تحول معنابخش

گسترش کاراکتر از میان نیازهای عاطفی او

  • نویسنده : جاکوب کروگر
  • مترجم : فرنوش زندیه
  • تعداد بازدید: 109

معمولاً وقتی در مورد کاراکترها صحبت می‌کنیم، در مورد نیازهای احساسی آن‌ها حرفی به میان نمی‌آوریم. در مورد اهداف و موضوعات ملموس آن‌ها صحبت می‌کنیم؛ چه خواسته‌ای دارند؟ قرار است برای رسیدن به این خواسته‌ها چه کار کنند؟ آرزویشان چیست؟ چه هدفی دارند؟

اگر می‌خواهید از وجه اکشن به کاراکتر نزدیک شوید، ویژگی شاخص کاراکترتان چیست؟ چه هدف و خواسته‌ای دارد؟ در هر صحنه چه منظوری دارد؟ علاوه بر هدفی که برای رسیدن به آن تلاش می‌کند، چه خواسته دیگری دارد؟

اگر از منظر هیچکاک به موضوع نگاه کنیم، مک‌گافینی که همه در حال تلاش برای به دست آوردن آن هستند، چیست؟

ما ایده اهداف ملموس را خیلی بهتر و راحت‌تر می‌پذیریم.

به طور مثال، در بزرگ‌ کردن آریزونا که یک نمونه از هدف ملموس است، همه به دنبال بچه هستند. در پدرخوانده، مایکل می‌خواهد از خانواده‌اش محافظت کند. در سرگذشت ندیمه، جون می‌خواهد فرزندش را نجات دهد. تقریباً هر کاراکتر یک هدف مشخص دارد که به دنبال رسیدن به آن است. اگر آن هدف را بشناسید، گسترش کاراکتر برایتان به مراتب راحت‌تر خواهد بود. در حقیقت تمام کاری که شما باید انجام دهید، این است که رسیدن به هدف را برای کاراکتر سخت و دشوار کرده و او را راهی این سفر کنید. کاراکترها مجبور هستند انتخاب‌ها و تصمیمات جدیدی اتخاذ کنند که این تصمیمات باعث تغییر و تحولاتی در آن‌ها می‌شود. این روند دقیقاً شبیه زندگی شخصی خود شماست.

اگر شما هدفتان را بشناسید و به سمت آن حرکت کنید، با مشکلاتی روبه‌رو خواهید شد. از نظر ما این مشکلات نکات منفی هستند، اما در مورد کاراکترها و گسترش آن‌ها در غالب موارد، این مشکلات نکته منفی نیستند. مشکلات فقط مواردی هستند که مسیر را دشوار می‌سازند. هر آن‌چه مسیر را دشوار کند، شما را مجبور می‌کند تا بیاموزید؛ در مورد این‌که واقعاً چه کسی هستید و مجبورید تصمیماتی بگیرید که تابه‌حال نگرفته بودید و طی این فرایند تجربیاتی کسب کنید و تبدیل به کسی که قابلیتش را دارید، شوید. اگر تابه‌حال یک همکار خلاق در کنار خود داشته‌اید، کارگردان بزرگ، بازیگر بزرگ، یا هر شخصی که نگوید: «خیالت راحت، هر چه شما بگویید رئیس!»، او یک همکار و راهبر عالی است؛ کسی است که شما را به سمت جلو هُل می‌دهد، از شما سؤالات سخت می‌پرسد و مجبورتان می‌کند عمیق‌تر بیندیشید و از مسائل سطحی به عمق بروید. او کسی است که کار را برای شما ساده‌تر نمی‌کند، بلکه دشوارتر می‌سازد. در فرایند دشوارسازی، او شما را مجبور می‌کند خود واقعی‌تان را به عنوان فردی که یک نویسنده و یک هنرمند است، بشناسید.

این شبیه همان کاری است که باید با کاراکترهایتان انجام دهید، اگر هدف ملموس را بشناسید، باید به سمت مبارزه با آن گام بردارید. کاراکتر هم مجبور به اتخاذ تصمیمات جدیدی است که او را راهی یک سفر می‌کند.

این‌جاست که با دو سؤال جالب مواجه می‌شویم:

1. وقتی هنوز نمی‌دانیم هدف کاراکتر چیست، چطور باید به بسط و گسترش او بپردازیم؟

2. چرا هدف و خواسته‌های بعضی از کاراکترها برایمان مهم‌اند و نسبت به اهداف سایر کاراکترها بی‌تفاوت هستیم؟

چرا گاهی اوقات با فیلم‌هایی که می‌بینید یا با خواسته‌های کاراکتر، ارتباط برقرار نمی‌کنید؟

اگر خون به پا خواهد شد را دیده باشید، کاراکتر به دنبال نفت است. چند نفر از ما در جست‌وجو و یافتن نفت است؟ چند نفر از ما ممکن است بگوید: «آره، این رویای من است. راستش من فقط آرزو دارم یک مرد در جست‌وجوی نفت باشم.» اغلب ما همچین رویایی نداریم. پس چرا نگران دنیل پلین‌ویو هستیم؟

اگر کشتی‌گیر را دیده باشید، کشتی‌گیر می‌خواهد دوباره کشتی بگیرد. خب، بسیاری از ما علاقه‌ای به دیدن ضرب و شتم یک مرد 300 پوندی داخل رینگ نداریم. بسیاری از ما قادر نیستیم با این هدف ملموس ارتباط برقرار کنیم. پس چرا برای کشتی‌گیر نگران هستیم؟

هنوز هم فیلم‌هایی وجود دارند که ممکن است دیده باشید؛ کاراکترها سعی دارند یک کودک یا حتی دنیا را نجات دهند و شما با خودتان می‌گویید: «چه اهمیتی دارد؟ داستان خیلی ساختگی به نظر می‌رسد. درست متوجه منظور داستان نمی‌شوم و با آن ارتباط برقرار نمی‌کنم. [داستان] برایم مهم نیست.»

گاهی طرفدار کاراکتری هستیم که در تلاش برای تحقق موضوعی است و ما با این موضوع اصلاً موافق نیستیم. به برکینگ بد توجه کنید، با ایده تبدیل شدن به سرکرده موادفروشان موافق نیستیم. با ایده گمراه کردن بدترین دانش‌آموزانمان- کسانی که روزی به ما اعتماد داشتند و مثل پدر ما را قبول داشتند- تا سر حد رساندن آن‌ها به اعتیاد موافق نیستیم، ولی می‌خواهیم او به خواسته‌اش برسد. دروغ گفتن به همسر و فرزندان هم از نظرمان پذیرفتنی نیست. هیچ‌کدام از اهدافی که والتر وایت در تلاش برای رسیدن به آن‌هاست، برای ما قابل قبول و پذیرفتنی نیست.

پس چرا والتر وایت تا این حد برایمان مهم است؟

چرا بعضی از کاراکترهای نجات گربه بسیار کامل و دل‌نشین هستند و کارهای فوق‌العاده جالب انجام می‌دهند که از نظر ما اصلاً اهمیتی ندارند؟ عملاً چه چیزی در مورد کاراکتر به عنوان کسی که قرار است در ساختار داستان ما بسط و گسترش یابد، برای ما اهمیت دارد؟ وقتی نویسنده به‌خوبی به موضوع نزدیک شده و ارتباط برقرار کرده باشد، [کاراکتر] برای ما مهم می‌شود.

اگر به حد کافی خوش‌شانس باشید که هدف و خواسته کاراکتر را تشخیص دهید، هدف ملموس و مشخص یکی از راه‌های برقراری ارتباط است. اما آن‌چه واقعاً باعث برقراری ارتباط می‌شود، هدف [کاراکتر] نیست، بلکه نیازهای ضروری اوست. وقتی شما از منظر نیازهای احساسی می‌نویسید، به لایه‌های کمی پایین‌تر از سطح رفته و هدف ملموس را به فرایند گسترش کاراکتر اضافه می‌کنید. در تلاش و جست‌وجو برای یافتن یک هدف ملموس که برای کاراکترتان مهم باشد، هستید.

این کار در مراحل ابتدایی چه معنایی دارد؟ در مراحلی که به مغز داستان رسیده‌اید، چه معنایی دارد؟ در مورد حیوانات یا خزندگان چه معنایی دارد؟

در مورد ضمیر ناخودآگاه چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

طبق گفته یونگ ما به واسطه ذهن آگاه و رویاهایمان می‌توانیم به اصل جهان پی ببریم و این اصل است که ما را به یکدیگر پیوند می‌زند. شاید این موضوع خیلی شبیه به فرایند گسترش کاراکتر نباشد، اما کلیدی برای درک و فهم آن است. در حالت هوشیار، وقتی من به شما نگاه می‌کنم، یا وقتی شما به من نگاه می‌کنید، به این فکر می‌کنید که شما جک نیستید و جک هم شما نیست. ما مردمانی متفاوت هستیم. بر طبق گفته‌های یونگ، ما می‌توانیم در میان رویاهایمان به تجربیاتی مشترک برسیم؛ تجربیاتی گروهی، اصیل و سیال که باعث پیوند ما به یکدیگر می‌شود. با این روش، می‌توانیم به یک طرح یا الگوی اصلی برسیم که مضمون آن این است که اتفاقات مشابه برای شما و برای من معنای یکسان و مشابهی دارند. از این منظر متوجه خواهیم شد که همه ما به نوعی به یکدیگر مرتبط هستیم.

فردی به نام کمپل ادعا کرد اگر یونگ درست گفته باشد و یک ناخودآگاه جمعی وجود دارد که ما را به هم پیوند داده است، پس باید یک داستان جمعی‌ای هم وجود داشته باشد که ما را به هم پیوند دهد. اگر می‌توانستیم خیلی ساده آن داستان را بگوییم- داستانی که او نامش را «سفر قهرمان» گذاشته است- پس می‌توانیم یک داستان جهان‌شمول نقل کنیم.

کاری که کمپل انجام داد، نام‌گذاری و برچسب‌دار کردن انواع مختلف طرح اصلی داستان‌ها بود. درست شبیه به همان کاری که یونگ از منظر ناخودآگاه جمعی برای طرح اصلی انجام داده بود.

به شکل غیرمنتظره و عجیبی، نویسندگانی که از الگوی کمپل استفاده می‌کنند، نمی‌توانند با این طرح نوشته‌شان را به پایان برسانند. آن‌ها نوشته خود را با الگوهای داستانی به پایان می‌رسانند.

به شکلی مشابه وقتی تعداد زیادی از نویسندگان تلاش کردند تا از الگوی 21 مرحله‌ای سفر قهرمان استفاده کنند، عملاً نتوانستند داستان را با عمل کردن به اصول سفر قهرمان به پایان ببرند. آن‌ها در عمل مجبورند یک فرمول جایگزین برای سفر قهرمان انتخاب کنند و داستان را به اتمام برسانند.

وقتی یاد می‌گیرید که چگونه کاراکتر بنویسید، تعداد زیادی سؤال وجود خواهد داشت که باید پاسخی برای آن‌ها داشته باشید.

تفاوت یک فرمول و ساختار چیست؟

تفاوت یک الگوی اصلی و یک کلیشه چیست؟

تفاوت بین کاراکتری که هدفش برای ما بسیار مهم است، با کاراکتری که هدفش اصلاً هیچ اهمیتی برای ما ندارد، چیست؟

گسترش کاراکتر به نیازهای احساسی وابسته است. اغلب ما از نیازهای احساسی‌مان مطلع نیستیم، اما همگی‌ ما نیازهای عاطفی‌ای داریم که همیشه راهبر ما هستند.

مثلاً وقتی به استارباکس می‌روید، هدف‌ ملموستان خرید یک فنجان قهوه است. عملاً شما یک فنجان قهوه می‌خواهید.

اما در لایه زیرین خواستن یک فنجان قهوه یک چیز دیگری وجود دارد، یک دلیل بامعناتر. این همان چیزی است که شما با یک انسان دیگر که در این دنیا حضور دارد، در میان می‌گذارید.

هر کسی قهوه دوست ندارد. هر کسی قهوه استارباکس دوست ندارد. من هیچ‌وقت قهوه استارباکس دوست نداشتم. ترجیح می‌دهم از یک کافی شاپ کوچک که زیرمجموعه استارباکس نباشد، قهوه بخرم. هر کسی قهوه استارباکس نمی‌خواهد، اما برای کاراکتری که به دنبال قهوه استارباکس است، استارباکس هم چیزی برای عرضه دارد. برای یک کاراکتر، شاید آرامش و آسایش به دنبال داشته باشد. «وای مرد! یک روز خیلی سخت داشتم و اگر می‌شد بنشینم و استارباکس داشته باشم، چند دقیقه‌ای یک نفس راحت می‌کشیدم.» برای یک کاراکتر دیگر، استارباکس نشانه عدالت است. «تمام‌وقت کار می‌کنم و حقوقم حداقلی است. رئیسم سرم فریاد می‎‌زند. مثل یک آشغال با من رفتار می‌کند. بله، قیمت یک استارباکس پنج دلار و 25سنت است، ولی من چقدر باید کار کنم تا یک استارباکس بخرم. اگر عدالتی در دنیا وجود داشته باشد، من باید بتوانم حداقل استارباکس بخرم تا بتوانم این حجم از فشار کاری را تحمل کنم.»

همان‌طور که می‌بینید، کاراکتری که به خاطر کسب آرامش استارباکس می‌خرد، نسبت به کاراکتری که خرید استارباکس را نشانه عدالت می‌داند، کاملاً متفاوت است. با این‌که هر دو یک هدف داشتند که آن هم خریدن قهوه بود، اما نیازهای احساسی همه چیز را تحت‌الشعاع قرار داد. شخص دیگری برای احساس عشق و امنیت، استارباکس را دوست دارد. چون در زمانی که کودک بوده، پدرش عادت داشته آن‌ها را به استارباکس ببرد و به آن‌ها این اجازه را می‌داده که هر چه دوست دارند، سفارش دهند. حالا هم هر موقع به استارباکس می‌روند و نگاهشان به ونتی‌لاته می‌افتد، «احساسی شبیه عشق» دارند. این عشق پدرانه است. «چرا به استارباکس می‌روم و چرا ونتی‌لاته سفارش می‌دهم؟ چون می‌خواهم عشق را احساس کنم.» ممکن است شخص دیگری به استارباکس برود و یک فنجان قهوه بخواهد، چون به دنبال احترام است. «نه پسر، جاکوب با ک نوشته می‌شود نه با گ. لطفاً موقع سفارش قهوه، اسمم را درست هجی کن. من از آن دست افرادی هستم که چون استطاعت مالی دارم، به استارباکس می‌آیم. چون دارم هزینه پرداخت می‌کنم، در عوض انتظار احترام دارم. انتظار دارم اسمم را درست روی لیوان بنویسی... چون انتظار احترام متقابل دارم.» تفاوت بین فردی را که نیازمند احترام است و کاراکتری که فقط عشق لازم دارد و کاراکتری که به دنبال عدالت است، متوجه می‌شوید؟

همه این افراد به دلایلی کاملاً متفاوت به استارباکس می‌روند، اما هیچ‌کدام از این دلایل هیچ اثری بر استارباکس ندارد. همه این دلایل به نیازهای احساسی درونی کاراکترها که بر گسترش آن‌ها اثرگذار است، مربوط می‌شوند. آن‌ها همان کاری را انجام می‌دهند که واقعاً به راهبرد کاراکتر در سطح کمک می‌کند.

وقتی یاد می‌گیریم که چطور باید کاراکتر را از آن هسته مرکزی و ابتدایی‌ترین نیازهای احساسی بنویسیم، اتفاقی که می‌افتد، این است که شخصیت[کاراکترمان] جهان‌شمول شود و به شخصی تبدیل می‌شود که تنها به نظاره او نمی‌شینیم، بلکه با او ارتباط هم برقرار می‌کنیم!

اگر یک کاراکتر بنویسید که سعی دارد فقط یک استارباکس بخرد و بخواهید این پروسه را برای او سخت کنید- آن‌ها [کارکنان استارباکس] نام او را اشتباه می‌نویسند، یا سفارش او را با فرد دیگری جابه‌جا می‌کنند، یا صف سفارش را رعایت نمی‌کنند و باعث ایجاد تنش در استارباکس می‌شوند- مشکلات زیادی خلق می‌کنید. اما اگر بخواهیم صادقانه بگوییم، نمی‌خواهیم تنش را به خریدن یا نخریدن استارباکس بکشیم. هیچ‌کس با این تفکر هوشیارانه «خب می‌دونی چون امروز به عشق نیاز دارم، بهتره که قهوه بخرم» به استارباکس نمی‌رود. در حقیقت درست همان لحظه که متوجه منظور ماجرا می‌شوید، با خودتان می‌گویید: «وا، خیلی احمقانه است.» هیچ عشق و احساس دوست‌داشتنی از داشتن یک قهوه به شما القا نمی‌شود! هیچ عدالتی را از یک فنجان قهوه دریافت نمی‌کنید! یک قهوه احترامی برای شما به دنبال نخواهد داشت! این‌ها همگی ارتباط‌هایی است که ضمیر ناخودآگاه ما در ذهنمان می‌‌سازد. ما چیزی می‌خریم، سعی در امتحان چیزی داریم، سعی در به دست ‌آوردن چیزها داریم، چون احساس مشخصی داریم.

آن دسته از احساساتی که ما از نظر هیجانی و عاطفی نیازمند آن هستیم، جهان‌شمول‌اند. آن‌ها ابتدایی‌ترین نیازهای ما هستند و در سطوح ذهنی خزندگان و پستان‌داران هم اتفاق می‌افتند.

این احساسات فقط در سطوح ذهنی آگاه و هوشمند اتفاق نمی‌افتند. ما حتی از آن‌چه ما را کنترل می‌کند هم آگاه نیستیم. تصور کنید که قادر به انجام این کار بودیم. خیلی عالی می‌شد. اگر قادر بودیم آگاهانه نیازهای عاطفی‌مان را کنترل کنیم، هیچ جنگی وجود نداشت.

ملاقات شما با دوستتان این‌گونه بود: «چطوری مرد؟»

«راستش من کمی احترام لازم دارم.»

« خب من هم کمی تأیید احتیاج دارم.»

«باشد، بسیار خب. تو این کار را به بهترین شکل انجام می‌دهی.»

«متشکرم مرد، من همیشه دنبال فردی مثل تو می‌گشتم.»

هر دو احساس بهتری خواهند داشت.

«ناپلئون، چه خبر؟»

«می‌دانی، دارم به یک سفر به دور دنیا فکر می‌کنم. احساس می‌کنم فقط یک کمی اعتمادبه‌نفس احتیاج دارم.»

«خب. تا حالا بهت گفته بودم که چقدر عالی به نظر می‌رسی؟»

«وای، ممنونم. خیلی ممنونم. راستش الان احساس بهتری دارم.»

اگر می‌توانستیم آن‌چه را که واقعاً نیاز داریم، به زبان بیاوریم، دیگر نیازی به دنبال کردن یا اتخاذ تصمیمات احمقانه نداشتیم.

آن‌چه فرای یک فیلمنامه (یا یک دوره از زندگی) اتفاق می‌افتد، هم‌آوری احساسات و نیازهای عاطفی ساده مثل احترام، آرامش، عدالت و امنیت است و ما همین نیازهای ساده را با هدف اشتباه می‌گیریم.

اجازه دهید با مثالی این مسئله را توضیح دهم. ما هیچ پولی نداریم و در هوای آزاد زیر باران نشسته‌ایم و تلاش می‌کنیم جدیدترین مدل آی‌پد را داشته باشیم. می‌خواهیم اولین باشیم. احساس بهترین یا اولین بودن با داشتن آی‌پد میسر نیست. چون ما در زندگی به خلاق بودن و داشتن هدف نیازمندیم. فکر می‌کنیم داشتن آی‌پد همان معنای زندگی است. یک ماشین 50 هزار دلاری می‌خریم، یا یک ب.ام.و. اگر بخواهیم منطقی فکر کنیم: «بهترین راه خرج کردن پولم چیست؟ اگر موافق باشید، یک ماشین کارکرده به ارزش 10هزار دلار بخرم و تا حداکثر توانش از آن استفاده کنم.» اگر فکرمان کاربردی هم نباشد: «خب، می‌دانی، من باید خانواده‌ام را بیرون ببرم. پس ب.ام.و احتیاج دارم.» البته واضح است که اگر منطقی به مسئله نگاه کنیم، بهتر است که مینی‌ون داشته باشیم.

زمانی که ب.ام.و را هم بخریم، احتمالاً چنین تفکراتی خواهیم داشت: «می‌خواهم مردم بدانند که من خیلی باحال هستم.» من ب.ام.و لازم دارم تا به بقیه بفهمانم که استطاعت خرید آن را دارم. من به اعتبار و تأیید احتیاج دارم، یا نیازمند احترام هستم، شاید هم به عدالت یا عشق نیاز دارم.

ما این احساسات را با هدف اشتباه می‌گیریم.

به عبارتی، خدا را شکر که چنین کاری می‌کنیم! چون اگر این نیازهای احساسی را با هدف[آن‌چه واقعاً به دنبالش هستیم و نیاز داریم] اشتباه نمی‌گرفتیم، خیلی از اتفاقات هرگز پیش نمی‌آمدند. احتمالاً گوشه‌ای می‌نشستیم. «من عشق لازم دارم.» «بسیار خب، من عاشقت هستم.» و زندگی‌مان زیبا می‌شد، اما دیگر هیچ تلاش و تحرکی [برای زندگی] وجود نداشت.

در مورد گسترش کاراکتر، نیازهای عاطفی دقیقاً همان عوامل ساختاری هستند که ما را برای رسیدن به هدف به سمت جلو می‌برند.

این همان مسئله‌ای است که بچه در بزرگ ‌کردن آریزونا باعث به وجود آمدنش شده است. مسئله بچه نیست. مطمئناً همه ما بچه‌ها را دوست داریم، اما مسئله حاضر در این ماجرا این بچه نیست، بلکه نیازهای عاطفی پنهانی و درونی مربوط به اوست.

این همان دلیلی است که در خون به پاخواهد شد نفت را به یک مسئله تبدیل کرده است. نیاز عاطفی برای موفقیت نیرو محرکه او[کاراکتر] است. در مورد فیلمی که شما در حال تماشای آن هستید و موضوعش سرقت است، مسئله میلیون‌ها دلار پول تقلبی در یک چمدان خیالی نیست. همه ما می‌دانیم که دغدغه و موضوع فیلم این مسائل نیست. مسئله این است: «این پول‌ها چقدر ارزشمند هستند؟» به همین دلیل است که در فیلم‌های سرقت، هیچ‌وقت موضوع پول نیست. پول یک موضوع ساختگی است. مقداری پول تخیلی در یک فیلم تخیلی داریم. مسئله این‌جاست که «ارزش این پول‌ها چقدر است؟» این موضوع همیشه در انتهای فیلم مشخص می‌شود و هیچ‌گاه در این نوع فیلم‌ها موضوع سرقت نیست، بلکه همیشه آن اتفاقاتی است که عمل و فعل سرقت به دنبال خودش دارد.

مفهوم و تصور کلی این است: پشت هر هدف مشخص یک نیاز احساسی و عاطفی وجود دارد.

اگر فشار حداکثری را روی هدفتان متمرکز کنید و دست‌یابی به آن را به حد کافی دشوار کنید، کاراکتر هم شروع به گرفتن تصمیمات بزرگ خواهد کرد. طی فرایند گسترش کاراکتر، همان تصمیمات مهم و بزرگ باعث رفع نیازهای احساسی موجود در زیرلایه‌های شخصیتی او می‌شود.

اگر شما یک نویسنده با ذهنی کاملاً خودآگاه، یا یک نویسنده تحلیل‌گر هستید، یا این‌که در شناخت نیازهای عاطفی‌تان مشکل دارید، در ادامه نکاتی برای نوشتن یک کاراکتر عالی آورده‌ایم. یک موضوع ملموس و مشخص انتخاب کنید، تا حد امکان رسیدن به آن را دشوار کنید، کاراکتر را مجبور کنید تصمیمات جدید بگیرد و انتخاب‌های نو داشته باشد. در انتها احساس می‌کنید که به یک‌باره اتفاقی در شرف وقوع است.

«وای، خدای من! داستان در مورد یک چمدان نیست. موضوع عشق است. خدایا! داستان در مورد یک چمدان نیست. موضوع عدالت است.» چقدر عجیب و باورنکردنی است.«خدای من! موضوع سرقت از بانک نیست. داستان در مورد عدالت است.» این همان چیزی است که موضوع را برای ما مهم می‌کند. همان منشأ و منبع تعجب در پایان [داستان یا فیلم] است. داستان دقیقاً در مورد یک موضوع مشخص نیست، بلکه در مورد نیازهای عاطفی پنهان‌شده در زیرلایه‌های آن است.

پس اگر موضوع مشخص را بشناسید، اما از نیازهای عاطفی اطلاعی نداشته باشید، ادامه دادن فرایند را برای خودتان سخت می‌کنید. هر چه این پروسه را سخت‌تر کنید، نیازهای عاطفی بیشتر سطحی به نظر می‌آیند. هرچه کاراکتر تصمیمات جدید بیشتری بگیرد که فقط خود او از پس انجامش برمی‌آید، شما در مورد نیازهای عاطفی او بیشتر خواهید دانست.

به محض این‌که متوجه نیازهای احساسی کاراکتر شوید، او را در اختیار و تحت کنترل دارید و از آن به بعد، گسترش کاراکتر راحت خواهد بود.

اگر هدف مشخص را نشناسید و تشخیص ندهید، انگار هیچ کاری نکرده‌اید. انگار یک لیوان آب، یک قیچی، یک آیفون، این نوار کاست، این بطری آب گازدار، این کنترل، این دستگاه هشدار، این تبلت، یا این هدفون را انتخاب کرده‌اید. مسئله این نیست که چه چیزی را انتخاب کرده‌اید، چون آن‌چه را برایتان مهم بوده، انتخاب نکرده‌اید. هدف و موضوع مشخص مربوط به کاراکتر را انتخاب کرده و از دید او به فضای اطرافش نگاه کنید، ببینید چه چیزی در این فضا جالب و پر از زرق و برق است، یا موضوع جالبی که از نظر او آن‌قدر بزرگ هست که در جریان فیلم او را به سمت جلو پیش ببرد، چیست. همان موضوع را انتخاب کنید، چون موضوع تعیین‌کننده نیست. موضوع فقط به این دلیل وجود دارد که به شما و کاراکترتان کمک کند تا نیاز واقعی کاراکتر را بشناسید و آن را در جهت گسترش همه‌جانبه کاراکتر به کار ببرید.

اگر شما یک نویسنده شهودی هستید، برقراری ارتباط بین شما و هدف احتمالاً دشوار خواهد بود. شما برای هدفون، نوشیدنی گازدار یا تبلت نگران نخواهید بود و هیچ‌کدام از این وسایل برایتان اهمیتی ندارد.

اگر یک نویسنده شهودی هستید، برای یادگیری گسترش کاراکترهای عالی می‌توانید این کار را با ارتباط گرفتن با نیازهای احساسی و عاطفی، شروع و تمرین کنید.

من در کلاس‌هایم بعضی از تکنیک‌های هیپنوتیزم را هم آموزش می‌دهم. این تکنیک‌ها به شما این قابلیت را می‌دهند که به سطوح پایین‌تر از سطح بروید و به نیازهای عاطفی و احساسی دست یابید. اگر دوست دارید به این توانایی برسید، با تکنیک‌های هیپنوتیزم و مدیتیشن این کار شدنی است. درواقع اگر می‌خواهید در جداسازی لحظات بصری صحنه‌های اکشن خیلی خوب عمل کنید- تکنیک دیگری که ما آموزش می‌دهیم-باید از چشم درونی‌تان استفاده کنید و با تکنیک پرواز به نیازهای عاطفی و احساسی دسترسی پیدا کنید. از تکنیک‌های ساختاری که به شما یاد دادم هم استفاده کنید. آن‌چه را کاراکترتان می‌خواهد، شناسایی و راه رسیدن به آن را برایش دشوار کنید. در مراحل بالاتر شهود، شما قادر خواهید بود به لایه‌های زیرین و داخلی بروید و نیازهای عاطفی و احساسی خودتان را هم درک کنید. چشم‌هایتان را می‌بندید، یک نفس عمیق می‌کشید و وقتی به کاراکترتان فکر می‌کنید، احساس می‌کنید که نیازهای عاطفی او در شما شعله‌ور می‌شود.

این نیاز ممکن است عشق، احترام، عدالت و امنیت باشد. این شما هستید که برای این احساس اسم انتخاب می‌کنید، اما بدانید که این احساس یکی از مجموعه احساساتی است که در هسته[عمق] وجود دارد و جزء اولین نیازهاست. باید بدانید چطور می‌شود به این نیاز عاطفی واقعی رسید. این یکی از همان نیازهایی است که هر شخصی دارد. اگر یک لیست از نیازها دارید، بهتر است نگاهی به هرم نیازهای مزلو بیندازید. این هرم درباره چگونگی فکر کردن به این نیازها و اولویت‌بندی آن‌ها به شما کمک خواهد کرد. او نیازهای انسان را به سه بخش عمده تقسیم کرده است. ساده‌ترین نیازها برای نوشتن، نیازهای پستان‌داران و خزندگان است؛ همان نیازهای اولیه و اساسی. البته می‌توانید در مورد نیازهای موجود در سطوح بالاتر و نیازهای روحی مثل معنا و تعالی هم بنویسید. ساده‌تر از نوشتن در مورد نیازها، نوشتن در مورد انتظارات از شخص دیگر است. نوشتن در مورد موضوعاتی که از دیگران انتظار دارید، به مراتب ساده‌تر از نوشتن در مورد برآورده کردن نیازهای آن‌هاست.

به جای تمرکز روی این‌که «بهترین نیازی که به گسترش کاراکتر من کمک می‌کند، چیست»، به یک درک و حس شهودی نیاز دارید که احساسات و عواطفتان را برمی‌انگیزد. باید برای این حس نامی انتخاب کنید.

اگر شخصیت لمسی دارید، پس به دنبال احساس تغییر در بدنتان هستید. در مورد حسی که پیدا می‌کنید و منشأ آن خیلی کنجکاو هستید. این‌که بزرگ است یا کوچک؟ سرد است یا گرم؟ نرم و صاف است، یا زبر و خشن؟

اگر شخصیت بصری دارید، می‌خواهید آن را به چشم ببینید و بدانید که شبیه به چه چیزی است. سیاه است یا سفید؟ رنگ دارد؟ می‌توانید شکل هندسی برای آن متصور شوید؟ متحرک است یا ثابت؟ در داخل بدن شما وجود دارد یا خارج از آن؟ بزرگ است یا کوچک؟

اگر شخصیت سمعی دارید، احتمالاً به این توجه می‌کنید که این حس صدایی برای شما دارد. آیا صدایش فالش است یا هماهنگ، بلند است یا آرام؟

شما می‌توانید با کمک حس‌های مختلف به نیاز مورد نظر نزدیک شوید و با آن ارتباط برقرار کنید.

می‌توانید اسمی برای آن انتخاب کنید، مثل همان اسمی که من انتخاب کردم؛ مثلاً «عشق». می‌توانید آن را «تب‌و تابی که در قلب من نشسته است» یا «تنگنایی که من احساسش می‌کنم» هم بنامید. در تلاش هستید و دوست دارید نامی برای آن[احساس] انتخاب کنید.

در مرحله بعد می‌خواهید آن حس را به کاراکترتان القا کنید. دوست دارید حجم بیشتری از کار را به او اختصاص دهید. اگر این «همان فشاری است که در سینه آن را احساس می‌کنید»، پس احتمالاً تا جایی که بتوانید، آن را گسترش می‌دهید، تا جایی که کاراکتر شما را تحت فشار می‌گذارد، تا جایی که بسیار جذاب شود، تا جایی که کاراکتر را به دنبال خود بکشد. شاید کاراکتر شما از ماهیت آن آگاه نباشد، اما به‌خوبی اثر راهبری او را درک می‌کند. شما به آن نیاز این اجازه را می‌دهید تا شما را به سمت هدف مشخص بکشاند و راهبرتان باشد. اگر مبنا را نیاز به احترام در نظر بگیریم، برای شما به عنوان سفارش‌دهنده استارباکس، چه شانس یا فرصتی برای دریافت احترام وجود دارد؟ به عنوان کسی که ماشین جدیدی دارد، چه فرصتی برای کسب احترام وجود دارد؟ به عنوان شخصی که دنبال مطرح شدن در شغلش است، چه فرصتی برای کسب احترام وجود دارد؟ چطور می‌توانید شانس رفع آن نیاز را در تمامی صحنه‌ها بگنجانید؟

با این روش در حین گسترش کاراکتر متوجه خواهید شد که آن نیازهای عاطفی شروع به اتصال با اهداف مشخص خواهند کرد. آن‌ها شروع به آشکارسازی کیفیت و چگونگی کاراکترتان خواهندکرد.

در درجه مهم‌تر، آن‌ها باعث برقراری رابطه بین شما و کاراکتر خواهند شد؛ نه اتصال شما با اطلاعات بیهوده، بلکه با اصل مطالبی که در عمق کاراکتر شما وجود دارد؛ مطالبی که ممکن است کاراکتر شما در مورد خودش نداند. وقتی مسئله نیازهای شخصی خود شما باشد، یکی از راه‌کارهایی که شما خودتان می‌توانید آن را انجام دهید و شما را به یک نویسنده بهتر (و البته یک فرد خوشحال‌تر) تبدیل می‌کند، این است که بدانید یک آرزوی بزرگ در حال طلوع کردن است. «من الان یک اسموتی نیاز دارم. من بستنی لازم دارم. من به آن ماشین احتیاج دارم. من احتیاج دارم که بخشی از تفکراتم را به آن شخص اختصاص بدهم. من احتیاج دارم که پدرم بگوید به من افتخار می‌کند. من احتیاج دارم. من احتیاج دارم. من احتیاج دارم.» وقتی متوجه می‌شوید این نیازها در درونتان در حال به وجود آمدن هستند، یک نفس عمیق بکشید و از خودتان بپرسید: «چه نیاز عاطفی‌ای پشت این خواسته مشخص من وجود دارد؟» اگر آن جمله را از پدرتان بشنوید، یا یک ظرف بستنی داشته باشید، چه احساسی خواهید داشت؟ احساس محترم بودن خواهید داشت؟ مورد تأیید بودن؟ امنیت؟ چه نامی برای احساسی که بعد از برطرف شدن نیازتان به شما دست می‌دهد، انتخاب می‌کنید؟

اگر به ماهیت نیازی که دارید، توجه کنید، این اقدام به شما این امکان را می‎دهد که نسبت به چهارچوب کاراکترتان و البته خودتان کنجکاو باشید. چه راه‌های دیگری برای درک آن‌چه واقعاً به آن نیاز دارید، وجود دارد؟ فکر می‌کنید در حال حاضر انجام چه اقداماتی نه‌تنها هدف مشخص را به شما ارائه می‌کند، که احساس نیاز را هم برطرف خواهد کرد؟

نکته جالبی که در مورد هدف مشخص هم برای کاراکترمان و هم برای خودمان وجود دارد، این است که هدف مشخص تنها یک راه‌حل موقت برای برطرف کردن نیازهای احساسی و عاطفی است.

راه‌کار عملی برای برآورده کردن نیازهای عاطفی تنها با رسیدن به هدف مشخص ختم نمی‌شود. این نیازها به وسیله ساختار سیر تحول در حین جست‌وجوی ما برای رسیدن به هدف، برطرف می‌شوند.

این هدف نیست که به شما معنا می‌دهد، بلکه جست‌وجو و پشتکار است.

این هدف نیست که به شما اعتبار می‌بخشد، بلکه جست‌وجو و پشتکار است.

این هدف نیست که به شما حس اعتماد و اطمینان می‌دهد، بلکه جست‌وجو و پشتکار است.

برقراری ارتباط با نیازهای عاطفی خودمان و نیازهای کاراکترهایمان باعث ایجاد سیر تحول می‌شود و این سیر تحول نه‌تنها معنابخش است، بلکه قابلیت بازگو شدن هم دارد.

مرجع مقاله