کهن‌الگوها و کلیشه‌ها؛ نگاه جدید به سفر [سیر تحولی] قهرمان

  • نویسنده : جاکوب کروگر
  • مترجم : فرنوش زندیه
  • تعداد بازدید: 38

کهن‌الگوها یکی از مهم‌ترین و ارزشمندترین و البته چالش‌برانگیزترین مفاهیم در فیلمنامه‌نویسی هستند. برای فهم بهتر چگونگی استفاده و کار با کهن‌الگوها، باید به عقب برگردیم و منابع اولیه را بررسی کنیم، باید بفهمیم مفهوم کهن‌الگو از کجا آمده و چه ارتباطی با مفهوم بزرگ‌تری به نام ضمیر ناخودآگاه جمعی دارد. باید یاد بگیریم به جای کهن‌الگوهای اکتسابی چطور می‌توان از کهن‌الگوهای غریزی بهترین بهره را برد.

اگر سعی دارید برای نوشتن فیلمنامه از کهن‌الگوها به شکلی خیلی هوشمندانه و آگاهانه بهره ببرید، این احتمال وجود دارد که شما فقط به نوشتن کهن‌الگوها نپردازید؛ درواقع شما در حال نوشتن استعاره‌ها باشید.

پس کهن‌الگو چیست؟ کارکرد آن چگونه است؟ چطور باید آن را نوشت؟ چطور می‌توانید با کهن‌الگوهایی که درون خودتان است، ارتباط برقرار کنید؟

این‌ها همان موضوعاتی هستند که قرار است در این مقاله در مورد آن‌ها صحبت کنیم.

همان‌طور که قبلاً اشاره کردم، کهن‌الگو و ایده‌ ناخودآگاه جمعی را اولین‌ بار کارل یونگ مطرح کرد. اگر بخواهیم این مفهوم خیلی پیچیده را به شکلی ساده تعریف کنیم، چنین می‌گوییم:

نظریه ناخودآگاه جمعی معتقد است یک کالبد وجود دارد که تمامی تجربیات انسانی را به هم پیوند می‌دهد. اگر حتی در زندگی عادی و خودآگاه من فکر کنم که خودم جاکوب هستم، تو خودت هستی و ما همگی متفاوت و جدا از هم هستیم، در رویاهایمان و با یک تلنگر کوچک همگی به یک کالبد اصل و تجربه مشترک می‌رسیم که ما انسان‌ها را به وجود آورده و شکل داده است. یونگ معتقد بود استعاره‌ها، عناصر و جنبه‌هایی معین و مشخص در رویاهای ما وجود دارند که برای تمام کسانی‌ که آن‌ها را تجربه کرده‌اند، معنی یکسان و مشابهی دارند و ما با کمک ضمیر ناخودآگاهمان و با استفاده از قدرت رویاها و خواب‌هایمان می‌توانیم به یک مجموعه خودآگاه متصل شویم و صاحب تجربیاتی شویم که تابه‌حال نداشته‌ و به بخش‌هایی از [وجود] خودمان پی ‌ببریم که هرگز هیچ شناخت و آشنایی با آن‌ها نداشته‌ایم. یونگ معتقد بود برای دست‌یابی به این منظور، باید ریسمانی جهان‌شمول را بیابیم که همه ما را به همدیگر پیوند می‌دهد.

پروفسوری مشهور و خوش‌فکر به اسم جوزف کمپل در راستای گفته‌های یونگ و همراهی و موافقت با او می‌گوید: اگر چیزی به اسم ناخودآگاه جمعی وجود داشته باشد، پس باید یک داستان جمعی و جهان‌شمول هم وجود داشته باشد. و اگر بتوانیم و قادر باشیم این داستان جهان‌شمول را نقل و روایت کنیم، این داستان جهان‌شمول می‌تواند با تمام افراد ارتباط برقرار کند. همه می‌توانند همراه و هم‌سفر این سیروسفر باشند و این همان تجربه مشترک است. از این منظر، این سفر مشترک می‌تواند جایگاهی برای تطهیر نفس، یافتن معنا، رسیدن به رشد و اتصال به بشر و آن انسان حقیقی‌ای که باید باشیم، بشود. اگر فیلمنامه‌نویسی خوانده باشید، یا هر نوع نوشته در این زمینه را مطالعه کرده باشید، احتمالاً اصطلاح «سفر قهرمان» به گوشتان خورده است. درواقع کار کمپل صدها خواهان و پیرو پیدا کرد؛ از تئوریسین‌های مطرحی چون جیمز بونت و کریستوفر ووگلر گرفته تا آثار ساده‌ای مثل نجات گربه، همگی نمونه‌های حاضر و در دسترس هستند. غالباً تمامی کتاب‌های فیلمنامه‌نویسی و اکثر اساتید این رشته، کهن‌الگو را به یک روش مشابه آموزش می‌دهند؛ همه آن‌ها دنباله‌روی کمپل هستند که خود او هم از یونگ پیروی می‌کرد.

ایده‌ جالبی به نظر می‌رسد، مگر نه؟

سفر قهرمان 21 مرحله دارد و بستری از کهن‌الگوهایی خاص برای انواع کاراکترهاست. تئوریسین‌ها بر این باورند که اگر بتوانیم به‌راحتی به مراحل و گام‌های سفر قهرمان دست پیدا کنیم و کاراکتر‌ها را به سادگی بیابیم، بعد می‌توانیم به ساختار و کاراکترهایی برای فیلمنامه برسیم که موضوعی جمعی و جهان‌شمول خواهند داشت.

به عبارت دیگر، اگر در هر نوع روش و شیوه‌ زندگی انواع مشخصی کهن‌الگو وجود دارد، پس مطمئناً تعداد مشخصی از کاراکترهای کهن‌الگو هم (برای بیان سبک سفر قهرمان) در هر فیلمنامه وجود خواهد داشت؛ پدر غضبناک، مادر احساساتی، پیر فرزانه، آنیما یا آنیموس و...

و اگر در هر زندگی انواع مشخصی از حوادث و اتفاقات کهن‌الگو وجود دارد، پس در هر فیلمنامه هم حوادث و اتفاقات کهن‌الگو وجود خواهد داشت؛ جریان‌ها و صداهای مخالف، سفر به غار درون، بازگشت با یک دستاورد و... اگر انواع مختلفی از کاراکترها و اتفاقات در هر داستانی وجود دارد، یعنی هر کدام از آن‌ها به دلیلی در داستان حضور دارند و ما باید به دنبال کشف آن علت و دلیل باشیم. یکی از آن کاراکترها یا یکی از آن اتفاقات کهن‌الگو را انتخاب کرده و آن را وارد داستان کنید. از این طریق می‌توانید به تمام دنیا متصل شوید و داستانی را روایت کنید که هر کسی قادر است با آن ارتباط برقرار کند و همراه شود.

به نظرتان فوق‌العاده نیست؟ خب راستش گاهی فوق‌العاده است.

همیشه کهن‌الگوی سفر قهرمان علت به وجود آمدن بهترین فیلم‌ها بوده است؛ ماتریکس، اینک آخرالزمان، جنگ ستارگان. اما تشابه در سفر قهرمان باعث به وجود آمدن کاراکتر جارجارلینکس جنگ ستارگان فصل یک و سه و بی‌شمار فیلم سینمایی و سریال کسالت‌بار و قابل ‌پیش‌بینی دیگر هم شده است. پس چگونه عناصر اولیه و کهن‌الگوی مشابه که منجر به خلق فیلم‌های خارق‌العاده می‌شوند، در عین حال می‌توانند باعث پدید آمدن متن‌هایی کلیشه‌ای، قابل پیش‌بینی، فرموله‌شده و دروغین شوند و حتی گاهی ممکن است این اتفاق از سوی یک نویسنده حادث شود؟ انتظار می‌رود این عناصر کهن‌الگو به نویسنده در ارتباط گرفتن و اتصال به داستانی جهان‌شمول- ناخودآگاه جمعی- یاری رساند، اما در بسیاری موارد هم عکس این اتفاق پیش آمده است. به جای اتصال ما به ناخودآگاه جمعی و همراه کردنمان با سیر قهرمان و رساندنمان به جایگاهی که بتوانیم اصل خود را ببینیم، همان اصلی که ما را به یکدیگر پیوند می‌دهد، رسیدن به جایگاهی که بتوانیم با دیدن سفر دیگران به تجارب ناب دست پیدا کنیم، جایگاهی که احساسی شبیه به «من را به کجا برد! من می‌دانم چه احساسی دارد» داشته باشیم، حتی اگر در ظاهر با کاراکتری که در حال تماشایش هستیم، بسیار تفاوت داشته باشیم؛ فیلمنامه‌های ضعیف که سفر قهرمان مناسبی ندارند، در حقیقت کاری عکس این اتفاقات را انجام خواهند داد!

آن‌ها[فیلمنامه‌هایی با سفر قهرمان ضعیف] ما را از جمع جدا و طرد می‌کنند. به ما گوشزد می‌کنند آن‌چه در حال تماشایش بودیم، دروغین و مصنوعی است، ما جدا و منفک از یکدیگر و کسالت‌بار و خسته‌کننده‌ایم. آن‌ها مانند سدی میان ما و اتصال ما با ناخودآگاه جمعی قرار می‌گیرند، و به جای احساس «من را به کجا برد! من می‌دانم چه احساسی دارد!» به ما حس «چیزی که من شاهدش هستم، کاملاً با احساساتم تفاوت دارد. این یک انسان [شبیه به من] نیست که توانسته به این جایگاه برسد. چیزی که من شاهدش هستم، عاملی است که باعث جدایی من از اصل انسانیت می‌شود» را القا می‌کنند.

اگر فیلمنامه‌نویس هستید، به این احساس موجود در فیلمنامه به‌خوبی واقفید. به‌خوبی می‌دانید نوشتن چه چیزهایی باعث القا و ایجاد این احساس می‌شود، حتی گاهی ممکن است یک‌سری مزخرفات باشند. حتی اگر تمام مخاطبان طرفدار این نوع نوشتن باشند، خودتان می‌دانید که:

این ارتباط گرفتن نیست. این حقیقت ندارد. می‌دانم عاملی هست که نادیده گرفته شده است. دیوار بین خودم و کاراکترم را احساس می‌کنم. وجود دیوار بین خودم و ساختار[داستانم] را درک و احساس می‌کنم.

همه ما می‌دانیم که درک این حس چگونه است و چه احساسی به ما دست می‌دهد.

نکته مثبت این‌جاست که کهن‌الگو‌ها به شما کمک می‌کنند از احساس جدایی و عدم ارتباط‌گیری فراتر بروید و استفاده نادرست از کهن‌الگوها شما را در مسیر ارتباط‌گیری قرار خواهد داد.

مشکل کهن‌الگوها این است که آن‌ها برچسب و لیبل هستند.

کهن‌الگوها برچسب هستند، چون دانشمندان مطرح و بزرگ و کسانی که در زمینه کهن‌الگوها مطالعه و تحقیق می‌کنند، ترجیح می‌دهند روی همه چیز برچسب بزنند و اصولاً کارشان همین است. آن‌ها روی هر چیزی برچسب می‌زنند تا ما در مورد این برچسب‌ها با هم بحث و گفت‌وگو کنیم. آن‌ها می‌گویند: «یودا یک آستانه حفاظتی است.» بعد فرد دیگری مدعی است: «یودا یک آستانه حفاظتی نیست. یودا یک پیرفرزانه است.» «آن صحنه یادآور بون است.» «نه، آن صحنه هیچ ربطی به بون نداشت!»

اگر به ردایت [وب‌سایت اخبار اجتماعی آمریکایی] نگاهی بیندازید، افرادی را خواهید دید که در مورد این موضوعات با هم بحث می‌کنند. (و سریع متوجه این موضوع خواهید شد که هیچ‌کدام از این موضوعات هیچ ارزشی برای فیلمنامه‌نویسان ندارند.)

پژوهش‌گران به کهن‌الگوها برچسب می‌زنند تا ما در موردشان صحبت کنیم، بحث و مجادله کنیم و در حد هوش و فهممان آن‌ها را درک کنیم و بفهمیم. نویسنده‌ها از طریق احساسات و غریزه با کهن‌الگوها مواجه می‌شوند و به همین دلیل است که ما می‌توانیم آن‌ها را حس و درک کنیم.

شما قادرید به شکل غریزی و در یک آن  به هر فردی برچسب بزنید؛ به یک کاراکتر و به یک انسان دیگر و حتی خودتان. شما به محض زدن برچسب به یک فرد یا یک شیء او را داخل یک قفس می‌گذارید، شما به شکل ذاتی تفکر قالبی [کلیشه‌ای] دارید.

وقتی به خاطر رنگ پوست به یک فرد برچسب می‌زنیم، به این رفتار نژادپرستی می‌گوییم.

وقتی به خاطر جنسیت به یک نفر برچسب می‌زنیم، به این رفتار تبعیض جنسیتی می‌گوییم.

وقتی به خاطر وضعیت اقتصادی به یک نفر برچسب می‌زنیم، به این رفتار نخبه‌گرایی می‌گوییم.

همه ما می‌دانیم که این کار[برچسب زدن] درست نیست و همه به‌خوبی از این موضوع آگاهیم که این کار محدودسازی است. از طرف دیگر، می‌دانیم وقتی کسی را از روی قفسی که خودمان برایش ساخته‌ایم، قضاوت می‌کنیم، به جای این‌که بیشتر در موردش کنجکاو شویم- «خب، راستش می‌خواهم در موردش بیشتر بدانم.»- توانایی‌های خودمان برای شناخت او، برقراری ارتباط با او و هم‌ذات‌پنداری و درک او به شکلی شفاف را محدود کرده‎‌ایم. اگر به خودمان بگوییم: «خب، می‌دانی، من خیلی هم درخشان و حرفه‌ای نیستم.» حدس می‌زنید چه اتفاقی می‌افتد؟ ما در خودمان توانایی حرفه‌ای و درخشان شدن را نمی‌بینیم. اگر به خودمان بگوییم: «خب، می‌دانی، من خیلی برای رسیدن به چیزهایی که دوست دارم، تلاش و پی‌گیری نمی‌کنم.» و شروع به برچسب زدن به خودمان کنیم، هیچ‌وقت به چیزهایی که می‌خواهیم، نمی‌رسیم. اگر خودتان یا هر شخص دیگری را برچسب بزنید و داخل قفس بگذارید، دیگر به عنوان یک انسان به او نگاه نمی‌کنید و فقط برچسب را خواهید دید. شما دیگر افراد را نخواهید دید و شروع به دیدن کلیشه‌ها خواهید کرد.

درواقع آن‌چه شما با برچسب زدن به فرد دیگر انجام می‌دهید، ایجاد جدایی بین ارتباط‌های ذاتی‌تان با ناخودآگاه جمعی است!

ممکن است یک کتاب فوق‌العاده خسته‌کننده و نه‌چندان جذاب در خلال یک جمله ساده حقیقتی را برای شما نقل کند: که اگر به نظر شما چیزی به اسم ناخودآگاه جمعی وجود دارد و اگر می‌خواهید با آن ارتباط برقرار کنید، تنها کاری که باید بکنید، این است که چشمانتان را ببندید. تنها کاری که باید انجام دهید، این است که از احساساتتان کمک بگیرید و از گیرنده‌های درونی، انتظارات و پیش‌داوری و قضاوت‌هایتان پا فراتر بگذارید. فقط کافی است به آن‌چه می‌بینید، احساس می‌کنید و می‌شنوید، خوب توجه کنید و دقیقاً همان را روی کاغذ بیاورید. با تمرکز و وسواس بیشتری نگاه کنید تا آن‌چه می‌بینید، به حقیقت تبدیل شود، تا از پیش‌داوری و انتظاراتی که از عناصر یا افراد یا موضوعات داشتید که چگونه باشند، چگونه رفتار کنند، یا شبیه به چه چیزی باشند، چطور به نظر برسند و این‌که چقدر شبیه به احساسات شما هستند، گذر کنید و به جای تمامی این اتفاقات به خودتان اجازه دهید تا از چگونگی خاص و منحصر بودنش متعجب و شگفت‌زده شوید. در همین خاص و منحصربه‌فرد بودن، جهان‌شمول بودن را پیدا خواهید کرد، چون از طریق ذهن ناخودآگاهتان به ناخودآگاه جمعی متصل خواهید شد. همان کتاب مفید و کمک‌کننده احتمالاً یک کتاب داستان کوچک است که شما هیچ‌وقت تصمیمی برای چاپش نخواهید داشت، یا قرار نیست به عنوان رساله دکتری آن را ارائه کنید. اما اگر یک فیلمنامه‌نویس باشید، همان پند ساده در عمل می‌تواند بسیار ارزشمندتر از خرد کردن سفر قهرمان به 21 مرحله، یا تلاش برای نوشتن کاراکترهایی چون یک مادر احساساتی و یک پدر سخت‌گیر باشد. (در هر صورت، آن‌ها اصطلاحات مورد استفاده من نیستند. من پدرها و مادرها را قضاوت نمی‌کنم. آن‌ها اصطلاحات کهن‌الگوهایی هستند که سایرین برای سفر قهرمان انتخاب می‌کنند.)

پس به خاطر داشته باشید: مسئله این نیست که برچسب‌ها همیشه غلط و اشتباه هستند، مسئله این است که برچسب‌ها همیشه محدودکننده هستند. هنگامی که ما از میان همین برچسب‌ها به نوشتن فیلمنامه بپردازیم، نگاه کردن به کاراکتر را متوقف می‌کنیم و درنهایت حاصل آن‌چه به رشته تحریر درمی‌آوریم، چیزی جز کلیشه‌ها نخواهد بود.

به عنوان مثال، بیلی الیوت را در نظر بگیرید، فیلمی فوق‌العاده، هیجان خالص و پر از صداست. خود بیلی الیوت یک کاراکتر عالی است. او کلیشه نیست. او مثل هر کاراکتر شاخص دیگری (شاید به نوعی والت وایت‌من) بزرگ است و دنیایی در درونش دارد. در یک کلام می‌توان گفت کسی بود که به ناخودآگاه جمعی تلنگر زد. اما اگر کمی به پدر بیلی الیوت بیندیشید، خیلی سریع متوجه خواهید شد که پدر بیلی الیوت کاراکتر تمام و کمالی نیست. پدر بیلی الیوت کاراکتری کارتونی است که تنها هدف حضورش در فیلم این است که نقش یک پدر سخت‌گیر و ترسناک را بازی کند. تنها دلیل وجود این مرد در فیلمنامه این است که اطمینان دهد پسرش فردی «تهی و بی‌مقدار» نخواهد شد. او[جز پدر بودن] هیچ دلیل و علت قابل قبولی برای زندگی و حضورش در دنیا ندارد، هیچ توانایی و قابلیت دیگری ندارد. او چیزی جز نقشی که بازی می‌کند، نیست. درواقع او آ‌ن‌قدر کلیشه‌ای بود که بعدها بن استیلر برای خلق پدر درک زولندر در فیلم زولندر از او تقلید کرد. این یک کاراکتر همه چیز تمام نیست. او مردی با خواسته‌ها و هدف مشخص، نیازهای احساسی عمیق، یک چگونه‌ منحصربه‌فرد، شخصی که می‌تواند یک پدر سخت‌گیر باشد، نیست. به بیان دیگر، این کاراکتر به شکلی ساده یک کلیشه است و تنها برای نمایش و عرضه قفس و چهارچوبی که نویسنده برایش تعیین کرده، در داستان وجود دارد.

از طرف دیگر، به فیلم درخت زندگی ساخته ترنس مالیک دقت کنید. در درخت زندگی، کاراکتر برد را می‌بینیم که می‌تواند یک پدر سخت‌گیر به شیوه کهن‌الگوها باشد، اما به یک کلیشه تبدیل نشد. ضمناً زمانی که در مورد پدر سخت‌گیر- از منظر کهن‌الگو- صحبت می‌کنیم، لزوماً منظورمان یک پدر «بد» نیست، بلکه پدری است که به فرزندانش آسیب می‌زند و چون این یک نقش کهن‌الگویی است، یعنی ما با آن می‌توانیم تمام پدرها (و شاید خیلی از مردم) را بشناسیم. نه‌فقط تمام پدرها (و تمام مردم) را به نوعی در بر می‌گیرد، که کهن‌الگوی مادر احساساتی را هم شامل می‌شود. نه‌فقط تمامی پدرها (و تمام مردم) که شامل کهن‌الگوی سپر حفاظتی و هر کهن‌الگوی دیگری هم می‌شود، چون کهن‌الگوها در اعماق و لایه‌های داخلی ذاتی‌شان عناصری از مجموعه کاراکترهایی دارند که  درون همگی ما هم وجود دارند. اکثر ما فقط یک بخش از وجودمان را به بخش‌های دیگر ترجیح می‌دهیم و ابراز می‌کنیم. اگر واقعاً مفهوم ناخودآگاه جمعی را پذیرفته‌اید، یعنی قبول دارید که همه ما بسیار بزرگ و وسیع هستیم. همه ما درون خود چندین وجه داریم. چون اگر چیزی به نام ناخودآگاه جمعی وجود دارد، یعنی با مجموعه‌ای از ناخودآگاه‌ها روبه‌رو هستیم. این همان چیزی است که ما آن را با همدیگر به اشتراک می‌گذاریم.

به عنوان نویسنده، کاری که همه ما به هنگام خلق کهن‌الگوها انجام می‌دهیم، توجه به درون و بیرون کشیدن بخشی از وجودمان است.

زندگی از درون ما جوانه می‌زند و شکوفا می‌شود، هیچ فاکتوری از بیرون زندگی را نمی‌سازد. این ما هستیم که با ارتباط گرفتن با آن‌چه در درونمان وجود دارد، زندگی را خلق می‌کنیم. ممکن است این بخشی که انتخاب کرده‌اید، بخشی باشد که بسیار دوستش دارید. ممکن است بخشی باشد که هنوز آن را معرفی و عرضه نکرده‌اید. ممکن است بخشی باشد که باعث شرمندگی و خجالت شما باشد. ممکن است بخشی باشد که از ظهور و بروز آن بترسید. ممکن است بخشی باشد که به شما اعتمادبه‌نفس ببخشد؛ اعتمادبه‌نفسی که هیچ‌چیز و هیچ‌کس در دنیا نتواند آن را در شما زنده کند. ممکن است بخشی باشد که شما آرزوی داشتنش را دارید. ممکن است هر چیزی باشد. شاید با دست‌یابی به این کهن‌الگو عصبانیت شما از بین برود. شاید هم عشق یا اعتمادبه‌نفس یا شجاعت و ترستان، هر چیزی ممکن است. این‌ها همان اجزا و بخش‌های تشکیل‌دهنده شما و البته کاراکترتان هستند. پس کاری که باید انجام دهیم، جست‌وجو در درون خودمان است، با دقت و از نزدیک به یک بخش از وجوه خودتان نگاه کنید و از خودتان بپرسید: این چیست؟

راه‌های فراوانی برای دسترسی به اعماق وجودمان وجود دارند. این کاراکترهای کهن‌الگو را که مسکوت مانده‌اند، بیابید و به آن‌ها زندگی ببخشید. اگر این کار کمک‌کننده است، می‌توانید کار را از یک بخش از کهن‌الگو شروع کنید، اما تلاش نکنید کاراکترتان دقیقاً همان وجه از کهن‌الگو بشود. از خودتان بپرسید: «چه بخشی از پدر سخت‌گیر در او وجود دارد؟ چه بخشی از مادر احساساتی در او وجود دارد؟» یا از خودتان بپرسید: «چه بخش‌هایی از کاراکتر ناگفته باقی مانده است؟ چه بخش‌هایی از او هست که دیگران تابه‌حال آن را به تصویر نکشیده‌اند؟» می‌توانیم از همین بخش‌ها به کاراکترمان زندگی ببخشیم، یا با پیدا کردن موقعیت‌هایی که بتوانند بخش‌های نمایش داده‌نشده را به تصویر بکشند، اجازه دهید با اقدامات سایر کاراکترها مثلاً بودن در کنار کاراکتر اصلی، آن بخش شکوفا شود.

اگر دوباره به درخت زندگیِ مالیک دقت کنیم، کاراکتر برد پیت به منظور نمایش دادن تمامی وجوه کهن‌الگوی پدر سخت‌گیر در فیلم وجود دارد؛ او[کاراکتر پدر] به منظور آسیب‌زدن به فرزندان حضور دارد.

کاراکتر برد پیت در درخت زندگی قابلیت تبدیل شدن به پدر سخت‌گیر را دارد، اما هدف از حضور او در فیلمنامه تبدیل شدن به پدر سخت‌گیر نیست. درواقع او برای تبدیل شدن به یک پدر خوب تلاش می‌کند.

تمام هدف او در زندگی این است که فرزندانش موقعیت و انتخاب‌هایی را که او نداشت، داشته باشند.

او شبیه یک پدر معدنچی در بیلی الیوت که نمی‌خواست پسرش «هیچ» باشد، نیست. او دوست دارد فرزندانش هنرمند باشند! او دوست دارد فرزندانش به چیزهایی دسترسی داشته باشند که خودش از آن‌ها محروم بود.

این همان چگونگی است- راهی که او برمی‌گزیند- که او را تبدیل به پدری سخت‌گیر می‌کند؛ همان کسی که ناخواسته فرزندانش را از نظر احساسی و روانی مورد آزار و آسیب قرار می‌دهد.

پس ما برد پیت را برای این کاراکتر شگفت‌انگیز داریم؛ کسی که یک نقش کلیشه‌ای بازی نمی‌کند. او خیلی بزرگ و وسیع است. او مجموعه‌ای از ویژگی‌هاست. او تنها برای تبدیل شدن به یک پدر سخت‌گیر باید حضور می‌داشت.

درواقع یکی از دردآورترین صحنه‌های فیلم درخت زندگی از نظر من صحنه‌ای بود که برد پیت خیلی ساده در تلاش بود تا فرزندانش را بگیرد و برای بوسه شب‌به‌خیر آن‌ها را ببوسد. این تمام چیزی بود که او می‌خواست! اما همین پروسه برای گرفتن بوسه از فرزندان برای او به یک چالش فوق احساسی تبدیل شد که اثرات مخربی روی بچه‌ها داشت.

زمانی که به بزرگی و چندوجهی بودن کاراکترتان آگاه هستید و به جای استفاده از باورهای رایج در کهن‌الگوهای محدودکننده به همین آگاهی تکیه می‌کنید، این امکان را برای کهن‌الگو فراهم می‌کنید تا خودش تصویر لرزان و مبهمش را به‌خوبی آشکار کند.

به خودتان می‌گویید: «می‌دانم که این بخش بزرگی از کاراکتر است، اما من قصد ندارم کاراکترها را تنها از کهن‌الگو بسازم. به جای آن، ترجیح می‌دهم از کهن‌الگوها برای برقراری ارتباط با کاراکترها استفاده کنم.»

باز هم از راه‌ها و دریچه‌های متفاوتی می‌توانید به این خواسته برسید. مثلاً در فیلمنامه‌ات بنویس در مورد پنج دریچه متفاوت که برای ارتباط برقرار کردن با کهن‌الگوها به ما کمک می‌کنند، صحبت کرده‌ایم. همه این روش‌ها بدون زدن حتی یک برچسب هستند.

راه‌های بسیاری برای ارتباط برقرار کردن وجود دارد، اما هدف اصلی این نیست که یک روش را شاخص کنیم، یا یک شخص را الگو قرار دهیم.

هدف این است که خیلی ساده به عمق بروید و روی آن‌چه در عمق می‌یابید، تمرکز کنید.

فقط به کاراکترتان توجه و نگاه کنید. چه اتفاقی برای آن‌ها رخ بدهد که شما را شگفت‌زده کند؟ چه تصمیماتی باید بگیرند و چه انتخاب‌هایی داشته باشند؟ چطور این تصمیمات را اتخاذ کنند تا با بقیه کاراکترها کمی تفاوت داشته باشند؟ در حین نوشتن آن‌ها باید چطور ببینید، گوش دهید و احساس کنید تا این منحصربه‌فرد بودن نسبت به کارهای گذشته و کهن‌الگوها حفظ شود و همانی شوند که شما انتظار دارید؟ چگونه در عین این‌که خودشان هستند، باید منحصربه‌فرد باشند؟

یک نکته شگفت‌انگیز در مورد کهن‌الگوها وجود دارد. وقتی بتوانیم به منحصربه‌فرد بودن برسیم، یعنی به ناخودآگاه جمعی رسیده‌ایم. وقتی به منحصربه‌فرد بودن دست بیابیم، یعنی به چگونگی جهان‌شمولیت پی ‌برده‌ایم.

وقتی در حد معمولی باشیم و عمومیت را در کارمان لحاظ کنیم، وقتی کاراکترهایمان را در قفس بگذاریم، وقتی به جای چگونگی کاراکتر بیشتر به برچسب‌های آن فکر کنیم- وقتی این رفتار را با فردی داشته باشیم، مهم نیست که کاراکترمان باشد، یا فردی که در خیابان از کنارش عبور می‌کنیم، یا حتی خودمان- فقط آن‌ها را محدود نمی‌کنیم، درواقع ما خودمان را هم از آن‌چه می‌توانیم باشیم، دور و محدود کرده‌ایم.

ما خودمان را از آن‌چه می‌توانیم ببینیم، محدود می‌کنیم. خلاقیتمان را محدود می‌کنیم. توانایی‌مان را برای شگفت‌زده شدن محدود می‌کنیم.

اگر نویسنده هستید، اگر به جای تمرکز بر کهن‌الگوها روی برچسب‌ها تمرکز می‌کنید، اگر بیشتر از احساسات روی عقل تمرکز و توجه دارید، اگر تمرکزتان به جای پیدا کردن موقعیت‌هایی منحصربه‌فرد برای کاراکتر خاصتان روی نمایش 21 مرحله سفر قهرمان است، اگر خیلی عقلانی تصمیم می‌گیرید، پس به احتمال خیلی زیاد آن‌چه می‌نویسید، مجموعه‌ای بزرگ از کلیشه‌ها خواهد بود.

از نظر یونگ، رسیدن به ناخودآگاه جمعی جز با قرار گرفتن در سطح خودآگاه میسر نخواهد بود.

تحقیقات هم مانند فیلمنامه نوشتن تنها در سطح خودآگاه و هوشیاری اتفاق می‌افتند، اما پروسه برقراری ارتباط در سطح ناخودآگاه عملی می‌شود.

این اتفاق با توجه به درون عملی می‌شود. این اتفاق زمانی رخ خواهد داد که شما قضاوت‌ها، پیش‌داوری‌ها و استعاره‌هایتان را کنار بگذارید.

شروع این اتفاق زمانی است که از قید انتظاراتی که از کاراکتر دارید- انتظاراتی که باید برای شما و فیلمنامه شما برآورده سازد- رها شوید و در عوض کنجکاو و جست‌وجوگر شوید.

آن‌ها کیستند؟ چه خواسته‌ای دارند؟ چه نیازهایی دارند؟ با چه مشکلات و موانعی روبه‌رو می‌شوند؟ چه تصمیماتی می‌گیرند؟

زمانی که به این نوع کهن‌الگوها برسید، این کهن‌الگوها شما را با خود همراه می‌کنند و به شما و کاراکترتان این اجازه را می‌دهند تا از کلیشه‌ها عبور کنید.

این کار باعث می‌شود شما آن‌ها[کاراکترها] را واضح و شفاف ببینید. بعد از این‌که آشکارا آن‌ها را دیدید، به شما امکان ورود به ناخودآگاه جمعی را می‌دهند تا بتوانید خودتان را بسیار واضح‌تر و همان‌طور که هستید، ببینید.

 

منبع:  /www.writeyourscreenplay.com

مرجع مقاله