من مادر هستم...

کشمکش‌ها چگونه در فیلمنامه مینی سریال «خدمتکار» درام را خلق می‌کنند؟

  • نویسنده : عباس نصراللهی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 147

موضوعاتی از قبیل زنان تنها، زنان مورد آزار قرارگرفته و زنانی که به‌تنهایی سرپرستی خانواده‌ای را بر عهده دارند، جزو موضوعاتی هستند که تفاوتی نمی‌کند که زنانش در کجای این جهان باشند، به‌خودی‌خود این موضوعات باعث ایجاد سؤالات، مسائل و البته نگاه‌های متفاوتی می‌شوند و در همه ‌جای جهان می‌توان به چشم بحران یا موضوعی بسیار مهم در اجتماع به آن نگاه کرد. حال در کشوری چون آمریکا، نوع مواجهه با چنین مواردی ویژه‌تر هم خواهد بود و می‌تواند طیف گسترده‌تری از افراد را درگیر خود کند. در سال‌های اخیر هم چه در سینما و چه در سریال‌‌های مختلف شبکه‌های تلویزیونی، به چنین مواردی پرداخته شده و همواره به عنوان موضوعی ملتهب دست‌مایه فیلمنامه‌نویسان و فیلم‌سازان بوده است.

حالا و در یکی از تازه‌ترین ساخته‌های شبکه نت‌فلکیس، موضوع مادران تنها به‌ طور خاص و مستقیم و بی‌آن‌که چیز دیگری در این میان باشد و این مسئله در حاشیه مسائل دیگر مطرح شود، موضوع پیرنگ بوده است. فیلمنامه مینی‌سریال 10 قسمتی خدمتکار که به قلم مولی اسمیت متزلر نوشته شده، اقتباسی از داستانی واقعی نوشته استفانی لند به نام خدمتکار، کار سخت و اراده مادری برای زنده ماندن است که به دلیل همین واقعی بودن و الهام گرفته ‌شدن وقایع آن از اتفاقاتی واقعی، بسیار مورد توجه قرار گرفته است. اما زمانی که اثری تا این حد به شخصیت اصلی خود نزدیک می‌شود و محوریت تمام اتفاقات درون خود را بر پایه رفتارها، کنش‌ها و واکنش‌های او می‌گذارد، طبیعی است که تمام این رفتارها و تفکرات مهم باشند و پایه‌های اصلی درام را بنا نهند. حالا و در این مورد خاص ذکر این نکته اساسی است که شخصیت اصلی فیلمنامه در یک بحران جدی به سر می‌برد و تلاش می‌کند خود را از این بحران نجات دهد، پس تمام رفتارها، تصمیمات، کنش‌ها و واکنش‌های او تبدیل به کشمکش‌هایی می‌شوند که نخست خودش را مورد آزمایش قرار می‌دهند و سپس مخاطب را درگیر می‌کنند. یعنی درگیری مخاطب در پس درگیری‌ای است که برای شخصیت اصلی رخ می‌دهد و همین کشمکش‌ها اساس درام اثر را بنا می‌نهند و عامل پیش‌برنده آن می‌شوند.

نگاه به فیلمنامه خدمتکار به ما می‌گوید که می‌توانیم این کشمکش‌ها را طبق گفته رابرت مک‌کی در سه سطح اساسی آن جست‌وجو کنیم و بیابیم. سه سطحی از کشمکش که اگر هم‌زمان در درام وجود داشته باشند، باعث به وجود آمدن یک پیچیدگی درست می‌شوند و فیلمنامه خدمتکار شامل چنین ویژگی‌ای است.

 

کشمکش‌های درونی

نخستین مواجهه ما با الکس (شخصیت اصلی فیلمنامه) در فیلمنامه، جایی است که او تصمیم می‌گیرد به همراه دختر کوچکش، مدی، از دست پدر مدی، که فردی الکلی و عصبانی است، فرار کند و خانه محقری را که آن‌ها در آن در کنار هم زندگی می‌کنند، ترک کند. این شکل از معرفی به ما می‌گوید که حتماً پیش‌زمینه‌ای برای گرفتن چنین تصمیمی وجود داشته است. درواقع مواجه شدن با چنین تصمیم بزرگی در همان ابتدای فیلمنامه، هم متن و هم ما را به مسیری می‌برد تا بخواهد/ بخواهیم که در مورد زندگی الکس بیش از این کنکاش کنیم. از این‌جاست که آشنایی ما با الکس به واسطه نزدیک‌ شدن به ذهنیات او و تصمیماتی که می‌گیرد، بیشتر می‌شود. بخش بزرگی از فیلمنامه خدمتکار، مربوط به ذهنیت‌گرایی‌های الکس می‌شود. سفرهای کوتاه ذهنی او، که ما نیز در آن‌ها سهیم هستیم، دقیقاً همان کشمکش‌های درونی‌ای است که او با خود دارد و در پی حل کردن آن‌هاست. اتفاقاتی که در کودکی برایش رخ داده‌اند (نمونه بارزش دعواهای پدر و مادر و قایم ‌شدن او در کمد)، همواره در ذهنش مرور می‌شوند و او را مجاب می‌کنند تا طوری رفتار و زندگی کند و بخواهد که زندگی‌اش را تغییر دهد تا دختر کوچکش به سرنوشت او دچار نشود. بهترین راه نمایش این کشمکش‌های درونی نیز در همین نزدیک شدن به ذهن الکس بوده است. درواقع چیز/چیزهایی که از درون ذهن آشفته او بیرون می‌آیند، دقیقاً باعث می‌شوند او بخواهد و مصرانه تصمیم بگیرد که برای زندگی‌اش کاری انجام دهد، پس الکس ناچار است با عواملی که مقابلش می‌ایستند، مواجه شود و از آن‌ها عبور کند. پایه‌ریزی چنین کشمکش‌هایی باعث می‌شود تا هم روایت ذهنی فیلمنامه منطقی باشد و هرکجا که ما به درون ذهن الکس رفتیم، احساس بیرون‌زدگی نداشته باشیم و هم تمام و کمال و از ابتدا تا انتهای فیلمنامه، با کشمکش‌های درونی او احساس نزدیکی کنیم. اما همان‌طور که گفته شد، کشمکش‌های درونی الکس، منجر به گرفتن تصمیمی شده‌ که او را از خانه و همسر خود دور کرده است، پس او در این راه جدید دچار کشمکش‌هایی در یک سطح دیگر و اصطلاحاً در سطح فردی خواهد شد.

 

کشمکش‌های فردی

دقیقاً از لحظه‌ای که الکس تصمیم می‌گیرد خانه و پدر دخترش را ترک کند، مسیری پرپیچ‌وخم را به عنوان مادری تنها، بی‌پول و بی‌کار در مقابل خود می‌بیند. اما دایره‌ای از افراد نزدیک حول محور او قرار دارند که باعث به وجود آمدن چالش‌های متفاوتی برایش می‌شوند و درواقع کشمکش‌های فردی را برایش ایجاد می‌کنند. نخستین و مهم‌ترین شخص در دایره نزدیک او، مدی است. دختر کوچکش که الکس هرطور شده، نمی‌خواهد او را به دست پدرش بسپرد و تمام تلاشش برای محافظت هرچه بهتر از اوست. چالشی که محافظت از مدی برای الکس ایجاد می‌کند، دقیقاً طولانی‌ترین بخش خلق درام را در فیلمنامه خدمتکار شامل می‌شود که بیشترین اتفاقات را درون خود می‌بیند. حالا ارتباط او با مادر لاابالی خود، پدر سابقاً بی‌رحم، مؤسسات خیریه و کارهایی که انجام می‌دهد، همگی تحت‌الشعاع حفاظت از مدی هستند. اما در سطح کشمکش فردی، تنها ارتباط الکس با همان افراد حاضر در دوایر نزدیک به خود مهم است. الکس به عنوان زنی تنها و بی‌پناه که اتفاقاً بسیار هم مغرور است، نه می‌خواهد تن به خواسته پدر دخترش بدهد، نه دوست دارد به گذشته‌اش با پدر نامهربان خود برگردد و نه می‌تواند روی مادر خود حساب باز کند، پس برایش چاره‌ای نمی‌ماند تا با همه این‌ها مبارزه کند. همین می‌شود که کشمکش‌های فردی او، او را یک روز در ایستگاه کشتی نگه می‌دارند، چند روزی در مؤسسه زنان بی‌سرپرست و زنانی که مورد خشونت خانگی قرار گرفته‌اند، چند روزی در خانه دوستش، چند روزی در خانه‌ای اجاره‌ای و چند روزی هم در ماشین. هرچه هست، الکس به دلیل این‌که نمی‌تواند/ نمی‌خواهد روی هیچ‌کدام از افراد نزدیکش حساب باز کند، تبدیل به یک بی‌خانمان می‌شود. اما تلاش او برای بهتر کردن زندگی خود و دخترش، باعث می‌شود در سطح دیگری از کشمکش قرار بگیرد و در آن‌جا به مبارزه برای بهتر کردن زندگی ادامه دهد.

 

کشمکش‌های بیرونی/ فرافردی

در جامعه‌ای که در حال رقابت برای پیشرفت است و همگی در حال سرعت بخشیدن به روند کارهای خود هستند، درجا زدن و جا ماندن از آن‌چه برای هرکسی مناسب است، می‌تواند بزرگ‌ترین چالش باشد. حال این درجا زدن می‌تواند مربوط به شغل، زندگی شخصی، علایق، تحصیلات و هرچیز دیگری باشد. هرچه هست، بزرگ‌ترین چالش هرکسی با دنیای بیرونش، تطابق ‌یافتن با خواسته‌های این جهان است. در فیلمنامه خدمتکار، الکس از آن‌جایی که تصمیم می‌گیرد مستقل باشد، با چالش‌های فراوانی سر راه خود مواجه می‌شود که همگی می‌خواهند او را از حرکت بازدارند. او که به واسطه پیش‌داستانی که ما به مرور در جریان آن قرار می‌گیریم (رابطه با پدر مدی و زندگی محقر و کوچکش)، به اندازه کافی از پیشرفت و زندگی عقب افتاده است، هم‌زمان باید در دو جبهه تلاش کند؛ نخست این‌که زندگی آرامی برای دختر خود بسازد و دوم این‌که خودش را به آرزوهای نرسیده‌اش نزدیک کند. (او به‌شدت به نویسندگی علاقه‌مند است.) حالا الکس برای گذر از کشمکش‌های درونی و فردی‌اش، باید با جهانی بزرگ‌تر مواجه شود و خود را به عنوان زنی مستقل در جامعه معنی کند. او شروع به کار کردن می‌کند، تمام تلاشش را انجام می‌دهد تا حضانت دختر خود را بگیرد و سعی می‌کند بهترین راه را برای امنیت خودشان بیابد. در این مسیر او با افراد زیادی برخورد می‌کند که عموماً زنان هستند؛ زنانی که برای الکس کشمکش‌هایی بیرونی ایجاد می‌کنند، در بیشتر مواقع با او نقاط اشتراکی دارند. گرچه هیچ‌کدامشان در لحظه به اندازه الکس درگیری و مشکل ندارند، اما همگی از تنها بودن در جامعه رنج می‌برند و هرکدامشان به شکلی تلاش می‌کنند تا این مشکل را حل کنند. الکس برای به دست آوردن پول، امکانات حداقلی و اثبات استحقاق خود برای گرفتن حق حضانت فرزندش، گویی وارد یک تونل وحشت شده و باید از آن به سلامت بگذرد. گرچه در این بین زیبایی‌هایی هم وجود دارند (مثلاً آن مؤسسه حمایتی که همواره پذیرای حضور الکس است)، اما عموماً تا الکس حرکتی رو به جلو انجام می‌دهد، چیزی او را یک گام به عقب پرت می‌کند. (مثل داستان تولد مدی که باعث از دست دادن خانه‌اش می‌شود.) و این روند تا جایی نزدیک به پایان فیلمنامه مینی‌سریال ادامه دارد و دقیقاً در نقطه‌ای که هر سه سطح از کشمکش برای الکس چالش‌هایی کافی را به وجود آورده‌اند و دقیقاً در جایی که این سه سطح از کشمکش دچار هم‌پوشانی می‌شوند، حرکت بزرگ زندگی او رخ می‌دهد.

جایی در نقطه اوج داستان، الکس که دیگر امیدی برای بهبود زندگی ندارد، هم‌چنان با شخصیتی مصر و جدی در حال تلاش برای پیدا کردن راهی است، پس کشمکش‌های درونی او (ذهنیاتش) هم‌سو با کشمکش‌های فردی (خانواده‌اش) و البته کشمکش‌های بیرونی (جامعه و دیگران) برایش کوچک می‌شوند و او تصمیم می‌گیرد دیگر نترسد. جایی در قسمت پایانی، الکس اذعان می‌کند که دیگر از شان (پدر مدی) نمی‌ترسد و خودش می‌خواهد با او مقابله کند. در همین نقطه او توانایی دست کشیدن از پدر و مادرش و همین‌طور کوچ به یک شهر دیگر را پیدا می‌کند و در قسمت یکی مانده به آخر، که بیشترین همراهی ذهنی ما با الکس در آن رخ می‌دهد، دقیقاً زمینه یکی ‌شدن تمام سطوح کشمکش فیلمنامه فراهم می‌آید و آمادگی برای پذیرش تغییرات الکس به اوج می‌رسد.

فیلمنامه خدمتکار با تکیه بر همین کشمکش‌ها و برداشتن خطوط میان آن‌ها و تلفیق کردن آن‌ها، طوری عمل می‌کند که گویی الکس در یک دایره از کشمکش‌ها گیر افتاده و هرکدام از این سطوح او را به سطح دیگری می‌برند و راه فراری برایش وجود ندارد، اما پایه‌ریزی درام بر این اساس به‌خوبی تا جایی پیش می‌رود که الکس بتواند در زمانی مناسب از این دایره خارج شود و خودش بماند و کشمکش‌های درونی‌اش که حالا توانسته‌اند نقش مثبتی را در زندگی‌اش ایفا کنند و او را به سمت رسیدن به آرزوهایش سوق دهند. فیلمنامه‌ای دقیق، که در عین سادگی پر از جزئیات و نقاط عطف مناسب داستانی است و می‌تواند شخصیتی همراهی‌پذیر را خلق کند و بی‌آن‌که سعی در بزرگ‌نمایی داشته باشد، دغدغه‌اش را به وجود ما نیز تزریق کند.

مرجع مقاله