آیا کنت برانا فکر می‌کند از آگاتا کریستی باهوش‌تر است؟

درباره «مرگ روی نیل»

  • نویسنده : نیک هیلتون
  • مترجم : تکتم نوبخت
  • تعداد بازدید: 87

در مرگ روی نیل ساخته کنت برانا، علاوه بر سرهم‌بندی کارگردان در طرح داستانی، یک اشتباه بزرگ وجود دارد و آن این است که کنت برانا خودش را در نقش پوآرو قرار داده. این امر نشانه درک نادرست او از هوش و تدبیرهای آگاتا کریستی در داستان‌گویی و شخصیت‌پردازی است. اجازه دهید این طور مبحثم را شروع کنم: مخاطبان از شخصیت هرکول پوآرو در صفحه نمایش چه انتظاری دارند؟ واقعیت این است به غیر از ساکنان خیابان بیکر، شرلوک هولمز، هیچ کارآگاهی شهرت سینمایی پوآرو را به خاطر مجموعه فیلم‌هایی که درباره او ساخته شده، ندارد. بااین‌حال، علی‌رغم جذابیت‌های بلاک باستری فیلم‌های این کارآگاه بلژیکی که طبعاً لاینفک آن است، مرگ روی نیل به عنوان دومین فیلمی که کنت برانا با اقتباس از رمان‌های آگاتا کریستی ساخته، یک عقب‌گرد بزرگ محسوب می‌شود، حتی در مقایسه با اولین فیلم او یعنی قتل در قطار سریع‌السیر شرق. و علت این را باید در شمایلی پیدا کرد که او از پوآرو ارائه می‌دهد. در مورد شمایلی که او از شخصیت پوآرو نشان می‌دهد، هیچ پیش‌زمینه‌ای وجود ندارد. پوآرویی که برانا ترسیم می‌کند، تا اندازه‌ای عجیب و غیرمعمول است که مخاطب به این نتیجه می‌رسد که بخش زیادی از شخصیت‌پردازی این کارآگاه کاریزماتیک در مرگ روی نیل در تخیل برانا شکل گرفته است.

در رمان آگاتا کریستی داستان با گفت‌وگوی میان پوآرو و یک مالک میخانه شروع می‌شود که درباره ورثه‌ای که یک رولز رویس به او به ارث رسیده، گمانه‌زنی‌هایی می‌کند. اما در نسخه سینمایی این رمان، مرگ روی نیلِ کنت برانا، در یک میدان جنگ غرق در خون در جنگ جهانی اول آغاز می‌شود و پوآرو را در قامت یکی از سربازان این جنگ می‌بینیم. تجسم دوباره این شخصیت و بازآفرینی آن بدون هیچ زمینه قبلی در مرگ روی نیل در همان ابتدای امر آسیب بزرگی به ساختار فیلم تازه کنت برانا زده است.

 در ادامه این نوشتار به خلاصه‌ای از تفاوت‌های اساسی میان آن‌چه کریستی نوشته است و آن‌چه برانا تصور کرده و ساخته است، اشاره می‌کنم. برای کریستی به عنوان یک داستان‌نویس در یک رمان 300 صفحه‌ای آن‌چه اهمیت دارد، طرح، شخصیت‌ها، معما و درنهایت گره‌گشایی داستان است. مسئله‌ای که در اقتباس سینمایی از یک رمان جنایی و کارآگاهی الزاماً باید در نظر گرفته شود. مسئله اهمیت داستان است و پرداخت جزئیات داستانی. چیزی که آشکارا نمی‌توان رد آن را در اقتباس برانا دید. می‌توان این مسئله را از جهتی دیگر از نظر گذراند. کنت برانا در حالی دست روی اقتباس از رمانی از آگاتا کریستی می‌گذارد که طی فعالیتش در سال‌های اخیر به کارگردان پروداکشن‌های عظیم، یا ابرقهرمانی تبدیل شده است؛ فیلم‌هایی مثل ثور (2011)، سیندرلا (2015) و آرتمیس فاول(2020). بنابراین جای تعجب نیست که اقتباس گنگ و پیچیده او از مرگ روی نیل آگاتا کریستی با غیرضروری‌ترین عناصر داستانی که صرفاً رضایت مخاطبان پروداکشن‌های بزرگ را برآورده می‌کند، شروع می‌شود؛ افسانه سبیل هرکول پوآرو! فیلم کنت برانا با داستانی درباره سبیل پوآرو که به حضور او در جبهه‌های جنگ در شمال غربی بلژیک برمی‌گردد، شروع می‌شود. داستانی در افتتاحیه فیلم که اگر حتی با استانداردهای فیلم‌های اخیر‌ هالیوود بخواهیم در نظر بگیریم، مطابقت ندارد. اگر این ایده در ابتدای نه‌تنها این فیلم، که در هر فیلم و کتاب دیگری که درباره پوآرو است، وجود نداشت، هیچ‌کس درباره آن نه سؤالی می‌کرد و نه کنجکاو می‌شد! علاوه بر این، باید گفت شکل و شمایل سبیل پوآرو بخش مهمی از کاراکتر او را می‌سازد، وقتی این خصیصه ظاهری نه به انتخاب شخصیت، که به اجبار او برای پوشاندن زخم‌های صورت سوخته‌اش که یادگاری جنگ است، تقلیل پیدا کند، شخصیت‌پردازی او را دستخوش آسیب‌های زیادی می‌کند. ایده برانا در مورد سبیل پوآرو مانند یک روزنه تاریک است که در آن طرف آن نه‌تنها هیچ نوری وجود ندارد، بلکه عنصری غیرضروری و گمراه‌کننده در ساختار داستانی است.

حالا به این امر اشاره می‌کنم که چرا برانا بعد از فیلم قبلی 350 میلیون دلاری خود درباره پوآرو، یعنی قتل در قطار سریع‌السیر شرق، در سال 2017 این پروژه را به عنوان دنباله آن و تولید بعدی خود در نظر گرفت. در قتل در قطار سریع‌السیر شرق برانا یک قطار مانده در برف دارد. مکان قطار است و حالا او به جای قطارِ احاطه‌شده و گرفتارشده در برف، یک قایق احاطه‌شده با آب‌های نیل را جایگزین می‌کند. این دو فیلم به طرز عجیبی تنظیمات مشابهی دارند. هم در فضاسازی و هم شیوه سر و سامان داستان می‌توان این همانندی‌ها را ردیابی کرد. هر دو این فیلم‌ها رمز و راز و معما در یک محیط بسته و محصورشده در دل طبیعت را به عنوان هسته مرکزی خود در نظر می‌گیرند و داستان را از دل موقعیتی می‌سازند که درواقع یک سفر پرزرق‌وبرق با هزینه‌های بالا برای ساکنان مرفه آن است.

از این‌رو برانا با تأکید روی این موقعیت مشابه، و با خلق تصاویر و چشم‌اندازهای‌ هالیووی از آن به جای تمرکز بر جزئیات داستان، با وجود پیچیدگی‌های زیاد مکانیک طرح کریستی، مرگ روی نیل را به بی‌معنی‌ترین و پراعوجاج‌ترین حالت خود تفسیر و به تصویر درمی‌آورد. اسلحه‌هایی که مدام تکرار می‌شوند و می‌بینیم، لاک ناخن گم‌شده و حلقه‌ای از سارقان جواهرات و تصاویری مسحورکننده و باشکوه از معبد کارناک و یک کشتی بخار لوکس، که با آرامش در لانگ شات‌ها از روی نیل عبور می‌کند و محموله محکوم به فنای خود (طبقه مرفه و راز یک قتل) را حمل می‌کند. همه این عناصر در کنار هم می‌تواند یک تبلیغ کشتی‌های تفریحی رودخانه وایکینگ باشد، درست تا لحظه‌ای که یک ضلع از مثلث عشقی، لینت ریجوی دویل (با بازی گل گدوت) مغزش منفجر می‌شود.

درواقع این یک موقعیت مشخصاً متناقض با چیزی است که قبلاً به تصویر کشیده شده است. چند سال پس از آن‌که کمپانی ای‌ام‌آی فیلمز با اقتباس از قتل در قطار سریع‌السیر شرق با بازیگری آلبرت فینی در سال 1974 در نقش پوآرو به موفقیت بین‌المللی دست یافت (با گروهی از بازیگران سرشناس؛ اینگرید برگمن، شان کانری، لورن باکال، جان گیلگد، ونسا ردگریو و ده‌ها بازیگر افسانه‌ای دیگر) ایده ساخت مرگ روی نیل به عنوان دنباله‌ای برای این فیلم با همان کارگردان و بازیگر در نظر گرفته شد. اما درنهایت این فیلم با کارگردانی جان گیلر مین و بازی پیتر اوستینوف در 1978 ساخته شد. دلیل این امر غیاب سیدنی لومت در سینما و خیلی بیشتر از آن به تصمیم آلبرت فینی برای بازی مجدد در نقش پوآرو بازمی‌گشت.

این بازیگر همان سال برای بازی‌اش در نقش پوآرو در قتل در قطار سریع السیر شرق در رقابتی که شامل داستین ‌هافمن، جک نیکلسون و آل پاچینو می‌شد، نامزد جایزه اسکار شد، اما موفق به دریافت جایزه نشد (برخلاف اینگرید برگمن که جایزه بازیگر نقش مکمل را برای این فیلم به خانه برد)، و این گواهی بر آن بود که این فیلم و بازی آلبرت فینی تا چه اندازه منتقدان و مخاطبان را درگیر خود کرده است.

 درنهایت آن‌ها تصمیم گرفتند پیتر یوستینوف را جایگزین آلبرت فینی کنند؛ مردی که روی کاغذ تقریباً به همان اندازه پوآروی برانا جذبه و کاریزما دارد، اما یک تفاوت اساسی میان این دو بود. اگر پوآروی برانا خیلی لاغر و جذاب است، یوستینوف درست در جهت عکس او بود. این پوآرو به دایی مونتی نزدیک‌تر است. بااین‌حال بازیگران مکمل بار دیگر بهترین انتخاب‌ها بودند؛ میا فارو، جین برکین، دیوید نیون، مگی اسمیت و آنجلا لنزبری که در سال 1980 نقش دوشیزه مارپل را در مقابل الیزابت تیلور در فیلم آینه سرتاسر ترک برداشت بازی کرد. در آن زمان او برای حضور در این نقش در مجموعه فیلم‌هایی اقتباس‌شده از رمان‌های کریستی یک دوره از بلاک باسترهای گسترده را رقم زد.

نسخه اول مرگ روی نیل که درنهایت به کارگردانی جان گیلر مین ساخته شد که در آن زمان به خاطر آثاری مانند آسمان‌خراش جهنمی (1974) و کینگ کونگ (1976) مشهور بود، یک بمب باکس آفیس بود. نسخه دوم از این فیلم، مرگ روی نیل برانا نیز در صدر جدول باکس آفیس ایالات متحده قرار گرفت. (البته با توجه به آخرین هفته سوپر بول، زمانی که تماشاگران سینما به طور طبیعی بسیار کاهش می‌یابند) در کنار آن تاریخ انتشار فیلم علاوه بر محدودیت‌های همه‌گیری کرونا به دلیل جنجال‌هایی که شامل انتخاب چهار نفر از بازیگران اصلی می‌شد، به تعویق افتاد. این چهار بازیگر، لتیشیا رایت، گل گدوت، راسل برند و آرمی همر بودند که به عنوان آخرین بازیگر انتخاب شد. باید گفت اگر حضور جانی دپ در قتل در قطار سریع‌السیر شرق تمامیت فیلم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، مرگ روی نیل در آفتاب تپنده مصر زیر سایه گروهی از بازیگران حرفه‌ای و مشهور قرار گرفته است.

رمان مرگ روی نیل از نظر زمانی تقریباً در میانه مجموعه کتاب‌های آگاتا کریستی نوشته شده است. اما رمان‌های متداول اقتباس‌شده از این نویسنده مثل قطار سریع‌السیر پیلموث، قتل راجر آکروید و قتل‌های ای.بی.سی همگی در سال‌های قبل از انتشار این رمان، در سال 1937 جمع‌آوری شده بودند. از این نظر از برخی جهات رمان مرگ روی نیل را می‌توان نقطه‌ای دانست که پوآرو را به پختگی تازه‌ای می‌رساند. (البته من از طرفداران رمان شیطان زیر آفتاب 1941هستم.) همه این‌ها به این معناست که تا زمانی که رمان مرگ روی نیل منتشر شد، پوآرو کاراکتری شناخته‌شده و محبوب بود. در اصل او از اولین حضورش در ماجرای اسرارآمیز در استایلز، جایی که کاپیتان هستینگز وفادار وجود دارد، این‌گونه معرفی می‌شود: مرد کوچکی با ظاهر متمایز، که به‌سختی بیش از پنج فوت و چهار اینچ می‌رسد، سرش دقیقاً به شکل تخم‌مرغ بود و یک سبیل سفت و نظامی داشت.

پوآرو کنت برانا اما چیزهای زیادی داشت. اما «مرد کوچک با ظاهر خارق‌العاده» نیست. کنت برانا پوآرو را به عنوان یک مرد قوی و خوش‌بنیه اجرا می‌کند. شمایلی که بسیار از کارآگاه آلبرت فینی، اوستینوف، یا کله تخم‌مرغی دیوید سوشی به دور است. در مرگ روی نیل می‌بینیم که پوآروی برانا در یک لحظه تفنگی را برمی‌دارد و رو به هوا شلیک می‌کند تا توجه مخاطبانش را جلب کند. در صحنه‌ای دیگر او درگیر یک تیراندازی و تعقیب و گریز می‌شود و بعد در کمال حیرت یک چاقوی گوشت‌بری را به سمت ضارب پرتاب می‌کند. این با واکنش‌های پوآروی رمان در همین موقعیت‌ها فاصله زیادی دارد. جایی که پوآرو «پرش گربه‌ای به سمت در» انجام می‌دهد، واکنش مخاطبانی که تاکنون او را در این شمایل با این ویژگی‌ها ندیده‌اند، چه چیزی می‌تواند جز یک «سکوت حیرت‌انگیز» باشد؟

البته مشکلات اقتباس کنت برانا تنها به چگونگی شخصیت‌پردازی پوآرو ختم نمی‌شود. برانا و مایکل گرین، فیلمنامه‌نویس اثر، راه‌حل‌هایی را که پوآرو در آن به گره‌گشایی راز قتل می‌رسد، ملموس نمی‌کنند و به جای آن اثر انگشت خود را پای هر عنصر دیگری در فیلم می‌زنند. در این فیلم می‌توان آشکار دید که یک تلاش برای ساده‌سازی همه عناصر داستانی و شخصیت‌ها وجود دارد. بنابراین اغلب شخصیت‌های فیلم ملغمه‌ای از دو یا چند همتای خود در رمان هستند. به عنوان مثال، شخصیت ماری ون شویلز با بازی جنیفر ساندرز هم به عنوان وارث و هم کمونیست رمان ظاهر می‌شود و راسل برند هم پزشک و هم کسی است که نامزد سابق مقتول است. تا جایی که به خاطر دارم، رمان 12 مظنون به قتل دارد و فیلم برانا 11 مظنون. بنابراین با تمام هوشمندی کریستی در ترکیب شخصیت‌ها، برانا به‌راحتی به ساده‌سازی آن دست زده و بخش مهمی از پیچش‌های روایی و موقعیت‌ها را حذف کرده است. از طرفی، نویسند رمان‌های اروتیک در کتاب کریستی، سالومه اوتر بورن، جایگزین یک خواننده جاز رنگین‌پوست شده است.

 آن‌طور که به نظر می‌رسد، این ایده آلترناتیوی برای تزریق پویایی نژادی به داستانی که در آخرین روزهای امپراتوری نوشته شده نیست، بلکه هدف گذاشتن یک شخصیت در فیلم است که پوآرو را در کشمکش‌هایی عاطفی قرار دهد و این یک مشکل اساسی برای فیلم برانا است. از طرفی دیگر، دلیل عمده موفقیت کتاب‌های آگاتا کرسیتی در این است که با وجود مضمون جنایی یک لطافت در معماری داستان‌ها وجود دارد. مرگ‌ها بدون خون‌ریزی هستند و شخصیت‌های مرده را فقط یک بار می‌بینیم. هم‌چنین آگاتا کریستی علاقه‌ای به حسن ختام‌های شکسپیری و پایان دادن داستانش با نامزدی‌های عجولانه دارد. اما کنت برانا در مرگ روی نیل در آخر کار دو شخصیتی را که مخاطب با او سمپاتی زیادی داشته و به لحاظ عاطفی همراه اوست، می‌کشد. کنت برانا در اقتباس درهم و برهم خود کاملاً برعکس آگاتا کریستی عمل می‌کند. او جسد‌های قصابی‌شده را نشان می‌دهد که در سردخانه کشتی نگه‌داری می‌شوند و روابط عاطفی میان شخصیت‌های اصلی را درست در نقطه ثمربخشی خنثی می‌کند. کریستی چیزهای پیچیده را ساده جلوه می‌دهد. برانا چیزهای ساده را پیچیده می‌کند.

و درنهایت تنها چیزی که باقی می‌ماند، احساسی از زرق‌وبرق در یک فیلم جلوه‌گرانه است. تاکنون لوییس چیلیز، امیلی بلانت و گل گدوت نقش شرور/ قربانی داستان در این فیلم را بازی کرده‌اند. برای یک شخصیت نسبتاً خنثی می‌توان گفت عجیب است که چرا با بازی برخی از بزرگ‌ترین ستاره‌های زمان خود به تصویر کشیده شده است. دلیل این انتخاب را باید در محدودیت‌های یک فیلم داستانی در مطابقت رضایت‌بخش با رمان‌های کریستی دانست که گاهی ناممکن به نظر می‌رسد. گاهی فیلم‌ها برای حل یک پرونده ساده بیش از حد طولانی است و گاهی برای یک جنایت پیچیده و طولانی فیلم‌ها بسیار کوتاه هستند. از این جهت کارگردان‌ها با بخش‌هایی که به ستارگان فیلم‌ها تعلق دارد، این عدم هماهنگی را تعدیل می‌کنند. به نظر می‌رسد برانا هم محدودیت‌هایش در تطبیق داستانی را با ستاره‌ها کنترل می‌کند.

شخصیت‌های کریستی که می‌توانند با گسترش داستان به‌خوبی در رمان‌هایش و روی صفحه کاغذ جان بگیرند، وقتی روی صفحه نمایش با نقش‌آفرینی میا فارو، مگی اسمیت، آنت بنینگ یا اما مکی بازی می‌شوند، طبیعتاً منجر به نوعی قابلیت‌های تازه می‌شوند که گاهی به نظر می‌رسد فیلم‌ها را به ویترینی برای ستاره‌ها تبدیل می‌کند. با وجود همه عناصر و تفسیرهای غلط اقتباس‌های برانا از رمان آگاتا کریستی باید در آخر گفت او راه‌حل را پیدا کرده و قابلیت‌های استفاده از ستاره‌ها را در این‌گونه اقتباس‌ها خوب درک کرده است.

 

منبع: inews

مرجع مقاله