زیستن بر پایه­ خوشی­ها یا خوبی­ها

بازنمایی دوگانه خوشایند و مصلحت در فیلم‌های جشنواره چهلم

  • نویسنده : اشکان راد
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 74

در فیلم شادروان ساخته حسین نمازی، نادر (سینا مهراد)پسر بزرگ خانواده- برای پدر بیمار و دیابتی خود (رضا رویگری) نان خامه­ای می­خرد و درحالی­که قاعدتاً می­داند که مصرف حتی یکی از این شیرینی­ها می­تواند برای پدرش خطرناک باشد، با اصرار او، تمام نان خامه­ای­ها را به او می­دهد و ناخواسته موجب مرگش می­شود. نادر و البته خود پدر در این سکانس که حادثه محرک روایت را رقم زده است، بر سر دوراهی خوشایند و مصلحت ایستاده­اند و البته که خوشایند را انتخاب می­کنند و به تبع همین تصمیم، فاجعه­ای را بر سر خانواده آوار می­کنند. اما در همین فیلم و در سکانس­های پایانی، نادر که طی فیلم شاهد عشق و علاقه وافرش به آهو بوده­ایم، در بزنگاهی غیرقابل پیش­بینی، مصلحت آهو و فرزندش را در نظر می­گیرد و با اولویت دادن آن به خوشایند خود و معشوق، وی را مجبور به بازگشت به همسر پیشینشسردار- می­کند. ذکر همین دو سکانس، پرسشی جدی و ازلی را پیش روی ما می­نهد؛ این‌که انسان در موقعیت­هایی که مصلحت و خوشایندش در مقابل با یکدیگر قرار می­گیرند، چه می­کند، یا به عبارتی دیگر چه باید بکند؟

تبارشناسی هر دوی این پرسش­ها را می­توان به ابتدای تاریخ بشر بازگرداند. آدم ابوالبشر(ع) و حوا در بهشت بی­دردی ساکن بودند، اما آن‌ها هم به قول لسان­الغیب خوشایندی چشیدن گندم را به مصلحت خود ترجیح دادند؛ «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت» و ما ابنای بشر هم بالقوه این آمادگی را داریم که «ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم». امیرالمومنین(ع) در نهج­البلاغه شریف همین نکته را به شیواترین و عمیق‌ترین شکل ممکن بیان می­کنند: «(شیطان) آدم را بفریفت تا یقین را به گمان فروخت و آتش دودلی، بر­ و بار عزم او را بسوخت. شادمانی بداد و بیم خرید، فریب خورد و پشیمانی کشید.» آن «یقینی» که در کلام امام به بهای «گمان» فروخته شده است، همان مصلحت رهاشده برای خوشایند است. خوشایندهایی که الی زماننا هذا همواره می­توانند چشم عقل و حزم ما را ببندند. از سوی دیگر، اولین قتل و برادرکشی تاریخ هم نشان از دو رویکرد متفاوت به پرسش دوم دارد. قابیل نماد خودمحوری­ای است که تنها به خوشایند خود در همان لحظه می­اندیشد و هابیل نماد پذیرش مصلحتی که در زمان واقعه وجود ندارد. یکی پذیرفته نشدن تحفه­اش را به معنای گسسته شدن رابطه­ای الوهی با زمین می­پندارد و دیگری مقبول افتادن نذرش را عنایت باری به بشریت می­داند و به همین دلیل هم حتی به قیمت از دست دادن جانش به آینده و جهان آخرت امیدوار است: «لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقتُلَني ما أَنا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيكَ لِأَقتُلَكَ ۖ إِنّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ العالَمينَ» (5:28)

در نمور (داوود بیدل) با فیلمنامه­ای از نوشین معراجی، داوود (محمدرضا علیمردانی)- برادر بزرگ خانواده- پس از آن‌که متوجه بارداری خواهر نوجوانشدلارام- طی رابطه غیرشرعی از دوست خودش بهروز می­شود، مصلحت خانواده را در این می­بیند که نوزاد خواهر خود را بردارد و به آلمان ببرد تا این­گونه آبروی خود و خانواده­اش را حفظ کند. این تصمیم داوود زندگی همه اعضای خانواده را تحت تأثیر قرار می­دهد. خواهرش را به ازدواجی بدون عشق و بی­حاصل وادار می­کند، دخترش را در فریبی 21 ساله قرار می­دهد و رابطه برادر و خواهری را برای همین مدت به حالت تعطیل درمی­آورد.

در علفزار ساخته و نوشته کاظم دانشی، زنان یک خانواده متنفذ مورد تجاوز دسته­جمعی چند جوان قرار می­گیرند. بازپرسی که مأمور رسیدگی به این پرونده است، از سوی پدر خانواده (همایون ارشادی) که شهردار شهر است، تحت فشار قرار می­گیرد تا پرونده را مختومه اعلام کند. از نگاه او مصلحت و خوشایند خانواده در کش ندادن این ماجراست تا به آبروریزی و انگشت­نما نشدن آن‌ها در شهری کوچک منجر نشود. از سوی دیگر، سارا (سارا بهرامی)عروس خانواده- بر پی‌گیری پرونده اصرار دارد. او برخلاف بقیه اعضای خانواده خوشایند و مصلحت را در تزاحم می­بیند. او بر سر دوراهی­ای قرار گرفته است که یک ­سویش موقعیت اقتصادی بهتر برای کل خانواده، حفظ آبروی خواهر خیانت‌کار، شهردار شدن مجدد پدرشوهر و... و سوی دیگرش، طرد از خانواده، از دست دادن حضانت فرزند، داغ ننگ همیشگی و... است. اما بااین‌حال وی مصلحت جامعه و نسل آینده­ای را که پسر خردسالش نمادی از آن است، بر خوشایند خود و دیگران ترجیح می­دهد و بازپرس را راضی به ادامه مسیر پرونده می­کند.

این‌جا وجه دیگری از این مشکل بروز پیدا می­کند. چطور می­شود در زمان تزاحم خوشایند و مصلحت جانب یکی را گرفت و داوری کرد؟ از کجا می­شود مطمئن بود که در موقعیت­های بحرانی مصلحت چیست؟ آیا کسی می­تواند برای مصلحت دیگران تصمیم بگیرد؟ اگر جواب مثبت است، با چه قیودی؟ و چندین و چند پرسش دیگر. به ­نظر می­رسد که حداقل گاهی امکان دارد که شخص ثالثی بتواند درباره مصلحت فرد دیگری قضاوت کند. برای مثال، در لایه­های دروغ با فیلمنامه­ای از رامین سهراب و کریستوفر لارسن، آتش­نشانی به ­نام سام (رامین سهراب) در حین اطفای آتش، متوجه می­شود که بهمن (نادر فلاح) شریکش را گروگان گرفته و می­خواهد او را به قتل برساند. واضح است که سام می­تواند مصلحت بهمن را تشخیص بدهد و با ناکام گذاشتن نقشه او عملاً خوشایند وی را قربانی مصلحتش کند. سام با این عمل هم جان کسی را نجات می­دهد و هم نمی­گذارد دست بهمن به خون آلوده شود. یا در «هناس» نوشته احسان ثقفی و مهدیه عین‌اللهی، وقتی طی تماس تلفنی مشکوک و ناشناسی به شهره (مریلا زارعی) گفته می­شود که امکان سرقت محتویات رایانه شوهرشداریوش رضایی­نژاد- (بهروز شعیبی) را فراهم کند، معلوم است که خوشایند مقطعی شهره در برابر مصلحت دائمی یک ملت قابل چشم­پوشی است. یا در شب طلایی یوسف حاتمی­کیا تردیدی نیست که اقدام فرامرز برای سرقت شمش­هایی که سرمایه یک خانواده است، خلاف مصلحت اعضای خانواده و به‌خصوص مادربزرگی است که منزلش مأمن امن فامیل طی سال­ها بوده. حال چه این عمل خوشایند مادی فرامرز را موجب شود و چه موجب رضایت وی با گرفتن انتقام از گلبرگ (سوگل خلیق) (که موجب نافرجام ماندن رابطه فرامرز و دخترعمه­اش شده) گردد. در ملاقات خصوصی امید شمس، پروانه (پریناز ایزدیار) برای حفظ رابطه عاشقانه­اش با فرهاد (هوتن شکیبا) تصمیماتی می­گیرد که درنهایت نه خوشایند وی را موجب می­شود و نه مصلحت عاشق و معشوق را. در 2888 کیوان علی­محمدی و علی­اکبر حیدری خلبانی به نام فریدون می­داند که همکارش در حادثه سقوط هواپیما شهید شده است، اما او تشخیص می­دهد که به خاطر بدآیند و رنجی که آگاهی از مرگ شوهر برای همسر او دارد، مصلحت این است که به دروغ به او بگویند که همسرش زنده است و احتمالاً اسیر شده. هر چند حاصل این مصلحت­سنجی رنج و سرگشتگی بیشتر زنی است که حالا تمام زندگی‌اش را صرف گوش کردن به رادیو دشمن می­کند تا خبری از شوهرش دریافت کند.

اما در فیلمی مانند مرد بازنده با فیلمنامه­ای از محمدحسین مهدویان و ابراهیم امینی، داوری بسیار پیچیده­تر است. احمد خسروی (جواد عزتی)- بازپرس اداره آگاهی- در گشودن راز یک قتل به پرونده دیگری برمی­خورد که ممکن است در حل شدن معمای قتل شهاب تأثیر داشته باشد، هر چند مقامات بالاتر بنا به مصالحی او را از پی‌گیری این پرونده منع می­کنند. این‌جا هم خوشایند قهرمان (یافتن حقیقت) در تزاحم با مصلحت (امنیت کشور) قرار می­گیرد و این اصحاب قدرت هستند که این مصلحت را تشخیص داده­اند؛ نکته‌ای که برای احمد پذیرفتنی نیست. اما خود احمد هم در راه گشودن رازهای پرونده، به یک دوگانه دشوار دیگر می­رسد. او درمی­یابد که مرضیه (شبنم قربانی)کارمند خدماتی شرکت- به ­خاطر آن‌که شهاب دستور قتل شوهرش را داده تا با حذف او امکان نزدیک شدن به مرضیه را برای خودش فراهم آورد و پس از این کار هم مرتباً برای او مزاحمت ایجاد کرده، رئیسش را کشته است. احمد با کمک به فرار مرضیه از کشور، کاری می­کند که پرونده باز بماند و به این ترتیب خوشایند خود را فدای مصلحتی می­کند که شاید روزی به محکومیت آقازاده­ای مثل حسام منجر شود. شکی نیست که این‌جا قضاوت درباره کار احمد آسان نیست. او قاتلی را فراری می­دهد به امید آن‌که روزی شبکه فساد به دام بیفتد؛ نقدی را رها می­کند و به نسیه می‌چسبد، بدون آن‌که تضمینی در موفقیت نقشه­اش وجود داشته باشد.

در موقعیت مهدی با فیلمنامه­ای از هادی حجازی­فر و ابراهیم امینی، حمید باکری مصلحت را در این می‌بیند که برای دریافت مجوز حضور در جبهه­های دفاع مقدس، خلاف خوشایند خود عمل کند و از چیزهایی توبه کند که نمی­داند چیست! شاید این عمل با توجه به اهمیت دفاع از میهن، چندان پیچیدگی­ای نداشته باشد، اما این نکته در مورد تصمیمات مهدی باکری به همین وضوح نیست. مهدی با پا گذاشتن روی خوشایند فردی‌اش، اجازه بازگرداندن پیکر برادر شهیدش را نمی­دهد و همین تصمیم، خانواده و زن و فرزندان شهید را حتی از لذت زیارت مزار او نیز محروم می­کند. از سوی دیگر، اکثر فرماندهان ارشد مهدی باکری حضور او در خط مقدم جبهه را مصلحت نمی­دانند، حتی هم­رزمانش هم از او می­خواهند که به عقب برگردد. اما فرمانده لشکر 31 عاشورا مصلحت را ماندن و مقاومت کردن می­داند. همه می­دانیم و خوانده­ایم که برادر ناتنی امام حسین(ع)محمد حنفیه- در پاسخ دعوت امام اقدام ایشان را به مصلحت نمی­داند، اما امام مسیر خویشتن را طی می­کند و درنهایت حماسه کربلا را رقم می­زند. مصلحت از نگاه ثارالله همان نکته‌ای است که در نامه ایشان به محمد حنفیه آمده است: «بسم الله الرحمن الرحیم. از حسین بن علی(ع) به محمد بن علی از کربلا. اما بعد، انگار که دنیا هیچ­گاه نبوده است و آخرت هرگز از بین رفتنی نیست.» برای مهدی باکری هم که پیرو راستین امام خود بود، مصلحت را نه دنیا که آخرت تعیین می­کرد.

در نگهبان شب نوشته رضا میرکریمی و محمد داوودی، رسول (تورج الوند) که به‌تازگی ازدواج کرده، با نقشه صاحب‌کارش (مهندس کیایی) به زندان می­افتد تا او بتواند یکی از طلبکارانش را با مبلغی کمتر راضی کند. او پس از این‌که از زندان رها می­شود، درمی­یابد که خانه و شغلش را هم از دست داده، اما مهندس حاضر است به خاطر رنجی که او کشیده، 200 میلیون تومان به وی بدهد. رسول می­داند که این مبلغ می‌تواند خوشایند او و همسر جوانش را موجب شود، اما در عین حال آمدن این پول به زندگی خود را مصلحت نمی­بیند و پیشنهاد مهندس را رد می­کند.

در بدون قرار قبلی با فیلمنامه­ای از فرهاد توحیدی، علی (مصطفی زمانی) با یک دروغ یاسی (پگاه آهنگرانی) را برای خاک‌سپاری پدرش به ایران می­کشاند، تا زمینه­ای را برای بازشناخت دختر از پدر متوفایی که سال­ها به واسطه مخالفت مادر از او بی­خبر بوده، فراهم آورد. این‌جا هم علی قماری را به قیمت بدآیند یاسی و فرزند بیمارش انجام می­دهد تا به چیزی برسند که از نگاه او مصلحت آن‌هاست. 

فیلسوفان همواره وجه امتیاز انسان از دیگر موجودات را عقل دانسته­اند، اما اگر این نکته را بپذیریم، چطور می­شود قبول کرد که بشر مصلحت بلندمدت و پرارزش خود را قربانی خوشایندی کند که پایدار نیست؟ می‌توان دلایل چندی را در این باب آورد. دیوید هیوم منشأ ارزش­ها را در زندگی انسان احساسات و عواطف می­داند و نه عقلانیت و تا آن‌جا پیش می­رود که عقل را برده شهوات آدمی می­داند. بشر از نگاه او هیچ تجربه­ پیشینی ندارد و با اولین تجربیاتی که از سر می­گذراند، لذت و الم آن‌ها را درک می­کند و بر همین اساس و با ابزاری به نام عقل شروع به توجیه کردن حسن و قبح لذات و آلام می­کند. با این تلقی از عقل و احساس، طبیعی است که آدمی همواره خوشایند خود را به مصلحتش ترجیح دهد. دلیل دوم، قطعیت، عینیت و یقینی بودن خوشایند و ظنی، ذهنی و احتمالی بودن مصلحت است. دلیل سوم فاصله زمانی­ای است که همواره بین آدمی و مصلحت مفروضش وجود دارد. این احتمال همواره هست که فرد هرگز به مصلحت مورد نظرش نرسد، یا زمانی به آن برسد که دیگر اعتقادی به آن نداشته باشد. در­حالی­که خوشایند در همان لحظه حاصل می­شود.

برخی از اوقات، فرد آن­قدر خوش­شانس است که خوشایند و مصلحتش بر هم منطبق می­شوند. برای مثال، در برف آخر با فیلمنامه­ای از امیرحسین عسگری و سیدحسن حسینی، دختر خلیل (مجید صالحی) گم شده و او بر این باور است که خورشید طعمه گرگ­هایی گشته که اداره محیط ­زیست در آن منطقه رهاسازی کرده است. از سوی دیگر، اهالی روستا بر این باورند که دختر از خانه گریخته است و عملیات نجات حاصلی ندارد و باید متوقف شود. یوسف (امین حیایی)دوست دام‌پزشک خلیل- درمی­یابد که خورشید قصد داشته همراه با پسری از اهالی روستا به ­نام ایمان فرار کند، اما در روز موعود پسر بر سر قرار نیامده است. ایمان پیکر یخ­زده دختر را می­یابد و به یوسف خبر می­دهد. او واقعیت ماجرا را از خلیل و اهالی روستا پنهان کرده و جسد را با برف می­پوشاند تا به­زعم خود هم موجب خوشایند دوستش شود و هم طبق مصلحت عمل کرده و آبروی دختر و خانواده­اش را حفظ کند.

آن‌چه درنهایت باید بدان اشاره کرد، این است که هر چقدر آدمی برای کسی اهمیت قائل باشد و او را دوست بدارد، مصلحت وی را بر خوشایند و بدآیند او ارجح می­دارد. ما چون فرزندان خود را دوست داریم، بر آن‌ها سخت می­گیریم و از بسیاری از خوشایندها محرومشان می­کنیم. و این همان خشونت عشق است.

مرجع مقاله