بر هیچ مپیچ

بررسی پایان در فیلمنامه «لامینور»

  • نویسنده : حسین جوانی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 94

لامینور زمان گذشته و حال داستانی را به شکل هم‌زمان پیش می‌برد:

زمان حال: نادی (پردیس احمدیه) به همراه دوستانش در حال نواختن ساز است. پدر نادی، لواسانی (سیامک انصاری) از طریق پسرعموی نادی، سهند (مهرداد صدیقیان) متوجه این موضوع می‌شود. دخترش را بازخواست می‌کند و به خانه می‌برد. در خانه، پدربزرگ نادی، آقاجون (علی نصیریان) از نادی حمایت می‌کند و مادر نادی، شکوه (با بازیِ بهناز جعفری) از لواسانی. کمی ‌بعد پدر و مادر نادی برای شرکت در مراسمی ‌به خارج می‌روند. نادی تصمیم می‌گیرد در غیاب پدر و مادرش برای پدربزرگش جشن تولد بگیرد. کسی در جشن شرکت نمی‌کند. پدر و مادرش یک‌دفعه از راه می‌رسند و نادی به خیابان می‌رود و ساز می‌زند.

زمان گذشته: نادی به نواختن ساز علاقه‌مند می‌شود. با حمایت آقاجون موسیقی می‌آموزد، با شاهرخ (کاوه آفاق) آشنا می‌شود و سهند را پس می‌زند.

شکلِ قرارگیریِ فلاش‌بک‌های زمان گذشته در دل داستان زمان حال آن‌قدر عجیب و نامنظم است که به‌سختی می‌توان در نگاه اول ترتیب آن‌ها را تشخیص داد. حتی می‌توان جایِ این فلاش‌بک‌ها را با هم عوض کرد بدون آن‌که آسیبی به داستان وارد شود. خود فیلم البته این کار را کرده. مثلاً فلاش‌بک‌ با گریه‌وزاری برای رفتن به کنسرت مرتضی پاشایی شروع می‌شود و با مرگ او ادامه پیدا می‌کند. بعد باز به عقب می‌رویم و می‌فهمیم نادی زمانی گیتاری شکسته پیدا کرده و به نواختن ساز علاقه‌مند شده. باز هم به عقب می‌رویم و معلوم می‌شود علاقه نادی به ساز به زمانی بازمی‌گردد که سنتور عمویش را در اتاق پدربزرگ پیدا کرده. این‌که شکل قرار گرفتن فلاش‌بک‌ها چگونه باشد، حتی وقتی یکی دیگری را نقض می‌کند، سلیقه‌ی نویسندگان فیلمنامه است، یا شاید هم اقتضای درام. اما به یک‌باره این به عقب رفتن قطع می‌شود، باز به زمان حال می‌رویم و این‌بار به مقطع زمانی دیگری پرتاب می‌شویم که نه ادامه‌ی فلاش‌بک‌های قبلی است و نه معلوم است به لحاظ زمانی کجای داستان قرار دارد. تازه جدای از این‌که فلاش‌بک‌ها از منظر نادی اتفاق می‌اُفتند و وقتی به زمان حال بازمی‌گردیم، داستان با شخصیت دیگری ادامه پیدا می‌کند.

با شروع مهمانی فلاش‌بک‌ها قطع می‌شوند و زمان حال داستانی تا انتهای کار ادامه پیدا می‌کند. اما فیلم با صحنه‌ای کم‌وبیش غیرواقعی به پایان می‌رسد که به نظر می‌رسد در خیال نادی جریان دارد.

به این ترتیب، پیرنگ لامینور را می‌توان به این شکل خلاصه کرد:

آغاز: دختر نوجوانی علاقه‌ بسیاری به موسیقی دارد.

میانه: پدر دختر سعی می‌کند مانع از پی‌گیری موسیقی از سوی دخترش شود.

پایان: ...

لامینور تنها در صورتی می‌تواند پایان داشته باشد که مشخص شود بالاخره نتیجه‌ کشمکش میانِ نادی و پدرش چه شد؟ در غیر این صورت، اصلاً پایانی وجود ندارد. حال اگر با توجه به پایان نامشخص فیلم، فرض را بر این بگیریم که درنهایت نادی متوجه می‌شود با شرایط موجود امکان ادامه دادن علاقه‌اش را ندارد (به این معنی که پدر در این کشمکش برنده شده)، می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت:

پایان: دختر متوجه می‌شود در کنار پدر نمی‌تواند به علاقه‌اش برسد، پس از خانه فرار می‌کند.

اگر پروتاگونیست نادی باشد و آنتاگونیست را پدر نادی در نظر بگیریم، با داستانی روبه‌رو هستیم که در آن آنتاگونیست به برتری می‌رسد. اما فیلمنامه در پایانش عملاً پی‌گیر رفتار پروتاگونیست و تخیلات اوست و کاری به رفتار آنتاگونیست ندارد. حتی وقتی پدر نادی وسط مهمانی از راه می‌رسد، شاهد رویارویی این دو نیستیم. پدر برای خودش هارت‌وپورت می‌کند و نادی برای خودش گریه می‌کند و... به بیان دیگر، لامینور مقدمات مواجهه‌ای را در تمام طول فیلم ترتیب می‌دهد که در پایان از نمایش آن سر باز می‌زند.

شکل‌گیری چنین پایان سردرگمی ‌را باید در شخصیت‌پردازی آدم‌های داستان جست‌وجو کرد؛ اعضای خانواده‌ای با انگیزه‌های پرداخت‌نشده، رفتار متناقض و اعمالی نابخردانه که منتهی به یک مؤخره بی‌پایان می‌شوند. برای درک بهتر لازم است این کاراکترها را مرور کنیم.

آقاجون استاد دانشگاه بوده، از قدیم با اهل هنر نشست و برخاست داشته، مطالعات روزانه‌اش در حد هانری کربن است؛ روشن‌اندیش است و اهل تساهل و تسامح. بعد پسرش موجودی کاریکاتوری مثلِ لواسانی از آب درآمده. موجود دگم و خشک‌مغزی که معلوم نیست به چه دلیل با ساز زدن دخترش مشکل دارد. لواسانی با این‌که نادی با لباس‌های راحتی خانه‌اش در خیابان دوچرخه‌سواری کند، مشکلی ندارد، اما فکر می‌کند کنسرت پاشایی رفتن مفسده‌زاست. اشاره‌هایی هم صورت می‌گیرد مبنی بر این‌که علت مخالفت لواسانی سرنوشت برادرش است. اما ادبیات و نوع رفتارِ لواسانی با دخترش هیچ نشانی از این موضوع در خود ندارد. لواسانی بیشتر شبیه به مردی متعلق به قرن دوازدهم است که با وجود هوش اقتصادیِ راه انداختن فرش‌فروشی و خریدن خانه‌باغ در نیاوران شبیه به عقب‌مانده‌ها عمل می‌کند و هیچ بهره‌ای از تدبیر و ظرافت نبرده. هم آن‌قدر کودن است که برایِ دختربچه ماشین حساب خریده تا حساب‌کتاب یاد بگیرد و هم آن‌قدر متناقض که بعد از توقیفِ کردن سازِ دخترش، او را دوباره به آقاجون می‌سپارد تا با همسر خود خلوت کند. شکوه و سهند هم بیشتر شبیه عروسک‌های سخن‌گو هستند. کل دغدغه‌ شکوه این است که آب توی دل شوهرش تکان نخورد. چرا؟ چون از 17 سالگی زنش بوده. وضعیت سهند ولی از همه خراب‌تر است. کپیِ درجه دویی از لواسانی که فکر می‌کند برای رسیدن به نادی باید طلا بخرد و پلیس خبر کند.

لامینور شبیه به دکمه‌ای ا‌ست که برای آن کت دوخته باشند. تنها موقعیت داستانی فیلم مربوط به گرفتن مهمانی ا‌ست و ایده‌ خراب شدن آن. فیلمنامه‌نویسان مقدمه‌ای بسیار طولانی برای این صحنه ترتیب داده‌اند، اما توان یا جسارت به سرانجام رساندن آن را هم ندارند.

مرجع مقاله