از رنجی خسته­ام که از آن من نیست1

بررسی تخاصم برآمده از درون‌مایه در فیلمنامه «دوزیست»

  • نویسنده : ریحانه عابدنیا
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 47

طبق پژوهشی جامعه­شناسی که در چند دهه اخیر انجام شده و به­تازگی در فصلنامه رفاه اجتماعی منتشر شده است2، روند اصلی تحولات، از افول اجتماع حکایت می­کند.1 فیلمنامه دوزیست آینه شفافی برای نمایاندن روند این افول است. عطا در میان شخصیت­های دیگر، تنها کسی است که با وجود زیستن در شرایط دشوار، به اصول اخلاقی پای‌بند مانده است. تنها اوست که با دزدی از گاوصندوق مخالفت می­کند، شغل و درآمدی سالم دارد و به دیگران، ازجمله پدر بیمارش ابراهیم و آزاده نیز یاری می­رساند. البته عطا را نمی­توان قهرمان نامید؛ اگر این مفهوم را بر اساس آن­چه مثلاً در فیلم­های کیمیایی دیده­ایم، در نظر آوریم. جامعه امروز به افراد مجال چندانی برای قهرمانی نمی­دهد. افول ارزش­های سنتی و آیینی و جایگزین نشدن ارزش‌های اخلاقی، کاهش اعتماد اجتماعی و در پی آن امنیت روانی جامعه، افزایش اختلاف طبقاتی و خشم طبقات فرودست، همه ازجمله عواملی هستند که با وجودشان دیگر جایی برای آرمان­خواهی باقی نمانده است. از سوی دیگر، وقتی انسانی مبتلا به پدیده فقر است، بخش بزرگی از ظرفیت ذهنش درگیر کمبودها و رفع نیازهای اولیه و حفظ بقا می­شود و مسلم است در چنین شرایطی، زندگی فرد حول محور ارزش­های اقتصادی و رفاهی می­گردد و خودخواهی و اندیشیدن مدام به سود فردی جایگزین نوع­دوستی و هنجارطلبی اجتماعی خواهد شد. 

بنابراین نیروی متخاصمی که رودرروی شخصیت اصلی فیلمنامه دوزیست قرار دارد، نیروی سترگ فقر است. و بدیهی است اگر این شخصیت­ها فقیر نبودند، اصلاً داستانی شکل نمی­گرفت. مریم اگر ثروتی داشت، حتی با رانده شدن از سوی خانواده­اش، مجبور نبود به چنین بیغوله­ای پناه بیاورد. عطا اسیر پدرش نبود و مجال شکوفایی در آن­چه استعدادش را داشت- مدلینگ- به دست می­آورد. آزاده قربانی این فلاکت نمی­شد، مجتبی نگران پرداخت دیه نبود و حمید هم شاید به جای «زیرآبی رفتن» و انتقام خشم و حقارتش را گرفتن، صادقانه­تر زندگی می­کرد. (او در سکانسی در پاسخ به ابراهیم که گفته است قورباغه موجود کثیفی است، چون زیرآبی می­رود، می­گوید دوزیست است و اگر زیرآبی نرود، زیر پا له می­شود.)

این اصل تخاصم (فقر)، فرافردی است. منجلابی است که چند انسان، شبیه همان قورباغه­ها در حوضچه کثیف، در آن دست‌وپا می­زنند. حتی محل زندگی­شان هم شباهتی به خانه ندارد؛ کنج گاراژی در ناکجاآباد است که روشنایی­اش را دزدانه از تیر چراغ­برق کوچه گرفته و همان هم از دست می­رود و تاریکی بر آن‌ها چیره می­شود. این نیروی ویران­کننده، همان­گونه که پیش­تر اشاره کردم، بی­اعتمادی، خودبینی و سودجویی و در یک کلام، نیاز به حفظ بقا را جایگزین تمام ارزش­ها و نیازهای دیگر می­کند. آدم­ها در وحشتی مدام به سر می­برند. وحشت از این­که همین اندک هم از کفشان برود. بنابراین حتی نسبت به نزدیکانشان سوءظن پیدا می­کنند و به هم دروغ می­گویند. در فیلم آن­چه به‌وفور در رفتار شخصیت­ها دیده می­شود، دروغ­گویی و خیانت است و آن­چه شنیده می­شود، قسم خوردن، تا دیگری حرفشان را باور کند. آزاده به عطا -پسری که دوستش دارد- دروغ می­گوید و زنی باردار را در خانه او پنهان می­کند. مجتبی که نزد عطا قسم چشم­پاک بودن و امانت­داری خورده، سراغ کوله­پشتی مریم می­رود تا شاید برای مشکلش- تأمین دیه- پولی پیدا کند. حمید در شب تولد مریم شعبده­بازی می­کند و در تلاش است تا توجه دختری را که می­داند مورد علاقه عطاست، جلب کند. حتی عطا هم که از علاقه میان خودش و آزاده آگاه است، آرام­ آرام به مریم دل می­بازد و او را به عقد خودش درمی­آورد و افزون بر این در پی دزدی از گاوصندوق هم هست؛ کاری که در ابتدای فیلم با آن مخالف بود. تأکید بر دورویی و بی­اعتمادی در فصل میانی فیلمنامه، تخاصم را از امری فرافردی، به امری بین­فردی تبدیل می­کند.

در فصل پایانی، سرانجام فقر، بی­عدالتی اجتماعی و زندگیِ از ارزش تهی‌شده کار خودشان را می­کنند و تخاصم را به نیرویی درون­فردی تبدیل می­کنند. حالا دیگر شخصیت­ها نه با محیط پیرامون و نه با یکدیگر، که با خودشان درافتاده­اند و کمر به نابودی خود بسته­اند.

 یکی دیگر از پیامدهای فقر اقتصادی و فرهنگی این است که مجال خلاقیت به معنای یافتن راه‌حلی دیگر و نیز مجال جبران اشتباه را از فرد می­گیرد. موقعیتی که ممکن است در زندگی دیگران بارها در دسترس قرار گیرد، در زندگی فقرا یا هرگز وجود ندارد، یا فقط یک­ بار اتفاق می­افتد و اگر اشتباه کنند، برای همیشه آن را از دست داده­اند. فصل پایانی فیلمنامه دوزیست هم این­گونه رقم می­خورد. آزاده که به گفته خودش تنها دل‌خوشی­اش، عطا را از دست داده، هم به دوست بی­پناهش مریم خیانت می­کند و جای او را به دوست­پسر سابقش لو می­دهد و هم با وجود خطری که می­داند در کمینش است، سروقت گاوصندوق سیفی می­رود و سرانجام هم مثل مادرش به زندان می­افتد. ابراهیم با به آتش کشیدن انبار سیلندرهای گاز، خطر مرگ را به جان می­خرد که از سیفی انتقام بگیرد. اگرچه او پیش از این هم با رعایت نکردن رژیمش، علی­رغم ابتلا به دیابت پیشرفته، به پیشواز مرگ رفته بود. حمید و مریم به همان شیوه رندانه و دوزیست­وار موقتاً از مهلکه بیرون می­روند. می­گویم موقتاً، چون پیشینه­ای که آن‌ها دارند، نمی­تواند نویدبخش آینده­ای امن و آرام باشد. مجتبی و عطا هم که تلاش سیزیف­وارشان یکی برای فرار از زندان و دیگری برای معنا بخشیدن به زندگی به جایی نمی­رسد، آن‌قدر در فشار هجوم نیروهای متخاصم قرار می­گیرند که ناچار به جان هم می­افتند و سرانجام به همان حوضچه کثیف درمی­غلتند و حتی وقتی آزاده به عطا هشدار می­دهد که فرار کند، وگرنه دستگیر می­شود، او کوچک‌ترین حرکتی نمی­کند.

قهرمان در فیلم­هایی مثل آثار کیمیایی، حتی اگر به نیروی متخاصم غلبه نکند و بمیرد هم، مرگش امری اسطوره­ای و آرمانی به تصویر درمی­آید. اما شخصیت­هایی این­گونه حتی اگر زنده بمانند هم برنده نیستند.

 

 

 1. فقر، احمد شاملو

2.افول اجتماع در ایران: روایتی گاهشمارانه (کرونولوژیک)، عبدالمحمد کاظمی‌پور، محسن گودرزی، فصلنامه علمی-پژوهشی رفاه اجتماعی، دوره 22، شماره 84

مرجع مقاله