مخاطرات را افزایش دهید!

پنج گام برای افزایش ریسک‌ها و مخاطرات در فیلمنامه؛ «عصر طلایی»

  • نویسنده : جیکوب کروگر
  • مترجم : اردوان وزیری
  • تعداد بازدید: 57

این‌بار قصد داریم درباره چگونگی افزایش و بالا بردن ریسک‌ها و مخاطرات در فیلمنامه‌‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی صحبت کنیم. این موضوع احتمالاً یکی از سردرگم‌کننده‌ترین و رایج‌ترین توصیه‌هایی است که نویسنده‌ها از سوی تهیه‌کننده‌ها می‌شنوند؛ مخاطرات را افزایش دهید! مخاطرات را افزایش دهید! مخاطرات را افزایش دهید!

اما این ریسک‌ها و خطرات (Stakes) چه هستند؟ چطور ممکن است چیزی را منفجر کنید، سه‌میلیون دلار را به آتش بکشید، به یک کودک شلیک کنید، اما هنوز هم می‌توان حس کرد ریسک، تنش یا مخاطره‌ای در همه این‌ها وجود ندارد؟ و بعد سریالی مثل عصر طلایی· تماشا می‌کنید که مخاطرات آن درباره این است که چه کسی برای حضور در کدام مهمانی شام می‌آید و حس می‌کنید تنش و اضطراب‌های آن واقعاً زیاد است. امروز قصد داریم درباره این‌که مخاطرات چه هستند و چطور کار می‌کنند، صحبت کنیم. من قصد دارم پنج گام ساده به شما معرفی می‌کنم که با دنبال کردن آن‌ها می‌توانید اطمینان حاصل کنید این تهدیدها و مخاطرات در فیلمنامه‌تان رخ خواهند داد و هر بار که توصیه‌ای از یک تهیه‌کننده می‌شنوید، هر چیزی را منفجر نکنید.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات درباره چگونگی افزایش مخاطرات در فیلمنامه یا پایلوت تلویزیونی این است که فکر کنیم مخاطرات درباره اتفاقی در فیلمنامه رخ می‌دهد، هستند.

عصر طلایی تأییدی است بر این‌که مسئله اساساً این نیست. چیزی که در فیلمنامه شما رخ می‌دهد، درواقع اهمیت کمتری از معنای آن اتفاق برای کاراکتر دارد و حتی اهمیت آن از عامل محرک برای کاراکتری که آن اتفاق برایش رخ می‌دهد نیز کمتر است. زیرا اگر اتفاقی برای یک کاراکتر رخ دهد، ولی ما واقعاً نتوانیم به اهمیت آن برای او و سفرش پی ببریم، درنتیجه آن اتفاق برای ما هیچ اهمیتی نخواهد داشت. به همین علت است که شما می‌توانید اتفاقات خیره‌کننده‌ای برای شخصیتتان رقم بزنید، اما هنوز هم هیچ حسی از ریسک و خطر در فیلمنامه‌تان وجود نداشته باشد.

ریسک‌ها و تهدیدها با هم‌دلی آغاز می‌‌شوند. افزایش مخاطرات در فیلمنامه با خلق و گسترش هم‌دلی برای کاراکترها شروع می‌شود.

ما زمانی تهدیدها را حس می‌کنیم که بتوانیم بر پرده‌ی بزرگ سینما یا صفحه‌ی کوچک تلویزیون با یک شخصیت ارتباط برقرار کنیم، و ما بخش کوچکی از خودمان را در آن‌جا می‌بینیم، با آن‌ها مرتبط می‌شویم، با آن‌ها هم‌دلی می‌کنیم، ما احساس می‌کنیم اگر جای آن‌ها بودیم، چه حسی داشتیم. به همین علت است که وقتی زیاد ذوق‌زده نشو· را تماشا می‌کنیم، منقبض می‌شویم و گوشه‌ای کِز می‌کنیم. به همین علت است که وقتی عصر طلایی را تماشا می‌کنیم، جذب آن می‌شویم. علتش این نیست که «چه چیزی» برای کاراکتر رخ می‌دهد، بلکه این است که «چه معنایی» برای کاراکتر دارد. به‌ منظور توسعه و گسترش مفهوم «چه معنایی» برای کاراکتر دارد، چند گام هست که می‌توانید آن‌ها را دنبال کنید.

 

* گام اول: برای افزایش مخاطرات در فیلمنامه یا پایلوت، اطمینان حاصل کنید می‌دانید کاراکتر چه می‌خواهد.

هر چقدر درباره چیزهایی که آن‌ها می‌خواهند، مشخص‌تر و واضح‌تر عمل کنید، بهتر است.

توجه کنید، من هنوز درباره مخاطب حرف نمی‌زنم. یک سطح ساختاری کاملاً متفاوتی وجود دارد که من آن را ساختار ثانویه می‌نامم که درباره چگونگی ایجاد ارتباط این‌ها با مخاطب و واقعاً پیچیده است؛ فراگیری آن به زمان، تمرین و تجربه بسیار زیادی نیاز دارد. در حقیقت مهارت‌هایی که برای شما تشریح می‌کنم، مهارت‌هایی هستند که همین الان می‌توانید به شکلی خلاقانه و بدون این‌که قبلاً تجربه زیادی پشت سر گذاشته باشید، به کار بگیرید. کار را با پرسیدن سؤال «آیا می‌دانم کاراکتر چه می‌خواهد» از خودتان آغاز کنید. از این‌که چند بار پاسخ این سؤال را نمی‌دانید، غافل‌گیر خواهید شد! و اگر پاسخ را نمی‌دانید، وحشت نکنید! چنان‌چه به این نتیجه رسیدید که «خب، چند اتفاق باحال، چند تصویر جذاب، چند خط دیالوگ مناسب دارم، ولی واقعاً نمی‌دانم کاراکتر چه می‌خواهد» اشکالی ندارد، چیزی را انتخاب کنید!

وقتی خلق مخاطرات در فیلمنامه را آغاز می‌کنید، این موضوع که کاراکتر شما «چه» می‌خواهد، در مقایسه با این واقعیت که کاراکتر اساساً «چیزی» می‌خواهد، اهمیت کمتری دارد.

همین خواسته قرار است حس حرکت برای کاراکتر را خلق کند و همین است که درنهایت به ما کمک می‌کند حس هم‌دلی با کاراکتر را ایجاد کنیم و درنتیجه باعث می‌‌شود احساس کنیم واقعاً چیزی برای او اهمیت دارد. اگر نمی‌دانید کاراکتر شما چه می‌خواهد، دچار استرس نشوید. به اطراف اتاقتان نگاه کنید و چیزی را که این کاراکتر می‌خواهد، انتخاب کنید. به عنوان مثال، من یک منگنه‌کِش را از روی میز کارم انتخاب کردم. ممکن است فکر کنید انتخاب چنین وسیله‌ای برای افزایش مخاطرات در فیلمنامه کاملاً بی‌ربط است. اما باز تکرار می‌کنم، چیزی که انتخاب می‌کنید، واقعاً اهمیت ندارد. من قصد دارم به شما آموزش دهم چگونه می‌توانیم همان سطح از خطر و ریسکی را که در یک فیلم اکشن وجود دارد، با استفاده از یک منگنه‌کِش ایجاد کنیم.

برای مرور

گام اول: کاراکتر چه می‌خواهد؟ ما حالا می‌دانیم کاراکتر چه می‌خواهد. جیک یک منگنه‌کِش می‌خواهد.

 

* گام دوم: برای افزایش مخاطرات در فیلمنامه یا پایلوت تلویزیونی، مطمئن شوید که کاراکتر به ‌طور فعال قدم‌هایی برای رسیدن به چیزی که می‌خواهد، برمی‌دارد.

اگر جیک شدیداً یک منگنه‌کِش بخواهد و ما متوجه نشویم او در تلاش برای به دست آوردن آن است، اگر فقط در خانه بنشیند و عصر طلایی را در تلویزیون تماشا کند، درنتیجه حتی اگر مشتاقانه یک منگنه‌کِش بخواهد، تحت چنین شرایطی قرار نیست ما این را بفهمیم! و درنتیجه قرار نیست هیچ خطری را حس کنیم. اگر مشغول نوشتن یک رٌمان یا یک قطعه شعر باشید، می‌توانید وارد فکر و ذهن کاراکتر شوید و از این طریق چیزی را که می‌خواهد، درک کنید. اما وقتی یک فیلمنامه می‌نویسید، نیاز به بیرونی‌سازی آن خواسته‌ها دارید. شیوه بیرونی‌سازی آن خواسته‌های درونی از طریق اَکشن (عمل) انجام می‌گیرد. ما نیاز داریم کاراکترمان عمل کند تا بتوانیم خطرات را افزایش دهیم. مخاطرات حاصل اَعمال کاراکتر شما هستند. اگر کاراکتر هیچ کاری انجام ندهد، فرقی نمی‌کند که شما با آن‌ها چه می‌کنید. فرقی نمی‌کند چه اتفاقی برای آن‌ها رخ می‌دهد. فرقی نمی‌کند که در طرح فیلمنامه شما چه چیزی اتفاق می‌افتد.

 اگر کاراکتر شما کاری انجام ندهد، هیچ خطری در فیلمنامه وجود نخواهد داشت، زیرا هر چیزی که رخ می‌دهد، قرار نیست اهمیتی برای کاراکترها داشته باشد و درنتیجه مخاطب شما نمی‌تواند آن‌ها را درک کند.

توجه داشته باشید که ما هنوز هم درباره مخاطب حرف نمی‌زنیم. ما درباره این‌که چگونه ارتباط خواسته جیک برای منگنه‌کِش را با مخاطب برقرار کنیم، صحبت نمی‌کنیم. ما فقط از خودمان می‌پرسیم: «آیا جیک یک منگنه‌کِش می‌خواهد؟ آیا برای رسیدن به آن تلاش می‌کند؟» خب. او صرفاً آن را برمی‌دارد. جیک برای رسیدن به آن تلاش می‌کند. اما احتمالاً احساس می‌کنید هنوز حسی از خطر وجود ندارد. او یک منگنه‌کِش می‌خواسته، به دفترش می‌رود، آن را برمی‌دارد و شروع به کشیدن تعدادی منگنه می‌کند. چیزی که در این‌جا داریم، یک صحنه فوق‌العاده کسل‌کننده بدون هیچ تهدید و خطری است. فرقی نمی‌کرد اگر جیک یک کیف با سه میلیارد دلار درون آن را برداشته بود، چون میزان ریسک و خطر این صحنه به اندازه برداشتن یک منگنه‌کِش از سوی او اندک است. اگر کاراکتر شما بدون این‌که حتی تلاشی به خرج دهد، بتواند آن چیزی را که به دنبالش است، به دست آورد، هیچ خطری در فیلمنامه شما وجود نخواهد داشت، زیرا هرگز قرار نیست درک کنیم جیک تا چه اندازه مشتاق به دست آوردن منگنه‌کِش بوده است. ما قرار نیست بفهمیم جیک برای به دست آوردن منگنه‌کِش حاضر به انجام چه کارهایی است و منگنه‌کِش چه معنایی برای او دارد. ما قادر نخواهیم بود این داستان را برای خودمان تعریف کنیم، مگر این‌که به گام سوم برویم.

برای مرور

گام اول: آیا می‌دانید کاراکترها چه می‌خواهند؟

گام دوم: آیا برای به دست آوردن چیزی که می‌خواهند، قدم برمی‌دارند؟

 

* گام سوم: برای افزایش مخاطرات در فیلمنامه، دست‌یابی کاراکتر را به چیزهایی که دنبالش است، دشوار کنید.

اگر من منگنه‌کِش را بردارم، این‌بار قبل از این‌که جیک برای کشیدن منگنه‌ها (که عاشق این کار است) در دفتر ظاهر شود، منگنه‌کِش دیگر وجود ندارد و در مکان معمولش روی میز جیک نیست. او شروع به گشتن می‌کند و کاغذهای روی میزش را زیرورو می‌کند. کتاب‌ها را از قفسه‌ها بیرون می‌آورد و کشوها را به هم می‌ریزد. حالا کل دفتر به یک افتضاح تمام‌عیار بدل شده. میز تحریر را واژگون می‌کند و به پشت آن نگاه می‌کند. تمام اشیای داخل قفسه را بیرون می‌کشد. ما هنوز هم نمی‌دانیم جیک به دنبال چه چیزی می‌گردد. ولی می‌بینید مخاطرات چطور ناگهان افزایش پیدا کرده‌اند؟ آن‌ها افزایش پیدا کرده‌اند، چون جیک حالا انتخاب‌هایی می‌کند که در حالت عادی برای به دست آوردن منگنه‌کِش انجام نمی‌داد. حتی نیازی نیست که ما بدانیم او به دنبال چیست. ما شروع به هم‌دلی با او می‌کنیم. ما می‌توانیم به موضوع اهمیت دهیم، چون می‌توانیم مشاهده کنیم این وسیله، هر چه هست، چقدر برای او اهمیت دارد. در ادامه این مسیر ما کار جالبی هم انجام می‌دهیم و چیزهای بیشتری درباره جیک دستگیرمان می‌شود. شما از قبل می‌دانستید که جیک مرد خوبی است که پادکست تهیه می‌کند، اما شما جیک دیوانه‌ای را که به خاطر پیدا کردن یک منگنه‌کِش حاضر است تمام دفتر کارش را نابود کند، نمی‌شناسید. زمانی که کارها را دشوار می‌کنیم، فرایند درک و دریافت و پی بردن به جنبه‌های بیشتری از کاراکتر آغاز می‌شود، زیرا او حالا باید انتخاب‌هایی بکند که در گذشته نمی‌کرده. وقتی او این انتخاب‌ها را انجام می‌دهد، ما هم‌دلی با او را آغاز می‌کنیم و امیدواریم بتواند هر چیزی را که دنبالش است، بیابد. ما احساس می‌کنیم آن وسیله چقدر برایش مهم است، حتی اگر یک منگنه‌کِش باشد.

برای مرور

گام اول: آیا می‌دانید آن‌ها چه می‌خواهند؟

گام دوم: آیا آن‌ها برای به دست آوردنش قدم‌های فعالی برمی‌دارند؟

گام سوم: کار را دشوار کنید.

 

* گام چهارم: برای افزایش مخاطرات در فیلمنامه، وقتی کار را دشوار کردید، دشوارترش کنید.

این ممکن است واقعاً بدیهی به نظر برسد، اما باور کنید یا نه، گامی است که اکثر فیلمنامه‌نویس‌ها خرابش می‌کنند. بیشتر فیلمنامه‌نویس‌ها اصرار دارند پا را از روی پدال گاز بردارند. آن‌ها اصرار دارند کار را برای کاراکترهایشان ساده‌تر کنند.

بعد از تمام آن جست‌و‌جوها و به هم ریختن دفتر کارش، درست زمانی که ما شروع به هم‌دلی با جیک می‌‌کنیم، هدیه‌ای از خدایان فیلمنامه‌نویسی نازل می‌شود؛ منگنه‌کِش در گوشه‌ای افتاده! خدا را شکر! خب، تمام شد. او تلاش بسیار زیادی به خرج داد و پیدایش کرد. من به عنوان یک نویسنده حس خیلی بهتری دارم.

ما چنین کاری می‌کنیم، چون بخشی از وجود ما خودمان را در این کاراکترها می‌بیند و ما نمی‌‌خواهیم به او صدمه بزنیم، یا آزارش دهیم. ما آن‌ها را دوست داریم. آن‌ها بچه‌هایمان هستند. ولی مجبوریم شکنجه‌شان کنیم. باید کار را برای‌شان دشوار و سپس دشوارتر کنیم.

اگر وضعیت دشوارتر و بغرنج‌تر نشود، واقعاً هرگز نمی‌توانیم کاراکتر ا بشناسیم و واقعاً هرگز نمی‌توانیم مخاطرات فیلمنامه را درک کنیم.

وقتی کاراکتر شما ناامید است، این زمانی است که باید به او ضربه بزنید. وقتی کاراکتر شما در حال تلاش و تقلاست، باید کارها را برایش حتی دشوارتر کنید. مخاطرات را از طریق بغرنج کردن وضعیت افزایش دهید و سپس با دشوارتر کردن وضعیت باز هم مخاطرات را زیاد کنید.

جیک کل دفتر کار را جست‌و‌جو می‌کند و موفق به یافتن منگنه‌کِش نمی‌شود. الان با یک فاجعه مواجهیم. او حالا مشغول گشتن خانه است، همه چیز را واژگون می‌کند، در آشپزخانه است و همه چیز را از کشوها بیرون می‌ریزد. حالا در گاراژ است و جعبه‌ها را از قفسه‌ها پایین می‌اندازد. همه جا را جست‌و‌جو می‌کند، اما تقلایش برای پیدا کردن منگنه‌کِش کاملاً با شکست مواجه می‌شود. منگنه‌کِش در خانه نیست. این زمانی است که متوجه می‌شود باید به فروشگاه برود و یک منگنه‌کِش بخرد. داخل ماشین می‌رود. اما ماشین لعنتی روشن نمی‌شود. باتری خالی شده و کار نمی‌کند. جیک دیشب درِ ماشین را باز گذاشته. خب، او می‌خواهد به فروشگاه برود. زنگ درِ خانه دوستانش را می‌زند. نه، کسی خانه نیست. هیچ‌کس خانه نیست. هیچ‌کس خانه نیست. اوه... همسایه آن طرف خیابان در خانه‌اش حضور دارد. می‌دانید... آن همسایه... (حقیقت این است که همسایه‌های من بهترین آدم‌های روی زمین هستند، ولی در این‌جا ما فقط تظاهر می‌کنیم.) این همسایه بدی است. همسایه‌ای است که هیچ‌کس با او حرف نمی‌زند، خصوصاً جیک. او همان همسایه‌ای است که برف‌پاش جیک را بعد از این‌که از او قرض گرفت، دزدید. همان همسایه‌ای است که دائماً شایعات را بین اهل محل پخش می‌کند. او همسایه‌ای است که سگش در حیاط جیک مدفوع می‌کند. همسایه‌ وحشتناکی است و جیک قسم خورده بود دوباره با او حرف نزند. ولی او این‌جا کنار اتومبیل شِورولت بولت براقش نشسته، همان ماشینی که می‌تواند جیک را به فروشگاه ببرد. ما جیک را می‌بینیم که غرورش را زیر پا می‌گذارد و برای صحبت کردن با همسایه به آن طرف خیابان می‌رود تا با درماندگی از او بخواهد ماشینش را به او بدهد تا به فروشگاه برود.

می‌بینید که هر بار وضعیت را دشوارتر می‌کنم، مخاطرات این داستان کوچک احمقانه افزایش پیدا می‌کند. ما حالا درواقع می‌توانیم اهمیت موضوع برای جیک را درک کنیم؛ به قدری مهم که جیک حاضر است غرورش را زیر پا بگذارد و با همسایه حرف بزند. و در عین حال سویه‌ متفاوتی از جیک را نیز مشاهده می‌کنیم. ما قبلاً جیک‌ِ دیوانه را دیده بودیم که همه چیز را از قفسه‌ها بیرون می‌ریزد و در جست‌و‌جو برای چیزی که به دنبالش است، خانه را ویران می‌کند. حالا سویه‌ متفاوتی از جیک را می‌بینیم. ما جیک فروتن را می‌بینیم. جیک انتخابی می‌کند که قبل از این هرگز نکرده بود. این احتمالاً اولین بار نیست که جیک برای پیدا کردن چیزی که نمی‌تواند پیدا کند، همه چیز را از قفسه‌ها بیرون می‌ریزد. او واقعاً به‌سرعت چنین رفتاری از خود نشان داد. ولی حالا جیک را می‌بینیم که انتخاب‌هایی می‌کند که در حالت طبیعی نمی‌کند. و شما می‌توانید ببینید که مخاطرات باز هم بالاتر می‌روند. چیز دیگری در حال رخ دادن است که حقیقتاً جالب است؛ رابطه‌ای در حال شکل گرفتن است که قبلاً وجود نداشت. حالا این فقط صحنه‌ای درباره منگنه‌کِش نیست، بلکه آغاز رابطه‌ای بین جیک و آن همسایه وحشتناک است که درنهایت قرار است زندگی جیک را برای همیشه عوض کند. شاید این آغاز یک دوستی باشد. شاید این آغاز یک جنگ باشد. اهمیتی ندارد. مخاطرات در حال افزایش است، زیرا ما آن را دشوار و سپس دشوارتر کردیم. توجه داشته باشید که ما درواقع هنوز هم هیچ تفسیر و تشریحی برای مخاطب انجام نداده‌ایم. تمام چیزی که مخاطب می‌داند، این است که جیک به دنبال چیزی می‌گردد. تنها چیزی که مخاطب می‌داند، این است که اتومبیل روشن نمی‌شود. او به دنبال چیزی است، و حالا خودش را در برابر همسایه وحشتناکی به خاک می‌اندازد که قرار است او را قبل از این‌که بتواند ماشینش را قرض بگیرد، یا به فروشگاه برساند، یا هر کار دیگری که جیک برای خرید منگنه‌کِش حاضر به انجامش است، شکنجه کند. (گزینه رساندن جیک به فروشگاه احتمالاً بهتر است، چون کار را برای جیک دشوارتر می‌کند و ما می‌توانیم رابطه بیشتری بین جیک و همسایه‌اش ایجاد کنیم.) می‌بینید چطور با استفاده از اشیای نه‌چندان مهم مخاطرات و ریسک‌ها را افزایش می‌دهیم؟ و این نکته اهمیت بسیار زیادی دارد. این تفاوت بین پلات و ساختار است.

ما معمولاً تصور می‌کنیم مخاطرات و ریسک‌ها حاصل پلات ما هستند، ولی این‌طور نیست. آن‌ها از ساختار نشئت می‌گیرند، و ساختار ما حاصل خواسته‌های کاراکتر، چگونگی تلاش برای به دست آوردن آن‌ها و چیزهایی که وضعیت را دشوار و دشوارتر می‌کنند، است.

اگر این چهار گام را طی کنید، تا ۷۰ درصد در خلق مخاطرات و ریسک‌ها در فیلمنامه‌تان موفق می‌شوید.

گام اول: آیا می‌دانید آن‌ها چه می‌خواهند؟

گام دوم: آیا برای دست‌یابی به خواسته‌ها تلاش می‌کنند؟

گام سوم: آن را دشوار کنید.

گام چهارم: آن را دشوارتر کنید.

 

* گام پنجم: برای بالا بردن مخاطرات و تهدیدها در فیلمنامه، به نیازهای عاطفی کاراکتر خود بپردازید و به آن‌ها ارجاع دهید.

این یک لایه دیگر برای افزایش ریسک‌ها و مخاطرات است که خلاقانه‌تر و پیچیده‌تر است.

ما حالا در استودیو، برخی تکنیک‌های پیشرفته برای ایجاد ارتباط با نیازهای عاطفی و تکنیک‌های مراقبه فکری و هیپنوتیزم را آموزش می‌دهیم، زیرا تعداد زیادی از ما انسان‌ها با نیازهای عاطفی‌مان قطع ارتباط کردیم و به چیزهای دنیوی و ملموسی که دنبالشان هستیم، وصل شده‌ایم. ما می‌دانیم که دوست داریم یک اسکار بگیریم، می‌دانیم که به دنبال قراردادهای پرسود و بزرگ هستیم، می‌دانیم که ماشین نو می‌خواهیم، می‌دانیم به دنبال معشوق رویاهایمان هستیم، می‌دانیم دوست داریم به تعطیلات برویم... می‌دانیم که آن منگنه‌کِش را می‌خواهیم! می‌دانیم چه چیزهایی می‌خواهیم. ولی غالباً با نیازهای عاطفی که در زیر همه این‌ خواسته‌ها نهفته، قطع ارتباط کرده‌ایم. وقتی برای فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی می‌نویسید، این موضوع اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. در زندگی واقعی، یک منگنه‌کِش واقعی وجود دارد. در زندگی واقعی، اگر در تعقیب ماشینی باشم، این تعقیب واقعی است. ولی در یک فیلم یا شوی تلویزیونی حتی اگر مخاطب نیز ناباوری خود را کنار بگذارد و به حالت تعلیق درآورد، خود ما می‌دانیم که این‌ها واقعی نیستند. می‌دانیم با داستان سروکار داریم، سه‌میلیون دلاری که به آتش کشیده‌ایم، واقعی نیست. به یک بچه واقعی شلیک نکردیم. این‌ها گلوله‌های واقعی نیستند. این دزدی واقعی نیست. به همین علت است که ما به عاطفه و احساساتی که در زیر همه این‌ها نهفته است، نیاز داریم.

برای افزایش مخاطرات در فیلمنامه، باید به نیازهای عاطفی متصل شویم، زیرا همان چیزی است که مخاطب در سطح ناخودآگاه واقعاً با آن ارتباط برقرار می‌کند.

اغلب ما هرگز قرار نیست در وضعیتی که کاراکترهایمان در آن قرار می‌گیرند، واقع شویم. اغلب ما هرگز قرار نیست راکی باشیم که در اولین مبارزه‌اش به پیروزی می‌رسد، و اغلب ما هرگز قرار نیست برتا باشیم که تلاش می‌کند برای شرکت در مهمانی شامی که در عمارت عظیم ما برگزار می‌شود، افاده‌های مناسب چنین مجالسی را کسب کنیم. زندگی اغلب ما این شکلی نیست. وقتی فیلم یا شوهای تلویزیونی را نگاه می‌کنیم، درواقع با شیء مرئی و ملموسی که کاراکتر به دنبالش است، مرتبط نمی‌شویم، بلکه با نیاز عاطفی نهفته در زیر آن ارتباط برقرار می‌کنیم. ما درحقیقت با نیاز اصلی و اولیه‌ای که هر کسی از آن برخوردار است، ارتباط می‌گیریم. این چیزی است که نوشته‌ ما را جهانی می‌کند. درنهایت اگر جیک صرفاً به دنبال یک منگنه‌کِش برای کشیدن چند منگنه باشد، چیزهایی که قرار است ما برایشان اهمیت قائل شویم، محدود می‌شوند. اما اگر جیک به دلیل نیازی که به عدالت دارد، به علت این‌که دیگران همیشه منگنه‌کِش او را برمی‌دارند و به این علت که اشیا معمولاً در زندگی او ناپدید می‌شوند، در جست‌وجوی منگه‌کِش باشد، یک سطح عاطفی کاملاً متفاوت به این سفر افزوده می‌شود. اگر جیک به دلیل نیاز به تأیید در جست‌و‌جوی منگنه‌کِش باشد، یک سطح حسی کاملاً متفاوت در این صحنه ایجاد می‌شود که هر کلمه‌ای که می‌گوید و هر عملی که انجام می‌دهد، به آن معطوف می‌شود. این امر چرایی و چگونگی شخصیت او و این را ‌که چطور به دنبال نیازهای خود می‌رود، تغییر می‌دهد. اگر موضوع کسب احترام، ایجاد ارتباط، عشق، معنا، اعتلا، امنیت و... باشد نیز این موضوع مصداق پیدا می‌کند. درواقع این‌ها چیزهایی هستند که ما را به عنوان انسان به هم پیوند می‌دهند. این‌ها چیزهایی هستند که ما را به هم مرتبط می‌کنند. و این‌ها چیزهایی هستند که هم‌دلی را می‌سازند.

برای ایجاد مخاطرات و ریسک‌ها در فیلمنامه مجبور نیستید نیاز عاطفی را شرح دهید. درست مثل زندگی واقعی، زمانی‌ که کاراکتر در جست‌و‌جوی نیازهای خود برمی‌آید، ما نیاز عاطفی را احساس می‌کنیم، به‌ویژه اگر در حال نوشتن خودتان نیز آن را احساس کنید. هم‌دلی حاصل همین است.

وقتی کسی درصدد یافتن خواسته‌های خود برمی‌آید، شما می‌توانید از نظر عاطفی با او ارتباط برقرار کنید. وقتی نیاز عاطفی در شما فعال باشد، می‌توانید تفاوت مخاطرات در زندگی واقعی را درک کنید، درست به همان شکلی که می‌توانید به تفاوت آن در فیلمنامه و زمانی که نیاز عاطفی فعال است، پی ببرید. نیاز عاطفی یک ناخودآگاه پیچیده است که در زیر سطح رخ می‌دهد. گاهی اوقات این به معنای حذف لایه‌های بین خود و چیزی که در زیر سطح رخ می‌دهد است، به معنای درک این نکته است که اشیای ملموس نیز استعاره‌ای برای نیازهای عاطفی نهفته در زیر سطح هستند. اشیای ملموسی که شما و کاراکترهایتان در جست‌و‌جویش هستید، استعاره‌هایی به شمار می‌روند که به شما کمک می‌کنند به این باور برسید که وقتی به آن‌ها دست پیدا می‌کنید، نیاز عاطفی که مشوق و محرک شماست، برآورده خواهد شد.

اشیایی که در جست‌و‌جویشان هستید، استعاره‌‌هایی برای عواطف و احساسات جاری درون شما هستند. به همین علت است که شما تا این حد مشتاقشان هستید. به همین علت است که مخاطرات می‌توانند حس بزرگ و عمیقی در زندگی شما داشته باشند، حتی زمانی که هیچ اتفاق تهدید‌کننده‌ای در حال رخ دادن نباشد.

علتش این نیست که شما دیوانه هستید. علتش این است که شما انسان هستید. روان‌شناسی انسان به این شکل کار می‌کند، و به همین علت است که روان‌شناسی کاراکتر به این شکل کار می‌کند. به همین علت است که نیاز عاطفی ذاتاً تا این اندازه به مخاطرات متصل است. شما احتمالاً در مقطعی از زندگی‌تان به خاطر Verizon Wireless (یکی از چند شرکت بزرگ ارائه‌دهنده خدمات اینترنت و تلفن همراه در ایالات متحده) عقلتان را از دست داده‌اید. شما به خاطر اختلاف 9 دلاری در صورت‌حساب عقلتان را از دست نمی‌دهید. شما عقلتان را از دست می‌دهید، چون به احترام یا به عدالت نیاز دارید. صورت‌حساب Verizon Wireless صرفاً استعاره‌ای برای چیزی است که در زیر سطح نهفته. رخدادهایی که در زندگی واقعی رخ می‌دهند، درست به همان شکل در فیلمنامه‌ها نیز به ‌وقوع می‌پیوندند. ما محتاج ارتباط و اتصال با نیاز عاطفی هستیم، زیرا در غیر این‌صورت تمام چیزهایی که می‌نویسیم، سطحی خواهند بود، و حتی اگر تمام تکنیک‌های لازم را هم به کار بگیرید، بدون وجود نیاز عاطفی در سطح زیرین، کارتان مصنوعی، غلط و گسسته به نظر خواهد رسید.

اگر به نیاز عاطفی متصل نشوید، مخاطب شما نیز برای ارتباط با نیاز عاطفی با دشواری روبه‌رو خواهد شد. و این یعنی آن‌ها برای ارتباط با مخاطرات نیز با دشواری مواجه خواهند شد. فرقی نمی‌کند از نظر تکنیکی تا چه اندازه خوب عمل کنید.

کل فرایند نوشتن به دو بخش از ذهن شما نیاز دارد. اولی ذهن آگاه است؛ همان چیزی که چهار گام اول به آن دسترسی دارند. آیا می‌دانم چه می‌خواهند؟ آیا برای رسیدن به آن تلاش می‌کنند؟ آیا آن را دشوار می‌کنم؟ آیا آن را دشوارتر می‌کنم؟ دومی ذهن ناخودآگاه است؛ همان چیزی که گام پنجم به آن دسترسی دارد. آیا متصل هستم؟ آیا می‌توانم نیاز درونی آن‌ها را درک کنم؟ اگر می‌خواهید در ارتباط و اتصال به نیازهای عاطفی بهتر عمل کنید، یک شیوه ساده، مشاهده و زیر نظر گرفتن آدم‌هاست. توجهتان را به زمانی که آدم‌ها کمی خٌل می‌شوند، وقتی عمه‌تان بر سر نکته‌ای احمقانه دیوانه‌تان می‌کند، زمانی که دوستتان به خاطر چیزی بسیار کوچک و کم‌اهمیت عقلش را از دست می‌دهد، وقتی کسی به خاطر چیزی که برای شما غیرمنطقی جلوه می‌کند، به‌شدت برانگیخته می‌شود، معطوف کنید. وقتی می‌بینید دیگران کمی غیرعاقلانه عمل می‌کنند، به ‌جای این‌که ناراحت و نگران شوید، از خودتان بپرسید: «چه چیزی در زیر این رفتار در حال رخ دادن است؟» آن‌ها تلاش می‌کنند کدام نیاز عاطفی را برآورده سازند؟ آیا عشق است؟ آیا راحتی است؟ آیا عدالت است؟ آیا تأیید است؟ آیا احترام است؟ آیا معناست؟ آیا تعالی است؟ آیا امنیت است؟ آیا ارتباط است؟ آن‌ها برای برآورده کردن کدام نیاز فراگیر تلاش می‌کنند؟ با مشاهده کردن نیازهای عاطفی در دیگران، درک و دریافت نیازهای عاطفی خودتان بسیار ساده‌تر می‌شود. و سپس با آغاز درک آن‌ها در درون خودتان، تسری آن‌ها به درون کاراکترهایتان ساده‌تر می‌شود.

 

برای مرور

گام اول: آیا می‌دانید کاراکترها چه می‌خواهند؟

گام دوم: آیا برای دست‌یابی به خواسته‌هایشان قدم برمی‌دارند؟

گام سوم: آن را دشوار کنید.

گام چهارم: آن را دشوارتر کنید.

گام پنجم: به نیاز عاطفی مرتبط و متصل شوید.

چنان‌چه این پنج گام ساده را طی کنید، احتمالاً مخاطراتی در حد اعلا در فیلمنامه‌تان خواهید داشت و فرقی نمی‌کند که چه طرح و داستانی در فیلمنامه‌تان در حال رخ دادن باشد.

برای اثبات این موضوع به شما، بیایید درباره سریال عصر طلایی و این‌که چگونه مخاطرات در آن دائماً افزایش پیدا می‌کنند، صحبت کنیم.

اجازه دهید کارمان را با برتا راسل آغاز کنیم.

گام اول: آیا جولین فلوز (نویسنده فیلمنامه) می‌داند چه می‌خواهد؟ البته، شرط می‌بندم که می‌داند. برتا راسل می‌خواهد خانم آستور شود. او چگونه می‌خواهد این کار را انجام دهد؟ او می‌خواهد آدم‌های درست و مناسبی در عمارت عظیمی که در بخشی از شهر ساخته و آدمی مثل او قرار نیست در چنین مکانی زندگی کند، حاضر شوند. او می‌خواهد فرزندانش با آدم‌های مناسب ازدواج کنند و جایگاه اجتماعی‌اش ارتقا یابد و به عنوان عضوی از این جامعه پذیرفته شود. این چیزهایی است که او می‌خواهد.

گام دوم: آیا او برای دست‌یابی به خواسته‌هایش قدم برمی‌دارد؟ بله قطعاً! او در هر لحظه قدم‌هایی برمی‌دارد و برای حضور آدم‌های مناسب در مهمانی شامی که ترتیب داده، حاضر است تقریباً همه چیز را فدا کند. او برای رسیدن به خواسته‌اش هر کاری انجام می‌دهد و همواره در حال تلاش است. هر قسمت این مجموعه جنبه‌ای دیگر از تلاش برتا را برای واداشتن آدم‌های مناسب برای حضور در رویدادی که در خانه‌اش بر پا کرده است، نشان می‌دهد.

گام سوم: مانع چیست؟ مانع این‌جاست که به‌رغم تمام پولی که برتا دارد، این چیزی نیست که بتوانید در چنین جامعه‌ای بخرید. اگر در این جامعه ریشه نداشته باشید، حتی نمی‌توانید بلیت تئاتر تهیه کنید. اگر ثروت موروثی داشته باشید، داخل بازی و اگر نوکیسه باشید، بیرون هستید و هیچ راهی برای بالا رفتن از نردبان ندارید، حتی اگر به اندازه برتا ثروتمند باشید. خب، او به‌تازگی یک عمارت غول‌پیکر در آن سوی خیابان محافظه‌کارترین ثروتمند موروثی جهان، یعنی خاله اگنس که حتی حاضر نیست قدم به درون آن بگذارد، ساخته است.

چه چیزی کار را دشوارتر می‌کند؟ دختر او شدیداً مایل به ازدواج است و تا زمانی که برتا نتواند آدم‌های سرشناس را به مهمانی شام بکشاند، نمی‌تواند وارد جامعه شود.

چه چیزی کار را دشوارتر می‌کند؟ پسر او می‌خواهد آرشیتکت شود که شغل غیرقابل قبولی به شمار می‌رود. و همسر او به‌رغم مقاومت اولیه، درواقع از او حمایت می‌کند.

چه چیزی کار را دشوارتر می‌کند؟ همسر او درگیر یک رسوایی می‌شود. اگرچه همسری ایده‌آل و یک صنعت‌گر دوست‌داشتنی است، برتا همسری ایده‌آل دارد که صرفاً یک صنعت‌گر دوست‌داشتنی، دوست‌داشتنی و دوست‌داشتنی است و آن‌ها رابطه‌ای عاشقانه و شگفت‌انگیز با هم دارند. اما درحالی‌که او درگیر یک رسوایی مرگ و زندگی می‌شود که می‌تواند کل کسب‌وکار او را به زیر بکشد و نابود کند، وسواس برتا- حتی با وجود چنین معضل عمده‌ای- برای کسب جایگاه و موقعیت اجتماعی رابطه عالی و بی‌عیب‌ونقص آن‌ها را تحت فشار قرار می‌دهد. اگرچه آن‌ها عاشق همدیگر هستند و از هم حمایت می‌کنند، مخاطرات رو به افزایش جامعه برای او به اندازه برتا زیاد نیستند و او نمی‌تواند کاملاً درک کند که چرا این موضوع تا این حد برای برتا اهمیت دارد.

چه چیزی کار را دشوارتر می‌کند؟ خب، اسکار مرد جوان آن‌ طرف خیابان به دختر برتا اظهار عشق می‌کند. این موضوع فوق‌العاده‌ای به نظر می‌رسد، زیرا موقعیتی برای ازدواج دخترش با فردی شایسته و درنتیجه انتقال خود و خانواده‌اش به جامعه فراهم می‌سازد؛ به استثنای یک مشکل. اسکار منحرف است و درواقع از دختر او به عنوان یک پوشش استفاده می‌کند. دختر به این دام می‌افتد و زمانی که برتا متوجه می‌شود اسکار واقعاً عاشق دخترش نیست، این موضوع به احتمال زیاد زندگی دختر کوچک دوست‌داشتنی‌اش را به نابودی می‌کشاند، حتی اگر این ازدواج باعث ارتقای موقعیت آن‌ها در جامعه شود. همه این‌ها وضعیت را دشوار و دشوارتر می‌کند، و البته چیزهای بیشتری هم هست! ندیمه او توطئه می‌کند، خدمت‌کارش شیوه انگلیسی چیدن ظرف‌ها و بشقاب‌ها و فنجان‌های نقره را بلد نیست و برای دست‌یابی به این شیوه انگلیسی او به خدمت‌کاری از آن طرف خیابان نیاز دارد که بدیهی است چنین خواسته‌ای با وجود خاله اگنس خوب پیش نخواهد رفت. مشخص می‌شود سرآشپز فرانسوی بی‌نظیر او واقعاً فرانسوی نیست و وقتی او را اخراج و تلاش می‌کند جایگزینی برایش پیدا کند، حاصل کار به استخدام یک آدم مست ختم می‌شود که حتی قادر نیست مهم‌ترین شام زندگی برتا را مهیا کند. همه این‌ها وضعیت را دشوارتر و دشوارتر و دشوارتر و دشوارتر می‌کنند.

آیا ما به نیازهای عاطفی مرتبط و متصل شده‌ایم؟ شرط می‌بندم این کار را انجام داده‌ایم.

ببینید، اغلب ما برای سبک و استیل چیدمان ظروف نقره اهمیتی قائل نیستیم. اغلب ما اهمیتی به حضور تعدادی آدم پرافاده در یک مهمانی شام نمی‌دهیم. دلیلی که ما را به برتا متصل می‌کند، این است که می‌توانیم نیاز او به احترام را حس کنیم و به‌ طور بالقوه می‌توانیم نیاز او به عدالت را احساس کنیم، و همین است که به ما اجازه می‌‌دهد از او حمایت کنیم و برای او اهمیت قائل شویم. ما از حضور آدم‌های افاده‌ای در یک مهمانی شام حمایت نمی‌کنیم. ما از نیاز او به برخوردار شدن از احترام و عدالت پشتیبانی می‌کنیم.

هر بار که برتا را می‌بینیم، به شکل ناخودآگاه با نیاز عاطفی او ارتباط برقرار می‌کنیم و مخاطرات و ریسک‌های عصر طلایی از همین‌جا می‌آید، حتی اگر رویدادها با مخاطرات به‌شدت اندکی همراه باشند.

بیایید درباره ماریان صحبت کنیم.

گام اول: او چه می‌خواهد؟ تام رِیکس را می‌خواهد؟

گام دوم: آیا برای به دست آوردن او قدم برمی‌دارد؟ بله، قطعاً.

او پنهانی بیرون می‌رود. ملاقات‌های پنهانی ترتیب می‌دهد. مشغول طرح‌ریزی محرمانه برای فرار کردن با معشوق خود است. برای به دست آوردن او تمام این قدم‌ها را برمی‌دارد و کارهای بیشتری انجام می‌دهد.

گام سوم: چه چیزی وضعیت را دشوار می‌کند؟ خب، او تقریباً دست‌ خالی به نیویورک آمده و خاله‌هایش، آدا و اگنس از او مراقبت کرده‌اند، اما اگنس هرگز، هرگز، هرگز و هرگز قرار نیست ازدواج با مردی مثل تام رِیکس را تأیید کند. یک وکیل عمومی! فردی که کار می‌کند! رتبه اجتماعی این مرد بسیار پایین‌تر از اوست و ادامه این رابطه به طور بالقوه به بهای قطع رابطه ماریان با خاله اگنس تمام خواهد شد؛ فردی که برای تمام نیازهایش متکی به اوست، فردی که بیش از همه به او محبت کرده و در لحظه نیاز بیش از هر کس دیگری دستش را گرفته است. بودن با تام رِیکس به معنای به وجود آوردن بردباری و شهامت اخلاقی در درون خویش، ایستادن مقابل خاله‌اش و تبدیل شدن به فردی قوی‌تر است. این‌ها چیزهایی هستند که وضعیت را دشوار می‌کنند.

گام چهارم: چه چیزی وضعیت را دشوارتر می‌کند؟ حتی خاله آدا نیز کاملاً با این موضوع موافق نیست. (اگرچه احتمالاً می‌توان نظرش را تغییر داد.)

چه چیزی وضعیت را دشوارتر می‌کند؟ احتمال دارد تام رِیکس واقعاً آدمی نباشد که او فکر می‌کند هست. درواقع به نظر می‌رسد او بازیگری است که به تمام زن‌های نیویورک ابراز عشق و علاقه و از آن‌ها خواستگاری می‌کند.

چه چیزی وضعیت را دشوارتر می‌کند؟ بعد از این‌که ماریان همه چیز را به خاطر تام به خطر می‌اندازد، او حتی برای فرار با ماریان در محل حاضر نمی‌شود.

گام پنجم: آیا ما با نیاز عاطفی مرتبط شده‌ایم؟ بله، البته. نیاز عاطفی او عشق است. عشق است که او را به ایستادن در مقابل خاله اگنس وامی‌دارد. نیاز به عشق این کار را انجام می‌دهد. اعتقاد به برخوردار شدن از عشق، آن رابطه عاشقانه واقعی با تام رِیکس است که باعث رشد و تغییر ماریان می‌‌شود و تمام این انتخاب‌های بزرگ برای او را در فیلمنامه پیش پایش قرار می‌دهد. و اگرچه قرار نیست این نیاز عاطفی از طرف تام برآورده شود، همین است که موضوع را تا این اندازه ناامیدکننده جلوه می‌دهد. مخاطرات و تهدیدها از همین‌جا می‌آیند.

ما می‌توانیم همین گام‌های پنج‌گانه را برای مشخص کردن عناصری که مخاطرات را برای تمام کاراکترهای عصر طلایی افزایش می‌دهند، اِعمال کنیم.

بیایید به پگی بپردازیم.

گام اول: آیا می‌دانیم پگی چه می‌خواهد؟ بله، می‌دانیم پگی چه می‌خواهد. پگی می‌خواهد فرزندش برگردد، و نکته جالب این‌که ما به عنوان مخاطب در بیشتر قسمت‌ها حتی نمی‌دانیم چیزی که او می‌خواهد، چیست! اما جولیان فلوز می‌داند.

گام دوم: آیا او برای به دست آوردن چیزی که می‌خواهد، قدم برمی‌دارد؟ بله. او ملاقات‌های پنهانی با تام ترتیب می‌دهد. از خانواده‌‌اش پرهیز می‌کند. برای حفظ این راز بین خود و کارفرمایش موانعی ایجاد می‌کند. او در جست‌و‌جوی فرزندش است. در طول سریال پگی برای دست‌یابی به چیزی که می‌خواهد، عمل می‌کند و قدم برمی‌دارد. اگرچه این یک راز است و ما نمی‌دانیم او چه می‌خواهد.

گام سوم: چه چیزی وضعیت را دشوار می‌کند؟ چیزی که کار را دشوار می‌کند، این است که پدر او فرزندش را دزدیده و برای فرزندخواندگی به فرد یا افراد دیگری سپرده است و حالا او هیچ ایده‌ای ندارد که چطور و چگونه می‌تواند فرزند خود را دوباره پیدا کند.

گام چهارم: چه چیزی وضعیت را دشوارتر می‌کند؟ چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که تام قادر نیست دنبال بچه بگردد.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که مادرش تلاش می‌کند رابطه او با پدرش را دوباره برقرار کند.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که خود او هم قادر نیست به‌تنهایی دنبال بچه بگردد.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که او درنهایت مجبور است از پدرش برای رسیدن به فرزند خود استفاده کند. این چیزی نیست که پدر مایل به انجامش باشد.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که او یک زن سیاه‌پوست در نیویورک در عصر طلایی است.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که دوستش ماریان موضوع را درک نمی‌کند.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که کارفرمای او خاله اگنس به‌شدت پای‌بند اصول اخلاقی است و پگی از این می‌ترسد که اگر رسوایی اتفاقی که رخ داده آشکار شود، ممکن است شغلش را از دست بدهد.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که یکی از خدمت‌کارها به راز او پی می‌برد و قصد دارد آن را برای خاله اگنس برملا کند.

چیزی که کار را دشوارتر می‌کند، این است که قصد دارد خودش رازش را برای خاله اگنس برملا کند.

گام پنجم: آیا ما با نیاز عاطفی مرتبط شدیم؟ عدالت و عشق نیازهای عاطفی پگی هستند. او به عدالت برای خودش نیاز دارد، زیرا فرزندش را از او گرفته‌اند. او به عدالت برای فرزندی نیاز دارد که سزاوار است کنار مادرش باشد، و او عشق را از آن بچه و برای آن بچه می‌خواهد. ما به نیازهای عاطفی او متصل شده‌ایم.

به این موضوع بی‌طرفانه بنگرید. ما فکر می‌کنیم ریسک‌ها و مخاطرات مرتبط با یک بچه ربوده‌شده بسیار بالاتر از مخاطرات و ریسک‌های مربوط به یک مهمانی شام هستند. اما درحقیقت در عصر طلایی می‌توانیم در دو رویداد به‌شدت متفاوت سطح مشابهی از مخاطرات و تهدیدها را مشاهده کنیم.

ما به این علت می‌توانیم سطوح مشابهی از مخاطرات و تهدیدها را حس کنیم، چون:

1. می‌دانیم کاراکتر چه می‌خواهد.

2. کاراکتر برای به دست آوردن آن تلاش می‌کند.

3. نویسنده آن را دشوار می‌کند.

4. و سپس آن را دشوارتر می‌کند.

5. ما با نیاز عاطفی ارتباط برقرار کرده‌‌ایم.

مخاطرات و تهدیدها حاصل همین نکات هستند.

و درنهایت، برای این‌که موضوع بحث را فلسفی کنیم، اگر برای پیدا کردن این مخاطرات و تهدیدها در زندگی‌ خودتان با مشکل مواجه هستید، می‌توانید از همین فرایند استفاده کنید. اگر در حمایت و پشتیبانی از شخصیت خودتان به عنوان یک کاراکتر مشکل دارید، همان چیزی که وقتی مردم به شما می‌گویند «مخاطرات را افزایش دهید»، مدنظرشان است. درحقیقت آن‌ها می‌گویند: «من با حمایت از این کاراکتر مشکل دارم، من با دلواپسی برای این کاراکتر مشکل دارم. من با درک چیزهایی که برای این کاراکتر مهم است، مشکل دارم، من با هم‌دلی برای این کاراکتر مشکل دارم.» اما با رعایت این پنج گام می‌توانید به موفقیت دست پیدا کنید.

 

منبع writeyourscreenplay. com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

· The Gilded Age

· Curb Your Enthusiasm

مرجع مقاله