمان در مظان اتهام جدی از سوی محافظان و طفیر حوات رایمند دوک لیتو مبنی بر خیانت قرار می‌گیرد، که حتی تا نیمه‌های پایانی داستان هم به طول می‌انجامد و گرنی هالک قصد جان او را می‌کند. اما بار تمام این‌ها را اقتباس‌گر به دوش هشدار دکتر یوئی درباره بنه‌جسریت‌ها به پُل و همان صحنه‌ای انداخته که او از سوی گایس هلن مادر روحانی مورد آزمون جعبه درد قرار می‌گیرد که در صورت شکست به مرگش منتهی می‌شود؛ لیدی جسیکا فرزندش را رهسپار آزمونی می‌کند که ممکن است به مرگ او ختم شود. گرچه در رمان هم این موقعیت که جزو افتتاحیه آن محسوب می‌شود، آن‌چنان حساسیت‌برانگیز نیست، اما آن‌چه قضیه را مهم جلوه می‌دهد، پیچ‌وخم‌های بعدی داستان است که در فیلمنامه‌ بنا به محدودیت زمان کنار گذاشته شده است. هم‌چنین از دیگر تغییرات داستان اولیه در راستای فشرده‌سازی، صحنه‌های مربوط به حمله هارکونن‌ها در فیلم است، یا وقتی دوک لیتو به نحوه استخراج اسپایس سرکشی می‌کند، که به‌خصوص در این موقعیت علاوه بر افزودن تنش به‌ نحوی تغییر شکل یافته‌اند که صفحه‌های زیادی از رمان به نحو احسن خلاصه شده است. اما روی‌هم‌رفته و در حالت کلی آن‌چه می‌شود در خصوص این اقتباس گفت، این‌که تمام این فیلمنامه به نوعی فقط در مرحله معرفی شخصیت‌های داستان و پیش‌درآمدی برای فیلم بعدی قرار می‌گیرد. با این‌که تلاش‌های اقتباس‌گر در ارائه بسیاری از بخش‌های داستان و ترفندهایی که به کار برده، در برخی موارد بسیار درخشان بوده است، اما به نظر می‌رسد به‌ویژه برای مخاطبانی که با داستان رمان تل‌ماسه آشنا نیستند، شاید این روایت تا حدودی گنگ به نظر برسد؛ ارتباط مابین اجزای فیلمنامه‌ به‌خوبی برقرار نشود، دلایل و انگیزه‌های برخی کنش‌ها مبهم بماند و فیلمنامه در حالت کلی فاقد پیوستگی لازم باشد، اما این قضیه وقتی به جمع فیلمنامه‌نویسان و کارنامه آن‌ها می‌نگریم، بیش از همه دشواری کار را نمایان می‌کند، نه کم‌کاری آن‌ها را.

با این‌‌همه، نمی‌شود اشاره نکرد که برای مثال شخصیت دانکن آیداهو در فیلم فوق‌العاده از آب درآمده است، حتی شاید تأثیرگذارتر از رمان؛ با همان چند دیالوگِ از نو نوشته‌شده برای او حین مواجهه‌اش با پل و بازی جیسون موموآ که انگار دقیقاً برای این نقش ساخته شده است. درباره دانکن آیداهو در رمان می‌خوانیم: «زیر آن نقاب خون‌سرد، شادی و هیجانی عمیق نهفته بود.» (ص 158) هم‌چنین سایر نقش‌آفرینی‌های تیم بازیگری این فیلم که کمابیش تمام بازیگران در نقش‌هایی که به آن‌ها سپرده شده است، عالی‌اند. به‌طوری‌که شخصیت‌های اصلی رمان تل‌ماسه دقیقاً در بازی‌های آن‌ها به دیده می‌آیند، ازجمله بارون ولادیمیر هارکونن. حتی تیموتی شالامیِ به زعم من همیشه حوصله‌سربر در نقش پل بس شایسته بوده و انگار به این کاراکتر ادبی ادای دین می‌کند.

اما عناصری چون «کاشت» یا «مقدمه‌چینی» و «نشان‌گر» در شکل‌گیری داستان این اقتباس در جهت معرفی شخصیت‌ها و ایجاد تنش و معما و تعلیقِ بیشتر نقش عمده‌ای داشته‌اند، که از همان صحنه نخست با چانی آغاز می‌شود (کاشت)، کاراکتری که در انتهای داستان فیلم و نقطه اوج آن با او آشنا می‌شویم. یا وقتی پل دچار مکاشفاتی می‌شود و با فلاش‌فورواردهایی آینده را می‌بیند، نشان‌گرهایی هستند برای ایجاد تنش و تعلیق در موقعیت‌هایی که بعدتر پیش خواهند آمد. در رمان هم داریم که پیش‌گویی‌های پل گاه به محدودیت‌هایی دچار می‌شود. فیلمنامه‌نویس از این مؤلفه برای ایجاد تعلیق در فیلمش به‌خوبی بهره برده است. برای مثال، صحنه‌هایی که پل در مکاشفاتش می‌بیند، به دست چانی کشته می‌شود، یا وقتی شخصیت جاسمین که برگرفته از رمان است، به عنوان دوست معرفی می‌شود، اما درواقع در رمان آن کاراکتر که پل را در آینده همراهی خواهد کرد و رسم و رسوم صحرا را به او خواهد آموخت، استیلگار است. ولی با این‌ همه، ممکن است سؤالاتی پیش بیاید، ازجمله این‌که چرا در فیلم، داستانی که در آینده می‌گذرد و سفینه‌ها در حال رفت‌وآمدند، جنگ‌های آن با شمشیر اتفاق می‌افتد؟ در این‌باره در رمان قراردادهایی بنا شده است که بر اساس عهدنامه کبیر هنگام جنگ خاندان‌ها، نمی‌توان از برخی سلاح‌ها استفاده کرد و همین‌طور برای مثال استفاده از سلاح‌های لیزری وقتی به سپرهای محافظ برمی‌خورند، منجر به انفجارهای هسته‌ای می‌شود که هر دو طرف درگیر نابود می‌شوند. فیلمنامه‌نویس برای نشان دادن این مسئله صرفاً به همان صحنه مبارزه تمرینی پل و گرنی هالک بسنده کرده است و وقتی که می‌گویند فقط ضربات نرمِ شمشیر از سپرهای محافظ عبور می‌کند، اما شاید به اندازه کافی توضیح مناسبی نباشد، یا جاهای دیگر که از سلاح‌های لیزری استفاده می‌شود، ایجاد تناقض کند. یا وقتی دکتر کاینز که در رمان مرد است و در فیلم به زن مبدل شده است، شن‌کوبی برای صدا زدن کرم‌ماسه در بیابان کار می‌گذارد و قلاب‌هایی به دست می‌گیرد (کاشت)، شاید آن‌چنان روشن نباشد، چراکه فاصله فراوانی پیش می‌آید، تا جایی که ما در انتهای فیلم در نمایی گذرا می‌بینیم (حره‌مردان) فورمن‌ها با آن قلاب‌ها از کرم‌ماسه‌ها سواری می‌گیرند. همین‌طور انگیزه‌های دکتر یوئی برای خیانت محکم نیست و البته تکلیف شخصیت‌هایی مانند طفیر حوات و گرنی هالک هم روشن نمی‌شود. نیز اقتباس‌گر در فیلمنامه‌‌اش که کاملاً به داستان رمان رفادار است، چه در وام‌گیری صحنه‌ها و چه سیر روایت با تغییرات گفته‌شده و چه اسامی به‌کاررفته، بر رگه اصلی داستان متمرکز شده است و سیر تحول شخصیت پُل آتریدیز از فرزند دوک لیتو، نوجوانی ناآزموده به کویساتز هدراخ و سپس راهنما و رهبری کاریزماتیک که ناتمام می‌ماند. در خاتمه همان‌طور که اشاره شد، باید گفت این فیلم درواقع فقط می‌تواند معرفی‌نامه‌ای باشد از داستان بزرگ تل‌ماسه. روایتی ناتمام که حال می‌باید به بخش‌های دیگر آن چشم دوخت. بخش‌هایی که با توجه به استعداد فوق‌العاده دنی ویلنوو می‌تواند قابل تأمل باشد، قاعدتاً به کاراکتر جالب استیلگار بیشتر پرداخته خواهد شد، اتفاقات بزرگی خواهد افتاد و شخصیت بسیار جالبی هم در راه است؛ «آلیا، قدیسه خنجرکِش».

مرجع مقاله