داستانی برای تعریف

مطالعه تطبیقی رمان و فیلمنامه «دختر گم‌شده»

  • نویسنده : پیام رنجبران
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 96

1

النا فرانته نام مستعار نویسنده زن ایتالیایی است که سال‌هاست داستان می‌نویسد، اما هم‌چنان هویت او ناشناس باقی مانده است. تاکنون اقتباس‌های سینمایی متعددی از رمان‌های فرانته صورت گرفته است. دختر گم‌شده چهارمین رمان اوست که سال 2007 منتشر شد و مگی جیلنهال در نخستین تجربه خود در کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی به سراغ اقتباس از این اثر رفته است؛ داستان زنی به نام لدا.

لدا 48 ساله است، ساکن ایتالیا و استاد زبان انگلیسی در دانشگاه که حالا بعد از رفتن دخترانش، بیانکا و مارتا، پیش پدرشان در تورنتو فراغتی برایش حاصل شده است. او برای تعطیلات به ناپل می‌رود. آن‌جا خانه‌ای اجاره می‌کند و می‌خواهد نهایت بهره را از فرصت به‌دست‌آمده ببرد، کتاب‌ بخواند و برنامه آموزشی سال آینده را تدارک ببیند، اما آشنایی او با خانوده‌ای ناپلی به‌ویژه مشاهده روابط مادری جوان به نام نینا با دختر کوچکش النا، یک‌باره او را به خاطرات گذشته‌اش می‌برد؛ به آن بخش از زندگی‌اش که لدا از آن می‌گریزد: «درباره آن دوره از زندگی خود با هیچ‌کس، حتی با خواهرم صحبت نمی‌کردم، و از آن مهم‌تر در خلوتم هم می‌کوشیدم به آن فکر نکنم.» (ص 90) لدا 15 سال پیش وقتی دخترانش کودکانی شش و چهار ساله بوده‌اند، آن‌ها را ترک کرده است. نینا، مادر جوان، و کودکش، النا، موجب می‌شوند خاطرات گذشته لدا برایش تداعی شود؛ به دیگر سخن، «جراحت تلخی» که از آن رویدادها در ذهنش باقی مانده است. لدا همان‌طور که به مرور با آن خانواده ناپلی بیشتر آشنا می‌شود، به بازخوانی زندگی گذشته‌اش و شرح آن می‌پردازد. زخم‌های آماسیده حالا سر می‌گشایند و شروع به سخن گفتن می‌کنند و لدا از گذشته‌ای می‌گوید که هنوز بعد از سال‌ها تکلیف خودش هم با آن روشن نشده است. «هرگز نفهمیدم خودم از آن‌ها چه می‌خواهم و هنوز هم نمی‌دانم.» (ص 68، دختر گم‌شده، ابوالحسن حاتمی)

سروانتس در شاهکارش دن کیشوت می‌گوید: «هومر و ویرژیل پرسوناژها را چنان‌چه بودند، شرح نمی‌دادند، بلکه آنان را چنان‌که باید باشند، توصیف می‌کردند تا برای نسل‌های آینده نمونه نیکی باشند.» گفته‌ای که بعدتر از این منظر خط مشی رمان‌نویسان مدرن قرار می‌گیرد، یعنی شرح شخصیت‌های داستان آن‌چنان‌که به‌راستی هستند و رمان دختر گم‌شده هم از این قاعده برکنار نیست. رمان به مثابه آفرینش و پرده‌برداری از دهلیزها و سویه‌های ناشناخته روان آدمی و البته فرانته تا جایی در این قضیه- نشان دادن کاراکتر همان‌گونه که هست- پیش می‌رود که گاه شخصیت لدا و انگیزهایش برای رفتارهایی که انجام می‌دهد، در هاله‌ای از معما به هم می‌پیچد و حتی می‌توان گفت گاه گنگ و مبهم می‌شود. (انگار فرانته بیش از آن‌که توجهش به خلق کاراکتری داستانی باشد، بر خطوط ارتباطی و پیوند این شخصیت با واقعیت متمرکز است و ما مشغول خواندن دست‌نوشته‌هایی شخصی هستیم.) درست در لحظه‌ای که درمی‌یابیم دلیل آن رفتار لدا چه بوده است، دوباره شخصیت سمت و سو و زاویه دیگری به‌ خود می‌گیرد و از دستمان می‌لغزد. لدا شخصیتی است که در ذهنش آرام و قرار ندارد و نویسنده ما را به همراه خود وارد این ذهنیت می‌کند. درکی از شخصیت که برای لحظه‌ای حاضر می‌شود و در لحظه بعد غایب است. لدا می‌گوید: «بعضی از جرقه‌ها را هیچ نقاشی نمی‌تواند ترسیم کند، چون تنها یک لحظه نور می‌آید و بعد تاریکی است.» (ص 54) لدا فهرستی است از احساسات و عواطف و احوالات متغیر و متضاد اما به طرز شگفتی ملموس، تمام آن‌چه می‌گوید در لحظه قابل فهم است، اما درست به همان میزان تبحر عجیبی دارد در فروپاشاندن هر آن‌چه در ذهنمان ساخته است. از این لحاظ شخصیتی است که در عین حالی ‌که می‌تواند برای خواننده‌اش جاذبه داشته باشد، اما گاه آن‌قدر انگیزه و دلیل رفتارهایش گنگ شود که خواننده آن را پس بزند. گرچه خودش هم به آن اشاره می‌کند: «نمی‌خواستم دلایل خودم را- کدام دلایل؟- توضیح دهم.» (ص 101)

رمان دختر گم‌شده به یکی از پیچیده‌ترین و عمیق‌ترین روابط عاطفی و انسانی می‌پردازد؛ روابط مادر و فرزندی. در این راستا داستان شمایی از روابط لدا با مادر خود، روابط خود با دخترانش و رابطه نینا مادر جوانِ ناپلی با کودکش النا ترسیم می‌کند. اما در این بین لدا مدام حواسمان را پرت می‌کند، از این سو به آن سو می‌بردمان، خودش را مادری بی‌عاطفه و خودخواه می‌خواند، حتی می‌گوید وقتی دوباره بعد از سه سال به سراغ فرزندشان آمده است، فقط به خاطر خودش بوده. (ص 143) این‌جا رمان از زاویه‌ای وارد گود می‌شود که پیش‌فرض‌های خواننده را درباره روابط مادر با فرزندان به چالش بکشاند. تا توجهش را به آن‌چه گذشته و حرف‌های لدا جلب کند، اما درنهایت آن‌چه به دست داده می‌شود، به گفته رابرت مک‌کی برمی‌گردد. گفته‌ای که افزون بر داستان در زندگی واقعی نیز صدق می‌کند. او می‌گوید کاری به گفته‌های شخصیت‌های داستانی نداشته باشید، آن تصمیم‌هایی که آن‌ها درنهایت می‌گیرند و انجام می‌دهند، سرشت واقعی‌شان را نمایان می‌کند؛ لدا به سراغ فرزندانش بازمی‌گردد. آن‌ها را به نحو احسن بزرگ می‌کند و هر چه از دستش برمی‌آید، انجام می‌دهد. او می‌تواند خودش را مادری خودخواه و بی‌عاطفه بخواند، خودش را زنی بداند که به فرزندانش بی‌توجه بوده است، می‌تواند از جوانب مختلف به این قضیه بپردازد، از تداخل وظیفه مادری با علایق و هویت روانی و درونی‌اش بگوید، اما آن‌چه در واقعیت اتفاق افتاده و آن‌چه ما شاهدش هستیم، همین است که درنهایت او با تمام احوالات و احساسات متضاد و نارضایتی‌هایش از خود و تحمل جدال‌های درونی‌اش، در کنار دخترانش بوده و از قضا مادر خوبی هم بوده است. حتی وقتی دقیق‌تر می‌نگریم، درمی‌یابیم یکی از دلایل اصلی که او در آن سه سال دخترانش را ترک کرده است، به نحوی بابت مراقبت از آن‌ها بوده، چراکه وقتی متوجه می‌شود خشمش غیرقابل ‌کنترل شده (ص 92)، از این‌که مبادا ناخواسته به بچه‌هایش صدمه‌ای وارد کند، آن‌قدر می‌ترسد که از آن‌ها دوری می‌گزیند. از این لحاظ قضیه عروسک النا که لدا در ساحل برمی‌دارد و دلیل کارش هم- تا جایی که من پی بردم- از ابهام خارج می‌شود. گرچه همان‌طور که گفتم، لدا مدام خودش را به این سو و آن سو می‌زند. قضیه برداشتن عروسک را هم به شکل‌های مختلف تعبیر و تفسیر می‌کند، اما درنهایت این گفته‌اش بیش از همه در این‌باره صدق می‌کند: «این عروسک مظهر مادرانگی نابی بود.» (ص 79) و البته نمایه‌ای از خود لدا است و دختری که جایی در گذشته‌اش گم شده است. لدا همان دختر گم‌شده‌ای است که حالا بعد از رفتن فرزندانش و تنها ماندنش، احساس خلأ و دل‌تنگی و نیاز به مراقبت از این دختر گم‌شده که بیش از همه شاید خودش او را آزرده باشد، به سراغش آمده است. لدا با برداشتن عروسک و نگه‌داری و مراقبت از آن درواقع برای خود دل می‌سوزاند؛ خودی که گویی هم‌چنان بسیاری حرف‌های ناگفته در سینه دارد. او برخلاف تمام قضاوت‌ها، مادری بوده که با تمام توانش و آن‌چه از دستش برمی‌آمده، از کودکانش مراقبت کرده است. با این ‌همه، رمان دختر گم‌شده با وجود ابهاماتی که گاه به‌راستی غیرلازم است، داستان جالب‌ توجه و قابل تأملی است درباره روابط مادران و فرزندان و آن را از جوانب و ابعاد مختلف مورد مداقه و بررسی قرار می‌دهد.

 

2

 اما اقتباس خانم مگی جیلنهال از این رمان؛ که در وهله نخست می‌باید بگویم تصور بازیگری به جز خانم الیویا کلمن، یا حداقل بازیگری با همین میزان توانمندی در نقش‌آفرینی برای اجرای نقش لدا کمابیش ناممکن است. حضور خانم الیویا کولمن گویی فیلمنامه‌نویس را از صدای روی تصویر معاف کرده است، چراکه واکنش‌ها و حالات چهره او حتی در سکوت، خود به مثابه کلمات و صدای روی تصویر می‌ماند. حالات چهره و نحوه اجرای این نقش از سوی ایشان همانند صدای روی تصویری است که اغلب به‌ویژه در فیلمنامه‌های اقتباسی برای توضیح وضعیت و فشرده‌سازی داستان مورد استفاده قرار می‌گیرد. کنش و واکنش‌هایی که او به هنگام اجرای نقش نشان می‌دهد، خود به منزله نقل داستانی ا‌ست. حالا می‌توان خرده‌ماجراهای رمان را به‌آسودگی کنار گذاشت و همین‌طور از دست یک راوی خلاص شد که خود ممکن است گفته‌های پراکنده و ضد و نقیضش به آشفتگی و اختلال در روند داستان بینجامد. گرچه ترفندهایی که فیلمنامه‌نویس در گزینش رویدادهای داستان، ویرایش و چینش مجدد آن‌ها در کنار هم به دست می‌دهد، خود جزو نقاط قوت این اقتباس محسوب می‌شود. واقعیت این است که رمان دختر گم‌شده خالی از زنجیره حوادث و رویدادها و نقاط عطف آن‌چنان تأثیرگذاری است که بتوان روی آن‌ها در روایت اقتباس‌شده مانور چشم‌گیری داد، به نحوی که می‌توان حتی تعداد آن‌ها را برشمرد که به انگشتان یک دست هم نمی‌رسد. با این‌ همه، این اقتباس عالی آغاز می‌شود، برخلاف رمان که شروعش در بیمارستان است و راوی (لدا) از حضور دختران و همسر و دوستانش می‌گوید که حالا در کنار تختش ایستاده‌اند و بدین نحو خیالمان را راحت می‌کند که هیچ‌چیزی کاراکتر داستان را تهدید نمی‌کند. اما در نماهای نخست فیلم زنی تنها را می‌بینیم با زخمی در پهلویش که به کنار ساحل می‌آید و آن‌جا می‌افتد و گویی همین نما تمامی عصاره رمان و کاراکتر لدا را در خود گنجانیده باشد و البته کنجکاوی ایجاد می‌کند. فیلم با تصویر آغاز می‌شود و بیشتر هم با تصویر ادامه می‌یابد و این به معنای رد یا نکوهش نریشن نیست که در وقت ضرورت بسیار هم کاراست، اما وقتی می‌شود روایت را با تصویر پیش برد، چه بهتر!

این اقتباس با تمام تغییرات انجام‌شده در آن ازجمله دیالوگ‌هایی که برای برخی از صحنه‌ها مجدد ویرایش شده است، یا جابه‌جایی جغرافیای داستان از ایتالیا به یونان، اقتباسی وفادارانه است، چه در سیر روایتش و چه کمابیش در ترتیب به نمایش درآوردن آن‌چه در رمان روی می‌دهد. بااین‌حال، تغییرات و ترفندهای اقتباس‌گر جالب‌ توجه است، ازجمله این‌که او رگه اصلی داستان را استخراج کرده است، بی‌آن‌که حواسش به حواشی آن پرت شود؛ زن جوانی که صاحب دو فرزند است، با تمام درگیری‌های مربوط به آن، در اوان درک و شناخت تازه‌ای از خود و زندگی‌اش است و از سوی دیگر، محقق و پژوهش‌گری مستعد که حالا برای به تعادل رسانیدن و هم‌زیستی این قضایا دچار کشمکش است. یعنی آن‌چه در گذشته روی داده و توضیحی است برای وقایع امروز. اما اقتباس‌گر بدون آن‌که روایت اصلی را دچار اختلال یا ساده‌سازی و تقلیل کند، با تغییراتی داستان منبع اولیه را به درک و حتی منطق بیشتری رسانیده است. برای مثال، وقتی در فیلم درمی‌یابیم لدا خیلی زود صاحب فرزند شده است- یا به دیگر سخن زمانی که برای او مناسب نبوده- یعنی پیش از آن‌که درباره خود و آن‌چه می‌خواهد، بیندیشد، قابل درک و پذیرش است. گرچه این جریان هم برگرفته از منبع اولیه است، اما از شرح و تفصیل‌های بعدی رمان پیرامون این قضیه صرف‌نظر شده که به کار این فیلم نمی‌آمده و در خود رمان هم بیش از آن‌که روشن‌گر باشد، به پرسش‌هایی می‌انجامد که تمهید مناسبی برای پاسخ دادن به آن‌ها به‌زحمت یافت می‌شود. از این‌رو اقتباس‌گر بی‌آن‌که موضوع را دچار تقلیل کند، راه‌کار بهتری در اختیار قرار می‌دهد؛ لدای داستانش زنی است که خیلی زود بچه‌دار شده، پیش از آن‌که شناختی از خود و آن‌چه می‌خواهد، در سر داشته باشد که این مورد چه در جهان این داستان و چه در دنیای واقعی هم منطقی‌تر است و هم قابل پذیرش‌تر.

اقتباس‌گر از ایجاد تعلیق و معما هیچ ابایی ندارد، هر چند فضایی که می‌سازد، همانند رمان از الگوی داستان‌های توصیفی پیروی می‌کند که بیشتر به شرح وضعیت کاراکتر می‌پردازند و کانون تمرکز بر حال‌وهوای تجربه آن موقعیت است تا تولید فضاهای تنش‌زا یا نقاط عطف کوبنده و نقطه اوجی که هیجان‌انگیز باشد. اما فیلمنامه‌نویس با آن‌چه در دست داشته، که درواقع زیاد هم نبوده، از همان بادی امر از معدود نقاط عطف داستان اولیه و برخی رویدادهای آن، به مثابه گیره‌های لباس بهره برده است که پرده داستان اصلی را بدان بیاویزد و به نمایش درآورد، و مخاطب هم برای تماشای ادامه قضایا شور و شوقی داشته باشد و بدین‌سان حرف و کلام اصلی داستان در راستای موضوع بیان شود. لدا عروسک النا را برمی‌دارد، آن خانواده افرادی به نظر می‌رسند که شباهت‌هایی به گروه‌های مافیایی دارند. قبل‌تر در ساحل میان لدا و آن‌ها تنشی ایجاد شده و بعد هم میوه کاجی به کمرش اصابت می‌کند که درست معلوم نیست از کجاست و البته این در رمان نیز موجود است. بعد احساس این‌که مورد آزار قرار می‌گیرد، شک کردن به او در مورد برداشتن عروسک و انگار که از سوی آن خانواده زیر نظر گرفته شده است و نگاه‌های تهدیدآمیزشان، هشدارهای ویل و سرایدار خانه و هنگامی که زنگ خانه‌اش زده می‌شود و هیچ‌کس پشت در نیست؛ همگی این‌ها نه این‌که وام‌دار رمان نباشد، اما در فیلم طوری در پیِ هم چیده شده‌اند که تأثیر و کارایی بیشتری پیدا کرده‌اند.

چرا لدا عروسک را برمی‌دارد؟ همان‌طور که به عرض رساندم، در رمان هم تعبیرهای مختلفی از آن به دست داده می‌شود. به دوران کودکی لدا برمی‌گردیم؛ به روابطش با مادرش، دل‌خوری‌ها و نارضایتی‌هایی که از هم داشته‌اند، به جراحت تلخی که بعد از ترک فرزندانش به دوش می‌کشد. به این برمی‌گردیم که وقتی لدا دوباره به سراغ فرزندانش می‌آید که حالا برای مدتی نزد مادرش نگه‌داری می‌شدند، با برخورد لدا با مادر و سرزنش او بابت شیوه‌های تربیتی‌اش، به گفته لدا پیرزن آن‌قدر دچار ناراحتی و سرخوردگی می‌شود که خیلی زود می‌میرد و لدا به نحوی خود را در این قضیه هم دخیل می‌داند. به این برمی‌گردیم که نام عروسکی که لدا در کودکی داشته، «مامینا» است، که در گویش کودکانه همان «مادر» است و او عروسک را به فرزندش بیانکا می‌دهد و موارد دیگری از این دست... اما فیلمنامه‌نویس با گذری که به برخی از این وقایع داشته و ایجاد این خطوط ارتباطی، همان ماجرای اصلی برداشتن عروسک به دست لدا را به نمایش درمی‌آورد که شاید هم دوباره به این پرسش ختم شود که اصلاً چرا لدا آن عروسک را برمی‌دارد که درنهایت برداشت‌هایی به دست می‌دهد. می‌خواهم بگویم ممکن است پرسشی از این فیلم به جا بماند که می‌تواند به پاسخ‌های مختلف مخاطبش بینجامد که در این‌باره می‌توان گفت چنان‌چه پرسشی این‌چنین از این فیلم باقی بماند، با توجه به الگویی که برای نقل روایتش اتخاذ کرده است، ایرادی بر آن وارد نیست. در خاتمه باید گفت رمان دختر گم‌شده نوشته النا فرانته در نشان دادن روابط مادران و فرزندان و پیچیدگی‌های آن اثری قابل‌ تأمل است، و البته اقتباسی که از آن انجام شده است، علاوه بر بازیگری، خبر از استعداد خانم مگی جیلنهال در داستان‌گویی می‌دهد؛ او در فیلمش داستانی برای تعریف دارد.

مرجع مقاله