ارائه تصویر از یک اسطوره ازهم‌گسیخته

گفت‌وگو با باز لورمن، کارگردان «الویس»

  • نویسنده : درو تایلور
  • مترجم : فرنوش زندیه
  • تعداد بازدید: 48

کاراکتری به تأثیرگذاری و شکوه الویس پریسلی (با بازی بی‌همتای آستین باتلر بازیگر روزی روزگاری هالیوود) ارزش این را دارد که به شکل‌های مختلف به آن پرداخته شود. ارائه تصویر از یک اسطوره ازهم‌گسیخته و هشدار نسبت به شهرت و تأثیرگذاری در میانه قرن بیستم در آمریکا، کاری است که لورمن به خوبی از پس آن برآمده است. کسی که در فیلم در مرکز توجه است، الویس نیست، بلکه کلنل تام پارکر (با بازی تام هنکس به همراه پروتزهای فوق‌العاده چشم‌گیر) است؛ یک فرد تبلیغات‌چی کارناوال که به فردی مؤثر و صاحب نفوذ تبدیل می‌شود و سلطان راک‌اندرولز را تحت سلطه خود درمی‌آورد. درست است که او پریسلی را به یک چهره معروف تبدیل کرد، اما در عین حال او را در یک قفس طلایی حبس کرد.

لورمن یک فرم فوق‌العاده سبک به داستان بخشیده و البته به‌درستی این کار را انجام داده. آهنگ‌ها به یکدیگر جان بخشیده و همدیگر را تقویت می‌کنند، ریمیکس‌های پی‌درپی که ساخت هنرمندان مدرن و امروزی است هم به زیبایی کار افزوده است. (به طور مثال [صحنه] عاشق شدن الویس و پریسیلا با یک کاور از کیسی ماسگریوز به نمایش درآمده است.) کاری که لورمن برای انجامش تلاش کرده، از هر جهت عالی و منظم است؛ درست مثل همان کاری که خود الویس به عنوان یک هنرمند اجرا می‌کرد، گویی که همه فرهنگ پاپ حول او می‌چرخید. فیلم الویس هم دقیقاً همین کار را می‌کند.

سایت درپ هم‌زمان با تبلیغات فیلم در گریس‌لند گفت‌وگویی با لورمن انجام داده است و او در مورد تصمیمش برای قرار دادن محوریت فیلم روی کلنل تام پارکر خیلی واضح صحبت کرده. ممکن است آستین باتلر صحبت‌هایی شبیه به او نداشته باشد و گیرمو دل‌تورو با الویس خوب ارتباط نگیرد.

 

شما سال 2014 اولین کسی بودید که برای این پروژه معرفی شدید. چه تغییرات بزرگی از زمان ورود شما به پروژه تا به امروز در فیلم اتفاق افتاده است؟

خب، اگر درست خاطرم باشد، من پروژه را به عنوان یک فیلم بیوگرافی قبول نکردم، چون همیشه فکر می‌کردم الویس آن‌قدر بوم بزرگ و باشکوهی است که برایش باید آمریکا را جست‌وجو کرد، چون به نوعی مرکز هر چیزی در سال‌های ۵۰، ۶۰ و 70 آمریکا خود اوست. بعد از پروژه کناره‌گیری کردم، چون در حال ساخت یک فیلم چینی بودم و فیلم‌برداری هم در چین انجام می‌شد. روی فیلم کار می‌کردم، اما نمی‌دانستم چطور باید آن را شروع کنم و به دنبال یافتن راهی برای ورود به آن بودم. بعد دقیق یادم نیست که چه زمانی، ولی از یک جایی به بعد همه چیز تغییر کرد و من در مورد کلنل تام پارکر چیزهای بیشتری یاد گرفتم؛ نه‌فقط یک کلنل، نه فقط تام، نه‌فقط پارکر؛ یک طرح اصلی دوگانه! بعد به فکرم رسید که وای این چیزی شبیه به آمادئوس است. آمادئوس درواقع فیلمی درباره موتسارت نیست. منظورم این است که اگر موتسارت برایتان خیلی مهم نباشد، آمادئوس یک فیلم فوق‌العاده است، چون در حقیقت داستان فیلم، داستان سالیِری است. سالیِری کیست؟ خب دقیقاً نکته همین‌جاست.

و بعد به این فکر کردم که این پروژه روشی برای جست‌وجو و کنکاش ناخودآگاهانه آمریکاست؛ فروشی بزرگ، کاراکتری بزرگ، کلاه‌برداری‌ای بزرگ، دلقکی که با یک اره برقی این‌جا را در کنترل خود دربیاورد. و نکته بعدی این‌که آمریکا بهترین بستر برای تمامی فرهنگ‌هایی است که از درونشان چیزهای جدید و فوق‌العاده‌ای کشف می‌شود.

 

با محوریت قرار دادن تام پارکر، پیچیدگی‌های جدیدی به وجودآمد؟

خب، راستش وقتی شما قبول کنید که او هیچ‌وقت نه یک کلنل بوده است، نه یک تام و نه یک پارکر، آن وقت است که به سیر تحول او توجه می‌کنید و به این حقیقت می‌رسید که او این کاراکتر خیالی و جعلی را خلق کرده که یک فرد تبلیغات‌چی کارناوال بوده و تمامی این اتفاقات را در فیلم داریم. مثلاً این‌که او هیچ‌وقت نه در زندگی شخصی و نه در بزرگ‌سالی، اگر داستان را لو ندهم، همچین شغلی نداشته. او در هلند بزرگ شده و کاری جز تربیت حیوانات بلد نبوده، چون از زمان جوانی تربیت حیوانات را انجام می‌داده است. به نظرم او خودبیزاری داشته و هیچ‌وقت فکر نمی‌کرده که جذاب باشد، و خب مردم هم همان‌طور که او می‌خواسته، با او رفتار می‌کردند... کار در کارناوال به نوعی عینیت بخشیدن به آن چیزی است که دوست دارد باشد و به نظر برسد. «به رقص پونی من نگاه کنید، من توانمند و بااستعداد هستم و این پونی به [استعداد و علم] من نیاز دارد.»

به نظرم همین تفکر باعث حرکت رو به جلوی الویس بوده است، و چیزی که او انتظارش را نداشت، این بود که ممکن است پونی برای خودش تبدیل به کسی شود؛ یک هنرمند واقعی و بسیار بسیار جذاب و خلاق.

 

محدود و محبوس شدن در این تفکر به شما هم القا شد؟ دلتان می‌خواست چیزهای دیگری هم در فیلم باشند، اما نتوانستید آن‌ها را به‌درستی به تام پارکر ربط دهید؟

بله، تعدادشان خیلی زیاد بود. می‌خواهم نکته‌ای را برایتان بازگو کنم. گیرمو دل تورو یکی از بهترین دوستان من است که به‌تازگی کوچه‌ کابوس، فیلم مورد علاقه پارکر، را ساخته است، او با دقت و وسواس ورژن قدیمی کوچه‌ کابوس را تماشا می‌کرده. با دقت. و حتی من از تام که در حال تماشای کوچه‌ کابوس است، فیلم‌برداری هم کرده‌ام. در پایان فیلم چند تخم‌مرغ عید پاک[تعدادی معما] می‌بینید. اگر فیلم را ببینید، کمی از کارهای عجیب و غریب بازیگر کارناوال و اتفاقاتی از این دست می‌بینید. این‌ها همان معماها هستند، و اگر کمی واقع‌گرایانه بررسی کنیم، به این حقیقت می‌رسیم که نظریه کلنل در مورد یک انسان کامل چیزی شبیه به یک عقل‌گرای دروغین و کاذب است و اتفاقاً داستان فیلم هم همین است؛ داستان یک هنرپیشه کارناوال که درست مثل ایکاروس [اسطوره یونانی] خیلی بلندپرواز است و بسیار اوج می‌گیرد و درنهایت سقوط می‌کند. در انتهای فیلم به یک جمله می‌رسیم، زمانی که کاراکتر خیلی در خودش فرورفته و منزوی شده، اگر خاطرتان باشد، پارکر خیلی آرام در میان یک کازینو قدم می‌زند. او تمام پولش را در شرط‌بندی باخته است و رفتارش توصیف این خط از فیلمنامه است: «چطور یکی می‌تونه انقدر آروم راه بره؟» و پاسخش شاید این خط از فیلمنامه باشد: «چون خیلی زیادی اوج گرفته بوده.»

 

آستین باتلر یک بازی فوق‌العاده ارائه کرده. الان که در فرش قرمز دیدمش، شبیه به الویس صحبت می‌کرد. آستین باتلر را از بین بردید؟ الان او تصمیم گرفته که در دنیای واقعی الویس باشد؟

آره. راستش، اجازه بدهید چیزی بگویم. یک فیلمی دیدم. یک داستان در مورد دنزل واشنگتن است، که حقیقی است و واقعیت دارد. دنزل می‌گوید شما باورتان نمی‌شود که این مرد چقدر سخت تلاش می‌کند. آستین و الویس هر دو در یک سن مادرشان را از دست دادند و خب این می‌تواند دلیل خوبی برای ارتباط روحی بین آن‌ها باشد. فکر می‌کنم آستین خودش را در [شخصیت] الویس حل کرده است.

به خاطر همین است که توانسته وجه انسانی الویس را به‌خوبی به تصویر بکشد، چراکه مردم، افراد خیلی معروف و شناخته‌شده‌ای که من می‌شناسم و اصلاً طرفدار الویس نبوده‌اند یا برایشان مهم نبوده، نظرشان این بود که: «به نظرم فردی را دیدم که قبلاً اصلاً نمی‌شناختم.» و آستین با حل کردن خودش در الویس توانسته به همچین جایگاهی برسد.

خب ببینید، مطمئناً شما هم نمی‌توانید بعد از دو سال، یا بهتر است بگویم سه سال استفاده از تن صدای پایین، مثل قبل صحبت کنید. این ویژگی بخشی از خصوصیت شما می‌شود. ویدیویی از صدای من زمانی که کارگردانی را شروع کردم، هست که در آن می‌گویم: «سلام، من باز لورمن هستم، کارگردان فیلم تالار رقص.» بعداً هم به همین شکل صحبت کردم. منظورم این است که سه سال زمان کمی نیست. از نظر زمانی به اندازه سال‌های دبیرستان طول می‌کشد. پس بله، صدای او هم تغییر کرده است. به نظرم باید نقش دیگری بازی کند تا بتواند از تغییراتی که به خاطر این نقش جذاب در خودش به وجود آورده، فاصله بگیرد. منظورم این است که اگر دقت کرده باشید، آستین باتلری که در برنامه دیزنی بود، دیگر وجود ندارد. او دیگر به تاریخ پیوسته است.

 

دور ماندن از جنبه‌های پرزرق‌وبرق و در عین حال پوچ الویس سخت بود؟

منظورتان کلوزآپ‌هایی از ساندویچ سرخ‌شده‌ی موز و کره ‌بادام‌زمینی و چیزهایی از این دست است؟

 

بله.

ببینید، من می‌خواستم برشی از داستان را که مربوط به فروش یک روح خلاق بود، به نمایش بگذارم. می‌خواستم به موضوع خلاقیت در برابر درآمدزایی بپردازم، و همین‌طور مسئله مسئولیت‌پذیری. ببینید، منظورم این است که مثلاً در مورد دیوید بویی، از دست من کاری ساخته نیست، اما این اسم دارد به فراموشی سپرده می‌شود. برای من یک بت بود، اما بعدها خیلی تغییر کرد. زمانی که خیلی جوان بود، یک پانتومیم فوق‌العاده بازی می‌کرد. ماسکی بر روی صورتش می‌گذاشت و می‌گفت تا زمانی که جوان هستید، هر وقت کار جالب و بامزه‌ای انجام دهید، انگار که یک نقاب زده‌اید و والدین می‌گویند: «وای، بامزه نیست؟ خنده‌دار نبود؟»

و بعد وقتی بزرگ‌تر می‌شوید، نقاب می‌زنید و آن‌ها می‌گویند: «خیلی عالی انجامش دادی.» دست می‌زنند، تشویق می‌کنند. «بهت پول می‌دیم.» و بعد وقتی این کار را خیلی خیلی خیلی خوب انجام دهید، همه آن را می‌پسندند. «نقابت را بزن و در این صورت هر چه بخواهی، داری. عالی نیست؟ و به نقاب زدن ادامه می‌دهی. عالی نیست؟ نقاب زدن را ادامه بده.» و در پانتومیم، بویی داستان را پیش می‌برد و تلاش می‌کند تا این نقاب را بردارد و موفق به این کار نمی‌شود. بعد در ادامه پانتومیم می‌میرد. به نظرم این یکی از زیرلایه‌های پنهان سلبریتی‌، شهرت و موفقیت است که قدرت جلوبرندگی و آموزش مردم را دارد. همان قدرتی که من همیشه داشتم. شما فقط یک انسان هستید، اما اگر بتوانید این کار را انجام دهید، اگر قدرت انجام این کار را داشته باشید، ما به عنوان طرفدار و مخاطب از شما انتظار داریم که باز هم این کار را تکرار کنید.

مارلی نمی‌تواند یک اجرای عالی دیگر داشته باشد؟ دیوید نمی‌تواند فقط یک آلبوم بیشتر انجام دهد و یک تور دیگر برگزار کند؟ البته دیوید این کار را انجام داد. بعد از فوتش یک آلبوم از او منتشر شد. اما نمی‌دانم متوجه منظورم هستید یا خیر؟ در انتهای داستان، اگر داستان را لو ندهم، پارکر بحثی به راه می‌اندازد. «من این کار را نکردم. اون عاشق، عشق و محبتی بود که شما بهش ابراز می‌کردید، به آن معتاد شده بود و شما هم عاشق محبت به او بودید. کار من استفاده بهینه از او بود.»

البته در فیلم آورده نشده، اما وقتی الویس می‌میرد، با پارکر تماس گرفته می‌شود. او این‌جا در گریس‌لند نبود. می‌توانم به شما نشان دهم که الویس چقدر دورتر از این‌جا فوت کرده است. در همان زمانی که الویس از دنیا می‌رود، با پارکر تماس گرفته می‌شود و او فوراً گوشی را برمی‌دارد و تماس را پاسخ می‌دهد و به آر.سی.اِی می‌گوید: «آهنگ‌های بیشتری ضبط کن.» ممکن است با خودتان بگویید چه آدم سنگ‌دلی بوده. اما احتمالاً او در جواب می‌گوید: «آره، اما شما بودید که آلبوم‌های بیشتری می‌خواستید. من کاری را انجام دادم که شما می‌خواستید.»

 

منبع: سایت د رپ

 

مرجع مقاله