ازهم‌گسیختگی واقعیت در حضور مسلط رویا

اصول سورئالیسم در روایت فیلم «خاطرات»

  • نویسنده : اردوان وزیری
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 160

آندره برتون در مانیفست اول سورئالیسم که در 1924 منتشر شد، تحت تأثیر فراوان تحقیقات فروید در زمینه‌ ذهن ناخودآگاه، هدف اصلی این جنبش نوین در عرصه ادبیات مدرن را بدین شکل تعریف کرده بود: «سورئالیسم، کردار غیرارادی خالص ذهنی است که هدف آن،‌ چه به شکل شفاهی، یا مکتوب، یا به هر شکل دیگری، بیان سازوکار اندیشه است؛ حکمرانی اندیشه، رها از هر نوع کنترل منطقی، بدون توجه به هیچ مسئله زیبایی‌شناسی یا اخلاقی.[i] سورئالیست‌ها اعتقاد داشتند واقعیت برتر واقعیتی است که در اعماق ضمیر ناخودآگاه شکل می‌گیرد و جوهره حقیقی آن را صرفاً باید در رویاها و اوهام انسان جست‌و‌جو کرد. از این منظر هنر ناب زمانی به وجود می‌آید که هنرمند در حالتی بین خواب و بیداری و فارغ از هر نوع منطق پذیرفته‌شده سنتی و به بیان دقیق‌تر «بی‌منطقی» اثر خود را خلق کند و این فرایند فقط با رهایی ذهن از سلطه عقل و منطق میسر می‌شود. بنابراین از یک ‌سو دیدگاه رادیکال آن‌ها نسبت به «منطق»ی که آن را آماج حملات خود قرار می‌دادند، درواقع معطوف به عکس‌العمل خشمناک و توهین‌آمیزشان نسبت به ارزش‌های جامعه معاصر بود که ثمره آن را وقوع جنگ جهانی اول می‌دانستند و قبلاً در جنبش دادائیسم متجلی شده بود و از سوی دیگر رویا و رویاپردازی را ابزاری مهم و بنیادین برای رسوخ به ضمیر ناخودآگاه می‌دانستند. آن‌ها  اعتقاد داشتند بسیاری از زوایای پنهان و ناشناخته انسانی در رویا شکل می‌گیرد و به همین علت نباید آن را مسئله‌ای غیرواقعی دانست، یا دست‌کم گرفت. لوییس بونوئل، کارگردان اسپانیایی و پرچم‌دار جنبش سورئالیسم در سینما، فیلم سگ آندلسی را بر اساس همین نگرش ساخت؛ فیلمی که به مانیفست سینمایی این جنبش بدل شد و حاصل همکاری او با سالوادور دالی و برآمده از رویاهایی بود که این دو در خواب دیده بودند.در تبادل‌نظر راجع‌ به نکاتی که قرار بود آن‌ها در فیلمنامه منظور کنند، بونوئل اشاره می‌کند در اولین دیدار با دالی و قبل از شروع نگارش فیلمنامه، تنها قانون ما خیلی ساده بود؛ هیچ ایده یا تصویری که ممکن است منجر به توصیف منطقی از هر نوعی شود، پذیرفته نخواهد بود. ما مجبور بودیم تمام درها را به روی بی‌منطقی باز بگذاریم و فقط آن تصاویری را نگه داریم که ما را غافل‌گیر می‌کردند،‌ بدون این‌که تلاش کنیم چرایی آن را توضیح دهیم[ii]. آپیچاتپونگ ویراستاکول، فیلم‌ساز تایلندی و کارگردان خاطرات، از ابتدای فعالیت حرفه‌ای خود همواره و به ‌طور مشخص از المان‌های سورئالیستی در آثارش استفاده کرده و ردپای این نگرش در اکثر کارهای او (شامل فیلم‌های کوتاه و بلند و هم‌چنین اینستالیشن‌های متعدد) قابل ردیابی است. اولین فیلم او با نام موضوع اسرارآمیز در ظهر[iii] یک اثر تجربی است که بدون فیلمنامه ساخته شده و به ‌جای آن از یک بازی دسته‌جمعی با عنوان «لاشه خوش‌گوار»[iv] که از ابداعات سورئالیست‌هاست، به عنوان مفهوم و شیوه روایی بهره گرفته است. ویراستاکول همواره به تأثیرپذیری از سورئالیست‌ها و علاقه شخصی‌اش به این جنبش اشاره کرده و درعین‌حال محیط خانوادگی و کشوری را که در آن رشد کرده نیز در شکل‌گیری دیدگاه‌های هنری متفاوت و منحصر‌به‌فرد خود دخیل می‌داند. او در مصاحبه‌ای در پاسخ به سؤالی راجع‌ به پس‌زمینه فرهنگی و تأثیر میراث برجای‌مانده از سورئالیست‌ها که در زمان تحصیل در انستیتو هنر شیکاگو با آن مواجه شده بود، می‌گوید: «من در یک خانواده بودیست رشد کردم، اما در تایلند، مذهب به شکل نوعی بودائیسم مبتنی بر مراسم آیینی با آنیمیسم[v] و هندوئیسم درآمیخته شده است... جنبش دادا و سورئالیسم تأثیر بسیار زیادی بر من داشتند. انستیتو هنر شیکاگو انواع و اقسام مجموعه‌های هنری کلاسیک، امپرسیونیست و سورئالیست را در خود جای داده و بنابراین شما می‌توانید آثار آبستره هنرمندانی مثل بونوئل و دالی را در کنار فیلم‌های ایرانی و تایوانی ببینید.»[vi] فیلم خاطرات جدیدترین ساخته این کارگردان مستقل تایلندی با بهره‌گیری از همین انگاره‌های سورئالیستی، داستان (یا ضدداستانی) را روایت می‌کند که ماجراهای آن در اتمسفری رویا‌گون، جایی بین مرز خواب و بیداری و در مکان‌هایی اسرارآمیز رخ می‌دهد و در تحلیل محتوای آن باید از عناصر فراواقعی نحله سورئالیسم مدد گرفت. خاطرات در وجه ظاهری خود روایت‌گر تلاش‌های زنی انگلیسی (اسکاتلندی) به نام جسیکا ساکن بوگوتا، کلمبیاست که نیمه‌شب با شنیدن صدایی عجیب و ناگهانی از خواب می‌پرد و برای کشف علت و منبع صدا راهی سفری پررمزوراز در دل دنیایی می‌شود که بیش از آن‌که مبتنی بر منطق پذیرفته‌شده و روابط علت و معلولی باشد، پایه‌هایش بر وهم و رویا و ابهام بنا شده است. او پس از پی بردن به کیفیت غیر‌قابل‌ توصیف این صدا یا نویز و منشأ نامعلوم آن، از همان اولین نماهای فیلم و برخاستن از خواب در اتاق تاریکش خود را در محاصره وقایعی می‌بیند که هیچ توضیح منطقی برایشان پیدا نمی‌کند. جسیکا رفته‌رفته متوجه می‌شود هر قدمی که برای کشف علت صدای آزاردهنده درون ذهنش برمی‌دارد، به جای این‌که او را به حقیقت نزدیک‌تر کند، دریچه اوهام و خیالات تازه‌ای را پیش پایش می‌گشاید، که قادر به درک و تبیین آن‌ها نیست. او در مسیر ماجراهایی آن‌چنان غریب، وصف‌ناپذیر و غیرقابل باور قرار می‌‌گیرد که عملاً دیگر نمی‌تواند تفاوت بین واقعیت و رویا را تشخیص دهد. زمانی ‌که برای بازتولید فیزیکی صدا به استودیوی هرنان می‌رود، در توصیف آن می‌گوید: «مثل یک توپ بزرگ بتٌنیه که توی یک گودال فلزی می‌افته، گودالی که دورش رو آب دریا گرفته.» این توضیح مبهم جسیکا حتی برای خود او هم کارساز و وافی به مقصود نیست، چون کاملاً آگاه است نمی‌تواند صدای درون سرش را در قالب کلمات برای دیگری بیان کند. توصیف‌ناپذیری این صداست که جلوه رمزآمیز و رویاگون آن را شدت می‌بخشد و با جلوتر رفتن روایت خصلت فیزیکی‌اش را کم‌کم از دست می‌دهد و به پدیده‌ای غیرمادی بدل می‌شود که روح و جسم و جان جسیکا را تسخیر می‌کند و درعین‌حال همچون درگاهی برای گذر او از مرزهای واقعیت و قدم گذاشتن به وادی خیال و رویا عمل می‌کند. او به محض این‌که از خانه خود بیرون می‌زند تا شاید بتواند علت صدای عجیبی را که شنیده بود، پیدا کند، قدم به دنیایی می‌گذارد که ویژگی اصلی آن، «رویای رها از هر نوع کنترل منطقی» است که برتون در بیانیه اول سورئالیسم به آن اشاره کرده بود و به همین جهت مبنای روایت فیلم، یا به عبارت بهتر، یکی از مبانی روایی فیلم حول همین رویا شکل می‌گیرد و پیش می‌رود. رضا سیدحسینی در فصل مربوط به سورئالیسم کتاب مکتب‌های ادبی به نکته بسیار مهمی درباره کاربرد رویا اشاره می‌کند که نمودهای آن را به شکلی واضح در خاطرات مشاهده می‌کنیم. او می‌نویسد فلسفه غرب با طرد اموری که از حیطه تعقل بیرون است، معرفت انسان و شناخت جهان را محدود می‌کند. ابتکار سورئالیسم در این است که ارزش رویا را نشان داده و اهمیت آن را، هم از نظر روان‌شناسی و هم از نظر فلسفه مابعدالطبیعه، دست‌کم به اندازه بیداری دانسته است.[vii] به همین جهت است که جسیکا در مواجهه با سایر کاراکترها و وقایع فیلم با موقعیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که وقوع‌‌ آن‌ها در عالم واقعی دور از ذهن و حتی غیرممکن به نظر می‌رسد، اما از آن‌جایی‌که فیلم‌نامه از رویکرد و المان‌های سورئال و کارکرد رویا برای روایت ماجراها بهره می‌گیرد، این رویدادها با جهانی که فیلم خلق می‌کند، هم‌ساز و همسان می‌شوند. وقتی خواهر جسیکا روی تخت بیمارستان ماجرای سگی را تعریف می‌کند که ماشین زیرش گرفته و وارد خانه آن‌ها شده بود، ولی او سگ را در مطب دام‌پزشک رها کرده تا بمیرد، بیماری‌اش را ناشی از نفرین سگ می‌داند، چون «شبش یه حسی پیدا کردم و یه علایمی داشتم و الان فقط رویاش رو می‌بینم» و دوباره به خواب می‌رود. بعداً که جسیکا با سگی مواجه می‌شود که به نظر می‌رسد عمداً او را دنبال می‌کند، وحشت‌زده می‌شود و بدین ترتیب، رویایی که خواهرش در خواب دیده بود، یک‌ بار دیگر در جهان فیلم متجلی و تکرار می‌شود و بین او و واقعیات پذیرفته‌شده پیرامونی فاصله ایجاد می‌کند. در ساختار روایی فیلم رخدادهای متعددی دست به دست هم می‌دهند تا جست‌وجوی مادی جسیکا را از معنا تهی کنند و او را به سمت کشف‌ و شهودی ذهنی سوق دهند. به همین علت است که خِرَد جایش را به مکاشفه می‌دهد و به قول آنری برگسن، فیلسوف مشهور فرانسوی، کشف و شهود، توانایی درک منبع اصلی هستی را به آدمی می‌بخشد.[viii] جسیکا در پرسه‌زنی‌های خود تلاش می‌کند منشأ صدا را به علل و عوامل مادی ربط دهد، اما هر چه پیش‌تر می‌رود، در تجربیات واقعی خود با شکست و درماندگی روبه‌رو می‌شود و ذهنیت نشئت‌گرفته از تجربه حسی او به‌تدریج بر عینیت دنیای اطرافش برتری و تفوق پیدا می‌کند و درنتیجه متوجه فرو ریختن تکیه‌گاه عقل در کنترل وقایع می‌شود. این تجربه حسی و مکاشفه توأم با رویا و فقدان منطق عِلّی هرج‌ومرجی در ذهن او ایجاد می‌کند که از اصول سورئالیسم به شمار می‌رود و ازجمله المان‌های دیگری است که ساختار روایی خاطرات از آن بهره می‌گیرد. عملیات ساختمانی که جسیکا آن را عامل ایجاد صدا می‌داند، اساساً وجود ندارد. دندان‌پزشکی که از نظر جسیکا یک‌ سال قبل مرده بود، هر شب به خواهرش پیام می‌داده و در بیمارستان به دیدار او آمده (غذا خوردن جسیکا در کنار خواهر و شوهر خواهرش و گفت‌وگوهای درظاهر بی‌معنی آن‌ها یادآور صحنه‌های مشابه در آثار بونوئل و به ‌طور خاص جذابیت پنهان بورژوازی و شبح آزادی است. در عین‌حال مرخص شدن خواهر جسیکا از بیمارستان به اندازه علت بستری شدن او عجیب و بی‌منطق جلوه می‌کند؛ رفتارش به ‌گونه‌ای است که گویا اصلاً بستری نبوده) و آشنایی جسیکا با زن باستان‌شناس و ماجرای استخوان‌های چندهزار ساله از این دست وقایع هستند. اما ضربه نهایی زمانی به جسیکا وارد می‌شود که می‌فهمد هرنان، مهندس صدا، اصوﻻً وجود خارجی ندارد و هیچ‌کس چنین آدمی را نمی‌شناسد. درماندگی او به حد اعلا می‌رسد و زمانی که در پارک کنار باستان‌شناس نشسته، اعتراف می‌کند دارد دیوانه می‌شود و شعری را که از شب‌های بی‌خوابی‌اش سروده، برای او می‌خواند: فراتر از گلبرگ‌ها/ و بال‌های خشمگین/ هوا آه می‌کشد/ با سایه در حال محو شدندش. مفهوم فراواقعی نهفته در این شعر در کنار اظهارنظر پزشک زن که به جسیکا می‌گوید سالوادور دالی- نقاش اسپانیایی که در کنار بونوئلِ فیلم‌ساز و لورکای شاعر ستون تجلی هنر سورئالیستی در نقاشی بود- زیبایی‌های این جهان را درک کرد، اشاره‌های مشخصی به دیدگاه‌ها، پیروی و پای‌بندی کارگردان نسبت به اصول و روش‌های سورئالیسم در فیلم‌سازی و تبیین و تفسیر رویدادهای جهان بر همین مبنا هستند. پرده آخر فیلم در ادامه شیوه‌ای که روایت در قسمت‌های قبل در پیش گرفته بود، به‌هیچ‌وجه بنا ندارد نقطه پایانی بر مکاشفه جسیکا بگذارد، بلکه برعکس وضعیت او را بغرنج‌تر می‌کند. ویراستاکول نه‌تنها پاسخی برای ابهامات او ارائه نمی‌کند، بلکه با ظهور دوباره هرنان، این‌بار در قالب یک شَمَن که می‌تواند صدای زنده سنگ‌ها را بشنود و داستان‌های نامیرا و نهفته را از اعماق گذشته دورِ تاریخ برای جسیکا بازگو کند، مکاشفه او را وارد مرحله تازه‌ای می‌کند. بر اثر این اکتشاف، دنیایی که همه ‌چیز آن ناپیوسته و ازهم‌گسیخته بود، دوباره دگرگون می‌شود و شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. در پایان فیلم وقتی هرنان به نشانه شنیدن صدایی که جسیکا تجربه کرده بود، سرش را بین دست‌هایش می‌گیرد، مرز بین زمان گذشته و حال و آینده از بین می‌رود و هرنان و جسیکا همچون یک تن واحد در هم مستحیل می‌شوند. برتون در دومین بیانیه سورئالیسم اشاره کرده بود: نقطه معینی در ذهن هست که از آن نقطه به بعد، مرگ و زندگی، حقیقت و مَجاز، واقعیت و خیال، گذشته و آینده، فراز و نشیب تناقض خود را از دست می‌دهند. محرک فعالیت سورئالیسم امید به تشخیص و تعیین این نقطه است. با این‌ دیدگاه، اگر یک بار دیگر به ابتدای خاطرات برگردیم، شاید به این نتیجه برسیم که جسیکا اساساً هیچ‌گاه از خواب بیدار نشده، یا همه وقایعی که روی پرده دیده‌ایم، رویایی بوده که او در رویایش دیده و به نقطه مورد نظر برتون دست پیدا کرده است.

 

 

[i] A companion to Luis Bunuel, Gywenn Edwards,2005

[ii]   همان    

[iii] Mysterious Object at Noon

[iv] Exquisite Corps.در این بازی چند نفر گرد هم می‌نشینند و یک قطعه کوچک کاغذ را دست به دست می‌گردانند و هر کس به نوبت روی این صفحه کاغذ کلمه‌ای می‌نویسد، یا خطی می‌کشد. عاقبت یک سلسله جملات عجیب و غریب، یا یک نقش غیرواقعی به دست می‌آید. نخستین نمونه این بازی که اکنون ارزش متون کهن را یافته و نام خود را به ‌مناسبت دو کلمه اول به این شیوه کار داده، جمله ذیل است که از همین راه به دست می‌آید «لاشه خوشگوار، شراب تازه را خواهد نوشید». مکتب‌های ادبی، صفحه 446-447

[v] Animism یا زنده‌انگاری. آیینی است که پیروانش اعتقاد دارند تمام عناصر طبیعت دارای روح و جان هستند و زنده‌اند.

[vi] برای مطالعه متن کامل مصاحبه به این لینک مراجعه کنید: https://www.kurimanzutto.com/news/press-apichatpong-weerasethakuls-past-present-and-futur

[vii] مکتب‌های ادبی، رضا سیدحسینی، کتاب زمان، چاپ ششم 2537، صفحه 440

[viii] همان، صفحه 422

مرجع مقاله