ترسیم خشونت در یک درام خانوادگی

گفت‌وگو با جاستین کورزل، کارگردان فیلم «نیترام»

  • نویسنده : میشل بیوپری
  • مترجم : تکتم نوبخت
  • تعداد بازدید: 85

نیترام از ابتدا طوری طراحی شده که تماشای آن دشوار باشد. جاستین کورزل کارگردان این فیلم و شان گرانت نویسنده فیلمنامه، در این فیلم با توجه به رویداد سال 1996 درباره تیراندازی جمعی پورت آرتور که در تاسمانی رخ داد، با بهره گرفتن از سینما رنج جنایت واقعی را به تصویر کشیدند و سؤالات مهمی درباره این‌که چگونه این انسان‌های خشن به این چیزی که هستند، تبدیل شدند و چه عناصری از جامعه برای آن‌ها ابزار لازم برای خشونت را فراهم کرده، مطرح می‌کنند. و این همان مسئله‌ای است که دیدن این قبیل فیلم‌ها را دشوار می‌کند. در این فیلم عمداً از اسم واقعی عامل این تیراندازی استفاده نمی‌شود. نیترام نام مستعاری است که برای او انتخاب شده که هم برعکس‌شده اسم مارتین، نام شخصیت در فیلم است، هم به معنی فردی کندذهن و شپشی. بااین‌حال تمرکز اصلی فیلم بر شخصیت این آدم است، همان‌طور که کلب لندری جونز آن را به‌خوبی به تصویر می‌کشد. جونز که برنده جایزه بهترین بازیگر مرد در کن برای بازی در این فیلم شد، به گونه‌ای ایفای نقش می‌کند که انگار در ذهن این مرد وحشتناک زندگی می‌کند. جاستین کورزل در این درام ساکن اما پرتنش به لحاظ مضمون، عمدتاً حول محور رابطه شخصیت اصلی با والدینش و زنی عجیب به نام هلن می‌گردد. تماشای این فیلم از آن‌جا که کورزل، گرانت و جونز به طور دقیق و ملموسی از این شخصیت پرده‌برداری می‌کنند، تجربه متفاوتی است از فیلم‌هایی که به خشونت می‌پردازند. آن‌ها تلاشی برای توجیه اعمال او نمی‌کنند، بلکه تلاش می‌کنند نشان دهند که او چطور یکی مثل همه ما آدم‌هاست و از آن‌جا که این مرد در رفتارهایش علایم هشداردهنده‌ای داشت، دیگران می‌توانستند کمک زیادی برای برطرف کردن آن‌ها به او بکنند، یا اقداماتی را که از منجر شدن به فاجعه تیراندازی جلوگیری کنند، انجام دهند. اما وضعیت زندگی در آن دوره در استرالیا به گونه‌ای بود که برای او این مسیر را فراهم کرد که به سمت چنین خشونت ویران‌گری برود. این فیلم یک مطالعه شخصیتی پیچیده و قدرتمند است درباره کسی که قادر به کارهای هولناک است و هیچ احساسی هم در او وجود ندارد. از نظر کارگردان نیترام یک کیفرخواست برای سیستم معیوب جامعه‌ای است که تداوم این قبیل جنایت‌ها را میسر می‌کند. با جاستین کورزول درباره این فیلم و ایده‌هایش درباره مضمون آن، به گفت‌وگو نشستیم.

 

چیزی که در مورد فیلم‌های شما تحسین‌برانگیز است، این است که آن‌ها پرسش‌هایی را برای مخاطب طرح می‌کنند. در حین دیدن فیلم‌های شما باید مدام سؤالاتی را از خودمان بپرسیم. با توجه به این‌که این اولین باری نیست که شما و شان گرانت در فیلمی که با خشونت واقعی دست‌وپنجه نرم می‌کند، همکاری می‌کنید، وقتی تصمیم گرفتید به این داستان بپردازید، چه سؤالاتی برای طرح کردن مدنظر شما بود؟ یا از خودتان چه سؤالاتی می‌کردید؟

من و شان هر دو در این کشور بزرگ شدیم، و فکر می‌کنم هر دو از جوامع و مکان‌هایی می‌آییم که در آن‌ها با خشونت دست‌وپنجه نرم کرده‌ایم و دوروبرمان پر از آدم‌هایی بوده که نسبت به آن‌ها احساس نزدیکی می‌کردیم، دوست، همسایه و آشنای ما بودند، اما مرتکب خشونت شده‌اند. معمولاً احساسی که ما را به فیلمنامه و داستان نزدیک می‌کند، این است که مثلاً می‌گوییم این آدمی است که من را به یاد کودکی‌ام می‌اندازد، یا انگار شبیه کسی است که روز گذشته در خیابان از کنارش رد شدم. در مورد داستان‌هایشان همیشه یک چیز مألوف و آشنا وجود دارد که من را وامی‌دارد بگویم: «این اتفاق وحشتناک است و کسی که این کار را انجام داده و چنین انتخاب‌های وحشتناکی داشته، چه کسی است؟ چه چیزی او را به سمت این اتفاق وحشتناک سوق داده؟» یا این‌که «چه چیزی منجر به اعمال خشونت‌آمیز یک فرد شده؟ اعمالی که برای دیگران به‌راحتی قابل تشخیص بود.»

این یک موضوعی است که برای مردم استرالیا تابوست؛ تیراندازی های پورت آریور، فاجعه‌ای که صحبت کردن درباره آن برای بسیاری از مردم، به‌خصوص در تاسمانی واقعاً سخت و حتی ممنوع است. من از این‌که ‌شان راهی برای گفتن این داستان، به شکلی که ملاحظات عمومی در نظر گرفته شود، پیدا کرد، واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. همان راهی که به من اجازه می‌داد کشف کنم چگونه یک آدم ممکن است به این نقطه برسد و چه مسیری را تا قبل آن طی کرده. این‌که او در طول یک روز چطور دست آخر سر از این مکان درآورده و بعد با خون‌سردی اسلحه را رو به مردم گرفته. از رفتن او به مکان‌هایی که واقعاً خطرناک‌اند، بگویم و اسلحه‌هایی که بدون هیچ منع قانونی فروخته می‌شوند. علاوه بر این، فکر می‌کنم بخش عمده‌ای از روند داستان مربوط به احساساتی بود که من نسبت به این خانواده، آن پدر و مادر داشتم. دو نفری که مجبور بودند کنار این آدم زندگی کنند و به این فکر می‌کردم که آن‌ها یکی از اهالی همان محله‌ای بودند که من در آن زندگی می‌کردم.

چه شد که به سراغ داستانی درباره خشونت و برگرفته از یک اتفاق واقعی رفتید؟

استرالیا جغرافیایی است پر از خشونت. فصل‌های بسیار شوم و تاریکی در تاریخ آن وجود دارد که با خشونت دست‌وپنجه نرم کرده. تاریخچه طولانی‌ای وجود دارد که در آن می‌بینیم شرایط جامعه با فرهنگ بومی این‌جا در استرالیا چه کرده است. وقتی سعی می‌کنیم بفهمیم چرا این جغرافیا تا این اندازه پر از خشونت است، آن گذشته تاریک ناخودآگاه مدنظر قرار می‌گیرد. اما من فکر می‌کنم این راهی است که شان می‌تواند با توسل به آن فیلمنامه‌هایی بنویسد که به شیوه‌ای کاملاً شخصی با من حرف می‌زنند. من می‌توانم آدم‌های موجود در این داستان‌ها را ببینم و حس کنم قبلاً آن‌ها را ملاقات کرده‌ام. پس باید به این فکر کنیم که چه چیزی این آدم‌هایی را که شبیه ما بودند، به این روز انداخت. خشونت هیچ‌وقت جدا از شرایط فرهنگی و اجتماعی و خانوادگی نیست. من قصد داشتم با دراماتیزه کردن خشونت فیلمی علیه خشونت بسازم.

یک جمله معروف منسوب به فرانسوا تروفو وجود دارد که می‌گوید هیچ فیلم ضدجنگی وجود ندارد، زیرا حتی به تصویر کشیدن آن خطر تجلیل از موجودیت آن و تجلیل از جنگ را در پی دارد. آیا فکر می‌کنید واقعاً می‌توان فیلمی ضد ترور جمعی و تیراندازی و قوانین اسلحه ساخت؟

این فیلم مشخصاً در استرالیا ساخته شده و قبل هر چیز مختص این جغرافیاست. موقعیت بعد این فاجعه به گونه‌ای رقم خورد که قوانین اسلحه در کشور ما را برای همیشه تغییر داد. این تأثیر لرزه‌ای بر نحوه نگرش استرالیایی‌ها به اسلحه و قوانین حمل آن و هم‌چنین چگونگی تمایل آن‌ها به اسلحه در جامعه داشت. شان گرانت فیلمنامه این فیلم را نوشته. او قبلاً در لس‌آنجلس زندگی می‌کرد. اما چند تجربه مربوط به وقایع این‌چنینی دارد. او بارها تیراندازی بی‌ دلیل و علتِ یک فرد به مردم و رهگذران را دیده است. بنابراین من مطمئن بودم که او قبل از هر چیز می‌خواهد یک داستان ضد خشونت و ضد حمل اسلحه را بنویسد. اما از طرفی، فکر می‌کنم با شروع ساخت فیلم چیزهایی کامل‌تر شدند. او شروع کرد به صحبت بیشتر با افرادی که مرتکب این خشونت‌ها شده بودند. افرادی که هر روز از کنارشان رد می‌شوید، احساس آشنایی می‌کنید، با آن‌ها صمیمی هستید، اما به نوعی خطرناک‌اند.

چگونه با شخصیت نیترام هم‌دلی می‌کنید، بدون این‌که به ورطه پذیرش اعمال او بیفتید؟

نمی‌دانم کلب لندری جونز چقدر از آن آگاه بود که به این ورطه نیفتد. او یک فضای مربوط به خودش و این شخصیت داشت. اما برای من، به عنوان کارگردان، این‌طور بود که مدام به این فکر می‌کردم که مراقب باشم چه اندازه و کجا با شخصیتم هم‌دلی می‌کنم و چه زمانی نه. به‌خصوص با پایان این ماجرا، جایی که داستان به سمت یک پایان هولناک پیش می‌رود، مسئله هم‌دلی کاملاً منتفی است. لحظه‌هایی بود که احساس می‌کردم شخصیتم باید در این صحنه احساس خطر بیشتری کند، بنابراین دوربین روی او تمرکز می‌کرد. و مواقعی بود که از او فاصله می‌گرفتیم تا فقط موقعیت‌ها را ثبت کنیم و ابعاد بیشتری به چیزی که می‌خواستیم ثبت کنیم، بدهیم، که بیشتر شبیه صحنه‌های خانوادگی بود. آن سکانس‌ها واقعاً حس خوب درام خانوادگی را داشتند. زمانی که شخصیت‌ها بر اساس افراد واقعی ساخته می‌شوند، کار سخت می‌شود. چون درنهایت شخصیت واقعی به یک شخصیت سینمایی تبدیل می‌شود، نه یک آدم واقعی. شما به طور کامل از آن‌چه می‌خواهید شبیه‌سازی کنید، آگاه نیستید، اما از طرفی، این امر مسیر خودش را می‌رود. این جنبه واقعی داستان مثل یک طناب محکم بود که باید در نظر می‌گرفتیم چه زمانی به آن تکیه کنیم و چه زمانی نه. کاری که ما نمی‌خواستیم انجام دهیم، این بود که از همان ابتدا یک هیولای تک‌بعدی بسازیم. چون او مشخصاً در پایان به هیولا تبدیل می‌شود، اما قبل از آن باید او را به گونه‌ای ترسیم می‌کردیم که برای همه ما آشناست. ما هر روز او را در کوچه و خیابان می‌بینیم. او برای یک پدر و مادر در حومه شهر یک پسر بود. و وقتی با این نوع شخصیت‌ها سروکار دارید، باید همیشه به این چیزها فکر کنید.

وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، اغلب والدین به خاطر سهل‌انگاری و ناتوانی در تشخیص نشانه‌های جامعه‌گریزانه در فرزندانشان سرزنش می‌شوند. اما نیترام رویکردی کاملاً چندبعدی درباره نحوه دیدن و شناخت آن‌ها از فرزندشان دارد. ما ناامیدی آن‌ها از پسرشان را احساس می‌کنیم. اما هم‌چنین این واقعیت وجود دارد که آن‌ها هنوز از او مراقبت می‌کنند و می‌خواهند از او حمایت کنند. فقط شاید نمی‌دانند چطور!

فکر می‌کنم واقعاً این جودی بود که دیدگاه خاصی را در مورد شخصیت مادر برای این فیلم به ارمغان آورد. روی کاغذ و در فیلمنامه مادر کمی سردتر و بی‌روح‌تر از جودی ترسیم شده. جودی از شکل دادن سمپاتی لازم برای شخصیت مادر خیلی آگاه بود و روی آن تأکید داشت. درواقع او به شما این امکان را می‌دهد که خستگی و رنج او را درک کنید، نقشی که واقعاً متفاوت از پدر است. او با تمام چالش‌های این بچه کنار می‌آید. پدر اما خودش را کنار کشیده و فقط تماشا می‌کند و دست‌آخر خودش را خلاص می‌کند. نظم و انضباط و وسواس در امور روزمره خانه همه بر دوش مادر است. ما قصد داشتیم بررسی کنیم که رابطه بین پدر و مادر، بین زن و شوهری که والدین چنین بچه‌ای هستند، چگونه می‌تواند باشد و چقدر می‌تواند این رابطه بر بدتر شدن اوضاع فرزندشان تأثیر بگذارد.

نیترام فیلمی است درباره خشونت. با توجه به دیدگاه‌هایی که درباره والدین و فرزندان دارید، تا چه اندازه فیلم به یک درام خانوادگی نزدیک می‌شود؟

بزرگ‌ترین مسئله‌ای که داشتیم، این بود که هیچ‌کس در سال 1996 در استرالیا، در تاسمانی درباره بیماری روانی این آدم صحبت نمی‌کرد. او از شش مدرسه اخراج شده بود، بااین‌حال هیچ‌وقت این‌که او پسری مشکل‌دار است، تشخیص داده نشد. فقط همیشه به او قرص می‌خوراندند. این برای مادرش بسیار بسیار سخت بود و من فکر می‌کنم آن طرف ماجرا از این نظر واقعاً مهم می‌شود. او همیشه یک ترس دائمی دارد. این‌که پسرش در حال تبدیل شدن به چه آدمی است. و این‌که چگونه به‌آرامی فرو رفتن کشتی زندگی‌اش در آب را به نظاره نشسته است. چه می‌تواند بکند؟ چه قدرتی دارد؟ او چقدر مسئول است؟ تمام آن نوع سؤال‌هایی که من فکر می‌کنم ما به عنوان والدین در قبال فرزندانمان از خودمان می‌پرسیم. دائماً از خودمان می‌پرسیم که آیا عملکرد درستی داریم یا نه. آیا تصمیماتی که ما می‌گیریم، ممکن است به یک بحران بزرگ در بزرگ‌سالی فرزندانمان تبدیل شود؟ پدر و مادر بودن واقعاً سخت است. از این‌رو داستانی که در قدم اول درباره حمل سلاح و خشونت بود، تبدیل به یک درام خانوادگی شد. و این جنبه خاصی را در داستان‌گویی ایجاد کرد، چون واقعاً مهم بود.

 

منبع: نیویورک تایمز

مرجع مقاله